2024 July 21 - يکشنبه 31 تير 1403
سخني با آقاي واعظ زاده خراساني
کد مطلب: ٦٤٢٢ تاریخ انتشار: ٢٨ خرداد ١٣٨٥ تعداد بازدید: 10768
مقالات » پاسخگویی به شبهات
سخني با آقاي واعظ زاده خراساني

وحدت به چه قيمتي، مشروعيت حكومت حاكم، نبود اجماع بر خلافت ابوبكر، مخالفين خلافت ابوبكر

سخنی با واعظ زاده خراسانی

یكی بر سر شاخ، بن می برید

جناب آقای واعظ زاده!

پس از پیروزی انقلاب پرشكوه اسلامی، به نقل از جنابعالی، مطالبی درباره ولایت شنیده شد كه بسیار سنگین بود و در باور نمی گنجید كه فرزند حوزه علمیه و تربیت شده دانشگاه بزرگ جعفری(علیه السلام)، دارای افكاری چنین دور از حقیقت باشد، و به بهانه تقریب، این چنین، باورهای هزار و چهارصد ساله فرهنگ اصیل ولایت را نادیده بگیرد و خلافت بلافصل امیر مؤمنان(علیه السلام) را كه اولین سنگ زیرین و اساس مذهب امامیه را تشكیل می دهد و بزرگترین خط فاصل میان حق و باطل بشمار می آید، به هر توجیه و تأویل، كنار بگذارد و به خلافت خلفایی كه شیرازه آن با مخالفت با رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) شكل گرفته و با هجوم بر خانه صدیقه طاهره(سلام الله علیها) آغاز گردیده و با فرو بردن خار بر چشم و استخوان بر گلوی صاحب ولایت استمرار یافته، مشروعیت بخشد.

ولی با مطالعه سخنان بی اساس جنابعالی در «مجله هفت آسمان» كه قلب بعضی از مراجع عظام و اساتید حوزه و دلباختگان مكتب ولایت را به درد آورد، تمام آن شنیده ها به واقعیت پیوست.
با اینكه نظر بزرگوارانه بعضی از حضرات آیات و اساتید عظام حوزه علمیه قم، نوشتن مطلبی مناسب به وسیله این ناچیز بود، ولی از آنجا كه از نوشتن جوابیه بعضی از عزیزان و بزرگواران مطلع بودم، احساس كردم مابه الكفایه هست. پس از چاپ و نشر جوابیه ها، بر این تصور بودم اگر شبهاتی برای جنابعالی ایجاد شده، قطعاً مرتفع خواهد شد، ولی با كمال تأسف مصاحبه شما با فصلنامه نهج البلاغه، خط بطلان بر این تصور كشید و احساس گردید كه قضیه خیلی بالاتر و عمیق تر از آن است كه پنداشته می شد.

در نوشتن جوابیه و درد دل با جنابعالی، تردید داشتم ولی با توجه به رؤیای صادقه یكی از اعاظم و بزرگواران -كه تقوا و اخلاص ایشان، زبانزد همگان است- و لطف حضرت رضا علیه آلاف التحیة والثناء، تصمیم جدی گرفتم درباره بخشی از سخنان جنابعالی، چند سطری، درد دل نمایم.
من آنچه شرط بلاغ است با تو بگویم

تو خواه از سخنم پند گیر، خواه ملال

 

1- آیا مشروعیت حکومت حاکم از راه بیعت به دست می آید؟

جناب آقای واعظ زاده!!

حضرتعالی در این مصاحبه، چندین بار از بیعت مردم با حاكم اسلامی سخن رانده اید و بیان فرموده اید كه: "مشروعیت حكومت حاكم، از راه بیعت به دست می آید".
از كدام حاكم سخن می گویید؟ از حاكمی كه بدون رعایت موازین اسلامی، حكومت را تصاحب كرده و مبنای حكومت خود را بر پایه های استبداد استوار نموده است؟!
قرآن مجید با جمله «ومن لم یحكم بما أنزل اللّه فأولئك هم الكافرون» (مائده: 44) خط بطلان بر مشروعیت این چنین حكومتی كشیده و بیعت مردم بر چنین حكومتی نمی تواند مشروعیت دهد.

و جالب توجه اینجاست كه مخالفان عثمان خلیفه سوم در آغاز، به استناد همین آیه، نامشروع بودن حكومت وی را ثابت و سپس اقدام به كشتن وی نمودند.
"
ابن ابی الحدید" و "سید مرتضی" می گویند: "وقد روی من طرق مختلفه وبأسانید كثیرة أنّ عمّاراً كان یقول: ثلاثة یشهدون علی عثمان بالكفر وأنا الرابع ، وأنا شرّ الأربعة (ومن لم یحكم بما أنزل اللّه فأولئك هم الكافرون) وأنا أشهد أنه قد حكم بغیر ما أنزل اللّه". 

(شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج3، ص50، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ؛ الشافی فی الامامة، ج 4، ص 291 ؛ همچنین رجوع شود به: نهج الحق وكشف الصدق، علامه حلّی، ص297 ؛ كشف الغطاء، ج1، ص19 ؛ وصول الأخیار ، عاملی، حسین بن عبدالصمد، ص77 ؛ تقریب المعارف ابو الصلاح الحلبی، ص273 و بحار الأنوار، ج31، ص280)

و اگر سخن از حاكم اسلامی است، همانند پیامبر و امام (علیهما الصلاة و السلام) مشروعیت خود را مستقیم از خدای متعال می گیرند: «إنّا جعلناك خلیفة فی الأرض فاحكم بین الناس بالحق» (ص:26) و «إنّی جاعلك للناس إماماً» (بقره:124)
و یا همانند فقیه، مشروعیت خود را از امام معصوم دریافت می كند: "فإنّی قد جعلته علیكم حاكماً".  (كافی، ج 7، ص412 ؛ من لایحضره الفقیه، ج3، ص8 ؛ تهذیب الأحكام، ج6، ص218 ؛ وسائل الشیعة (آل البیت )، ج1، ص34) و حتی در ولایت عدول مؤمنین در موارد نیاز یا مستند به اذن معصوم (علیه السلام) است با جمله "إذا كان القیم به مثلك ومثل عبد الحمید فلابأس". (كافی، ج5، ص209 ؛ تهذیب الأحكام، ج7، ص69) یا كاشف از این است كه "مطلوب الوجود للشارع" (كتاب المكاسب، شیخ الأنصاری، ج3، ص561)

و "الشارع لا یرضی بتركه" می باشد (فرائد الاصول، ج1، ص376، چاپ مجمع الفكر الاسلامی)

پس بنابر این، حاكم اسلامی، حاكم به نصب خداوند است، چه مردم بخواهند و یا نخواهند، و شرایط تشكیل حكومت برای او فراهم باشد یا نباشد: "الحسن والحسین إمامان قاما أو قعدا".  ابن شهرآشوب فرموده: واجتمع أهل القبلة علی أنّ الرسول قال: الحسن والحسین إمامان، قاما أو قعدا. (مناقب آل ابی طالب، ج3، ص163؛ بحار الانوار، ج43، ص291)

آری! مادامی كه جامعه پذیرای حكومت نباشد و موانعی بر سر راه حكومت ایجاد كند، تشكیل حكومت برای حاكم اسلامی واجب نیست، ولی همین كه موانع برطرف و شرایط اجرای حكومت فراهم گردید، اقدام به تشكیل حكومت خواهد كرد. پر واضح است كه بیعت مردم، موانع اجرای حكومت را از بین برده و زمینه تشكیل حكومت را مهیا می سازد، نه اینكه به حكومت حاكم اسلامی، مشروعیت ببخشد.
بعد از رسول گرامی(صلی الله علیه و آله) حتی در دوران خلافت خلفای سه گانه، حضرت علی(علیه السلام) همان امام منصوب از طرف پیامبر(صلی الله علیه و آله) به امر خداوند است و تنها فردِ اولی به مردم از خود مردم است، و اگر در زمان خلفا، در مسیر یاری اسلام بپا می خیزد و برای نجات دین قیام می كند، بعنوان همكاری با خلفا نیست، بلكه بعنوان عمل به وظیفه در محدوده امكان یا از باب دفع افسد به فاسد است كه سخن حضرت در نهج البلاغه، گویای این حقیقت است: "فنهضت فی تلك الأحداث حتی زاح الباطل وزهق، واطمأنّ الدین وتنَهْنَه".  (نهج البلاغه، نامه 62؛ شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید، ج6، ص95 ؛ الامامة والسیاسة، ج1، ص175 ؛ الغارات، ص202 ؛ كشف المحجة، سید بن طاووس، ص 241، فصل 155 ؛ المسترشد، طبری، ص77)

از اشتباهات بزرگ بعضی از اندیشمندان، این است كه تصور نموده اند امامت با حكومت مترادف است و حال آنكه حكومت یكی از شؤون امامت است. همانگونه كه هدایت مردم، حفظ شریعت، وساطت در فیض بر كلّ هستی و بسط عدالت از دیگر شؤنات امامت است.

تمامی این شؤنات جز بسط عدالت، در دوران خلافت خلفاء ثلاثه بر وجود مقدس حضرت امیر(علیه السلام) مترتب بود، ولی بسط عدالت در سایه حكومت، مشروط به ایجاد زمینه و خواست مردم بود كه بعد از قتل عثمان فراهم گردید.

جناب آقای واعظ زاده!

اینكه فرموده اید: "اما دیدگاه دوم مستلزم مشروعیت خلافت خلفاء است در شرایط خاصی كه پیش آمده به عنوان ضرورت و از باب رعایت مصالح اسلامی و حفظ كیان اسلام".
آیا ضرورت فعل، موجب مشروعیت فاعل می شود؟ و تاكنون هیچ فقیهی از فقهاء شیعه بر مشروعیت خلافت آنان و لو ازباب ضرورت فتوی داده است؟
آری، اگر در صورت فقدان حاكم در جامعه، اختلال نظام و هرج و مرج پیش آید، حكومت فاسق نیز جایز شمرده می شود، ولی آیا این، شامل آن صورتی هم می شود كه زورمداری در جامعه پیدا شود و حاكم اسلامی را كنار زند و خود جای آن بنشیند؟!
راستی اگر این چنین باشد، حكومت معاویه، یزید، صدام، پهلوی، لنین و بوش نیز باید مشروعیت پیدا كند ، چون حكومت آنها نیز برخاسته از ضرورت است!
پس تكلیف مبارزه امام حسین(علیه السلام) بر ضدّ یزید و مبارزه امام خمینی بر ضد پهلوی و ... چه می شود؟!

گیریم كه نفس خلافت خلفاء از باب ضرورت، مشروعیت پیدا كرد، آیا خلافها و بدعتهایی هم كه انجام گرفت، مشروعیت پیدا می كند؟!

آیا حمله به خانه حضرت فاطمه(سلام الله علیها) و ضرب و جرح آن حضرت كه منجر به شهادت ایشان گردید از باب ضرورت و رعایت مصالح اسلامی و حفظ كیان اسلام بود كه عمر آن خلیفه به اصطلاح مشروع، در برابر اعتراض حضرت زهرا(سلام الله علیها) "یابن الخطاب! أتراك محرقاً علیّ بابی؟" گفت "نعم: وذلك أقوی فیما جاء به أبوك"؟! (أنساب الاشراف، ج2، ص268، باب امر السقیفة، تحقیق دكتر زكار و دكتر زركلی)
آیا كشتن جانگداز مالك بن نویره، هم بستر شدن با همسر او و تبرئه خالد بن ولید، تحت عنوان "تأوّل و أخطأ" از باب ضرورت بود؟! (أسد الغابة، ج4، ص295 ؛ ترجمه مالك بن نویرة ؛ تاریخ طبری، ج2، ص504 ؛ البدایة والنهایة، ج6، ص355)
آیا نصب یزید بن ابی سفیان بر حكومت شامات كه نتیجه آن، روی كار آمدن بنو امیه و تبدیل حكومت اسلامی به سلطنت گردید، از باب حفظ كیان اسلام بود؟!
آیا گرفتن فدك از دست اهل بیت، برگرداندن مقام ابراهیم به حالت زمان جاهلیت، بدعت نماز تراویح، قضاوتهای جائرانه، طلاقها و ازدواجهای نامشروع، اسارت ناحق دودمان تغلب، محرومیت اهل بیت از خمس، تغییرات نادرست در وضوء و نماز، تحریم متعه، تكبیر چهارگانه نماز میت و ... كه امیر مؤمنان(علیه السلام) از تمامی اینها بعنوان كارنامه سیاه زمامداران قبل از خود و مخالفت صریح آنان با رسول گرامی(صلی الله علیه و اله)، یاد می كند، از باب ضرورت و رعایت مصالح اسلامی و حفظ كیان اسلام بود؟! "عملت الولاة قبلی أعمالاً خالفوا فیها رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) متعمّدین لخلافه ، ناقضین لعهده، مغیّرین لسنّته".  (كافی، ج8، ص59 ؛ وسائل الشیعة (آل البیت)، ج1، ص457 و ج8، ص46 ؛ الاحتجاج، ج1، ص392 ؛ بحار الأنوار، ج93، ص203 ؛ تفسیر نور الثقلین، ج2، ص156)
آیا مشروعیت دادن به خلافت آنان، مستلزم مشروعیت دادن به این خلافها نیست؟!

2- آیا خلافت ابوبكر با اجماع مهاجرین و انصار محقق شد؟

جناب آقای واعظ زاده! در این مصاحبه، از مشروعیت خلافت خلفا، تحت عنوان "اولویت دوم با پشتوانه اجماع مهاجر و انصار" فرموده اید:

"در چنین صورتی، شورای اهل حلّ و عقد و انصار و مهاجر كه می توانست جلوی منافقان و مرتدان و هم یهود و نصاری را كه از اسلام زخم خورده بودند و انتظار فوت پیغمبر را می كشیدند، بگیرد".

"در این صورت، تكلیف دوم یعنی تشكیل خلافت با اجماع مهاجر و انصار، كه طبعاً مراد پیروی از اكثریت است، نه اجتماع كلی، و نباید سراغ تخلف افراد محدود رفت تا اجماع را خدشه دار كرد - این كه فعلیت و مشروعیت پیدا می كند، به لحاظ موقعیت خطیر اسلام در آن هنگام.

(فصلنامه نهج البلاغه، شماره 4 و 5 ص 176)

جناب آقای واعظ زاده! از كدام اجماع سخن می گویید كه استوانه های كلامی اهل سنت از آن بی خبرند؟!

مگر ماوردی شافعی متوفای 450 و ابویعلی حنبلی متوفای 458 به صراحت نگفته اند: در بیعت ابوبكر، اجماعی در كار نبوده و هر گونه سخن از اجماع سخن به گزاف است.

"فقالت طائفة: لا تنعقد إلا بجمهور أهل العقد والحلّ من كلّ بلد، لیكون الرضا به عامّاً ، والتسلیم لإمامته إجماعاً، وهذا مذهب مدفوع ببیعة أبی بكر رضی اللّه عنه علی الخلافة باختیار من حضرها ، ولم ینتظر ببیعته قدوم غائب عنها". 

(الأحكام السلطانیة، ماوردی، ص33 ؛ الأحكام السلطانیة، ابو یعلی الفراء، ص117)
و از كدام شورای اهل حلّ عقد انصار و مهاجرین، دم می زنید كه مفسران بزرگ اهل سنت از آن بی اطلاعند؟

مگر قرطبی مفسر بزرگ اهل سنت، متوفای 671، نگفته: امامت، با یك نفر از اهل حلّ و عقد منعقد می شود و نیازی به گرد آمدن تعداد زیاد نیست، همانگونه ای كه خلافت ابوبكر با نظر فقط عمر، پایه ریزی شد: "فإن عقدها واحد من أهل الحلّ والعقد فذلك ثابت، ویلزم الغیر فعله، خلافاً لبعض الناس حیث قال: لا ینعقد إلّا بجماعة من أهل الحلّ والعقد، ودلیلنا: أنّ عمر عقد البیعة لأبی بكر".  (جامع أحكام القرآن، ج1، صص269 - 272)

سخن از چه اجماعی است كه متكلم بزرگ اهل سنت همانند امام الحرمین، منكر آن است! و می گوید: در تشكیل امامت، نیازی به اجماع نیست، همانگونه ای كه در امامت ابوبكر بدون آنكه اجماعی در میان باشد و قبل از آنكه خبر امامت آن در بلاد اسلامی به گوش اصحاب برسد، حكمها امضا گردید و بخشنامه ها صادر شد. و در پایان نتیجه می گیرد كه: امامت با تأیید یك نفر از اهل حلّ و عقد تشكیل می گردد: "اعلموا أنّه لا یشترط فی عقد الإمامة، الإجماع؛ بل تنعقد الإمامة وإن لم تجمع الأمّة علی عقدها، والدلیل علیه أنّ الإمامة لمّا عقدت لأبی بكر ابتدر لإمضاء أحكام المسلمین ، ولم یتأن لانتشار الأخبار إلی من نأی من الصحابة فی الأقطار ، ولم ینكر منكر. فإذا لم یشترط الإجماع فی عقد الإمامة، لم یثبت عدد معدود ولا حدّ محدود ، فالوجه الحكم بأنّ الإمامة تنعقد بعقد واحد من أهل الحلّ والعقد".  (كتاب الإلهیات، ج2، ص523)

كدام اجماعی را پشتوانه خلافت ابوبكر می دانید كه عضد الدین ایجی از پایه گذاران كلامی اهل سنت، منكر آن است و به صراحت می گوید: هیچ دلیل عقلی و نقلی برای اعتبار اجماع در كار نیست و همین كه یك یا دو نفر از اهل حل و عقد اقدام به بیعت نمایند، امامت تشكیل می شود همانگونه ای كه امامت ابوبكر با بیعت عمر و امامت عثمان با بیعت عبدالرحمان پسر عوف منعقد گردید: "وإذا ثبت حصول الإمامة بالاختیار والبیعة ، فاعلم أنّ ذلك لا یفتقر إلی الإجماع ، إذ لم یقم علیه دلیل من العقل أو السمع ، بل الواحد والإثنان من أهل الحلّ والعقد كاف ، لعلمنا أنّ الصحابة مع صلابتهم فی الدین اكتفوا بذلك، كعقد عمر لأبی بكر ، وعقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان".
و جالب اینجاست كه همو اضافه می كند: در امامت ابوبكر، اجتماع مردم مدینه را هم لازم ندیدند تا چه رسد به اجتماع تمام امت!!!: "ولم یشترطوا اجتماع مَن فی المدینة فضلاً عن اجتماع الأمّة. هذا ولم ینكر علیه أحد، وعلیه انطوت الأعصار إلی وقتنا هذا".  (المواقف فی علم الكلام، ج8، ص351، چاپ مصر 1325هـ)
و همچنین ابن عربی مالكی متوفای 543، از دیگر شخصیتهای بزرگ اهل سنت می گوید: در انتخاب امام، نیاز به حضور تمام مردم در انتخابات نیست، بلكه با شركت یك یا دو نفر، انتخابات صورت می گیرد!!!: "لا یلزم فی عقد البیعة للإمام أن تكون من جمیع الأنام بل یكفی لعقد ذلك إثنان أو واحد".  (شرح سنن الترمذی، ج13، ص229)
سخن این دو شخصیت علمی اهل سنّت، برای كسانی كه بیهوده از دموكراسی بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و یا به گزاف، بحث حكومت مردمی خلفای راشدین را به میان می آورند، جالب توجه است. "فاعتبروا یا اولی الأبصار!!!"

3- آیا مردم به اختیار خود با ابوبكر بیعت كردند؟

جناب آقای واعظ زاده! فرموده اید: "ملاك در اجماع مهاجران و انصار، پیروی از اكثریت است و نباید سراغ تخلف افراد محدود رفت تا اجماع را خدشه دار كرد".
به نظر می رسد كه این عبارت بدون توجه به عواقب فاسد آن كه در تاریخ اتفاق افتاده و تاریخ نگاران آزاد آن را ثبت كرده اند، صورت گرفته است.

آیا بهتر نبود قبل از بیان این سخن، عبارت شیخ مفید را ملاحظه می فرمودید كه از ابو مخنف نقل نموده كه: بعد از رحلت رسول خدا(ص)، عمر بن خطاب از عشایری كه وارد مدینه شده بودند در برابر پول (هنگفتی) كه در اختیار آنان قرار داد، درخواست كرد كه مردم را به زور برای بیعت ابوبكر وادار كنند و اگر كسی ممانعت كرد، وی را مورد ضرب و جرح قرار دهند: "كان جماعة من الأعراب قد دخلوا المدینة لیمتاروا منها، فشغل الناس عنهم بموت رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله فشهدوا البیعة وحضروا الأمر فأنفذ إلیهم عمر واستدعاهم وقال لهم خذوا بالحظّ من المعونة علی بیعة خلیفة رسول اللّه وأخرجوا إلی الناس واحشروهم لیبایعوا، فمن امتنع فاضربوا رأسه وجبینه".
آنگاه راوی می گوید: بخدا سوگند! دیدم كه این عشایر چماق به دست، به طرف مردم هجوم آورده و آنان را لگد مال می كردند و به زور مردم را برای بیعت با ابوبكر وا می داشتند: "قال واللّه! لقد رأیت الأعراب تحزّموا، واتّشحوا بالأزر الصنعانیة وأخذوا بأیدیهم الخشب وخرجوا حتی خبطوا الناس خبطا وجاؤا بهم مكرهین إلی البیعة".
آنگاه شیخ مفید اضافه می كند: نظیر این قضیه كه نشانگر بیعت اجباری مردم با ابوبكر می باشد، اخبار زیادی در دست است كه این كتاب، گنجایش بیان آنها را ندارد: "وأمثال ما ذكرناه من الأخبار فی قهر الناس علی بیعة أبی بكر وحملهم علیها بالاضطراب كثیرة ولو رمنا ایرادها لم یتّسع لها هذا الكتاب".  (الجمل والنصرة فی حرب البصرة، ص59، منشورات مكتبة الداوری - قم، چاپ دوم)

و همچنین ابن ابی الحدید معتزلی از براء بن عازب یكی از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، نقل كرده كه پس از سقیفه، عمر ، ابو عبیده و گروه (چماق به دست) را دیدم كه ژست حمله و تهاجم بخود گرفته و به هر كس می رسیدند وی را كتك می زدند و به زور دست او را گرفته، بعنوان بیعت، چه بخواهد و چه نخواهد، بر روی دست ابوبكر می كشیدند: "واذاً قائل آخر یقول: قد بویع أبوبكر فلم ألبث وإذاً أنا بأبی بكر قد أقبل ومعه عمر وأبو عبیدة وجماعة من أصحاب السقیفة وهم محتجزون بالأزر الصنعانیة لایمرّون بأحد إلّا خبطوه وقدّموه فمدّوا یده فمسحوها علی ید أبی بكر یبایعه شاء ذلك أو أبی".  (شرح نهج البلاغ ابن أبی الحدید، ج1، ص219، تحقیق محمد أبو الفضل ابراهیم، دار الكتب العلمیة)

آیا تاكنون از خود پرسیده اید كه چرا در واپسین لحظات سقیفه، وقتی چشم عمر به قبیله اسلم افتاد، فریاد برآورد كه: دیگر پیروزی ما قطعی شد؟! "فكان عمر یقول : ما هو إلّا أن رأیت أسلم، فأیقنت بالنصر".  (تاریخ الطبری، ج2، ص 458 ؛ الشافی فی الامامة، ج3، ص190 ؛ سفینة النجاة، سرابی تنكابنی، ص68 ؛ بحار الأنوار، ج28، ص335)
چه تفاوتی است میان توده مردم مدینه كه به زور كتك چماقداران، باید بیعت كنند و میان قبیله اسلم كه تمام كوچه و خیابانهای مدینه از آنان مملوّ گردیده و از هر سو برای بیعت با ابوبكر ازدحام می كنند: "أنّ أسلم أقبلت بجماعتها حتّی تضایق بهم السكك فبایعوا أبابكر".  (همان مصادر)

آیا نه این است كه این قضیه از موافقتهای سرّی میان قهرمان سقیفه با سران قبیله اسلم حكایت می كند؟ همانند توافق آشكار بین او و چماقدارن عشایر جهت گرفتن بیعت از مردم عادی.

آیا تاكنون به نقشی كه بنی امیه در قضیه بیعت داشتند فكر كرده اید كه چگونه می شود در آن موقعیت آنچنانی شهر مدینه، با یك اشاره عمر بن خطاب تمامی بنو امیه برخیزند و با ابوبكر بیعت كنند؟

"قال لهم عمر: ما لی أراكم مجتمعین حلقاً شتّی ، قوموا فبایعوا أبا بكر ، فقد بایعته وبایعه الأنصار، فقام عثمان بن عفان ومن معه من بنی أمیة فبایعوه ، وقام سعد و عبد الرحمن بن عوف ومن معهما من بنی زهرة فبایعوه".  (الامامة والسیاسة با تحقیق الشیری ج 1 ص 28، با تحقیق الزینی ج 1 ص 18) این كتاب (الامامه و السیاسه) قطعاً از تألیفات ابن قتیبه می باشد وتشكیك بعضی در نسبت آن به مؤلف بی مورد است، چون بزرگان اهل سنت در قرون گذشته از آن نقل كرده اند مانند: حافظ تقی الدین الفاسی المكی متوفای 832، در كتاب "العقد الثمین" ج 6 ص 72.

4- آیا مخالفین خلافت ابوبكر افراد محدودی بودند؟

اما اینكه فرموده اید: "نباید سراغ تخلف افراد محدود رفت تا اجماع را خدشه دار كرد". از شگفتیهای تاریخ است!!

آیا خوش نبود كه قبل از بیان این كلام، عبارت زبیر بن بكار را ملاحظه می فرمودید كه می گوید: عموم مهاجرین و بخش عمده انصار، شبهه ای نداشتند كه خلیفه پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله) همان علی بن ابی طالب(علیه السلام) است:
"وكان عامّة المهاجرین وجلّ الأنصار لا یشكّون أنّ علیاً هو صاحب الأمر بعد رسول اللّه(صلی الله علیه وآله)" ( الأخبار الموفّقیات، ص580  ؛ شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید، ج6، ص21)

و یعقوبی در تاریخ خود می گوید: تمام مهاجرین و انصار، در اینكه حضرت علی(علیه السلام) خلیفه است، شكّی نداشتند: "وكان المهاجرون والأنصار لا یشكّون فی علی".  (تاریخ یعقوبی، ج2، ص 124، باب خبر سقیفة بنی ساعدة)
مخالفت عموم بنی هاشم از بیعت با ابوبكر را ابن اثیر جزری مطرح كرده (اسد الغابه، ج3، ص329 ؛ الكامل فی التاریخ، ج2، ص325)  و مسعودی می نویسد، قبل از شهادت فاطمه زهرا رضی الله عنها حتی یك نفر از بنی هاشم با ابوبکر بیعت نكرد (مروج الذهب، ج2، ص301) 

جناب آقای واعظ زاده! ای كاش سخن علامه امینی را ملاحظه می نمودید، بعد لب به چنین سخنی می گشودید. آنجا كه می گوید: خلافت ابوبكر با دو نفر و حداكثر با پنج نفر، تشكیل گردید و حال آنكه شخصیتهای برجسته مهاجرین و انصار با وی به مخالفت برخاستند، همانند حضرت علی(علیه السلام) و دو فرزند گرانمایه اش، عباس عموی پیامبر و تمامی فرزندان او از بنی هاشم، سعد بن عباده و فرزندان و قبیله او، حباب بن منذر و همه پیروان او. و همچنین زبیر، طلحه، سلمان، عمار، ابوذر، مقداد، خالد بن سعید، سعد بن ابی وقاص، عتبه بن ابی لهب، براء بن عازب، اُبی بن كعب، ابو سفیان و دیگران، از مخالفان بیعت ابو بكر بودند.  (الغدیر، ج7، ص93 به نقل از تاریخ یعقوبی، ج2، ص103، الریاض النضرة، ج1، ص167؛ تاریخ ابی الفدا، ج 1، 156، روضة المناظر، ابن شحنة هامش الكامل، ج7، ص 164؛ شرح ابن ابی الحدید، ج1، ص134)

آیا صحیح است از این همه شخصیتهای برجسته صدر اسلام، بعنوان افراد محدود نام ببریم.

ای كاش به اندازه ابن حزم سنّی درك تاریخی داشتیم و می گفتیم: لعنت و نفرین خداوند بر آن اجماعی كه جای حضرت علی(علیه السلام) و یارانش در آن، خالی باشد:  (المحلی، ج9، ص345، تحقیق احمد محمد شاكر، چاپ بیروت - دارالفكر)
جناب آقای واعظ زاده! آیا عبارت شما "نباید سراغ تخلف افراد محدود رفت تا اجماع را خدشه دار كرد" كم مهری به مقام عصمت امیرمؤمنان و حضرت صدیقه و فرزندان آنان (علیهم السلام) نیست؟!

و اگر رسول گرامی(صلی الله علیه و آله) روز قیامت از ما بپرسد با توجه به گفتار من "علی مع الحق والحق مع علی"، (الكافی، ج 1 ص 294 ؛ خصال، شیخ الصدوق، ص 559 ؛ العمدة، ابن بطریق، ص285 ؛ الغدیر، ج3، ص176؛ از منابع متعدد اهل سنّت: مجمع الزوائد، هیثمی، ج7، ص235 ؛ تفسیر الكبیر، رازی، ج1، ص205 ؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساكر، ج44، ص370   ؛ البدایة والنهایة، ابن كثیر، ج7، ص398) به چه جرأتی چنین حرفی به  زبان راندید؟ چه پاسخی خواهیم داشت؟
و آیا بهتر نبود عبارت شیخ مفید را در پاسخ فقیه حنفی مذهب منطقه صاغان ملاحظه می فرمودید كه تكلیف استناد کنندگان به اجماعی كه حضرت علی علیه السلام از آن خارج باشد را روشن نموده

"وقد ثبت الخبر عن النبی(صلی الله علیه و آله)أنّه قال: علیّ أقضاكم. وقال: علیّ مع الحق والحق مع علیّ ، اللهم أدر الحق مع علیّ حیثما دار. وإذا كان الأمر علی ما ذكرناه ، بطل ما ادعّاه الشیخ الضالّ من خلاف الإجماع فی ذلك ، إلا أن یخرج أمیر المؤمنین من الإجماع ، و یحكم علی قوله بالشذوذ والخروج عن الإیمان . فینكشف أمره لسائر العقلاء ، و تظهر ردّته لكافّة العلماء ، ویبین من جهله ما لا یخفی علی أحد من الفقهاء ، و كفاه بذلك خزیاً".  (المسائل الصاغانییة، ص109)

5- آیا حضرت علی(علیه السلام) خلافت خلفاء را مشروع می دانست؟
جناب آقای واعظ زاده! در این مصاحبه چندین بار از مشروعیت خلافت خلفاء بعنوان اولویت دوم سخن به میان آورده اید تا جایی كه چند استدلال موهوم برای آن اقامه نموده اید كه در صدر آنها نامه حضرت علی علیه السلام به معاویه به چشم می خورد.
آنگاه فرموده اید: "در این نامه، امام صریحاً اجماع مهاجرین و انصار را بر امامت كسی، باعث مشروعیت آن دانسته، از جمله آن را مصحح خلافت خود می داند، و آن را مورد رضایت خدا و باعث طعن بر مخالفین آن، و حتی حلال بودن قتال با آنان می داند".  (مجله یاد شده، صفحه 17) و كار را تا آنجا پیش برده اید كه از شیخ شلتوت نقل كرده اید كه ابوبكر مظهر صفت رحمت وجمال حق بوده: "إنّ الصدیق كان مظهراً لصفة الرحمة والجمال".  (مجله یادشده، صفحه 187)

در اینجا از جنابعالی و سایر همفكرانتان چند سؤال مطرح است:

1- آیا تاكنون هیچ یك از فقهاو علماء شیعه، از مشروعیت خلافت خلفاء سخن گفته اند؟
جناب آقای واعظ زاده! شما را بخدا! چگونه به خود جرأت دادید در كشوری كه افتخارش، عشق ورزی به خاندان عصمت و طهارت(علیهم السلام) است و همه روزه زمزمه زیارت عاشورا از منازل، مساجد، تكایا و حسینیه ها به گوش می رسد، چنین عبارت بی پایه و اساسی را از شیخ شلتوت نقل كنید؟!

شاید تصور فرموده اید كه در كشور مصر، سودان و سعودی مصاحبه می كنید كه برای این حرف شلتوت ارزش قائلند!!

البته خدمات آقای شلتوت در معرفی فقه اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) بعنوان یكی از منابع فقهی مسلمانان، قابل تقدیر است ولی مستلزم این نیست كه سخنان باطل او نیز مورد توجه شیعیان باشد، گرچه این سخن نزد خود و پیروان او محترم باشد.

آیا هیچ فكر نفرمودید كه این حرف، برای پیروان مكتب اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) كه اساس مذهب آنها قبل از آنكه به تولی مبتنی باشد بر تبری استوار است، چقدر بی معنا ست؟

ای كاش شاگرد صالحی برای امام امت، آن عبد صالح خدا، بودید و از كسانی كه وی آنان را یك مشت هواپرست و ریاست طلب و چپاولگر معرفی می كند، این چنین تجلیل نمی نمودید. (كشف اسرار، ص 107، گفتار دوم در امامت) و اینچین بی پروا و  بی باك به خلافت كسی كه آن عبد صالح خدا، وی را اصل كفر و زندقه می داند لباس مشروعیت نمی پوشاندید. (كشف اسرار، ص 119، مخالفت عمر با قرآن خدا)
کاش سنگ حمایت كسانی را به سینه نمی زدید كه این مرد بلند آوازه تاریخ به صراحت فرموده: "لعدم الأخوّة بیننا وبینهم، بعد وجوب البراءة عنهم، وعن مذهبهم، وعن ائمّتهم، كما تدلّ علیه الأخبار واقتضته أصول المذهب". (المكاسب المحرمه، ج1، ص250، المسألة السادسة من المقام الثالث فی أنّ المخالف یجوز غیبته لانه لیس بمؤمن)

در اینجا شما را به سخنی از این یادگار غیور حضرت علی(علیه السلام) كه تكلیف تمامی هم اندیشان كج اندیش را روشن كرده، جلب می كنم:

"پیغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله)در حال احتضار و مرض موت بود، جمع كثیر در محضر مباركش حاضر بودند پیغمبر فرمود: بیایید برای شما چیزی بنویسم كه هرگز به ضلالت نیفتید، عمر بن الخطاب گفت: "هجر رسول اللّه!".

و این روایت را مورخین واصحاب حدیث، از قبیل بخاری، مسلم و احمد با اختلافی در لفظ ، نقل كردند و جمله كلام آنكه، این كلام یاوه، از ابن خطاب یاوه سرا صادر شده است و تا قیامت برای مسلم غیور كفایت می كند".  (همان مصدر)

2- در صورت مشروعیت بخشیدن به خلافت آنان، آیا تكلیف مخالفان آنان را روشن فرموده اید؟ در رأس آنها حضرت صدیقه طاهره(سلام الله علیها) قرار دارد كه تا آخرین لحظه از حیات خویش، به مخالفت و مبارزه بر علیه حكومت باطل آنان ادامه داد: "فغضبت فاطمة بنت رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم فهجرت أبا بكر فلم تزل مهاجرته حتی توفیت".  (صحیح بخاری، ج4، ص42، كتاب الجهاد والسیر باب فرض الخمس، السنن الكبری، ج6، ص300 ؛ الطبقات الكبری، ج8، ص28)

كار مخالفت به جایی رسید كه جنازه آن مظلومه تاریخ، شبانه به خاك سپرده شد و به ابوبكر خلیفه مشروع جنابعالی، اعلام شركت در نماز او نشد: "فلمّا توفّیت دفنها زوجها علی لیلاً ولم یؤذن بها أبا بكر وصلّی علیها، وكان لعلی من الناس وجه، حیاة فاطمة، فلمّا توفّیت استنكر علی وجوه الناس".  (صحیح بخاری، ج 5، ص82، كتاب المغازی باب غزوة خیبر، الطبقات الكبری، ج2، ص315 ؛ سیر اعلام النبلاء، ج2، ص121)
3- اگر ابوبكر را به هر دلیلی، خلیفه و امام مشروع بدانید، باید معتقد باشید كه مطابق حدیث شریف "من مات ولیس علیه إمام فمیتته میتة جاهلیة" هرگونه مرگ بدون بیعت با امام عصر خویش، مساوی با مرگ جاهلیت است. (الكافی، ج1، ص376، ح1، در بعضی از منابع از امام رضا(ع) آمده: "من مات بغیر إمام مات میتة جاهلیة"، اختصاص شیخ مفید، ص 268، مستطرفات السرائر، ص 635، تفسیر عیاشی، ج2، ص303، تفسیر المیزان، ج13، ص171)  در منابع اهل سنت از رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) نقل شده: "من مات بغیر إمام مات میتة جاهلیة". (مسند أحمد، ج 4، ص 96، المعجم الكبیر، طبرانی، ج 19، ص388، مسند الشامیین، طبرانی، ج2، ص437 ؛ مسند أبی داود الطیالسی، ص259 ؛ مجمع الزوائد، هیثمی، ج5، ص218) ابن ابی الحدید نیز پس از نقل این حدیث گفته است: "وأصحابنا كافة قائلون بصحّة هذه القضیة (شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج9، ص155) كلینی در كافی با سند صحیح از امام كاظم(علیه السلام) نقل كرده كه: "إنّ فاطمة صدّیقة شهیدة ". (کافی، ج 1، ص 458) و مرحوم مجلسی در ذیل این روایت آورده: "وهو من المتواترات". (مرآت العقول، ج5، ص318) پس بنابراین تكلیف حضرت زهرا(سلام الله علیها) آن شهیده دوران چه می شود؟!

وبا توجه به سخن رسول گرامی(صلی الله علیه وآله): "من مات ولیس له إمام یسمع له ویطیع مات میتة جاهلیة" (اختصاص، شیخ مفید، ص269 ؛ مستدرك الوسائل، ج18، ص177) امامی كه اطاعت و فرمانبرداری او بر حضرت زهرا(سلام الله علیها) لازم بود چه كسی بود؟ و آیا این چنین عقیده ای مستلزم انكار آیه تطهیر نیست؟
در اینجا بد نیست سخن علامه امینی را در این زمینه، مورد دقت قرار دهیم:
"
فالحقیقة هاهنا مردّدة بین أنّ الصدیقة سلام اللّه علیها عزبت عنها ضروریة من ضروریات دین أبیها وهی أولاها وأعظمها، وقد حفظته الأمّة جمعاء، حضریها وبدویها، وماتت - العیاذ باللّه - علی غیر سنّة أبیها، وبین أن لا یكون للحدیث مقیل من الصحّة وقد رواه الحفظة الأثبات من الفریقین وتلقّته الأمّة بالقبول ، وبین إنّها سلام اللّه علیها لم تك تعترف للمتقمّص بالخلافة ، ولا توافقه علی ما یدّعیه ، ولم تكن تراه أهلاً لذلك ، وكذلك الحال فی مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام . فهل یسع لمسلم أن یختار الشقّ الأوّل ویرتأی لبضعة النبوّة ولزوجها نفس النبی الأمین ووصیه علی التعیین، ما یأباه العقل والمنطق، ویبرأ منه اللّه ورسوله ؟ لا ، لیس لأحد أن یقول ذلك . وأمّا الشقّ الثانی ، فلا أظنّ جاهلاً یسف إلی مثله بعد استكمال شرایط الصحّة والقبول وإصفاق أئمّة الحدیث ومهرة الكلام علی الخضوع لمفاده ، وإطباق الأمم الإسلامیة علی مؤدّاه. فلم یبق إلا الشقّ الثالث ، فخلافة لم تعترف لها الصدیقة الطاهرة وماتت وهی واجدة علیها وعلی صاحبها ، ویجوّز مولانا أمیر المؤمنین التأخّر عنها ولو آناًما ، ولم یأمر حلیلتها بالمبادرة إلی البیعة ، ولا بایع هو ، وهو یعلم أنّ من مات ولم یعرف إمام زمانه ولیس فی عنقه بیعة مات میتة جاهلیة ، فخلافة، هذا شأنها، حقیقة بالإعراض عنها، والنكوص عن البخوع لصاحبها".  (الغدیر، ج10، ص361)
از همه اینها گذشته در نامه حضرت امیر(علیه السلام) به معاویه توجه به چند نكته ضروری است.

1- آنچه كه مسلم است، امام (علیه السلام) در این نامه در مقام بیان یك قاعده كلی كلامی نیست، بلكه در مقام احتجاج با دشمن عنودی است كه معتقد به مشروعیت خلافت خلفاء از طریق بیعت مهاجرین و انصار بود. یعنی از باب استدلال به خصم از راه عقاید و افكار و اعمال خود اوست كه از او بعنوان "وجادلهم بالتی هی أحسن" تعبیر می شود جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به كتاب حوار مع الشیخ صالح بن عبد اللّه الدرویش، تألیف حضرت آیت اللّه سبحانی.

2- از آنجا كه قصد مؤلف نهج البلاغه، نقل بخشهای بلیغ سخنان حضرت بوده، فلذا بخشی از این نامه را نقل كرده و دیگر مؤلفان همانند نصر بن مزاحم و ابن قتیبه این نامه را بصورت مبسوط نقل كرده اند و نكاتی در نقل آنان هست كه نشانگر حقیقت یاد شده است. (رجوع شود به: وقعة صفین، ابن مزاحم المنقری، ص29، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، چاپ مؤسسة العربیة الحدیثة ؛ الامامة والسیاسة، ابن قتیبة الدینوری با تحقیق شیری، ج1، ص113، و با تحقیق زینی، ج1، ص84 ، المناقب، موفق الخوارزمی، متوفای 568، ص202، با تحقیق شیخ مالك محمودی، چاپ جامعه مدرسین قم ؛ جواهر المطالب، ابن دمشقی شافعی، ج1، ص367، با تحقیق شیخ محمودی، چاپ مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة ؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساكر، ج59، ص128 با تحقیق علی شیری، چاپ دارالفكر ؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج3، ص75، و ج14، ص35 و 43)

3- در آغاز نامه آن حضرت آمده: "فإنّ بیعتی بالمدینة لزمتك و أنت بالشام". یعنی همانگونه كه بیعت با ابوبكر و عمر در مدینه بود و تو  در شام به آن ملتزم گردیدی، باید به بیعت من نیز تسلیم شوی. و این فرمایش حضرت، در برابر استدلال سخیف معاویه است كه دلیل تسلیم نشدن خویش در برابر حضرت را، سرپیچی مردم شام از بیعت با حضرت عنوان كرده: "وأما قولك أنّ بیعتی لم تصحّ لأنّ أهل الشام لم یدخلوا فیها كیف وإنّما هی بیعة واحدة ، تلزم الحاضر والغائب ، لا یثنی فیها النظر ، ولا یستانف فیها".  (شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج14، ص43، بحار الأنوار، ج33، ص82 ؛ الغدیر، ج10، ص320  ؛ نهج السعادة، ج4، ص263)

4- حضرت در بخش پایانی نامه، داستان بیعت شكنی طلحه و زبیر را گوشزد نموده و سپس از معاویه می خواهد همانند سایر مسلمانها در برابر حكومت، سر تسلیم فرود آورد و خود را گرفتار ننماید و در غیر این صورت با وی به ستیز خواهد برخاست: "وإن طلحة والزبیر بایعانی ثم نقضا بیعتی، وكان نقضهما كردّهما، فجاهدتهما علی ذلك حتی جاء الحق وظهر أمر اللّه وهم كارهون. فادخل فیما دخل فیه المسلمون، فإن أحب الأمور إلی فیك العافیة، إلا أن تتعرض للبلاء . فإن تعرّضت له قاتلتك واستعنت اللّه علیك". (وقعة صفّین، ص20 و 29 ؛ الامامة والسیاسة، ج1، ص113 ؛ المناقب، خوارزمی، ص202 ؛ جواهر المطالب، ج1، ص367 ؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساكر، ج59، ص128 ؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج14، ص36)
جناب آقای واعظ زاده! با توجه به نكات یاد شده، آیا جای این هست كه بفرمایید قضیه اتمام حجت بر معاویه، بعنوان یك احتمال مطرح است؟ 

آقای واعظ زاده! بعد از نقل نامه حضرت گفته اید: "ممكن است كسی بگوید: این یك حجت بر معاویه است كه شورای مهاجرین و انصار را راه انتخاب خلیفه می دانسته است و دلیل نیست كه آن حضرت، این شرط را اولویت دوم می دانسته و آن را مشروع می داند، خوب این یك احتمال است. اگر یك احتمال باشد جنابعالی كه در مقام استدلال هستید باید راه نفوذ هر نوع احتمال را مسدود فرمایید چون "إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال".

سپس برای مشروعیت خلافت خلفاء به خطبه 205 نهج البلاغه استناد فرموده اید كه حضرت می فرماید:

"واللّه ما كانت لی فی الخلافة رغبة ولافی الولایة إربة، ولكنّكم دعوتمونی الیها وحملتمونی علیها".

"پیداست این خلافت همان اولویت دوم است كه به آن راغب نیست ولی بالاخره آن را مشروع می داند وبه آن تن می دهد، این عدم رغبت وی به خلافت، در نهج البلاغه مكرر آمده است و این خلافت همان اولویت دوم است.(مجله یادشده صفحه 177)

جناب آقای واعظ زاده!

این از عجائب روزگار است كه عده ای، بی رغبتی حضرت علی(علیه السلام) به حكومت را دلیل غیر منصوص بودن خلافت وی بدانند و گروهی هم آن را دلیل بر مشروعیت اولویت دوم در امتداد اثبات مشروعیت خلفاء سابق!!

اولاً: حضرتعالی در مورد اولویت دوم فرمودید: "در شرائط خاص از قبیل فقدان زمینه اجتماعی برای نیل به اولویت اول یا سر پیچی جامعه اسلامی واكثریت مردم" از باب ترتب و یا ضرورت مطرح است. درحالیکه این خطبه كه بعد از قتل عثمان بیان شده، و زمینه اجتماعی و اكثریت نیز برای خلافت موجود بوده، دیگر موضوعی برای اولویت دوم باقی نمی ماند، یعنی انتفاء حكم به انتفاء موضوع است. پس استدلال به این خطبه برای اولویت دوم بی مورد است.

ثانیاً: این خطبه بخاطر ناخشنودی طلحه و زبیر از عدم مشورت حضرت با آنان در امور مملكتی بیان شده و طرف سخن عمدتاً آن دو نفر هستند كه در آغاز خطبه می فرماید: شما دو نفر به اندك چیز، خشم گرفتید، و خوبیهای فراوان را نادیده انگاشتید و به من نمی گویید چه حقی از شما بازداشته ام و در چه سهمی خود را بر شما مقدم داشته ام: "لقد نقمتما یسیراً و أرجأتما كثیراً ألا تخبرانی أی شی ء كان لكما فیه حق دفعتكما عنه؟ أم قسم استأثرت علیكما به".

و آنگاه می فرماید: به خدا سوگند! من به خلافت رغبتی نداشتم و به زمامداری شما علاقه نشان ندادم و این شما بودید كه مرا به آن دعوت كردید و آن را به من تحمیل نمودید و پس از به دست گرفتن زمام امور به كتاب خدا و سنت پیامبر عمل نمودم و نیازی نداشتم كه از شما نظر خواهی كنم.... این سخن نشان می دهد كه طلحه و زبیر انتظار داشتند همانند زمان خلفای گذشته در امور مملكتی دخالت كنند و با به دست گرفتن مسئولیتهای كلیدی در چپاول بیت المال نقش فعال داشته باشند كه حضرت با قاطعیت خود با جمله "فلم أحتج فی ذلك إلی رأیكما ولا رأی غیركما"، آب پاكی روی دست آن دو ریخته و برای همیشه، آنان را از دسترسی به مناصب حكومتی ناامید كرده است. و نیز حضرت با عبارت: "نظرت الی كتاب اللّه و ما وضع لنا وأمرنا بالحكم به فاتّبعته وما استنّ النبی(صلی الله علیه و آله) فاقتدیته"، طعنه ای بر خلفاء گذشته زده و سیره حكومتی آنان را زیر سؤال برده و به عدم مشروعیت كار آنان در این كه به كتاب خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) عمل نکردند، اشاره فرموده است، همانگونه كه بعد وفات عمر در شورای معلوم الحال وقتی به آن حضرت پیشنهاد قبولی حكومت به شرط عمل به سیره ابوبكر و عمر گردید، حضرت با صراحت آن را رد كرد و فرمود: "أسیر فیكم بكتاب اللّه وسنّة نبیه مااستطعت".  (تاریخ یعقوبی، ج2، ص162 ؛ و رجوع شود به، شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید، ج1، ص188، ج9، ص53 و ج10، ص245 و  ج12، ص263 ؛ الفصول فی الأصول، جصّاص، ج4، ص55 ؛ أسد الغابه، ج4، ص32 ؛ السقیفة وفدك، جوهری، ص86 ؛ تاریخ المدینة، ابن شبة النمیری، ج3، ص930 ؛ تاریخ الطبری، ج3، ص297، تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، ج2، ص126 ؛ الشافی فی الامامة، ج4، ص209)
ثالثاً: علت بی رغبتی حضرت به حكومت، بخاطر انحرافاتی بود كه در زمان خلفای ثلاثه در جامعه ایجاد شده و زمینه های فساد دامنگیر اجتماع گردیده و راه اصلاح بسته شده بود.

همانطوری كه حضرت، بعد از قتل عثمان، به هنگام هجوم مردم برای بیعت، فرمود: مرا واگذارید و به سراغ دیگری بروید زیرا به استقبال حوادثی می رویم كه چهره های گوناگون و فتنه های رنگارنگ دارد، نه دلها ثابت می ماند و نه خردها استوار، بخاطر آنكه در عصر خلافت سه خلیفه گذشته، ابرهای فساد، چهره افق را تیره و تار و راههای مستقیم حق را ناشناخته كرده است. و اگر دعوت شما را پذیرفته و زمام خلافت را به دست گیرم، طبق آنچه خود تشخیص می دهم با شما رفتار خواهم نمود و به گفتار این و آن و سرزنش سرزنش گران گوش فرا نخواهم داد: "دعونی والتمسوا غیری فإنّا مستقبلون أمراً له وجوه وألوان لا تقوم له القلوب، ولا تثبت علیه العقول، وإنّ الآفاق قد أغامت، والمحجّة قد تنكّرت. واعلموا أنّی إن أجبتكم ركبت بكم ما أعلم، ولم أصغ إلی قول القائل وعتب العاتب". (نهج البلاغه، خطبه 92)
پر واضح است كه انگیزه زیر بار بیعت نرفتن، همان انتظار مردم از حضرت علی(علیه السلام) است كه روشهای گذشته ابوبكر و عمر را ادامه دهد، ولی حضرت علی(علیه السلام) می داند كه بر اثر انحراف جامعه از مسیر صحیحی كه رسول اكرم(صلی الله علیه وآله) تعیین فرموده بود، چه بسیاری از بدعتها به سنت تبدیل شده و چه شبهه هایی بر خردها استوار گشته و مردم راه تشخیص حق را از ناحق و بدعت را از سنت، از یاد برده اند. سخن حضرت علی(علیه السلام) بنا به نقل ابن ابی الحدید معتزلی گواه روشنی است بر این ادعا: "إنّ الشبهة قد استولت علی العقول والقلوب، وجهل أكثر الناس محجّة الحقّ أین هی".  (شرح نهج البلاغه، ج7، ص34)
این خطبه نیز گواه دیگری است كه كارهای خلفای گذشته مورد تأیید حضرت حضرت(علی علیه السلام) نبوده است.

رابعاً: امیر المؤمنین (علیه السلام) در خطبه شقشقیه علت پذیرفتن حكومت و تن دادن به آن را، قیام حجت الهی پس از فراهم شدن زمینه آمادگی مردمی می داند. آنجا كه می فرماید: اگر همانند گذشته زمینه حكومت فراهم نبود و مردم آمادگی خود را اعلام نمی كردند و با وجود پشتیبانی مردمی، حجت خداوندی بر من تمام نمی گشت، و اگر پیمان الهی از علماء نبود كه در برابر شكم بارگی ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان ساكت ننشینند، رشته خلافت را رها می كردم و چون گذشته، خود را از صحنه سیاست كنار می كشیدم: "لولا حضور الحاضر وقیام الحجّة بوجود الناصر، وما أخذ اللّه علی العلماء أن لا یقارّوا علی كظّة ظالم ولا سغب مظلوم لالقیت حبلها علی غاربها ولسقیت آخرها بكأس أولها". (نهج البلاغه، خطبه 3)
شیخ مفید می گوید: این خطبه نشان می دهد كه اگر حضرت علی (علیه السلام) با گذشتگان جهاد نكرد، بخاطر نداشتن نیروی كافی بود، و اگر با پیمان شكنان به مبارزه برخاست، بخاطر آن بود كه نیروی لازم در اختیار داشت: "فدلّ علی أنّه علیه السلام إنّما ترك جهاد الأوّلین لعدم الأنصار، وجاهد الآخرین لوجود الأعوان". (الافصاح، ص 46)

سید بن طاووس هم می گوید: این خطبه در حقیقت اعتراض گویایی است بر پیشوایان گمراهی كه بر حضرت علی(علیه السلام) سبقت گرفتند: "وفی الروایة من الطعون علی أئمّة الضلال الذین تقدّموا علی علي بن أبی طالب(علیه السلام)". (الطرائف، ص 419)

و خامساً: آنچه از سخنان حضرت در بی رغبتی به حكومت نقل شده، مربوط به حكومت ظاهری است كه دیگران برای رسیدن به آن دست و پا می شكنند و هزاران گناه و معصیت مرتكب می شوند، و سخن حضرت در ذی قار به ابن عباس گواه زنده ای است بر این ادعا. كه فرمود: این حكومت نزد من از یك كفش كهنه و مندرس بی ارزش تر است، مگر اینكه حقّی را بپا دارم و یا باطلی را دفع نمایم: "واللّه لهی أحبّ إلی من إمرتكم إلّا أن أقیم حقّاً أو أدفع باطلاً" (نهج البلاغه خطبه 33) همچنین سخن حضرت در خطبه شقشقیه كه این دنیای شما نزد من، از آب بینی بزعاله ای بی ارزش تر است: "أزهد عندی من عَفطة عَنز". یا در جای دیگر نهج البلاغه می فرماید:

این حكومت بر شما، كالای چند روزه دنیاست و به زودی ایام آن می گذرد، همانند سراب ناپدید شود یا چونان پاره ای ابر كه زود پراكنده شود.

"... ولایتكم التی إنّما هی متاع أیام قلائل، یزول منها ما كان، كما یزول السراب أو كما یتقشّع السحاب" (نهج البلاغه، خطبه62)

و قطعاً مراد حضرت، حكومت الهی نیست، همانگونه كه جنابعالی نیز بدان اشاره فرموده اید كه سِمَت الهی رها كردنی نیست.

6- آیا حضرت علی علیه السلام با اختیار با ابوبكر بیعت كرد؟
جناب آقای واعظ زاده! فرموده اید: حضرت "به خاطر حفظ اسلام، بدون اجبار و با اختیار خود، با ابوبكر بیعت كرده و نهایت همكاری را در خلال تمام حوادث اهل ردّه با او داشته است و به نصح و خیر خواهی برای او، ادامه داده تا آن خطر رفع شده است، بعد هم با عمر بیعت كرده، رفتار آن دو تن را ستوده است".

از كدام بیعت با اختیار و بدون اجبار سخن می گویید؟!

از آن بیعتی كه واپسین روزهای رحلت جانگداز رسول گرامی(صلی الله علیه و آله)انجام گرفت؟!

ظاهراً مراد جنابعالی این نیست، بلكه هیچ عاقلی چنین سخن به زبان نمی راند.
زیرا قضیه بقدری مفتضحانه است كه قلمِ پاره ای از مورخین مانند طبری كه بدینجا رسیده سر بشكسته و نتوانسته حقیقت را ترسیم كند. و با یك جمله سربسته مانند: (جامعه تحمل شنیدن چنین مطالبی ندارد)، بر روی آن سر پوش گذاشته و رها كرده است.

"كرهت ذكرها لما فیه مما لا یحتمل سماعها العامة". (تاریخ الطبری، ج3، ص557، تحقیق نخبة من العلماء، مؤسسة الأعلمی) چون داستان هجوم به خانه حضرت زهرای مرضیه (سلام الله علیها) و تهدید به آتش زدن، مسئله فراموش شدنی نیست، البته به مقداری كه طبری صلاح دانسته و جامعه تحمل شنیدن آن را داشته! بیان کرده است: "أتی عمر بن الخطاب منزل علی وفیه طلحة والزبیر ورجال من المهاجرین فقال: واللّه لأحرقنّ علیكم أو لتخرجنّ إلی البیعة، فخرج علیه الزبیر مصلتاً بالسیف فعثر فسقط السیف من یده فوثبوا علیه فأخذوه". (تاریخ الطبری، ج2، ص443  و رجوع شود به السقیفة وفدك ، جوهری، ص52 و ص73 با تحقیق دكتر محمد هادی امینی چاپ الكتبی - بیروت ؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، ج2، ص56 و  ج6، ص 48 ؛ الامامة والسیاسة با تحقیق شیری ج1، ص30 و با تحقیق زینی، ج1، ص19)

شما را به خدا، این چه بیعتی است كه حضرت علی علیه السلام را كشان كشان به مسجد می برند و با تهدید به قتل او را وادار به بیعت می كنند؟! و حضرت اشك می ریزد و ناله می كند فریاد بر می آورد و به رسول گرامی شكوه می كند. "فأخرجوا علیا ومضوا به إلی أبی بكر فقالوا له : بایع ، فقال : إن لم أفعل فمه ؟ قالوا : إذا واللّه الذی لا إله إلا هو نضرب عنقك ، قال : إذا تقتلون عبد اللّه وأخا رسوله . قال عمر : أما عبد اللّه فنعم، وأما أخا رسوله فلا ، وأبو بكر ساكت لا یتكلّم . فقال عمر: ألا تأمر فیه بأمرك ؟ فقال : لا أكرهه علی شئ ما كان فاطمة إلی جنبه. فلحق علی بقبر رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم یصیح ویبكی وینادی : یا ابن أم إن القوم استضعفونی وكادوا یقتلوننی ." (الإمامة والسیاسة، ص12، باب كیف كانت بیعة علی بن أبی طالب)

و این چه بیعتی است که شمشیر بر گردن حضرت علی علیه السلام نهاده و او را به بیعت وا می دارند؟! "وفی روایة المخالف فبایعت واللج علی قفی قال عبد  الرحمن بن عوف: فلا تجعل یا علی سبیلاً إلی نفسك ، فإنّه السیف لا غیر".  (الصراط المستقیم، علی بن یونس العاملی المتوفی 877، ج3، ص117، تحقیق محمد باقر البهبودی، المكتبة المرتضویة ؛ الامامة والسیاسة، تحقیق شیری، ج1، ص45، تحقیق الزینی، ج1، ص31)

در كجای عالم سابقه دارد كه حاكم جامعه بعنوان بیعت دست خود را بر دست بسته شهروندی بكشد؟! "فقالوا له: مدّ یدك فبایع! فأبی علیهم فمدّوا یده كرهاً ، فقبض علی أنامله فراموا بأجمعهم فتحها فلم یقدروا، فمسح علیها أبو بكر وهی مضمومة".  (إثبات الوصیة، ص146، الشافی، ج3، ص244 ؛ علم الیقین، ج2، ص386 ؛ بیت الأحزان، ص118؛ الأسرار الفاطمیة شیخ محمد فاضل المسعودی، ص 122)
و اگر مراد جنابعالی همان بیعتی است كه پس از شهادت جانگداز حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) انجام گرفت، گرچه در آن از تهدید به قتل و آتش زدن خانه و كشاندن حضرت علی(علیه السلام) به مسجد خبری نیست ولی با یك ملاحظه سطحی به آنچه در طول شش ماه گذشته بر سر جامعه نوپای اسلامی آمده و مشكلاتی كه مسلمانها با آن مواجه گشته اند، معلوم می شود که حضرت علی (علیه السلام) مجبور به بیعت گردیده است، كه مرور سخنان حضرت، بهترین گواه این ادعا است.

و این صدای رسای حضرت علی (علیه السلام) است كه در تاریخ طنین افكن شده:
بخدا سوگند باور نمی كردم و به ذهنم خطور نمی كرد كه ملت عرب این چنین به توصیه های رسول اكرم پشت پا زده و خلافت را از خاندان رسالت دور سازد، تنها نگرانی من، روی آوردن بدون حساب مردم به طرف ابوبكر بود ولی من زیر بار این چنین بیعتی كه شاخصه های دینی نداشت نرفتم، تا آنجا كه دیدم گروهی، از اسلام برگشته و برای نابودی دین محمد(صلی الله علیه و آله) كمر همت بسته اند و ترسیدم اگر به یاری اسلام و مسلمانان برنخیزم، باید شاهد رخنه جبران ناپذیری در دین باشم و یا نابودی آن را نظاره كنم كه این مصیبت بر من دشوارتر از مصیبت از دست دادن حكومت زود گذر بر مردم بود. پس در میان آن همه آشوب و غوغا بپا خواستم و توطئه دشمنان دین را در نطفه خفه كردم و آیین پیامبر گرامی را نجات دادم: "فو اللّه ماكان یلقی فی روعی ولا یخطر ببالی أنّ العرب تزعج هذا الأمر من بعده صلی اللّه علیه وآله عن أهل بیته ، ولا أنّهم منحوه عنّی من بعده ، فما راعنی إلا انثیال الناس علی فلان یبایعونه ، فأمسكت یدی حتّی رأیت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون إلی محق دین محمد صلی اللّه علیه وآله ، فخشیت إن لم أنصر الاسلام وأهله أن أری فیه ثلماً أو هدماً تكون المصیبة به علی أعظم من فوت ولایتكم التی إنما هی متاع أیام قلائل یزول منها ما كان كما یزول السراب ، أو كما یتقشع السحاب ، فنهضت فی تلك الاحداث حتی زاح الباطل وزهق ، واطمأن الدین وتنهنه"  (نهج البلاغة، الكتاب الرقم 62، كتابه إلی أهل مصر مع مالك الأشتر لمّا ولاه إمارتها)

 آری حضرت علی (علیه السلام) نمی تواند تحمل كند كه آیین مقدس اسلام كه ثمره سالها تلاشهای بی وقفه رسول گرامی(صلی الله علیه و آله)و خونبهای بسیاری از شهیدان به خون خفته است از بین رفته و تازه مسلمان شده ها بر اثر كج اندیشی و انحرافی كه در سران حكومتی مشاهده می كنند، از اسلام برگشته و به آداب جاهلیت روی آورند و جامعه گرفتار آشوب وجنگ خانمانسوز داخلی شود : "بایع الناس أبا بكر وأنا واللّه أولی بالأمر وأحقّ به ، فسمعت وأطعت مخافة أن یرجع الناس كفارا ، یضرب بعضهم رقاب بعض بالسیف ، ثم بایع أبو بكر لعمر وأنا واللّه أولی بالأمر منه ، فسمعت وأطعت مخافة أن یرجع الناس كفاراً".  (مناقب، خوارزمی، ص313، فصل19 ؛ فرائد السمطین، ج1، ص320، رقم251 ؛ تاریخ مدینة دمشق، ج42، ص434 ؛ میزان الاعتدال، ج1، ص442 ؛ لسان المیزان،ج2، ص156 ؛ كنز العمال، ج5، ص724)

حضرت علی (علیه السلام) در دوراهی میان ارتداد مردم و برگشتن آنان به رسوم جاهلیت و میان ظلم و بیدادی كه بر وی روا داشته اند، صبر و شكیبایی بر ستم بر خویش را انتخاب می كند اگر چه عمق فاجعه خیلی درد آور بود و هیچ حدّ و مرزی نمی شناخت. "خیّرونی أن یظلمونی حقّی وأبایعهم، أو ارتدّت الناس حتی بلغت الردة أحداً فاخترت أن أظلم حقّی وإن فعلوا ما فعلوا".  (الشافی فی الإمامة، ج3، ص244)
جناب آقای واعظ زاده! آیا جمله "وأطعت مخافة أن یرجع الناس كفّاراً ، یضرب بعضهم رقاب بعض بالسیف" دلیل بر این نیست كه حضرت علی (علیه السلام) مجبور به بیعت گردیده است؟

آیا جمله "فاخترت أن أظلم حقّی وإن فعلوا ما فعلوا" گواه بر این نیست كه حضرت علی علیه السلام هیچ چاره ای جز بیعت نداشت؟

مگر خود حضرت علی (علیه السلام) فریاد نمی زند: اگر عمویم حمزه و برادرم جعفر زنده بودند هرگز به اجبار تسلیم بیعت نمی شدم ولی چه كنم گرفتار عباس و عقیل شده ام كه آگاهی آنچنانی از اسلام ندارند: "ولو كان لی بعد رسول اللّه ( صلی اللّه علیه وآله ) عمی حمزة وأخی جعفر لم أبایع كرهاً ، ولكنی بلیت برجلین حدیثی عهد بالإسلام ، العباس وعقیل".  (كشف المحجة، سید بن طاووس، ص180، فصل 155، المطبعة الحیدریة فی النجف، و رجوع شود به: المسترشد، محمد بن جریر الطبری، ص417، تحقیق محمودی ؛ نهج السعادة، ج5، ص219؛ معادن الحكمة، علم الهدی، ج1، ص33 ؛ بحار الأنوار، ج30، ص15)

 چرا به ناله جانسوز امیر مؤمنان(علیه السلام) گوش فرا نمی دهیم كه از هر كوی و برزن برخاسته است: "ما زلت مظلوماً منذ قبض اللّه نبیه صلی اللّه علیه واله والی یوم الناس هذا". (الشافی فی الإمامة، ج3، ص110 ؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج20، ص283، و رجوع شود به: الامامة والسیاسة، تحقیق الشیری، ج1، ص68 و تحقیق الزینی، ج1، ص49 ؛ بحار الأنوار، ج29، ص628)
مگر حضرت علی علیه السلام نیست كه به هنگام خطبه خواندن، صدای مظلومی را می شنود كه ناله "وا مظلمتاه" سر می دهد، حضرت او را به نزد خود می خواند و می گوید: اگر به تو یك ظلم روا شده، در حق من به تعداد تمام ذرّات عالم ستم روا گردیده. بیا باهم فریاد "وا مظلوماه" سر دهیم.

بیا سوته دلان نزد هم آییم

"بینا علی - علیه السلام - یخطب إذ قام أعرابی ، فصاح وامظلمتاه ! فاستدناه علی - علیه السلام - ، فلمّا دنا ، قال له : إنّما لك مظلمة واحدة ، وأنا قد ظلمت عدد المدر والوبر ، قال : وفی روایة عباد بن یعقوب ، أنّه دعاه ، فقال له : ویحك ! وأنا واللّه مظلوم أیضا ، هات فلندع علی من ظلمنا".  (شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج4، ص106 ؛ الغارات، ج2، ص768 ؛ كتاب الأربعین، محمد طاهر القمی الشیرازی، ص191) این قضیه بطوری از مسلّمات تاریخ گردیده كه ابن ابی الحدید ادعای تواتر می کند:
"واعلم أنّه قد تواترت الأخبار عنه علیه السلام بنحو من هذا القول ، نحو قوله : مازلت مظلوماً منذ قبض اللّه رسوله حتّی یوم الناس هذا. وقوله : اللهمّ أخز قریشاً فإنّها منعتنی حقّی ، وغصبتنی أمری. وقوله : فجزی قریشاً عنّی الجوازی ، فإنّهم ظلمونی حقّی، واغتصبونی سلطان ابن أمّی. وقوله ، وقد سمع صارخا ینادی : أنا مظلوم فقال: هلمّ فلنصرخ معاً، فإنّی مازلت مظلوماً ".  (شرح نهج البلاغة، ج9، ص306)
چه زود فراموش كردیم سخن حضرت علی (علیه السلام) را در خطبه شقشقیه كه فرمود: صبر پیشه كردم در حالی كه خار در چشم و استخوان در گلویم بود و می نگریستم كه چگونه حق و میراث مرا به غارت می برند.

"صبرت وفی العین قذی وفی الحلق شجی أری تراثی نهباً". (نهج البلاغه، خطبه3)
كار مظلومیت حضرت علی علیه السلام به جایی رسیده كه عمر بن خطاب نیز بدان اعتراف كرده است. آنجا كه ابن عباس می گوید در كوچه های مدینه با عمر قدم می زدیم كه ناگهان گفت: ای ابن عباس! رفیقت علی را مظلوم می بینم، من به وی گفتم اگر اینچنین می پنداری پس چرا حق او را به وی برنمی گردانی؟
پاسخ داد: مردم برای اینكه علی جوان و سن او كم بود، او را شایسته این مقام ندانستند.
به وی گفتم: به خدا سوگند، روزی كه خداوند دستور داد سوره برائت را از رفیقت ابوبكر بگیرد و برای مردم مكه خواند، سن او را كوچك نشمرد. وی از این سخن بی پروای من، آزرده شده و از من جدا گردید و به راهش ادامه داد.

"روی الزبیر بن بكار فی كتاب الموفقیات عن ابن عباس، قال: إنّی لأماشی عمر فی سكّة من سكك المدینة ، یده فی یدی. فقال : یا بن عباس ، ما أظنّ صاحبك إلا مظلوماً ، فقلت فی نفسی : واللّه لا یسبقنی بها، فقلت: یا أمیر المؤمنین ، فاردد إلیه ظلامته ، فانتزع یده من یدی ، ثمّ مرّ یهمهم ساعة ثمّ وقف ، فلحقته. فقال لی : یا بن عباس ، ما أظنّ القوم منعهم من صاحبك إلّا أنّهم استصغروه، فقلت فی نفسی: هذه شرّ من الأولی، فقلت : واللّه ما استصغره اللّه حین أمره أن یأخذ سورة براءة من أبی بكر. قال : فأعرض عنّی وأسرع ، فرجعت عنه". (شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج6، ص45 و ج12، ص46، تحقیق محمد أبو الفضل، مصر ؛ السقیفة و فدك، جوهری، ص72 ؛ كشف الیقین، علامه حلی، ص461، ح561)
سید مرتضی با صراحت تمام می گوید: بعد از آنكه حضرت علی علیه السلام زمام امر را به دست گرفت، بر خلفای ثلاثه ایراد گرفت و مشروعیت حكومت آنان را زیر سؤال برد و این گواهی است كه رفتار مسالمت آمیز حضرت علی (علیه السلام) با آنان و بیعت حضرت، با رضایت انجام نگرفته است.

"إنّ علیا بعد ما بویع واستقر الامر له بعد عثمان، أظهر النكیر علی الخلفاء الثلاثة الذین سبقوه وكشف بذلك أنّه كان قد سالمهم وبایعهم لاعتبارات عدة لیس منها الرضا بهم".  (الشافی فی الإمامة، ج3، ص110) و در جای دیگر بعد از نقل بیعت اجباری و شكوه های حضرت می گوید: "وفیما أشرنا إلیه كفایة ودلالة علی أنّ البیعة لم تكن عن رضی واختیار".  (الشافی فی الإمامة، ج3، ص244)


7- آیا حضرت علی علیه السلام رفتار عمر و ابو بكر را ستود؟

جناب آقای واعظ زاده! فرموده اید: حضرت "رفتار آن دو تن را ستوده است" و برای اثبات نظریه خود به عبارت الغارات استناد نموده اید: "وكان مرضی السیرة ومیمون النقیبة".
اوّلاً: همین قضیه در المسترشد طبری به این شكل آمده: "وكان مرضی السیرة ، میمون النقیبة عندهم".  (المسترشد، ص415)

و همچنین مرحوم سید بن طاووس در كشف المحجة، از الرسائل كلینی به این شكل نقل نموده: "فكان مرضی السیرة من الناس عندهم (كشف المحجة لثمرة المهجة،173) یعنی نزد مردم آنان دارای روش پسندیده و نفس مبارك بودند نه اینكه عقیده حضرت درباره آنان این چنین بود.

وعبارت "فیسّر وشدّد وقارب واقتصد" در المسترشد موجود نیست و در كشف المحجة نیز "فیسّر وشدّد" وجود ندارد.

به همین جهت مرحوم علاّمه مجلسی می نویسد: آثار تقیه در این حدیث مشهود است و ظاهراً آنچه در تمجید ابوبكر و عمر آمده از روی تقیه صادر شده: "قوله علیه السلام "فكان مرضی السیرة" أی ظاهراً عند الناس وكذا ما مرّ فی وصف أبی بكر، وآثار التقیة والمصلحة فی الخطبة ظاهرة". (بحار الأنوار، ج33، ص574)
ثانیاً: این عبارت با ده ها روایت دیگری كه از حضرت امیر(علیه السلام) نقل شده است مانند خطبه شقشقیه منافات دارد. و در خطبه 4 كه می فرماید: كناره گیری من چون حضرت موسی در برابر ساحران است كه بر خویش بیمناك نبود، ترس او از پیروزی جاهلان و دولت گمراهان حاكم بود: "لم یوجس موسی خیفة علی نفسه بل أشفق من غلبة الجهّال ودول الضلال". (نهج البلاغه، خطبه 4)

نیز در خطبه 5، بعد از رحلت رسول گرامی(صلی الله علیه وآله) و پس از پیشنهاد عباس و ابوسفیان برای بیعت، فرمود: امواج فتنه ها را با كشتی نجات (تمسك به اهل بیت پیامبر) درهم شكنید ... واین زمامداری چون آبی بدمزه ولقمه ای گلوگیر است: "ایها الناس شقّوا أمواج الفتن بسفن النجاة ... هذا ماء آجن ولقمة یغصّ بها آكلها". (نهج البلاغه، خطبه 5)

در خطبه 6، می فرماید: به خدا سوگند مرا همواره از حق خویش محروم كردند و از هنگام وفات رسول خدا تا امروز، حق مرا از من باز داشته اند: "فواللّه مازلت مدفوعاً عن حقّی، مستأثراً علی منذ قبض اللّه نبیه حتّی یوم الناس هذا". (نهج البلاغه، خطبه 6)

در خطبه 16، می فرماید: اگر باطل پیروز شود جای شگفتی نیست از دیر باز چنین بوده، و اگر طرفداران حق اندكند چه بسا روزی فراوان گردند: "لئن أمِرَ الباطل لقدیماً فعل، ولئن قلّ الحق فلربما ولعلّ". (نهج البلاغه، خطبه 16)

در خطبه 33، می فرماید: مرا با قریش چه كار؟ آن روز كه كافر بودند با آنها جنگیدم وهم اكنون كه فریب خورده اند... به خدا سوگند انتقام قریش از ما برای آن است که خداوند از میان آنان ما را برگزید وگرامی داشت: "ما لی ولقریش؟ واللّه لقد قاتلتهم كافرین، ولأقاتلنّهم مفتونین ... واللّه ما تنقم منّا قریش إلّا أنّ اللّه اختارنا علیهم.(نهج البلاغه، خطبه 33)

در خطبه 217، می فرماید: خدایا برای پیروزی بر قریش ویارانشان از تو كمك می خواهم كه پیوند خویشاوندی مرا بریدند، وكار مرا دگرگون كردند و همگی برای مبارزه با من در حقّی كه از همه آنان سزاوارترم متّحد گردیدند، وگفتند: حق را اگر توانستی بگیر! واگر تو را از حق محروم داشتند، یا باغم واندوه صبركن، ویا باحسرت بمیر! به اطرافم نگریستم دیدم كه نه یاوری دارم ونه كسی از من دفاع وحمایت می كند جز خانواده ام، كه مایل نبودم جانشان به خطر افتد، پس خار در چشم فرو رفته دیده برهم نهادم، وبا گلوی استخوان در آن گیر كرده، جام تلخ را جرعه جرعه نوشیدم، ودر فرو خوردن خشم درامری كه تلخ تر ازگیاه حنظل ودرد ناك تر از فرو رفتن تیزی شمشیر در دل بود شكیایی كردم:

"اللّهم إنّی أستعدیك علی قریش فإنّهم قد قطعوا رحمی ، وأكفأوا إنائی ، وأجمعوا علی منازعتی حقّاً كنت أولی به من غیری ، وقالوا : ألا إنّ فی الحق أن تأخذه، وفی الحق أن تمنعه ، فاصبر مغموماً أو مت متأسفّاً ، فنظرت فإذا لیس لی رافد ولا ذاب ولا مساعد إلّا أهل بیتی ، فضننت بهم عن المنیة فأغضیت علی القذی ، وجرعت ریقی علی الشجی ، وصبرت من كظم الغیظ علی أمرّ من العلقم ، وآلم للقلب من حز الشفار". (نهج البلاغه، خطبه 217)

و در خطبه 202 به هنگام دفن حضرت صدیقه طاهره(سلام الله علیها) خطاب به پیامبر گرامی می گوید: به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت كه امت تو چگونه در ظلم و ستم بر او اجتماع كردند، به اصرار از او بپرس و احوال اندوهناك ما را از او خبر گیر كه هنوز از آنهمه سفارشهای تو، زمان چندانی سپری نشده و یاد تو فراموش نگشته كه این همه مصیبت ها بر ما وارد آمده: "وستنبّئك ابنتك بتضافر أمّتك علی هضمها فأحفها السؤال واستخبرها الحال، هذا ولم یطل العهد، ولم یخل منك الذكر". (نهج البلاغه، خطبه 202)

ثالثاً: مسلم در صحیح خود و ابن حجر در فتح الباری، از زبان عمر بن خطاب نقل كرده اند: امیر مؤمنان(علیه السلام) معتقد بود كه ابوبكر و عمر دروغگو، گنهكار، فریبكار و خائن هستند:

"فلمّا توفّی رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله، قال أبو بكر: أنا ولی رسول اللّه ، فجئتما ، أنت تطلب میراثك من ابن أخیك ، ویطلب هذا میراث امرأته من أبیها، فقال أبو بكر: قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله : نحن معاشر الأنبیاء لا نورث، ما تركناه فهو صدقة، فرأیتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً ، واللّه یعلم أنّه لصادق، بارّ، راشد، تابع للحقّ ! ثمّ توفّی أبو بكر فقلت: أنا ولی رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله، و ولیّ أبی بكر، فرأیتمانی كاذباً آثماً غادراً خائناً ! واللّه یعلم أنّی لصادق، بارّ، تابع للحقّ!"  (صحیح مسلم، ج5، ص152، كتاب الجهاد باب 15 حكم الفئ حدیث 49 ؛ فتح الباری، ج6، ص144 و كنز العمال، ج7، ص241)

نكته جالب اینجاست كه وقتی عمر به حضرت علی علیه السلام و عباس می گوید: شما ابوبكر را دروغگو، گنهكار، فریبكار و خائن می دانستید "فرأیتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً"، آن دو این نظریه را انكار نمی كنند و این عدم انكار، نشانگر استمرار و اصرار بر این نظریه است.

شهید مطهری و انتقاد حضرت علی علیه السلام از خلفاء

 شهید مطهری می گوید: "انتقاد حضرت علی علیه السلام از خلفاء غیرقابل انكار است، وطرز انتقاد آن حضرت آموزنده است، انتقادات حضرت علی علیه السلام از خلفاء احساساتی و متعصبانه نیست ... .ابن ابی الحدید از یكی از معاصرین مورد اعتماد خودش معروف به ابن عالیه نقل می كند كه گفته: در محضر اسماعیل بن علی حنبلی، امام حنابله بودم كه مسافری از كوفه به بغداد مراجعت كرده بود، اسماعیل از مسافرتش و از آنچه در كوفه دیده بود از او پرسید.

او در ضمن نقل وقایع، با تأسف زیاد جریان انتقادهای شدید شیعه را در روز غدیر از خلفاء اظهار می كرد، فقیه حنبلی گفت: تقصیر آن مردم چیست؟ این در را خود حضرت علی علیه السلام باز كرد، آن مرد گفت: پس تكلیف ما در این میان چیست؟ آیا این انتقادها را صحیح و درست بدانیم، یا نادرست؟ اگر صحیح بدانیم یك طرف را باید رها كنیم، و اگر نادرست بدانیم طرف دیگر را!

اسماعیل با شنیدن این پرسش از جا حركت كرد و مجلس را به هم زد، همین قدر گفت: این پرسشی است كه خود من هم تا كنون پاسخی برای آن پیدا نكرده ام!
البته شهید مطهری عبارت ابن ابی الحدید را خیلی محترمانه ترجمه كرده، بد نیست عین كلمات وی را مرور كنیم:

"قال له : یا سیدی لو شاهدت یوم الزیارة یوم الغدیر ، وما یجری عند قبر علی بن أبی طالب من الفضائح والأقوال الشنیعة وسبّ الصحابة جهاراً بأصوات مرتفعة، من غیر مراقبة ولا خیفة ! فقال إسماعیل : أی ذنب لهم ! واللّه ما جرأهم علی ذلك ، ولا فتح لهم هذا الباب إلا صاحب ذلك القبر ! فقال ذلك الشخص : ومن صاحب القبر ؟ قال : علی بن أبی طالب ! قال : یاسیدی ، هو الذی سنّ لهم ذلك؟ وعلّمهم إیاه؟ وطرقهم إلیه؟ قال : نعم واللّه. قال : یا سیدی فإن كان محقّاً فمالنا أن نتولّی فلاناً وفلاناً ! وإن كان مبطلاً فمالنا نتولّاه ! ینبغی أن نبرأ إمّا منه، أو منهما. قال ابن عالیة : فقام إسماعیل مسرعاً ، فلبس نعلیه ، وقال : لعن اللّه إسماعیل الفاعل، إن كان یعرف جواب هذه المسألة ، ودخل دار حرمه ، وقمنا نحن وانصرفنا." (شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج9، ص30)

آنگاه شهید مطهری می نویسد: انتقاد از ابوبكر به صورت خاص در خطبه شقشقیه آمده و در دو جمله خلاصه شده است:

اول: اینكه او به خوبی می دانست من از او شایسته ترم و خلافت جامه ای است كه تنها بر اندام من راست می آید، او با اینكه این را به خوبی می دانست چرا دست به چنین اقدامی زد؟! من در دوره خلافت، مانند كسی بودم كه خار درچشم یا استخوان در گلویش بماند:

"أما واللّه لقد تقمّصها ابن أبی قحافة و أنّه یعلم أنّ محلّی منها محلّ القطب من الرحی."
به خدا قسم، پسر ابو قحافه پیراهن خلافت را به تن كرد در حالی كه خود می دانست محور این آسیا منم.

دوم: اینكه چرا خلیفه ی پس از خود را تعیین كرد، خصوصاً اینكه او در زمان خلافت خود یك نوبت از مردم خواست كه قرار بیعت را اقاله كنند و او را از نظر تعهدی كه از این جهت بر عهده اش آمده آزاد گذارند، كسی كه در شایستگی خود برای این كار تردید می كند و از مردم تقاضا می نماید استعفایش را بپذیرند، چگونه است كه خلیفه پس از خود را تعیین می کند؟!

"واعجبا بینا هو یستقیلها فی حیاته إذ عقدها لآخر بعد وفاته..."
پس از بیان جمله بالا حضرت علی علیه السلام شدیدترین تعبیراتش را درباره دو خلیفه كه ضمناً نشان دهنده ریشه پیوند آنها با یكدیگر است، بكار می برد، می فرماید: "لشدّ ما تشطّرا ضرعیها". با هم به قوت وشدت، پستان خلافت را دوشیدند.
انتقاد نهج البلاغه از عمر به شكل دیگر است، علاوه بر انتقاد مشتركی كه از او و ابوبكر با جمله "لشدّ ما تشطّرا ضرعیها" شده است، یك سلسله انتقادات با توجه به خصوصیات روحی و اخلاقی او انجام گرفته است حضرت علی علیه السلام دو خصوصیت اخلاقی عمر را انتقاد كرده است:

اول: خشونت وغلظت او، عمر در این جهت درست در جهت عكس ابوبكر بود عمر اخلاقاً مردی خشن و درشتخو و ترسناك بوده است.

ابن أبی الحدید می گوید: اكابر صحابه از ملاقات با عمر پرهیز داشتند ابن عباس عقیده خود را در باره مسأله "عول" بعد از وفات عمر ابراز داشت، به او گفتند: چرا قبلاً نمی گفتی؟ گفت: از عمر می ترسیدم.

"دِرّة عمر" یعنی تازیانه او مَثَل بود تا آنجا كه بعدها گفتند: "درّة عمر أهیب من سیف حجّاج" (شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص181 ؛ مغنی المحتاج، شربینی، ج4، ص390) یعنی تازیانه عمر از شمشیر حجاج مهیب تر بود، عمر با زنان خشونت بیشتر داشت، زنان از او می ترسیدند.

دیگر از خصوصیات روحی عمر كه در كلمات حضرت علی علیه السلام مورد انتقاد واقع شده، شتابزدگی در رأی و عدول از آن و بالنتیجه تناقضگویی او بود، مكرر رأی صادر می كرد و بعد به اشتباه خود پی می برد و اعتراف می كرد.
امیر المؤمنین(علیه السلام) عمر را به همین دو خصوصیت كه تاریخ سخت آن را تأیید می كند مورد انتقاد قرار می دهد یعنی خشونت زیاد او به حدی كه همراهان او از گفتن حقایق بیم داشتند و دیگر شتابزدگی و اشتباهات مكرر و سپس معذرت خواهی از اشتباه.

درباره قسمت اول می فرماید: "فصیّرها فی حوزة خشناء یغلظ كلمها ویخشن مسّها ... فصاحبها كراكب الصعبة إن اشنق لها خرم، وإن اسلس لها تقحّم".
یعنی ابوبكر زمام خلافت را در اختیار طبیعتی خشن قرار داد كه آسیب رساندنهایش شدید، و تماس با او دشوار بود ... آنكه می خواست با او همكاری كند مانند كسی بود كه شتری چموش و سر مست را سوار باشد، اگر مهارش را محكم بكشد بینی اش را پاره می كند و اگر سست كند به پرتگاه سقوط می نماید.

و در باره شتابزدگی و كثرت اشتباه وسپس عذر خواهی او می فرماید: "ویكثر العثار فیها والاعتذار منها" لغزشهایش و سپس پوزشخواهیش از آن لغزشها فراوان بود.
سپس شهید مطهری درباره جمله هایی كه ضمن خطبه 226 آمده، مبنی بر ستایش حضرت از شخصی تحت عنوان "فلان" كه بعضی از شراح نهج البلاغه گفته اند مقصود عمر بن الخطاب است كه به جد، یا به تقیه صادر شده است، بحث كرده و در پایان فرموده:

"جمله های بالا، نه سخن (حضرت) علی (علیه السلام) است و نه تأییدی از ایشان است نسبت به گوینده اصلی كه زنی بوده است، و سید رضی كه این جمله ها را ضمن كلمات نهج البلاغه آورده است دچار اشتباه شده است (سیری در نهج البلاغه، صص 156 -164)

و نیز در مقدمه كتاب امامت و رهبری می نویسد: حضرت علی علیه السلام از اظهار و مطالبه حق خود و شكایت از ربایندگان آن خودداری نكرد و آن را با كمال صراحت ابراز داشت و علاقه به اتحاد اسلامی را مانع آن قرار نداد، خطبه های فراوانی در نهج البلاغه شاهد این مدعاست.

شخصاً هیچ پستی را از هیچیك از خلفا نمی پذیرد، نه فرماندهی جنگ و نه حكومت یك استان و نه امارت الحاج و نه یك چیز دیگر از این قبیل را، زیرا قبول یكی از این پست ها به معنای صرف نظر كردن او از حق مسلم خویش است".  (امامت و رهبری، صص 20 -21)

ثالثا: چگونه می شود حضرت علی علیه السلام كار آنان را بستاید و حال آنكه در هر خطبه ای ایراد می نمود بحث حقانیت و مظلومیت خویش را مطرح می كرد و می گفت اگر نیرو داشتم در جنگ و مبارزه با ابوبكر و عمر درنگ نمی كردم: "قال أمیر المؤمنین(ع) فی جواب الأشعث بن قیس حین قال : فما یمنعك یابن أبی طالب حین بویع أخو تیم بن مرة، وأخو بنی عدی بن كعب، وأخو بنی امیة بعدهما أن تقاتل وتضرب بسیفك ؟ وأنت لم تخطبنا خطبة منذ كنت قدمت العراق إلا وقد قلت فیها قبل أن تنزل عن منبرك : واللّه إنی لأولی الناس بالناس وما زلت مظلوما منذ قبض اللّه محمدا (صلی اللّه علیه وآله ) قال(علیه السلام): ... فلم أدع أحداً من أهل بدر وأهل السابقة من المهاجرین والأنصار إلا ناشدتهم اللّه فی حقّی ودعوتهم إلی نصرتی فلم یستجب لی من جمیع الناس إلا أربعة رهط : سلمان وأبو ذر والمقداد والزبیر ، ولم یكن معی أحد من أهل بیتی أصول به ولا أقوی به ، أما حمزة فقتل یوم احد ، وأما جعفر فقتل یوم مؤتة ، وبقیت بین جلفین جافیین ذلیلین حقیرین عاجزین ، العباس وعقیل ، وكانا قریبی العهد بكفر. فأكرهونی وقهرونی فقلت كما قال هارون لأخیه : (یابن ام إن القوم استضعفونی وكادوا یقتلوننی) فلی بهارون اسوة حسنة ولی بعهد رسول اللّه ( صلی اللّه علیه وآله ) حجة قویة".  (كتاب سلیم بن قیس، ص216، ح12، تحقیق أنصاری ؛ الاحتجاج، طبرسی، ج1، ص449، ح 104 ؛ ارشاد القلوب، ج2، ص395 ؛ بحار الانوار، ج29، ص419 و 468 ؛ مستدرك الوسائل، ج11، ص76)
ودر جای دیگر می فرماید: اگر چهل نیروی رزمنده در اختیار داشتم برای گرفتن حق خویش قیام می كردم:

"أما والذی فلق الحبّة وبرأ النسمة ، إنی لو وجدت یوم بویع أخو تیم - الذی عیرتنی بدخولی فی بیعته - أربعین رجلا كلهم علی مثل بصیرة الأربعة الذین قد وجدت ، لما كففت یدی ولناهضت القوم ، ولكن لم أجد خامسا فأمسكت".  (كتاب سلیم بن قیس، ص218، بحار الانوار، ج29، ص470، مستدرك الوسائل، ج11، ص76)
و در جای دیگر می فرماید: اگر به اندازه تعداد لشكر طالوت و بدر نیرو داشتم، شمشیر می كشیدم و ولایت را به مسیر اصلی خود برمی گرداندم: "أما واللّه لو كان لی عدّة أصحاب طالوت أو عدّة أهل بدر وهم أعداؤكم لضربتكم بالسیف حتی تؤولوا إلی الحق وتنیبوا للصدق، فكان أرتق للفتق وآخذ بالرفق".  (الكافی، ج8، ص32 ؛ بحار الأنوار، ج28، ص241 و  مجمع البحرین، ج3، ص132)

كوتاه سخن اینكه، با توجه به سوگندی كه حضرت علی علیه السلام یاد می فرماید: "أما واللّه لو وجدت أعوانا لقاتلتهم" نمی شود باور كرد كه حضرت كار  آنان را ستوده و یا به اختیار خود با آنان بیعت و همكاری كرده است. (مسألتان فی النص علی علی علیه السلام، شیخ مفید، ج2، ص27 ؛ الاقتصاد، شیخ طوسی، ص209)
رابعاً: در قضیه شورای شش نفره، سه بار به حضرت پیشنهاد قبول خلافت به شرط عمل به سیره شیخین مطرح می شود ولی حضرت با قاطعیت تمام رد نموده واعلام می فرماید معیار و ملاك حكومت من فقط كتاب خدا و سنّت پیامبر است و با وجود این دو نیازی به ضمیمه كردن سیره دیگری نیست: "وخلا (عبد الرحمن بن عوف) بعلی بن أبی طالب ، فقال : لنا اللّه علیك ، إن ولیت هذا الأمر ، أن تسیر فینا بكتاب اللّه وسنّة نبیه وسیرة أبی بكر وعمر. فقال : أسیر فیكم بكتاب اللّه وسنّة نبیه ما استطعت. فخلا بعثمان فقال له : لنا اللّه علیك ، إن ولیت هذا الأمر ، أن تسیر فینا بكتاب اللّه وسنّة نبیه وسیرة أبی بكر وعمر . فقال : لكم أن أسیر فیكم بكتاب اللّه وسنة نبیّه وسیرة أبی بكر وعمر. ثمّ خلا بعلی، فقال له مثل مقالته الأولی ، فأجابه مثل الجواب الأوّل ، ثمّ خلا بعثمان، فقال له مثل المقالة الأولی ، فأجابه مثل ما كان أجابه ، ثمّ خلا بعلی فقال له مثل المقالة الأولی ، فقال : إنّ كتاب اللّه وسنّة نبیه لا یحتاج معهما إلی إجیری أحد. أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنّی . فخلا بعثمان فأعاد علیه القول ، فأجابه بذلك الجواب ، وصفق علی یده".  (تاریخ یعقوبی، ج2، ص162 ؛ رجوع شود به: شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج1، ص188، ج9، ص 53، ج10، ص245، ج12، ص263 ؛ الفصول فی الأصول، جصّاص، ج4، ص55 ؛ أسد الغابة، ج4، ص32 ؛ السقیفة وفدك، جوهری ص86 ؛ تاریخ المدینة، ابن شبة النمیری، ج3، ص930 ؛ تاریخ طبری، ج3، ص297 ؛ تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، ج2، ص126 ؛ الشافی فی الامامة، ج4، ص209)

و نكته جالب اینجاست كه حضرت به عبد الرحمان می گوید: تو با طرح این پیشنهاد، تلاش می كنی كه مرا از خلافت محروم سازی؛ چون بخوبی می دانی كه سیره شیخین مورد تأیید من نیست. "أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنّی".

و عاص بن وائل گوید: به عبد الرحمان گفتم: چگونه با وجود شخصیتی مانند علی با عثمان بیعت كردید؟! پاسخ می دهد: گناه من چیست كه سه مرتبه به علی پیشنهاد كردم كه خلافت را به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پیامبر و سیره ابوبكر و عمر بپذیرد ولی قبول نكرد. ولی عثمان زیر بار این پیشنهاد رفت: "عن عاصم عن أبی وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف كیف بایعتم عثمان وتركتم علیا رضی اللّه عنه قال ما ذنبی قد بدأت بعلی فقلت أبایعك علی كتاب اللّه وسنة رسوله وسیرة أبی بكر وعمر رضی اللّه عنهما قال فقال فیما استطعت قال ثم عرضتها علی عثمان رضی اللّه عنه فقبلها".  (مسند احمد بن حنبل، ج1، ص75 ؛ فتح الباری، ج13، ص170)
وخامساً: حضرت در خطبه ای كه مرحوم كلینی نقل نموده با صراحت عملكرد خلفای سابق را مورد انتقاد شدید قرار داده و فرموده:

زمامداران قبل از من با پیامبر به مخالفت برخاستند و پیمان حضرت را شكستند و سنتّ او را تغییر دادند بطوری كه اگر بخواهم آنها را اصلاح كنم و مردم را دوباره به همان سنت سابق پیامبر برگردانم، تمام یاران من از دور من پراكنده می شوند جز اندكی از شیعیان من كه آگاهی آنان به امامت من، از كتاب خدا و سنت رسول گرامی سرچشمه گرفته است. سپس حضرت موارد متعددی از قانون شكنی های زمامداران قبلی را می شمارد، مانند: تغییر مقام ابراهیم توسط عمر و برگرداندن آن به همان حالت زمان جاهلیت و غصب فدك و ... .

"عملت الولاة قبلی أعمالاً خالفوا فیها رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)متعمّدین لخلافه ، ناقضین لعهده، مغیّرین لسنّته، ولو حملت الناس علی تركها وحولتها إلی مواضعها وإلی ما كانت فی عهد رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) لتفرّق عنّی جندی، حتی أبقی وحدی أو قلیل من شیعتی الذین عرفوا فضلی وفرض إمامتی من كتاب اللّه عزّ وجل وسنّة رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)، أرأیتم لو أمرت بمقام إبراهیم(ع) فرددته إلی الموضع الذی وضعه فیه رسول اللّه، ورددت فدك إلی ورثة فاطمة (سلام الله علیها) ورددت صاع رسول(صلی الله علیه و آله)كما كان ، وأمضیت قطائع أقطعها رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)".  (كافی، ج8، ص59 ؛ وسائل الشیعة (آل البیت )، ج1، ص457 و ج8، ص46 ؛ الاحتجاج، ج1، ص392 ؛ بحار الأنوار، ج93، ص203 ؛ تفسیر نور الثقلین، ج2، ص156)


8- آیا خلافت ابوبكر نقشه پیش ساخته بود؟

جناب آقای واعظ زاده! فرموده اید: "بیعت با ابوبكر چنانكه گفته می شود یك نقشه یا توطئه پیش ساخته نبوده است بلكه یك حادثه اتفاقی و ناگهانی بوده است همانطور که عمر در دوران خلافتش به زبان آورده است: "كانت خلافة أبی بكر فلتة وقی اللّه شرّها".  (مجله یاد شده، ص183)

اولا: اینكه عمر گفته "وقی اللّه شرّها" با واقعیت تلخی كه تاریخ ثبت كرده تطبیق نمی كند و به تعبیر شیخ محمد انطاكی فارغ التحصیل دانشگاه الأزهر: "ونحن نقول : لا واللّه ما وقی اللّه شرّها، بل ما زال شررها یلتهب ، وضررها مستمرّ إلی

الأبد".  (لماذا اخترت مذهب أهل البیت، ص414)

ثانیاً: پاره ای از حوادث تاریخی نشان می دهد كه بیعت با ابوبكر نقشه از پیش طراحی شده بود مانند:

1- سخن أمیر مؤمنان (علیه السلام) در پیمان سرّی میان ابوبكر و عمر

حضرت می فرماید: اگر آن ارتباط ویژه میان ابوبكر و عمر نبود، امر خلافت را از من دفع نمی كردند:

"ولو لا خاصّة ما كان بینه وبین عمر، لظننت أنّه لا یدفعها عنّی" (شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج6، ص96) در عبارت طبری نیز چنین آمده است: آنچه كه مانع خلافت من شد، همان پیمان سرّی بود كه میان ابوبكر و عمر منعقد شده بود: "ولولا خاصّة ما بینه وبین عمر ، وأمر قد عقداه بینهما ، لظننت أنّه لا یدفعها".  (المسترشد، محمد بن جریر الطبری، ص413)

در نقل سید بن طاووس از كلینی اینچنین آمده: "ولولا خاصّة بینه وبین عمر وأمر كانا رضیاه بینهما لظننت أنه لا یعدله عنی".  (كشف المحجة لثمرة المهجة، ص 177، نقلاً عن محمد بن یعقوب فی كتاب الرسائل ؛ بحار الأنوار، ج30، ص12؛ نهج السعادة، محمودی، ج5، ص210)

 ابن ابی الحدید می گوید: شیعه نظریه عمر را نپذیرفته كه بیعت ابوبكر یك امر اتفاقی بوده و نقشه از پیش طراحی شده نبود: "واعلم أنّ الشیعة لم تسلم لعمر أنّ بیعة أبی بكر كانت فلتة ، قال محمد بن هانئ المغربی: ولكن أمراً كان أبرم بینهم وإن قال قوم فلتة غیر مبرم و قال آخر :

زعموها فلتة فاجئة لا و ربّ البیت والركن المشید انما كانت امورا نسجت بینهم اسبابها نسج البرود (شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید، ج2، ص37)

2- سخن حضرت علی(علیه السلام) در وامداری ابوبكر به عمر

هنگامی كه عمر به امیر مؤمنان(علیه السلام) دستور بیعت با ابوبكر می دهد، حضرت می فرماید: از پستان خلافت تا می توانی شیر بدوش كه سهم تو محفوظ است! و كار حكومت ابوبكر را محكم ساز كه روزی به تو باز خواهد گرداند! "احلب یا عمر حلباً لك شطره، اشدد له الیوم أمره لیرد علیك غداً". (السقیفة وفدك، جوهری، ص62 ؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج6، ص11 ؛ المسترشد، محمد بن جریر الطبری، ص 375 ؛ الامامة والسیاسة، تحقیق شیری، ج1، ص29 ؛ تحقیق زینی، ج1، ص18 ؛ أنساب الاشراف، بلاذری، ص440)

چه زیبا گفته شهید صدر: "ومن الواضح أنّه یلمح إلی تفاهم بین الشخصین علی المعونة المتبادلة واتفاق سابق علی خطة معینة ، وإلا فلم یكن یوم السقیفة نفسه لیتسع لتلك المحاسبات السیاسیة التی تجعل لعمر شطراً من الحلب".  (فدك فی التاریخ، ص79)

جناب آقای واعظ زاده!! آیا تا كنون فكر كرده اید كه چگونه پس از داستان سقیفه مسئولیتهای كلیدی كشور اسلامی بین ابوبكر و عمر و ابو عبیده تقسیم می شود، به این صورت كه در رأس قوه اجرایی وامور سیاسی ابوبكر قرار می گیرد ، قوّه قضائیه به عهده عمر و امور مالی و اقتصادی هم از آن ابو عبیده می شود.
بنا به نقل احمد بن حنبل: "لما ولی أبو بكر، ولی أبا عبیدة بیت المال و ولی عمر القضاء".  (العلل، ج3، ص491، رقم6104)

و طبق نقل طبری: "ولّی أبو بكر، قال له أبو عبیدة: أنا أكفیك المال وقال عمر: أنا أكفیك القضاء". (تاریخ طبری، ج2، ص617)


3- ممانعت عمر از نوشتن وصیتنامه پیامبر(صلی الله علیه و آله)

این از مسلمات تاریخ است كه رسول گرامی قبل از رحلت فرمود: "ائتونی بكتاب اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً".

و عمر با جمله "إنّ النبی(صلی الله علیه و آله) قد غلب علیه الوجع و عندكم القرآن حسبنا كتاب اللّه" ویا "إنّ رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)یهجر" مانع كتابت حضرت شد و این قضیه بقدری درد آور بود كه ابن عباس هر گاه به یاد آن می افتاد قطرات اشكش جاری می گشت و از آن بعنوان فاجعه و مصیبت روز پنجشنبه "رزیّة یوم الخمیس" یاد می كرد. (صحیح بخاری، ج4، ص31، كتاب الجهاد والسیر، باب جوائز الوفد ؛ صحیح مسلم، ج5، ص75، كتاب الوصیة، باب ترك الوصیة لمن لیس عنده شی، مسند احمد، ج1، ص222)

گفتنی است كه عمر بخوبی می دانست كه پیامبر(صلی الله علیه و آله) می خواهد در آخرین لحظات عمر شریفش موضوع خلافت حضرت علی علیه السلام را مكتوب فرماید تا راه هر گونه توجیه و تأویل برای فرصت طلبان بسته شود. چنانكه در محاوره ای كه میان او و ابن عباس رخ داد به این قضیه اعتراف نمود: "ولقد اراد فی مرضه أن یصرّح باسمه فمنعت من ذلك".  (شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج12، ص20 و 79)
و این قضیه نیز نشانگر توطئه قبلی برای جلوگیری خلافت علی و زمینه سازی خلافت ابوبكر است، همانگونه كه در مصاحبه میان محقق توانا و دلسوخته ولایت، جناب آقای سید مرتضی رضوی و استاد عبد الفتاح عبد المقصود، بدان اشاره رفته: "ثمّ قال أستاذ عبد الفتاح عبد المقصود: أنّا لا أستبعد حدوث الاتفاق علی الخلافة بین أبی بكر وعمر فی مرض الرسول وأن الخلافة من حقّ الإمام علی وأنها بهذا النحو انتزعت منه".  (مع رجال الفكر، ج2، ص115)

 

4- انكار رحلت رسول الله(صلی الله علیه و آله) توسط عمر بن خطاب

با اینكه عمر سه روز قبل از رحلت پیامبر ، با جمله "غلب علیه الوجع" آخرین لحظات عمر پیامبر را اعلام كرد، ولی بعد از رحلت رسول گرامی منكر آن گردید بطوری كه قائلین به درگذشت رسول خدا را منافق خواند و رسماً اعلام نمود كه پیامبر، بعد از مراجعت از نزد خدا، دست و پای این منافقین معتقد به رحلت پیامبر را قطع خواهد نمود!
"أبی هریرة قال لما توفی رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم قام عمر بن الخطاب فقال: إنّ رجالاً من المنافقین یزعمون أنّ رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم توفّی وأنّ رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم ما مات، ولكن ذهب إلی ربّه كما ذهب موسی بن عمران فقد غاب عن قومه أربعین لیلة ثمّ رجع إلیهم بعد أن قیل قد مات، واللّه لیرجعنّ رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم كما رجع موسی فلیقطعنّ أیدی رجال وأرجلهم زعموا ان رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم مات.  (الدر المنثور، ج2، ص81 ؛ تاریخ طبری، ج2، ص442 ؛ سیره ابن هشام، ج4، ص1070)

 مگر چه اتفاقی افتاده بود كه عمر کسانی که در سوگ رسول خدا نشسته بودند را

تهدید به قتل و قطع اعضاء می كند؟!!

"وأخرج البیهقی فی الدلائل عن عروة قال لما توفی النبی صلی اللّه علیه وسلم قام عمر بن الخطاب فتوعد من قال قد مات بالقتل والقطع".  (الدر المنثور، ج2، ص81 ؛ تاریخ الطبری، ج2، ص443) و شمشیر به دست گرفته و فریاد می كند: اگر بشنوم كسی بگوید، پیامبر خدا از دنیا رفته، گردن او را خواهم زد!

"وروی الطبرانی برجال ثقات عن سالم بن عبید رضی اللّه تعالی عنه قال: لما قبض رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم قال عمر : لا أسمع أحداً ، یقول مات رسول اللّه - صلی اللّه علیه وسلم - إلا ضربته بالسیف".  (سبل الهدی والرشاد، صالحی شامی، ج11، ص257 ؛ المعجم الكبیر، طبرانی، ج7، ص57 ؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج2، ص40 ؛ أسد الغابة، ابن الاثیر، ج2، ص248 ؛ مجمع الزوائد، ج5، ص182؛ منتخب مسند عبد بن حمید الكسی، ص142 ؛  الغدیر، ج7، ص74، نقلاً عن تاریخ الطبری، ج3، ص198؛ تاریخ ابن كثیر، ج5، ص242 ؛ تاریخ أبی الفدا، ج1، ص156 ؛ المواهب اللدنیة، قسطلانی ، روضة المناظر لابن شحنة هامش الكامل 7 ، 164 ، شرح المواهب، زرقانی، ج8، ص280 ؛ السیرة النبویة، زینی دحلان، هامش الحلبیة، ج3، صص371 - 374 ؛ ذكری حافظ دمیاطی، ص36 نقلا عن الغزالی)

در عبارت نسائی آمده: "قلت إن عمر یقول: لا یتكلم أحد بموته إلا ضربته بسیفی هذا". كتاب الوفاة للنسائی ص 74، السنن الكبری للنسائی ج 4 ص 264)  ولی پس از آمدن ابوبكر از سنح و مزرعه خود در خارج ازمدینه، ورق برمی گردد! احساسات فروكش می كند! و شمشیر داخل غلاف می رود!

"فخرج أبو بكر فقال علی رسلك یا عمر انصت فحمد اللّه وأثنی علیه ثم قال أیها الناس انه من كان یعبد محمدا فان محمدا قد مات ومن كان یعبد اللّه فان اللّه حی لا یموت ثم تلا هذه الآیة وما محمد الا رسول الآیة". (الدر المنثور، ج2، ص81 ؛ تاریخ الطبری، الطبری، ج2، ص442 ؛ سیرة ابن هشام، ج4، ص1070)  "فقال عمر: هذه الآیة فی القران؟ واللّه ما علمت أنّ هذه الآیة أنزلت قبل الیوم".  (الدر المنثور، ج2، ص81)

آیا براستی عمر این آیه را نشنیده بود؟!

مگر ابن ام مكتوم همین آیه را قبل از ابوبكر نخواند؟! پس چرا گوش شنوایی برای شنیدن آن نبود؟

"عن عروة بن الزبیر فی ذكر وفاة رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم ، قال: وقام عمر بن الخطاب یخطب الناس ویتوعّد من قال مات بالقتل والقطع، ویقول: إنّ رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم فی غشیة، لو قد قام قتل وقطع، وعمرو بن قیس بن زائدة بن الاصم بن أم مكتوم فی مؤخّر المسجد یقرأ: "وما محمد إلّا رسول قد خلت من قبله الرسل، الآیة".  (السیرة النبویة، ابن كثیر، ج4، ص481 ؛ البدایة والنهایة، ج5، ص263 ؛ كنز العمال، ج7، ص247)

 درد آورتر از همه، عذر بدتر از گناهی است كه دست جنایتكار برای توجیه كار عمر تراشیده است: "قال فو اللّه لكأنّ الناس لم یعلموا أن هذه الآیة نزلت علی رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم".  (صحیح البخاری، ج2، ص71 ؛ تاریخ الطبری، ج2، ص442 ؛ الدر المنثور، ج2، ص81 ؛ سیرة ابن هشام، ج4، ص1070)

رسواتر از این، عذری است كه خلیفه مشروع!! (از نظر شما) در واپسین روز بیعت آورده است: "عن أنس بن مالك قال لمّا بویع أبو بكر فی السقیفة وكان الغد، جلس أبو بكر علی المنبر فقام عمر فتكلمّ قبل أبی بكر، فحمد اللّه وأثنی علیه بما هو أهله، ثمّ قال: أیها الناس إنّی قد كنت قلت لكم بالأمس مقالة ما كانت إلّا عن رأیی وما وجدتها فی كتاب اللّه ولا كانت عهداً عهده إلی رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم، ولكنّی قد كنت أری أنّ رسول اللّه سیدبّر أمرنا حتّی یكون آخرنا".  (تاریخ الطبری، ج2، ص449 ؛ كنز العمال، ج5، ص600 ؛ البدایة والنهایة، ج5، ص268 ؛ سیره ابن هشام، ج4، ص1074 ؛ السیرة النبویة، ابن كثیر، ج4، ص492 ؛ الفصول المختارة، شیخ مفید، ص243) ولی چه كار باید كرد كه از قدیم گفته اند: بعضی ها كم حافظه هستند، این خلیفه -مثلا- مشروع که فراموش كرده بود در ملأ عام گفته است: "وما وجدتها فی كتاب اللّه" روز دیگری برای توجیه كار خود به ابن عباس گفت: "یا ابن عباس هل تدری ما حملنی علی مقالتی هذه التی قلت حین توفی اللّه رسوله؟ قال: قلت: لا أدری یا أمیر المؤمنین، أنت أعلم. قال: واللّه إن حملنی علی ذلك إلّا أنّی كنت أقرأ هذه الآیة (وكذلك جعلناكم أمّة وسطاً لتكونوا شهداء علی الناس ویكون الرسول علیكم شهیداً) فو اللّه إنّی كنت لأظنّ أنّ رسول اللّه سیبقی فی أمّته حتّی یشهد علیها بآخر أعمالها، فإنّه للذی حملنی علی أن قلت ما قلت".  (تاریخ الطبری، ج2، ص450 ؛ سیرة النبی، ابن هشام، ج4، ص1075 ؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج12، ص301 ؛ الفصول المختارة، شیخ مفید، ص243 ؛ مواقف الشیعة، ج3، ص3 به نقل از العقد الفرید، ج 4، صص270-271)

5- حركت مرموز عمر و أبوبكر به سمت سقیفه

با اینكه عمر و ابوبكر در خانه پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله) همراه با ده ها مهاجر و انصار و هاشمی مشغول مراسم غسل بودند، پیك ویژه از طرف كسانیكه مراقب اوضاع جامعه بودند، به سرعت خبر آورد كه جمعی در سقیفه گردهم آمده و بحث بیعت پیش كشیده اند: "جاء رجل یسعی فقال هاتیك الانصار قد اجتمعت فی ظلة بنی ساعدة یبایعون رجلا منهم یقولون منا أمیر ومن قریش أمیر قال فانطلق أبو بكر وعمر یتقاودان حتی أتواهم".  (تاریخ الطبری، ج2، ص444 ؛ البدایة والنهایة، ابن كثیر، ج5، ص268 ؛ مسند، احمد بن حنبل، ج1، ص5 ؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساكر، ج30، ص273 ؛ مجمع الزوائد، هیثمی، ج5، ص191)

و این خبر ویژه جز به گوش عمر و ابوبكر نرسید، و غیر از آن دو نفر و ابو عبیده، كسی منزل پیامبر را به قصد سقیفه، ترك نكردند. آیا این نشانه نقشه سری آن دو نفر پیرامون خلافت نبود؟!

 
6- نامه معاویه به محمد فرزند ابوبكر

در نامه معاویه به فرزند ابوبكر، كاملاً پرده از روی این حقیقت برداشته شده و موضوع نقشه از پیش طراحی شده خلافت ابوبكر فاش گردیده: "وقد كنّا وأبوك معنا فی حیاة من نبینا صلی اللّه علیه وسلم نری حق ابن أبی طالب لازماً لنا ، وفضله مبرزاً علینا ، فلمّا اختار اللّه لنبیه صلی اللّه علیه وسلم ما عنده ، وأتم له ما وعده ، وأظهر دعوته وأفلج حجته . قبضه اللّه إلیه ، فكان أبوك وفاروقه أوّل من ابتزّه وخالفه. علی ذلك اتّفقا واتّسقا" (وقعة صفّین، ابن مزاحم، ص120؛ مروج الذهب، ج3، ص11؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج3، ص190 ؛ الاختصاص، شیخ مفید، ص126 ؛ الجمل، مدنی، ص93 ؛ بحار الأنوار، ج33، ص579)

 شهید صدر در تحلیل زیبای خود از این قضیه می گوید: "كلمتی "اتّفقا واتّسقا" وهو قد یشعر بأنّ الحركة كانت منظمّة بتنظیم سابق ، وأنّ الاتّفاق علی الظفر بالخلافة كان سابقاً علی الأیجابیات السیاسیة التی قاما بها فی ذلك الیوم".  (فدك فی التاریخ، ص80)


7- گواهی برخی از دانشمندان آزاد اندیش

در پایان، سخنان ارزنده بعضی از علماء و دانشمندان سنی و شیعه را در این باره مرور می كنیم:

 

الف: استاد اسماعیل میر علی

 "تسلّم أبو بكر الخلافة ... بعد اتّفاق ثمّ بینه وبین عمر الخطّاب وأبی عبیدة الجرّاح".  (خلفاء محمد، ص87، چاپ بیروت)

 

ب: استاد احمد شرباصی

 "لقد وقف عمر فی المسجد یعرض كتاب أبی بكر وهو مغلق علی القوم وقال: هذا كتاب أبی بكر، فقام أحد الحاضرین وقال له: أتعلم ما فیه یا عمر؟ قال: لا. قال: "ولّاك أبو بكر هذا العام وولّیته عام أوّل"، فلم یتقاصر فرد من القوم أن یصرّح بما فی نفسه ... وانجلی الأمر عن أنّ عمر تلی كتاب: استخلافه من أبی بكر"(مجلّة لواء الإسلام القاهریة، ص387، السنة 14، العدد6)

ج: علامه محمود ابو ریّة به نقل از مستشرق لامنس

"أنّه كانت بین أبی بكر وعمر وأبی عبیدة بن الجرّاح مؤامرة فی صرف الخلافة عن أهل البیت علیهم السلام - فیقول: إنّ الحزب القرشی الذی یرأسه ابو بكر وعمر وأبی عبیدة لم یكن وضع حاضر ولا ولید مفاجأة، أو ارتجال وإنّما كان ولید مؤامرات سریة مبرمة حیكت اصولها وربت أطرافها بكلّ عنایة وإحكام وإنّ أبطال هذه المؤامرة: أبو بكر، عمر بن الخطاب، أبو عبیدة الجرّاح، ومن أنصار هذا الحزب: عائشة وحفصة (حیاة الامام الحسن(علیه السلام)، ج1، ص147 ؛ من حیاة عمر بن الخطاب، ص167، نقلاً عن كتاب علی وما لقیه من صحابة رسول اللّه، ص373  ؛ مع رجال الفكر فی القاهرة، ج2، ص106)

 

ه : علامه سید شرف الدین

 علامه شرف الدین بعد از آنكه قضیه تلاش بشیر بن سعد خزرجی واسید بن حضیر اوسی را در ممانعت از بیعت با سعد بن عبادة و تحریك به بیعت با ابوبكر نقل می كند می گوید:

"وقد كان هذان علی اتّفاق سرّی مع أبی بكر وعمر وحزبهما ، فكانا من أولیاء أبی بكر علی عهد رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله".  (النص والإجتهاد، ص18)

و: شهید سید محمد باقر صدر

ایشان در كتاب فدك، قضیه نقشه از پیش طراحی شده بیعت ابوبكر را مطرح و ادله و شواهدی برای آن بیان می كند.  (فدك فی التاریخ، ص75)


9- وحدت به بهای از دست دادن اصول مذهب!

 جناب آقای واعظ زاده! حساسترین نكته ای كه در مصاحبه حضرتعالی به چشم می خورد و ظاهراً عمده هدف حضرتعالی از طرح این مباحث، این است كه فرموده اید:
"
اما دیدگاه دوم مستلزم قبول مشروعیت خلافت خلفا است، در شرایط خاصی كه پیش آمده بود به عنوان ضرورت و از باب رعایت مصالح اسلامی و حفظ كیان اسلام. در چنین وضعی باید با وسعت نظر همین دیدگاه را دنبال كنند و شواهد آن را در كتاب و سنت، و در لابلای تاریخ، جستجو نمایند، این گروه اگر بخواهند از اصرار بر دیدگاه اول به وحدت برسند، عادتاً محال می نماید، وقهراً اهل سنت به آنها خواهند گفت: شما با این دیدگاه خود، تمام انصار و مهاجرین را زیر سؤال بردید، و از آن همه آیات قرآن درباره آنان، چشم پوشی كردید. در این صورت ما و شما چگونه می توانیم به وحدت برسیم، و با هم در یك صف بایستیم؟"

آیا حضرتعالی عواقب این سخن و تالی فاسد آن را لحاظ فرموده اید؟! این چه وحدتی است كه تكیه بر خلافت منصوص كه مورد اهتمام پیامبر از روز آغازین رسالت علنی تا آخرین لحظه حیات ایشان بوده را محال می نماید ولی با توجه به عملكرد تعداد انگشت شماری از مهاجرین و انصار امكان پذیر می شود؟!
این چه وحدتی است كه اگر برای تحقق آن از تمام آیات مربوط به ولایت كه در رأس آنها آیه شریفه "فإن لم تفعل فما بلغت رسالته" است، چشم پوشی شود مانعی ندارد؟! ولی از برداشتهای غیر صحیح از آیات مربوط به مهاجران و انصار نباید چشم پوشی شود؟!

این چه وحدتی است كه مهاجران و انصار نباید زیر سؤال بروند ولی اگر شخص پیامبر(صلی الله علیه و آله) با آیه ابلاغ، حضرت علی (علیه السلام) با داستان غدیر، زهرای مرضیه (سلام الله علیها) با سوره هل اتی و اهل بیت (علیهم السلام) با آیه تطهیر، زیر سؤال بروند مانعی ندارد؟!

این چه وحدتی است كه احادیث مونتاژی كارخانه های حدیث سازی بنی امیه و بنی مروان مانند "اصحابی كالنجوم" باید از هرگونه اعتراض مصون بمانند ولی حدیث ثقلین و غدیر با آن تواتر مورد قبول شیعه و سنی، كنار گذاشته شود؟!

راستی این وحدت باید بر محور حق دور بزند یا باطل؟! اگر محور حق است پیامبر اکرم فرمود: "علیّ مع الحق والحق مع علیّ ، اللّهمّ أدر الحق مع علیّ حیثما دار". (كافی ج1، ص294 ؛ خصال، شیخ صدوق، ص559 ؛ الجمل، شیخ مفید، ص36 ؛ الاحتجاج، طبرسی، ج1، ص116 و 191؛ العمدة لابن البطریق ص 285 ؛ الطرائف للسید ابن طاووس الحسنی ص 31 ؛ بحار الأنوار، ج29، ص343 ؛ الغدیر، ج3، ص176 ؛ از منابع متعدد اهل سنت: مجمع الزوائد، هیثمی، ج7، ص235 و ج9، ص134 ؛ فیض القدیر، مناوی، ج6، ص474 ؛ خصائص الوحی المبین، ابن بطریق، ص31 ؛ تفسیر الكبیر، رازی، ج1، ص205 ؛ المستصفی، غزالی، ص170؛ المحصول، رازی، ج6، ص134؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساكر، ج44، ص370 ؛ البدایة والنهایة، ابن كثیر، ج7، ص398)
مگر بنا است در جریان وحدت، شیعه از اصول خود مبنی بر خلافت منصوص حضرت علی علیه السلام ، صرف نظر كند؟!

مگر نه این است كه همین خلافت منصوص، سنگ زیرین تفكر امامیه در طول چهارده قرن بود كه با صرف نظر كردن از آن، امامت ائمه علیهم السلام بویژه امامت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه زیر سؤال می رود؟!

آیا این چنین وحدتی به تعبیر حضرت امیر(علیه السلام) "احتجّوا بالشجرة وأضاعوا الثمرة"نیست؟ (نهج البلاغه، خطبه67)

چرا محور وحدت چنگ زدن به حبل اللّه المتین نباشد كه دستور خداوندی بر آن است: "واعتصموا بحبل اللّه جمیعاً ولا تفرّقوا". (آل عمران: 103)
مگر پیامبر گرامی نفرمود: مراد از حبل اللّه همین علی (علیه السلام) است كه تمسك به وی سعادت دنیا و آخرت آدمی را تضمین می كند؟ "وأشار بیده إلی علی بن أبی طالب (ع) وقال : هذا حبل اللّه الذی من تمسّك به عصم به فی دنیاه ولم یضلّ به فی آخرته".  (كتاب الغیبة، نعمانی، ص41 ؛ تفسیر أبی حمزة الثمالی، ص138 ؛ تفسیر كنز الدقائق، ج2، ص186؛ تأویل الآیات، ج1، ص118؛ نهج السعادة، ج7، ص200 ؛ بحار الأنوار، ج36، ص16)
مگر صادق آل محمد (علیهم السلام) نفرمود: "نحن حبل اللّه الذی قال اللّه تعالی : واعتصموا بحبل الله جمیعا".  (خصائص الوحی المبین، ابن بطریق، ص193 ؛ الکشف و البیان، ثعلبی، ج3، ص163، شواهد التنزیل، حسكانی، ج1، ص169 ؛ ینابیع المودة، قندوزی، ج1، ص356 ؛ الصواعق المحرقة، ص149، فصل أوّل از باب11 ؛ تفسیر فرات كوفی، ص91 ؛ تفسیر البرهان، ج1، ص309 ؛ تفسیر مجمع البیان، ج2، ص356 ؛ كنز الدقائق، ج2، ص187 ؛ أمالی، طوسی، ج1، ص278 ؛ بحار الأنوار، ج24، ص84 ؛ احقاق الحق، ج3، ص539)
مفسر بزرگ جهان تشیّع مرحوم طبرسی می گوید: "والذی یؤیده ما رواه أبو سعید الخدری ، عن النبی (صلی الله علیه و آله)أنّه قال : أیها الناس ! إنّی قد تركت فیكم حبلین، إن أخذتم بهما ، لن تضلّوا بعدی ، أحدهما أكبر من الآخر : كتاب اللّه، حبل ممدود من السماء إلی الأرض ، وعترتی أهل بیتی، ألا وإنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض".  (تفسیر مجمع البیان، ج2، ص356 ؛ بحار الأنوار، ج63، ص21 ؛ تفسیر كنز الدقائق، ج2، ص185 ؛ تأویل الآیات، ج1، ص117)

10- دفاع از مهاجر و انصار به چه قیمتی؟

جناب آقای واعظ زاده! اینكه فرموده اید: "با این دیدگاه خود، تمام انصار و مهاجرین را زیر سؤال بردید" راستی از كدام مهاجر و انصار سخن می گویید؟! آن مهاجر و انصاری كه قلب مقدس رسول خدا را خون كردند و پس از 23 سال تلاش بی وقفه حضرت، برای بیرون آمدن از احرام عمره، یعنی رها ساختن یك رسم دوران جاهلیت، دستور پیامبر گرامی را زیر پا گذاشتند و خشم و غضب مردی كه افتخار "إنّك لعلی خلق عظیم" از دست خداوندی گرفته را به اوج رساندند: "قال خرج رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم وأصحابه قال فأحرمنا بالحج فلمّا قدمنا مكّة قال اجعلوا حجّكم عمرة قال فقال الناس یا رسول اللّه قد أحرمنا بالحج، فكیف نجعلها عمرة قال انظروا ما آمركم به فافعلوا فردّوا علیه القول فغضب ثمّ انطلق حتّی دخل علی عائشة غضبان فرأت الغضب فی وجهه فقالت من أغضبك؟ أغضبه اللّه، قال: ومالی لا أغضب؟ وأنا آمر بالأمر فلا اتّبع". (مسند احمد، ج4، ص286، باب حدیث قیس عنه البراء بن عازب ؛ كنز العمّال، ج5، ص275 ؛ تذكرة الحفّاظ، ج1، ص116 ؛ سیر أعلام النبلاء، ج8، ص498 ؛ ذكر أخبار إصبهان، ج2، ص162)

قال الهیثمی: رواه أبو یعلی ورجاله رجال الصحیح. (مجمع الزوائد، ج3، ص233)
یا آن مهاجر و انصاری كه ترور پیامبر گرامی را طراحی می كنند و با برملا شدن نقشه خائنانه آنان به وسیله پیك وحی الهی، لكّه ننگی تا ابد بر پیشانی آنان نقش می بندد؟

جناب آقای واعظ زاده! بهتر است كه بدانید در نقل ابن حزم ، نام همان خلفاء مشروع، در رأس طراحان ترور، به چشم می خورد: "فإنّه (الولید بن جمیع) قد روی أخباراً فیها: أنّ أبابكر وعمر وعثمان وطلحة وسعد بن أبی وقّاص أرادوا قتل النبی(صلی الله علیه و آله)وإلقاءه من العقبة فی تبوك".  (المحلّی، ابن حزم، ج11، ص224، تحقیق أحمد محمد شاكر، دار الجیل ودار الآفاق الجدیدة، بیروت)
گرچه ابن حزم بعد از نقل این خبر تلاش می كند از راه تضعیف ولید بن جمیع، موضوع را زیر سؤال ببرد ولی بدون توجه به اینكه غالب رجال نویسان اهل سنت وی را توثیق نموده اند، همانند: عجلی در تاریخ الثقات و ابن سعد در طبقات، ابن حبان در كتاب الثقات، که به وثاقت وی گواهی داده اند و همچنین یحیی بن معین و ابوحاتم و ابوزرعة و ابو نعیم كه همگی از پرچمداران علم رجال اهل سنت می باشند، وثاقت وی را تأیید نموده اند. (تاریخ الثقات، عجلی، ص465، رقم1773 ؛ الطبقات، ابن سعد، ج6، ص354 ؛ كتاب الثقات، ج5، ص492 ؛ الجرح والتعدیل، رازی، ج9، ص8، رقم 34 ؛ تهذیب الكمال، مزّی، ج31، ص37 ؛ تاریخ الإسلام، ذهبی، ج9، ص661)

اینجانب در مقدمه كتاب سماء المقال در این زمینه، مفصّل بحث كرده ام.
و ماه رمضان سال گذشته بحث مفصّلی كه میان اینجانب و یكی از علماء بزرگ اهل سنتّ آقای شیخ محمد بن جمیل زینو در مكه مكرمه اتفاق افتاد، همین قضیه مورد بحث قرار گرفت ولی ایشان از دادن هرگونه پاسخ قانع كننده طفره رفت. وی از مفتیان بزرگ سعودی است و دارای حدود هفتاد تألیف در موضوعات مختلف است و غالب كتابهای او به زبانهای مختلف ترجمه گردیده و بوسیله اداره امر به معروف ونهی از منكر مستقر در مسجد نبوی و بیت اللّه الحرام، در میان زائرین توزیع می شود. همانگونه كه یكی از اساتید بزرگ دانشگاه ام القری در مناظره ای که با او داشتم، از پاسخ به سوالات بنده شانه خالی كرد. اینجانب شب 16 ماه رمضان 1381 (شمسی) (1423 قمری)، حدود 4 ساعت با جناب آقای دكتر حمدان از اساتید بزرگ دانشگاه ام القری مناظره داشتم و مطالب مفصّلی مورد بحث قرار گرفت و به دنبال آن مكاتباتی بین اینجانب و ایشان ردّ و بدل شده كه در آینده نزدیك ان شاء اللّه منتشر خواهد شد.

نكته جالب توجه اینجا است كه عمر بن خطاب در زمان خلافت خویش از خواندن نماز بر جنازه أصحاب یعنی همان مهاجرین و انصار كه مورد حمایت جنابعالی هستند از ترس اینكه مبادا از همان منافقان باشد، خودداری می نمود مگر بعد شهادت حذیفه بر تبرئه آنان، چون حذیفه بود كه از پرونده سیاه منافقان و طراحان ترور حضرت مطلع بود: "كان حذیفة صاحب السرّ المكنون فی تمییز المنافقین ، ولذلك كان عمر لا یصلّی علی میّت حتی یصلّی علیه حذیفة، یخشی أن یكون من المنافقین".  (شذرات الذهب، ج1، ص44، فی وقعة سنة ستّ وثلاثین ؛ رجوع شود به جامع البیان، طبری، ج11، ص16 ؛ تفسیر ابن كثیر، ج2، ص399 ؛ الأعلام، زركلی، ج2، ص171)

و از این جالبتر پرسشی است این خلیفه به اصطلاح مشروع از حذیفه می نمود كه آیا من هم در میان همان منافقان بودم یا خیر؟!

"إنّ عمر قال لحذیفة أنشدك اللّه أمنهم أنا ؟ قال لا، ولا أومن منها أحداً بعدك".  (جامع البیان، طبری، ج11، ص16 ؛ تفسیر ابن كثیر، ج2، ص399 ؛ البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج5، ص25)

تاكنون از خود پرسیده اید كه این سؤال پر معنی از روی چه انگیزه ای بوده است؟ و از چه قضایای پشت پرده خبر می دهد؟ و اصلاً آیا از این باب نیست كه دزد ناشی خود را لو می دهد؟! چرا این پرسش از سلمان و ابوذر و... سر نزده است؟!

آیا كسانی كه پیامبر را در حال خواندن خطبه نمازجمعه، ترك كردند و تجارت را بر عبادت ترجیح دادند، از مهاجرین و انصار نبودند؟!

"فإذا رأوا تجارة أو لهواً انفضّوا إلیها وتركوك قائماً".  (جمعه: 11)
آنهایی كه در جنگ احد، گمان های جاهلانه در دل می پروراندند، چه كسانی بودند؟! "وطائفة قد اهمّتهم انفسهم یظنّون بالله غیر الحق ظنّ الجاهلیة".  آل عمران: 154

آیا بیماردلانی كه وعده های الهی را به استهزاء گرفته اند غیر از مهاجرین و انصارند؟! "إذ یقول المنافقون والذین فی قلوبهم مرض ما وعدنا الله ورسوله الا غروراً (احزاب:12)

 گروهی كه قرآن از امكان ارتداد آنان پس از درگذشت پیامبر خبر می دهد، چه كسانی هستند: "أفإن مات أو قتل انقلبتم علی أعقابكم".  (آل عمران: 144)
آن دسته از اصحابی كه از كنار حوض طرد شده و وارد جهنم می شوند و جز اندكی از آنان نجات نمی یابند، چه كسانی هستند؟

"قال رسول اللّه بینما أنا قائم فإذا زمرة حتّی إذا عرفتهم، خرج رجل من بینی وبینهم. قال: هلمّ. قلت: أین؟ قال: إلی النار واللّه، قلت: وما شأنهم؟ قال: إنّهم ارتدّوا بعدك علی أدبارهم القهقری، فلا أراه یخلص منهم إلّا مثل همل النعم أی القلیل (صحیح بخاری، ج7، ص208 ؛ نیز رجوع شود به صحیح بخاری، ج 4 ص 142 و110 و ج5، ص240، وج8 ص87 ؛ صحیح مسلم، ج1، ص150 و ج7 ص66، 71 و 157)

در بعضی از روایات وارد شده است كه رسول گرامی(صلی الله علیه و آله)فرمود: "لیردنّ علیّ الحوض رجال ممّن صحبنی ورآنی، حتّی إذا رفعوا إلی ورأیتهم اختلجوا دونی ، فلأقولنّ ربّ أصحابی! أصحابی ! فیقال: إنّك لا تدری ما أحدثوا بعدك!"

(مسند أحمد بن حنبل، ج5، ص48 ؛ المصنّف، ابن أبی شیبة، ج7، ص415، رقم 35، كتاب الفضائل، باب ما أعطی اللّه محمداً ؛ تاریخ دمشق،ج8، ص36 ؛ كنز العمال،ج13، ص239، ح 36714) 

این روایت راه هر گونه توجیه را مبنی بر اینكه مراد از صحابه، افراد امت می باشند، كاملاً مسدود می كند آقای دكتر حمدان از اساتید دانشگاه ام القری در پاسخ نامه ای که ماه رمضان سال گذشته به وی داده بودم، و در تاریخ 27/ 7/ 1423  قمری از مكه برای اینجانب فاكس كرده چنین پاسخ داده است: "وإمّا أن یراد به بعض أفراد الأمّة وسمّاهم بأصحابه لأنّ كلّ أمّته أصحابه؛ لمشاركته فی دینه وفی الجنّة". شبیه این توجیه از قاضی عیاض، نقل شده است. (تحفة الأحوذی، ج9، ص6)


11- استفاده نادرست از آیات مربوط به مهاجرین و انصار

جناب آقای واعظ زاده! آیا بهتر نبود عبارت برخی از بزرگان اهل سنت را درباره صحابه و مهاجرین و انصار ملاحظه کرده و آنگاه می فرمودید:

"بلی آیات قرآن درباره مهاجرین و انصار یكی دو تا نیست، آن هم در فرصت های متوالی پس از هجرت، من یك آیه از سال دوم و یك آیه از سال نهم پس از هجرت را ذكر می كنم كه شامل كلّ مهاجرین و انصار می شود. در سوره انفال كه در سال دوم پس از هجرت پس از سوره بقره نازل گردیده می خوانیم: «و الذین امنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله و الذین اووا و نصروا اولیک هم المومنون حقا لهم مغفره و رزق کریم». (انفال:32) اما ایه دوم در سوره توبه، که بنابر قولی اخرین سوره نازله است چنین است:«والسبقون الاولون من المهاجرین و الانصار و الذین اتبعوهم باحسن رضی الله عنهم و رضوا عنه و اعد لهم جنت تجری تحتها الانهار خالدین فیها ابدا ذلک الفوز العظیم ». (توبه:33) ". (مجله یاد شده صفحه 182)
مگر تفتازانی متوفای 791، از علماء بزرگ كلامی اهل سنت نیست كه می گوید: "إنّ ما وقع بین الصحابة من المحاربات والمشاجرات علی الوجه المسطور فی كتب التواریخ، والمذكور علی ألسنة الثقات، یدلّ بظاهره علی أنّ بعضهم قد حاد عن طریق الحق، وبلغ حد الظلم والفسق، وكان الباعث له الحقد والعناد، والحسد واللداد، وطلب الملك والرئاسة".  (شرح المقاصد، ج5، ص310)

چرا ما درباره صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله)، مقام و منزلتی ادعا كنیم كه آنها برای خود آن منزلت را قائل نبودند؟! به تعبیر دكتر طه حسین "ولا نری فی أصحاب النبی ما لم یكونوا یرون فی أنفسهم، فهم كانوا یرون أنّهم بشر فیتعرّضون لما یتعرّض له غیرهم من الخطایا والآثام، وهم تقاذفوا التهم الخطیرة، وكان منهم فریق تراموا بالكفر والفسوق".  (الفتنة الكبری (عثمان)، صص 170 - 173) و زیباتر از این، عبارتی است كه دكتر أحمد أمین در این زمینه بیان نموده: "إنّا رأینا الصحابة أنفسهم ینقد بعضهم بعضاً، بل یلعن بعضهم بعضاً ولو كانت الصحابة عند نفسها بالمنزلة التی لا یصحّ فیها نقد، ولا لعن، لعلمت ذلك من حال نفسها، لأنّهم أعرف بمحلّهم من عوام أهل دهرنا ". (ضحی الإسلام، ج3، ص75)

امید است كلمات بزرگانی همانند: شوكانی متوفای (1255)، شیخ محمد عبده متوفای 1323،  سید محمد رشید رضا متوفای 1354 ، رافعی متوفای 1356، شیخ محمود أبو ریّة متوفای 1370  كه در این راستا بیان نموده اند را به دقت مورد ملاحظه قرار دهید، آنگاه بفرمایید كه آیه شریفه "والذین آمنوا وهاجروا" و "والسابقون الأوّلون" مشمول كلّ مهاجرین و انصار می شود. (إرشاد الفحول، ص158 ؛ أضواء علی السنّة المحمدیة، صص356 -359، دار المعارف مصر ؛ تفسیر المنار، ج10، ص375)

قال الزركلی: صاحب مجلّة المنار و أحد رجال الإصلاح الإسلامی من الكتّاب العلماء بالحدیث والأدب والتاریخ والتفسیر... رحل إلی مصر سنة 1315، فلازم الشیخ محمد عبده وتتلمذ له... وأصبح مرجع الفتیا فی التألیف، بین الشرعة والأوضاع العصریة الجدیدة ... . (الأعلام، ج6، ص126 ؛ إعجاز القرآن، 141)
گرچه كوچكترین دقت در آیه شریفه "والسابقون الأوّلون من المهاجرین والْأنصار" و ملاحظه كلمه "من" بهترین گواه است كه تمجید و تعریف، شامل كل مهاجرین و انصار نیست زیرا كلمه "من" در آیه تبعیضیه است، نه بیانیه. حتی اگر بصورت احتمال هم باشد، مستدلّ باید از باب "إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال"، در مقام استدلال راه هرگونه احتمال را مسدود كند.

و مفسران بزرگ اهل سنت نیز جرأت نكرده اند بگویند كه آیه شامل تمام مهاجرین و انصار می شود بلكه در مراد از "السابقون الأوّلون من المهاجرین والْأنصار" احتمالات متعددی ذكر كرده اند همانند ابن جوزی حنبلی كه می گوید: "فی قوله تعالی: (والأوّلون) ستّة أقوال. أحدها: أنّهم الذین صلّوا إلی القبلتین مع رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم قاله أبو موسی الأشعری وسعید بن المسیب وابن سیرین وقتادة. والثانی: أنّهم الذین بایعوا رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم بیعة الرضوان وهی الحدیبیة، قاله الشعبی. والثالث: أنّهم أهل بدر قاله عطاء بن أبی رباح و الرابع: أنّهم جمیع أصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم حصل لهم السبق بصحبته، قال محمد بن كعب القرظی إنّ اللّه قد غفر لجمیع أصحاب النبی صلی اللّه علیه وسلم وأوجب لهم الجنّة، محسنهم ومسیئهم فی قوله "والأوّلون". والخامس: أنّهم السابقون بالموت والشهادة، سبقوا إلی ثواب اللّه تعالی وذكره الماوردی. والسادس أنّهم الذین أسلموا قبل الهجرة ذكره القاضی أبو یعلی. (زاد المسیر، ج3، ص333، تحقیق محمد بن عبد الرحمان عبد اللّه، دار الفكر - بیروت)

شبیه این نظریه را طبری و سیوطی در تفاسیر خود آورده اند. (تفسیر الطبری، ج11، ص10، تحقیق صدقی جمیل العطّار، دار الفكر - بیروت ؛ الدرّ المنثور، ج3، ص269، الفتح، جدّة)

در خاتمه باید گفت: این انتقادات به مهاجرین و انصار، منافات با خدمات ارزنده بسیاری از صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و مهاجرین و انصار ندارد كه با تمام توان و تا آخرین نفس از اسلام و ولایت حمایت كرده اند.


12- افتراء به آیت اللّه العظمی بروجردی

جناب آقای واعظ زاده! متاسفانه جنابعالی در هر دو مصاحبه شخصیت بزرگ جهان تشیع آیت اللّه العظمی بروجردی (رحمه الله) را سپر خود قرار داده و از موقعیت و شخصیت بی نظیر ایشان برای تثبیت اندیشه های خود بهره برده اید!
سخنی كه به معظم له نسبت داده اید، از نظر شاگردن ایشان مانند آیات عظام صافی و شبیری و سبحانی و دیگران كه اكنون از مراجع و استوانه های حوزه های علمیه به شمار می روند كاملاً مردود است.

آنچه نگارنده بارها از حضرت آیت اللّه العظمی شبیری مدّ ظلّه الوارف، شنیده، این است كه آیت اللّه العظمی بروجردی می فرمود: "اهل سنّت هیچ عذری برای ترك عمل به احادیث اهل بیت ندارند در حالی كه حدیث ثقلین را قبول دارند و معتبر می دانند"

ایشان هرگز نفرمود: حالا خلافتی در عالم اسلام وجود ندارد كه ما بر سر آن دعوا كنیم!

جناب آقای واعظ زاده!! مگر امروز خلافت و امامت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه همان امتداد خلافت بلافصل امیر مؤمنان(علیه السلام) نیست؟
همچنین معظم له می فرمود: مرحوم شیخ محمدتقی قمی، مؤسس "دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیة" و نماینده حضرت آیت اللّه العظمی بروجردی در مدرسه فیضیه می گفت: هدف از تأسیس این مركز، تقریب میان مذاهب است نه توحید. هدف این نیست كه شیعه از اصول خود دست بردارد و یا سنّی معتقدات خود را رها سازد. علت فاصله میان مذاهب، عدم آشنایی صحیح از مبانی فكری یكدیگر است و با تأسیس این مركز، صاحبان اندیشه های هر یك از مذاهب، با حفظ مبانی اعتقادی خود و احترام به معتقدات همدیگر، مسائل اختلافی را در محیطی آرام، مطرح نمایند. تا با آشنا شدن به افكار همدیگر و مشتركات میان مذاهب، تفاهم بیشتری داشته باشند. ایشان می گفت: این قضیه در جمع به نفع شیعه است. (این بخش از مقاله قبل از چاپ برای حضرت آیت الله العظمی شبیری عیناً قرائت گردید و مورد تأیید قرار گرفت.)
گذشته از همه اینها اگر زمان خلافت ابوبكر و عمر سپری شده است، ولی اثر اعتقادی آن هنوز باقی است. لطفاً به كتب فقهی اهل سنت مراجعه نمایید كه چگونه حكم بر كفر منكرین خلافت و امامت ابوبكر و عمر صادر نموده اند: "من أنكر إمامة أبی بكر الصدیق (رض) فهو كافر، وعلی قول بعضهم هو مبتدع ولیس بكافر والصحیح أنّه كافر، وكذلك من أنكر خلافة عمر (رض) فی أصحّ الأقوال".  (الفتاوی الهندیة، برهانپوری، ج2، ص263)  "قال الزاهد: ومن أنكر خلافة أبی بكر فهو كافر فی الصحیح ومن أنكر خلافة عمر فهو كافر فی الأصحّ".  (الفتاوی الهندیة، برهانپوری، ج6، ص318)

"ومن أنكر خلافة الصدیق أو عمر فهو كافر، ولعلّ المراد إنكار استحقاقهما".  (حاشیة رد المحتار ابن عابدین، ج1، ص605)

ابن نجیم می گوید:"والرافضی إن فضّل علیاً علی غیره فهو مبتدع ، وإن أنكر خلافة الصدیق فهو كافر".  (البحر الرائق، ابن نجیم، ج1، ص611)

وهمچنین شهادت منکر خلافت ابوبکر و عمر را در محاكم قضایی مردود شمرده اند:

"فقال أبو إسحق : من أنكر إمامة أبی بكر رضی اللّه عنه ، ردّت شهادته لمخالفته الاجماع". (روضة الطالبین، نووی، ج8، ص215) سمعانی ذیل كلمه "الكنانی" در شرح حال أبو الولید عبد اللّه بن محمد كنانی آورده:
"وكان كتب الحدیث الكثیر ، ثم أنكر خلافة أبی بكر الصدیق رضی اللّه عنه ، فأحضره عبد العزیز بن دلف ، وكان والی أصبهان ، وجمع مشایخ البلد ، وفیهم أبو مسعود الرازی ، ومحمد بن بكار ، وزید بن خرشه ، وغیرهم ، فناظروه فأبی أن یرجع عن قوله ، فضربه أربعین سوطا ، فباینه الناس وهجروه ، وبطل حدیثه".  (الأنساب، ج5، ص99)

آیا با همه اینها باز هم می توان گفت: تاریخ مصرف بحث خلافت سپری شده است؟!
دست آورد وحدت چه بوده است؟!

جناب آقای واعظ زاده! در برابر امضاء مشروعیت خلافت شیخین و دست برداشتن از خلافت منصوص حضرت علی علیه السلام چه امتیازی به دست آورده اید؟!

فقهاء اهل سنت كه منكر خلافت ابوبكر و عمر را كافر می دانند، آیا با تن دادن به مشروعیت خلافت خلفاء، از این تكفیر دست برمی دارند؟!
و یا در كتابی كه با حمایت حاكمان مكه و مدینه در همین سالهای اخیر به نام "مسألة التقریب" منتشر شد، اولین پیش شرط وحدت و تقریب با شیعه را إثبات مسلمان بودن شیعه دانسته اند! كتاب "مسألة التقریب بین أهل السنّة والشیعة" رساله فوق لیسانس دكتر قفاری است كه در كشور سعودی، بارها چاپ شده است. (جهت آگاهی بیشتر به جلد 2 ص 253، از چاپ پنجم مراجعه شود.)  آیا با دست كشیدن  شما از خلافت منصوص حضرت امیر(علیه السلام)، آنها جنابعالی و همفكران گرامی را بعنوان یك مسلمان قبول می كنند؟!
اگر چنین است، این مسلمانی مبارك باد، ولی به قول حافظ:

گر مسلمانی همین است كه حافظ دارد

وای اگر از پس امروز بود فردایی !

 آیا امضاء مشروعیت خلافت شیخین، خط بطلان بر مظلومیت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) و زیر سؤال رفتن روایت صحیح إمام كاظم(ع) نیست كه فرمودند: "إنّ فاطمة صدّیقة شهیدة."  (كافی، ج1، ص458) و مرحوم مجلسی در ذیل این روایت می گوید: "وهو من المتواترات". (مرآة العقول، ج5، ص318) 

آیا اگر كسی با شهید نامیدن تمام جان باختگان دفاع مقدس، به حكومت صدام مشروعیت ببخشد، حضرتعالی و تمام آزاد اندیشان به او نمی خندید؟!

 

13- اهمیت وحدت در عصر حاضر

 گفتنی است كه این جانب در موقعیت فعلی، نه تنها موافق كوچكترین اهانت به افراد مورد احترام اهل سنت نیستم، بلكه شركت در جلساتی كه علنی به آنان ناسزا و افتراء گفته شود را خلاف می دانم و هنگام تدریس بارها گفته ام كه شركت در جلساتی كه به هر نام و عنوانی تشكیل شود و بدون در نظر گرفتن مصالح جامعه اسلامی، ناسزا، اهانت و افتراء به برخی از افراد مورد احترام اهل سنت گفته شود، خلاف شرع بیّن است و معتقد هستم كه تشكیل این چنین جلسات، قبل از آنكه به وحدت میان مسلمین و تقریب بین مذاهب ضربه بزند، چهره نورانی مكتب تشیع را در سطح بین الملل مخدوش می كند، و طبقه تحصیل كرده را به شیعه و ائمه(علیهم السلام) بدبین می سازد و این افراد مشمول این حدیث می شوند كه از امام صادق(علیه السلام) پرسیدند: "یا ابن رسول اللّه ، إنّا نری فی المسجد رجلاً یعلن بسبّ أعدائكم ویسمّیهم. فقال : ما له؟ لعنه اللّه ، یعرض بنا، وقال اللّه تعالی : "ولا تسبّوا الذین یدعون من دون اللّه فیسبّوا اللّه عدواً بغیر علم".  (الاعتقادات، شیخ صدوق، ص107 ؛ بحار الأنوار، ج17، ص217)

در این برهه از زمان كه دشمن قسم خورده اسلام با قلدری و زورمداری، در درون خانه مسلمانها جای گرفته و با تمام توان برای از بین بردن اسلام و ارعاب مسلمین و به یغما بردن ثروت آنان كمر همت بسته، بیش از هر عصری مسلمانها نیاز به وحدت دارند و به نظر می رسد كه هر گونه حركت مشكوك كه موجب تفرقه میان صفوف مسلمانان باشد، به صلاح اسلام نیست و رضایت حضرت ولی عصر(علیه السلام) را به دنبال ندارد.

در اوائل ماه ربیع الاول سال جاری از یكی از مراجع عظام تقلید كه نظرشان برای همه حتی برای دیگر مراجع نیز محترم است، شنیدم كه فرمود: "ائمه(علیهم السلام) به اهانتها و ناسزاها كه در مجالس علنی و بالای منابر گفته شود، راضی نیستند". و من این مطلب را در روز میلاد رسول اكرم (صلی الله علیه و آله)در مصاحبه مستقیم خود كه از رادیو معارف پخش می شد از معظم له، نقل كردم.
و با تكیه بر همین روحیه ی اجتناب از هر گونه اهانت به اهل سنت، در طول حدود سی سال كه با تعداد زیادی از برادران تحصیل كرده بویژه روحانیون اهل سنت در داخل و خارج كشور جلسات و مباحثاتی داشتم، به فضل الهی موفقیتهای خوبی هم داشته ام و هم اكنون نیز مكاتباتی بین این جانب و یكی از اساتید دانشگاه ام القری در جریان است كه نتیجه آن در آینده منتشر خواهد شد، ان شاء الله.
ولی با تمام این احوال، توجیه مشروعیت خلافت خلفاء و دست كشیدن از خلافت منصوص را گناه نابخشودنی می دانم زیرا می دانم كه راه رسیدن به تقریب، دست كشیدن شیعه از أصل خلافت منصوص نیست چون اساس تشیع بر آن استوار است و هیچ شیعه ای در عین شیعه بودن حاضر نیست از این اصل كه قوام مذهبش به آن بستگی دارد، دست بردارد و اگر بر فرض محال، بخواهد در راستای تقریب، از این اصل صرف نظر كند و با برادران اهل سنت وحدت برقرار كند، دیگر این وحدت شیعه با سنی نیست بلكه ذوب شدن تشیع در تسنن و در نتیجه وحدت یك سنی با سنی دیگر است.

به نظر می رسد بهترین و شاید راه منحصر به فرد رسیدن به تقریب در آغاز، از بین بردن موانع آن و آنگاه زمینه های وحدت را فراهم نمودن است (جهت آگاهی از موانع تقریب رجوع شود به: رسائل و مقالات، آیت اللّه سبحانی، ص455 ؛ صوت الحق و دعوة الصدق، آیت اللّه صافی، ص15 ؛ السلفیة بین أهل السنّة و الامامیة، ص709 ؛ عقائد السنّة و عقائد الشیعة، صالح الوردانی، ص21 و 217)
و اصلی ترین مانع تقریب همان موضع گیریهایی است كه در گذشته و حال هر دو فریق در برابر هم داشته اند.

پر واضح است مادامی كه از ناحیه علماء اهل سنت، فتوای "من انكر خلافة أبی بكر فهو كافر" (الفتاوی الهندیة، برهانپوری، ج2، ص263، حاشیة رد المحتار، ابن عابدین، ج1، ص605 ؛ البحر الرائق، ابن نجیم المصری، ج1، ص611 ؛ روضة الطالبین، نووی، ج8، ص215)  و از طرف علماء شیعه نظریه "من أنكر إمامة أحد الائمة  و جحد ما أوجبه اللّه تعالی من فرض الطاعة فهو كافر ضالّ مستحق للخلود فی النار"  (أوائل المقالات، شیخ مفید، ص44، تحقیق أنصاری ؛ الانتصار، سید المرتضی، ص477 ؛ تهذیب الاحکام، شیخ طوسی، ج1، ص335، ح981) حاكم باشد و در گفتگوها به رخ همدیگر كشیده شود، راه هرگونه وفاق مسدود می شود.

و لذا اولین قدم در راستای تقریب همان صرف نظر نمودن از موضع گیریهای تند هر دو فریق در گذشته و عصر حاضر است.

مادامی كه نگرش آنان به شیعه یك نگاه برون دینی است و با تبعیت از اسلاف خود، شیعه را بدتر از یهود می دانند و وجدان بشری را زیر پا نهاده و با دشمنان قسم خورده اسلام همصدا گردیده و می نویسند: "نحن واللّه نعلم أنّ حكّام طهران أشدّ خطراً علی الإسلام من الیهود ولا ننتظر خیراً منهم و ندرك جیداً أنّهم سیتعاونون مع الیهود فی حرب المسلمین" (و جاء دور المجوس، ص374، محمد بن سرور (غریب))  آن ها كینه ، دشمنی و بی شرمی را تا آنجا پیش می برند که صراحتا اعلام می كنند: "إنّ الثورة الخمینیة مجوسیة ولیست إسلامیة ، أعجمیة ولیست عربیة ، كسرویة ولیست محمدیة".  (همان مصدر، ص357)

و مادامی كه كتابهایی همانند الخطوط العریضة، الشیعة والسنة، والعواصم من القواصم، به وسیله دانشگاه اسلامی مدینه منوره چاپ و منتشر می شود و عداوت و دشمنی با اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) را آشكار نموده و حقایق تاریخی را انكار كرده و هر گونه وحدت میان مسلمانان را زیر سؤال برده و با منادیان وحدت به مخالفت برمی خیزند، چگونه می شود به تقریب مذاهب اسلامی و وحدت مسلمین دست یافت؟ (جهت آگاهی بیشتر رجوع شود به كتاب صوت الحق، آیت اللّه صافی، ص17)

حضرت آیت اللّه العظمی صافی از مراجع بزرگوار تقلید می نویسد:

هنگامی كه كتاب "العواصم من القواصم" را خواندم، از تلاش نویسنده آن برای تفرقه میان مسلمانان شگفت زده شدم، و به حق سوگند، به ذهنم خطور نمی كرد كه در عصر حاضر یك مسلمانی (در شرح این کتاب) برای دور كردن مسلمانان از همدیگر و ایجاد اختلاف میان آنان این چنین كوشش كند و همه مصلحان و منادیان وحدت را به نادانی و دروغگویی و نفاق و حیله، متهم سازد و بالاترین مصیبت اینجاست كه این كتاب توسط دانشگاه بزرگ مدینه منوره چاپ و منتشر شده است

"كتاب «العواصم من القواصم» الذی كان قد شرحه محب الدین الخطیب شرحاً أظهر فیه نصبه وعداوته للعترة النبویة ، وولاءه لأعدائها ، وأنكر فیه الحقائق التاریخیة المعلومة ظلماً وعدواناً . فقرأته ، وعجبت من سعی كاتبه فی تفریق كلمة المسلمین ، ولعمر الحق ما كان یخطر ببالی أنّ أحداً من المسلمین یجعل مهمته الإحتفاظ باختلاف الكلمة ، والتباعد ، وتشدید المجادلات الطائفیة ، ویعارض دعوة المصلحین من الزعماء والرؤساء والعلماء إلی التقریب إلی الوحدة الإسلامیة ، ویخطئهم جمیعاً ، ویتّبع غیر سبیل المؤمنین ، ویرد فی هذه النداءات ، والصیحات التی رفعت من العلماء والرجال البارزین الغیاری علی الإسلام من الشیعة والسنة فی شرق الأرض وغربها ویتهم الجمیع بالجهل والكذب ، والنفاق والخداع، وأعجب من ذلك وأعظم مصیبة علی المسلمین، أن یكون القائم بنشرها جامعة المدینة المنورة الإسلامیة."
و همچنین مادامی كه ناسزا به خلفاء در بالای منابر و در جلسات مذهبی عمومی بعنوان یك مراسم رسمی وتكلیف برقرار باشد، راه هرگونه تفاهم بسته است. البته باید توجه داشت كه مبارزه با این امر بدون اعلام نظر موافق مراجع بزرگوار تقلید و اساتید و استوانه های مذهبی، امكان پذیر نیست.

وهمچنین برادران اهل سنت نیز با حفظ معتقدات خود باید از هر گونه اهانت و ناسزا به تشیع و بزرگان شیعه خود داری كنند.

قدم دوم: با هماهنگی افراد صاحب نفوذ و مسئولین فرهنگی كشورهای إسلامی از نوشتن هر گونه مطالب توهین و ناسزا نسبت به هر مذهبی از مذاهب إسلامی در جرائد، مجلات و كتب جلوگیری شود.

قدم سوم: در راستای آگاهی هرچه بیشتر مذاهب اسلامی از مبانی یكدیگر و آشنایی با اصول مشترك و اختلافی، برپایی مجامع و همایش های علمی مشترك و اختصاص مجله و روزنامه ویژه ای جهت بیان مطالب مستند ومستدل صاحبان اندیشه از مذاهب مختلف و نقد آنها در محیط كاملاً دوستانه، یك امر لازم و ضروری است تا دانش پژوهان از سراسر جهان با هر مذهبی كه دارند، با تمام اندیشه ها آشنا شوند و مطابق آیه شریفه "فبشّر عباد الذین یستمعون القول و یتّبعون أحسنه" (زمر: 17-18) بتوانند از میان آراء و افكار، بهترین ها را انتخاب نمایند.
و در سایه اینگونه تفاهم ها تا حدودی می شود فتنه های اجتماعی و خشونت های فرقه ای را ریشه كن ساخت و امنیت فرهنگی، سیاسی، و سپر دفاعی مشتركی در برابر دشمنان، ایجاد نمود. ولی با دست كشیدن از اصولی همانند خلافت منصوص و مشروعیت بخشیدن به چیزی كه در طول 15 قرن نامشروع شناخته شده نه تنها نمی شود به تفاهم رسید بلكه مردم را به منادیان وحدت و اصل تقریب بدبین می سازد.

در پایان توجه جنابعالی و خوانندگان گرامی را به سخنی از دو شخصیت ممتاز و دلسوز اسلام و جامعه اسلامی كه از نیت خالص آنان سرچشمه گرفته جلب می كنم:
1- حضرت آیت اللّه سبحانی استاد فرزانه و فقیه دور اندیش و محقق توانا در رابطه با مصاحبه شما با مجله هفت آسمان می نویسد:

"سوگمندانه یادآور می شوم، كه این مصاحبه ضربت شكننده ای بر اندیشه تقریب در میان انسانهای معتدلی وارد كرد كه به صورت معقولانه مساله تقریب را تعقیب می كردند و در همایشها به گفتگو می پرداختند، ولی این مصاحبه، حربه دست مخالف داد تا بگویند، تقریب در طریق محو تشیع و عقاید شیعه پیش می رود (مجله هفت آسمان شماره 12 و 13، ص 199، مقاله "تقریب در چشم انداز پایه گذاران آن".)

2- در تاریخ 24 ژوئن 2001، برابر با سوم تیر 1380، شبكه تلویزیونی ANN در لندن، میزگردی درباره تقریب بین مذاهب اسلامی و وحدت مسلمانان با شركت جمعی از متفكران ایرانی، لبنانی، مصری و بریتانیایی تشكیل داده بود آقای شیخ محمود عاشور، معاون رئیس دانشگاه الازهر و رئیس كمیته گفتگو بین مذاهب اسلامی كه به صورت تلفنی با برنامه در تماس بود، گفت: "فكرة التقریب بین المذاهب الاسلامیة لاتعنی توحید المذاهب الاسلامیة ولاصرف أی مسلم مذهبه وصرف المسلم عن مذهبه تحت التقریب تضلیل فكرة التقریب . . . فان الاجتماع علی فكرة التقریب یجب أن یكون أساسه البحث والاقناع والاقتناع، حتّی یمكن لسلاح العلم والحجّة محاربة الأفكار الخرافیة . . . وأن یلتقی علماء المذاهب ویتبادلون المعارف والدراسات لیعرف بعضهم بعضاً فی هدوء العالم المتثبت الذی لاهمّ له إلّا أن یدری ویعرف ویقول فینتج".  (مطارحات فكریة فی القنوات الفضائیة، العدد الثالث، رجب 1422، صفحه 19 نوشته "مركز العقائد الاسلامیه" ؛ باز خوانی اندیشه تقریب، صفحه31)

یعنی: هدف از اندیشه تقریب بین مذاهب اسلامی، یكی كردن همه مذاهب و روی گردانی از مذهبی و روی آوردن به مذهبی دیگر نیست كه این، به بیراهه كشاندن اندیشه تقریب است، تقریب باید بر پایه بحث وپذیرش علمی باشد تا بتوان با این اسلحه علمی به نبرد با خرافات پرداخت، و باید دانشمندان هر مذهبی در یك محیط آرام، در گفتگوهای علمی خود، دانش خود را مبادله كنند ونتیجه بگیرند.

جناب آقای واعظ زاده! مطالبی كه در این چند صفحه بیان گردید، بعنوان درد دل یك برادر كوچك برای برادر بزرگتر خود بوده و گرنه در مصاحبه جنابعالی در عین اشتمال به نكات سودمند، نقاط ضعف و مطالب بی اساس بیش از آن است كه اشاره رفت. همانگونه كه دفتر حضرت آیت اللّه العظمی شبیری زنجانی مدّ ظلّه الوارف در پاسخ به سؤال مسئول محترم فصلنامه نهج البلاغه ضمن تأیید آنچه از معظم له نقل گردیده، بیان داشته: پرداختن به دیگر نقاط ضعف مهم و غیر قابل اغماض مصاحبه مزبور فرصتی گسترده تر می طلبد.


و انتظار می رود از برادر بسیار گرامی، حجة الاسلام والمسلمین جناب آقای دین پرور كه خود از فرزانه های علمی و مذهبی به شمار می روند و همواره در میان حوزه های علمیه و مجامع مذهبی بعنوان یك چهره نورانی مدافع ولایت شناخته شده اند، عین نامه دفتر حضرت آیت اللّه العظمی شبیری را جهت آگاهی بیشتر خوانندگان، از نظریه معظم له، در خلافت بلافصل امیر مؤمنان(علیه السلام) و نقش ولایت در قبولی اعمال و نقاط ضعف مصاحبه مذكور چاپ نمایند.

 

دعوت به مناظره در محفل دوستانه

جناب آقای واعظ زاده! همانگونه كه طی سخنانی در اجلاسیه اساتید سطوح عالی و خارج حوزه علمیه قم مطرح كردم و مورد تأیید همگان قرار گرفت، از جنابعالی و سایر همفكران گرامی همانند آقایان حجتی كرمانی و بی آزار شیرازی، درخواست می شود كه در یك محفل دوستانه علمی با برخی از اساتید حوزه علمیه قم و با نظارت یكی از مراجع عظام تقلید كه سخن او فصل الخطاب باشد، حضور یافته و مطالب مورد اختلاف، مطرح و اگر شبهه ای در میان است از بین برود و اگر عنادی در كار است وظیفه حوزه های علمیه و حافظان شریعت و پاسداران ولایت، در برابر عنادگران روشن شود.



Share
1 | صادق راستگو | | ١٢:٠٠ - ١٠ ارديبهشت ١٣٨٧ |
باسلام و تحيت و آرزوي توفيق الهي در خدمت باسلام و مسلمين و ضمن تشكر از پاسخ مبسوط و مشروح دكتر قزويني به لاطاعلات آقاي واعظ زاده
سوالي دارم : آيا مشاراليه شيعه علي بن ابيطالب و يازده فرزندش ع هستند ؟
يا اينكه وهابي ميباشند و در لباس ميش ظاهر شده اند ؟
بقول معروف حضرت امام ره ميزان حال فعلي افراد است .
پس ايشان نميتواند شيعه اميرالمومنين ع باشد چون بنظر حقير در شيعه واقعي , اطاعت مهمتر از عبادت ميباشد .
والسلام
2 | افشين | | ١٢:٠٠ - ٢٤ خرداد ١٣٨٧ |
با سلام به همه بيدار دلان
انانيكه ديگر از تكه تكه شدن مسلمين .. تجاوز به زنان ونواميس .... به حساب نياوردن انها در سطح عالم و تروريست خواندن انها در سطح جهان را
بيخيال شدند و دارند با مزخرفترين اراجيف ....اب به اسياب (دشمنان دون.) دين اسلام به افتخار اينكه ما بر حقيم ميريزند نفرت شديد دارم////// اين
مرد بزرگ را اينقدر با حرف هاي وابسگراييتان خورد نكنيد....مگه شهيد مطهري نميگه .... يزيد 1400 بيش مرد.... يزيد الانتو بشناس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا ميريد از ميان كلام علماو دانشمندان ... منفيها رو مدال ميكنيد و فيگور ميگيريد///// من كاري اقاي قزوييني ندارم ولي اقايي كه به مقام شامخ ايت
الله واعظ زاده توهين ميكني....!!!!!!!!!!! چرا جرا چرا ؟؟ مگه تو بيشتر ميفهمي از ايشان.... يا نه؟ تو تعشب داري و بس ها؟؟ از اينكه دل حسين بن
علي(ع) و ائمه هدي از برگشت به قرون وسطاي اسلامي و مذهب چاق كني و خرافه تراشي و كشتن امت يكديگر را ...خون بسته است؟؟ چرا با يك
فكر ارماني و متحد و جالب اينكه دوي طرفه(هم شيعه به رسميت بشناسه ... هم سني...)
تو كه مخالفي و بقول خودت ميخواهي// انتقام مادرت زهرا بگيري!!!!!!!!!!!!!!؟ اخرش كه چي؟ يعني همان كلمه زيباي تبري؟!!!!!!!!! كه فقط به خاطر
همين كلمه چه فرزنداني يتيم نگشتند؟؟ چه حرم هايي منفجر نشدند.....؟ اقا ميخواي بدوني چقدر فيگور تو قبول دارند؟ برو غرب....اصلا حج رفتيد؟
ديدي چقدر چب چب نگاتون ميكنند............ الان امام زمان هم خودش ميخواد مسلمانان يكبارچه بشند و بدر امريكا و اسراييلو درارند//// من از فضلاي
شيعه و حضرات عظام مرجع تقليد خواهشمندم ميدان را به اين تندروها ندن چون تمام بدبختيهاي مسلمين از زير سر همين وابسگرايان است........
خداوند اين مرد بزرگ را در دنيا و اخرت سفيدرو كند..... و عمر وفا كند تا ايشان را از نزديك ببينم و دستشان را ببوسم..... و بدانم نه بس هستند كساني كه شيعه واقعيند........ راستي متهم نكنيد كه من قلم به مزدم يا از وهابيها حقوق ..........اه
تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد
در ضمن اگه نمايش ندهيد با سيد محمد باب مشهور شويد........................... انشائلله

پاسخ:
جناب افشين !
شما معناي وحدت را اشتباه فهميده‌ايد . آيا وحدت اين است كه ما از تمام عقائد و ضروريات دينمان دست برداريم و مشروعيت خلافت غاصبين را بپذيريم ؟
آيا معناي وحدت اين است كه ما از بني اميه طرفداري و اعمال زشت آن‌ها را عين اسلام بدانيم ؟
آيا حضرت زهرا سلام الله عليها به اندازه شما ضرورت وحدت را درك نمي‌كرد ؟ پس چرا قيام كرد و با آن قيام جاودانه‌اش بنيان و اساس مشروعيت خلافت خلفاي سه گانه را از هم پاشيد و براي هميشه آبروي آن‌ها را ريخت ؟
شما كه اين همه به سخنان شهيد مطهري رضوان الله تعالي عليه استناد مي‌كنيد ، مگر همين شهيد مطهري نبودند كه فرياد مي‌زدند ما حاضر نيستم براي حفظ وحدت ، از كوچكترين مستحب و مكروهمان دست برداريم ؟
خداوند شما را با همان كساني كه دوست داريد محشور سازد و ما را با مقتدايمان فاطمه زهرا سلام الله عليها
والسلام علي من التبع الهدي
گروه پاسخ به شبهات
1 |محمد خاشعی||٠٥:٢٢ - ٣١ فروردين ١٤٠١ |
0
 
0
بعد از پوز روشنفکری و اسلام مدرن و امروزی تان بشینید و به این فکر کنید که آیا خدا هم به کثرت بیشتر اهمیت میده یا کیفیت ؟؟؟اینکه اساس دین رو به زوال گذاشت از ابتدای سقیفه کلید خورد و امروز تمام استنادات به انحراف و تمسخر دین اسلام هم به همین مصادر مکتب سقیفه برمیگردد...اگر بخواهیم مثل شما فکر کنیم که تلاش و جانفشانی حضرت زهرا س و خون تک تک امامان ما هم بیخود بود چرا که اونها هم باید به وحدت در کثرت فکر میکردن...نه برادر اسلام هیچوقت قرار نبوده و نیست که راه درست و صراط مستقیم رو فدای کمیت بکند...چه روزی که پیامبر در شعب ابی طالب بود چه در محاصره دشمن در جنگ احد و چه قیام بزرگ امام حسین ع با تعداد اندک مقابل کثرت غاصب و کج فهم و نفهم...خواهشاً پس نفهمی خودتان را منتشر نکنید
3 | صادق راستگو | Iran - Tehran | ١٢:٠٠ - ١٥ تير ١٣٨٧ |
خداوند شمارا با همان كساني كه دوست داريد محشور سازد و ما را با مقتدايمان فاطمه زهرا سلام الله عليها
عجب پاسخ كوبنده اي دمتان گرم و بي بي دوعالم همراهتان اما چه كنيم كه امثال اين افشين ها نميفهمند يا خودشان را بنفهمي زده اند كه اينگونه افراد هرگز از خواب بيدار نخواهند شد به اميد ظهور آقا امام زمان عج و بيرون آمدن ذوالفقار علي ع انشاالله
4 | سيد فريدالدين محمد صديقيان | Iran - Zanjan | ١٢:٠٠ - ٠١ مهر ١٣٨٧ |
قبلا گفته ام وحدت مابين اب و اتش محال است جمع نقيضين محال است در جايي كه شيعه قدرت عرض اندام دارد تقيه حرام است لعنت بر غاصبان خلافت لعنت بر غاصبان فدك و در بار پنجم لعنت بر يزيد .
5 | Moahmmad | Iran - Qom | ١٢:٠٠ - ٢٥ شهریور ١٣٨٨ |
سلام عليکم
جداً و انصافاً اين سايت فعاليت هاي بسيار مفيدي ميکنه. چندين سايت مشابه مثل اين سايت وجود داشته باشه جا داره.

و من الله توفيق

يا علي مدد
6 | حسين مالكي مقدم | Iran - Tehran | ٢٢:٤٠ - ١٢ دي ١٣٩٠ |
سلام عليکم
باتشکر از سايت باحالتون.
ميخواستم بگم من توي شهرهاي سني نشين نظير خاش - سراوان- ايرانشهر و... زياد رفت وآمد دارم. آقاي افشين يه سر به اين شهرها بزن و مظلوميت شيعه رو ببين.
تو کشور ما فقط اين شيعه ها هستن که مظهر وحدتن وبا اين وجود هر روز شهادتشون رو ميبينيم.
اللهم عجل لوليک الفرج
7 | ما بي خيال سيلي مادر نميشويم | Iran - Mashhad | ٢٠:٠١ - ١٢ ارديبهشت ١٣٩١ |
سلام خيلي ممنون از جواب عاليتون
8 | ??? | | ٢٤:٤١ - ١٠ مهر ١٣٩١ |
سلام
کسي که اين همه استدلال در پاسخ واعظ خراساني رو نميبينه نياز به پاسخ دادن نداره
ممنون از سايت خوبتون
با اجازتون من از برخي مطالب سايتتون در وبلاگم استفاده ميکنم
خوشحال ميشم شما هم به وبلاگم سر بزنيد و از نظرات ارزشمندتون استفاده کنم
9 | محمد زمانی | Germany - Falkenstein | ٠٨:٤١ - ٠٣ ارديبهشت ١٤٠١ |
]چقدر زیبا . با این متن چند مقاله مفید میتوان نوشت
10 | رضایی رافضی | | ٢١:٤٣ - ٠٧ خرداد ١٤٠٣ |
با سلام.یکی از مصداق ها و تفاسیر این آیه رفتار قبیله اسلم در روز سقیفه است.درست عرض می‌کنم یا خیر؟؟
الْأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْرًا وَنِفَاقًا وَأَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.و مصداق دیگر تفسیر این آیه قبایل سنی ناصبی بلوچ هستند که با عبدالحمید همکاری میکنند در اغتشاش و بغی علیه نظام مقدس اسلامی ایران..مثل همکاری قبیله اسلم با ابوبکر و عمر در روز سقیفه.من شکی در این چیزی که عرض کردم ندارم
   
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
  

آخرین مطالب