2021 March 4 - پنج شنبه 14 اسفند 1399
آشنایی بیشتر با شخصیت «ابوموسی اشعری»!
کد مطلب: ١٠٣٨٦ تاریخ انتشار: ٢٣ آبان ١٣٩٥ - ١٨:٤٧ تعداد بازدید: 4172
خارج کلام مقارن » عمومی
آشنایی بیشتر با شخصیت «ابوموسی اشعری»!

جلسه بیست و یکم 95/08/22

 
 
 

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه بیست و یکم  95/08/22

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمدلله و الصلاة علی رسول الله و علی آله آل الله لا سیما علی مولانا بقیة الله و اللعن الدائم علی أعدائهم أعداء الله الی یوم لقاء الله

بحث ما در رابطه با شبهات تقیه بود که خدمت دوستان عرض شد از جمله کسانی که سخنی درباره تقیه دارند و تقیه را مشروع می‌دانند، «صحابه» هستند. از اقوال صحابه از افرادی مانند «عبدالله بن مسعود»، «ابوهریره»، «حذیفه»، «عبدالله بن عمر» و «ابن عباس» مطالبی آوردیم و به «ابو موسی اشعری» رسیدیم. 

«ابوموسی اشعری» می‌گوید:

«إِنَّا لَنَکشِرُ فی وُجُوهِ أَقْوَامٍ وَإِنَّ قُلُوبَنَا لَتَلْعَنُهُمْ»

ما در ظاهر به صورت بعضی افراد می‌خندیم ولی قلبمان آن‌ها را لعنت می‌کند.

الجامع الصحیح المختصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، دار النشر: دار ابن کثیر, الیمامة - بیروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا، ج 5، ص 2271، بَاب الْمُدَارَاةِ مع الناس

سپس آقای «قرافی مالکی» متوفای 684 هجری می‌گوید:

«یرید الظلمة والفسقة الذین یتقی شرهم ویتبسم فی وجوههم»

مراد «ابو موسی اشعری» آن دسته از ظالمین و فاسقین هستند که با تبسم به آنها، انسان از شرشان در امان می ماند. 

الفروق أو أنوار البروق فی أنواء الفروق (مع الهوامش)، اسم المؤلف: أبو العباس أحمد بن إدریس الصنهاجی القرافی، دار النشر: دار الکتب العلمیة - بیروت - 1418 هـ - 1998 م، الطبعة: الأولی، تحقیق: خلیل المنصور، ج 4، ص 400

در اینجا هم دیگر بحث تقیه از کفار نیست، بلکه تقیه از مسلمان فاسق و مسلمان ظالم است.

آشنایی بیشتر با شخصیت «ابوموسی اشعری»!

آنچه در رابطه با «ابو موسی اشعری» به ذهنم می‌رسد، این است که عموم طلبه های ما که تا حدودی اطلاعاتی از «ابو موسی اشعری» دارند، این اطلاعاتشان تقریباً به قضیه جنگ جمل برمی‌گردد و بیش از آن شاید مطالبی در ذهن آقایان نباشد.

بعد از به خلافت رسیدن آقا امیرالمؤمنین(سلام الله علیه)، حضرت، «ابو موسی اشعری» را که در زمان عثمان حاکم کوفه بود، برخلاف میلشان و با اصرار «مالک اشتر نخعی»، ابقاء کردند. در حقیقت حضرت تمام فرماندارانی که از طرف عثمان حاکم مناطقی بودند را عزل کرد. تنها فرمانداری که امیرالمؤمنین عزل نکردند و به اصرار «مالک اشتر» او را ابقاء کردند، «ابو موسی اشعری» بود.

ایشان در زمان عثمان حاکم کوفه بود؛ اما زمانی که شکایت از او زیاد شد عثمان او را عزل کرد و فرد دیگری را جای او گذاشتند. دومرتبه مردم کوفه به عثمان فشار آوردند و او «ابو موسی اشعری» را دوباره ابقاء کرد و او در کوفه ماند.

«ابو موسی اشعری» جزو کسانی بود که ابتداء با امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) بیعت نکرد و بعد از گذشتن مدتی، آنهم با اصرار دیگران یا با فشار دیگران بیعت کرد!

در قضیه جنگ «جمل» زمانی که امیرالمؤمنین نامه نوشتند و دستور دادند که برای بصره نیرو بفرستید، او بر منبر رفت و به مردم گفت: "این جنگ مسلمان کشی است، هیچکسی نباید به این جنگ برود!"

«مالک اشتر» به کوفه رفت و هرکاری کرد نتوانست مردم را به جنگ بفرست. امام حسن مجتبی (علیه السلام) به کوفه رفتند و سخنرانی کردند، و مردم را برای جنگ ترغیب کردند اما بلافاصله «ابو موسی اشعری» کارشکنی کرد.

در نهایت امیرالمؤمنین حکم عزل «ابو موسی اشعری» را به دست «عمار» داد و او به کوفه رفت و «ابو موسی اشعری» را عزل کرد. ابوموسی بعد از عزل هم باز کارشکنی کرد و از کوفه فرار کرد و به سمت مکه رفت و دیگر در کوفه نماند.

این مطالب، بیوگرافی مختصر «ابو موسی اشعری» است، که دوستان هم در همین حد از او اطلاع دارند. اما حقیقت امر این است که «ابو موسی اشعری» فراتر از این قضایا است. در کتب شیعه و اهل سنت مطالبی در رابطه با «ابو موسی اشعری» وارد شده است که عزیزان باید مقداری بیشتر به آن دقت کنند.

روایت اول را «فسوی» در «المعرفة و التاریخ» و «ذهبی» در «سیر أعلام النبلاء» از «أعمش» و او از «شقیق» نقل می‌کند که: با «حذیفه» در مسجد نشسته بودیم، «عبدالله بن مسعود» و «ابو موسی اشعری» وارد مسجد شدند. در همین حال «حذیفه» گفت:

« أَحَدُهُمَا مُنَافِقٌ»

یکی از این دو نفر منافق هستند،

« ثُمَّ قَالَ: إِنَّ أَشْبَهَ النَّاسِ هَدْيًا وَدِلًّا وَسَمْتًا بِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَبْدُ اللَّهِ.»

سپس گفت: عبدالله بن مسعود از نظر قیافه و سخن گفتن و راه رفتن شبیه ترین مردم به پیغمبر اکرم است.

در اینجا غیر از «ابو موسی اشعری» مصداقی برای منافق نمی‌ماند. محقق این کتاب «شُعَيب الأَرنَؤُوط» است که یکی از وهابیان شاخ‌دار است. ایشان غالب کتب اهل سنت از قبیل «مسند أحمد بن حنبل» و «سیر أعلام النبلاء» را تحقیق کرده است و به طور کلی تحقیقات زیادی دارد. تخصص او هم عمدتاً در حوزه تحقیق کتب اولیه اهل سنت است. ایشان در حاشیه این روایت می نویسد:

«رجاله ثقات»

رجال این روایت ثقه هستند،

«فإن صح هذا عن حذیفة ولا إخاله یصح»

به ذهن من نمی‌آید که این روایت صحیح باشد،

«فإنه قد أخطأ فی حق هذا الصحابی الجلیل الذی استعمله النبی صلی الله علیه وسلم هو ومعاذا علی الیمن،»

این صحبتها در مورد این صحابی جلیل ابوموسی که پیغمبر اکرم او و معاذ را به عنوان نماینده فرستادند، درست نیست و اشتباه است.

«وولی للخلیفتین عمر وعثمان، وشهد له فضلاء الصحابة بوفور عقله»

و از طرف عمر و عثمان والی بود و فضلای صحابه می‌گویند که عقل او خیلی زیاد بود.

او در ادامه می‌گوید:

«أن حذیفة إنما قال ذلک فی حالة الغضب»

حذیفه عصبانی و غضبناک شده است و چنین حرفی را زده است.

سیر أعلام النبلاء، اسم المؤلف: محمد بن أحمد بن عثمان بن قایماز الذهبی أبو عبد الله، دار النشر: مؤسسة الرسالة - بیروت - 1413، الطبعة: التاسعة، تحقیق: شعیب الأرناؤوط, محمد نعیم العرقسوسی، ج 2، ص 394، باب 82 – أبو موسی الأشعری

خیلی عجیب است که او می‌گوید: راویان این روایت ثقه هستند، اما به ذهن ما نمی‌آید که این صحابه جلیل، مشکلی داشته باشد. 

روایت دیگری در کتاب «تاریخ دمشق» جلد 32 صفحه 94 وارد شده است که خیلی جالب است. از «ابی یحیی حکیم» نقل شده است:

«کنت جالسا مع عمار فجاء أبو موسی فقال ما لی ولک»

من و عمار نشسته بودیم که ابو موسی آمد و به عمار گفت: چه ارتباطی بین من و تو وجود دارد؟

«قال الست اخاک»

گفت: من برادر تو نیستم؟

مراد «ابو موسی اشعری» این بود که چرا دست از من برنمی‌داری و بر علیه من حرف می‌زنی؟! دقت کنید که «عمار» و «حذیفه» جزء کسانی بودند که در لیله عقبه که تعدادی از صحابه قصد ترور پیغمبر اکرم را داشتند، در کنار پیغمبر حضور داشتند. یکی جلوی ناقه پیغمبر اکرم و دیگری پشت سر حرکت می‌کرد. و اگر اشتباه نکنم، «حذیفه» جلو بود و «عمار» عقب بودند و هردو دوازده نفری که می‌خواستند پیغمبر اکرم را ترور کنند و شترش را هل بدهند از بالای گردنه به پایین پرتاب کنند را دیدند.

«عمار» در جواب ابوموسی گفت:

«قال ما ادری إلا أنی سمعت رسول الله یلعنک لیلة الجمل»

عمار گفت: نمی‌دانم برادرت هستم یا نه، ولی شنیدم که پیغمبر اکرم در لیلة الجمل (لیله عقبه) تو را لعنت کرد.

«قال انه قد استغفر لی»

ابو موسی اشعری گفت: پیغمبر اکرم بعد از او برای من استغفار کرد،

«قال عمار قد شهدت اللعن ولم اشهد الاستغفار»

عمار گفت: لعنت پیغمبر اکرم را شنیدم، اما استغفار ایشان را نشنیدم.

تاریخ مدینة دمشق وذکر فضل‌ها وتسمیة من حل‌ها من الأماثل، اسم المؤلف: أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله الشافعی، دار النشر: دار الفکر - بیروت - 1995، تحقیق: محب الدین أبی سعید عمر بن غرامة العمری، ج 32، ص 93

با اینکه آقایان بیش از حد روی این مسئله مانور می‌دهند، ولی ما کاری با این دو روایت نداریم؛ این آقایانی که می‌گویند:

«والصحابة کلهم عدول»

المجموع؛ النووی، ج 1، ص 62، فصل الحدیث المرسل

یا می گویند:

«الصحابة کلّهم من أهل الجنة قطعاً»

الإصابة فی تمییز الصحابة، المؤلف: أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (المتوفی: 852 هـ)، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود وعلی محمد معوض، الناشر: دار الکتب العلمیة – بیروت، الطبعة: الأولی - 1415ه، ج 1، ص 163

مصداق روشن بازی کردن با حقایق تاریخی در منابع اهل سنت! 

دوستان خوب دقت کنند که کتاب «صحیح مسلم» جمله ای را نقل کرده، اما راوی کم لطفی، یا خباثت و یا پرده‌پوشی به خرج داده است. می گوید:

«حدثنا أبو الطُّفَیلِ قال کان بین رَجُلٍ من أَهْلِ الْعَقَبَةِ وَبَینَ حُذَیفَةَ بَعْضُ ما یکونُ بین الناس

ابوطفیل نقل می‌کند که بین مردی از اهل عقبه و بین حذیفه بگو مگویی صورت گرفت.

«فقال أَنْشُدُک بِاللَّهِ کمْ کان أَصْحَابُ الْعَقَبَةِ»

گفت تو را به خدا قسم اصحاب عقبه چند نفر بودند؟!

«فقال له الْقَوْمُ أَخْبِرْهُ إِذْ سَأَلَک»

مردم به او گفتند که جواب او را بده!

«قال کنا نُخْبَرُ أَنَّهُمْ أَرْبَعَةَ عَشَرَ»

او گفت: به ما می‌گویند چهارده نفر بودند.

«فَإِنْ کنْتَ منهم فَقَدْ کان الْقَوْمُ خَمْسَةَ عَشَرَ»

عمار گفت: اگر تو هم به حساب بیایی پانزده نفر هستند.

«وَأَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنَّ أثنی عَشَرَ منهم حَرْبٌ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ»

خدا را شاهد می‌گیرم که دوازده نفر آنان محارب خدا و پیغمبر اکرم بودند.

صحیح مسلم، اسم المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری النیسابوری، دار النشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ج 4، ص 2144، باب 2779

این مطالب به صورت رمزی بین «حذیفه» و یکی از اصحاب عقبه ردوبدل شده است؛ مطالبی در مورد افرادی که تصمیم به ترور پیغمبر اکرم داشتند.

بنده تمام شرح‌هایی که بر کتاب «صحیح مسلم» نوشته شده است را گشتم تا ببینم این «رجل» چه کسی است؟! «نووی» در غالب اوقات زمانی که کلمه «رجل» می‌آید، می‌گوید: «ان المراد من رجل فلان»، اما در اینجا اصلاً و ابداً حرفی به میان نیاورده است!

همچنین «سیوطی» در کتاب «دیباج علی مسلم» که شرح صحیح مسلم هست، اصلاً حرفی در این زمینه به میان نیاورده است. کسانی که آمدند این حدیث را شرح کرده‌اند، هیچکسی نگفته است که مراد از «رجل» چه کسی بوده است!!

«نووی» فقط می‌گوید: این عقبه، آن عقبه‌ای که با پیغمبر اکرم بیعت کردند نیست:

«وإنما هذه عقبة علی طریق تبوک اجتمع المنافقون فی‌ها للغدر برسول الله صلی الله علیه وسلم فی غزوة تبوک فعصمه الله منهم»

او فقط به همین مقدار کفایت کرده است. او تنها عبارت:

«رجل من أهل العقبة»

مردی از اصحاب عقبه،

شرح صحیح مسلم؛ النووی، ناشر: دار الکتاب العربی - بیروت – لبنان، ج 17، ص 126

را بیان کرده است و نامی به میان نیاورده است. بنده خیلی تلاش کردم و شاید بیش از یک ساعت و نیم تمام مصادر را زیرورو کردم تا ببینم این «رجل» چه کسی است. در نهایت دیگر داشتم ناامید می شدم، زیرا هیچکسی آن را نیاورده بود. نه در کتب شیعه و نه در کتب اهل سنت، نیامده است که این «رجل» چه کسی است!! در کتاب «مسند أحمد بن حنبل» هم همان تعبیر «مسلم» وارد شده است که می‌گوید:

«کان بین حُذَیفَةَ وَبَینَ رَجُلٍ من أَهْلِ الْعَقَبَةِ ما یکونُ بین الناس»

مسند الإمام أحمد بن حنبل، اسم المؤلف: أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشیبانی، دار النشر: مؤسسة قرطبة – مصر، ج 5، ص 390، ح 23369

در نهایت به «ابن ابی شیبه» که استاد «بخاری» و «مسلم» است و متقدم بر «مسلم» است، مراجعه کردم. «مسلم» متوفای 261 هجری است، اما «ابن ابی شیبه» متوفای 235 هجری است.

دیدم که ایشان به صورت واضح این جمله را معنا کرده است و مراد از «رجل» را مشخص کرده است. او می‌گوید:

«کان بین حذیفة وبین رجل منهم من أهل العقبة بعض ما یکون بین الناس، فقال: أنشدک بالله، کم کان أصحاب العقبة؟ فقال القوم: فأخبره فقد سألک، فقال أبو موسی الأشعری: قد کنا نخبر أنهم أربعة عشر، فقال حذیفة، وإن کنت فیهم فقد کانوا خمسة عشر»

الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار ، اسم المؤلف:  أبو بكر عبد الله بن محمد بن أبي شيبة الكوفي ، دار النشر : مكتبة الرشد - الرياض - 1409 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : كمال يوسف الحوت، ج 7، ص 445، ح 37104

با دیدن این عبارت، معما حل شد!! مشخص که این «رجل» که «احمد بن حنبل» نام آن را مخفی کرده است، «مسلم» اسم آن را مخفی کرده است و شارحین مسلم هم آن را مخفی کردند چه کسی بوده است؛ درحالی‌که قطعاً همه می‌دانستند او چه کسی است!

«نووی» متوفای 676 هجری است که معاصر با سال وفات «محقق حلی» استاد «علامه» است. آیا امکان دارد که او حرف «مسلم» را ببیند، روایت آقای «احمد بن حنبل» متوفای 241 هجری را ببیند؛ اما حرف «ابن ابی شیبه» را ندیده باشد؟! اگر این روایت متعلق به بعد از «مسلم» و «احمد بن حنبل» بود، مسئله فرق می‌کرد!

بنده تمام افراد حتی علمای شیعه که این روایت را آوردند، هرچه گشتم که ببینم آیا کسی از علمای شیعه و بزرگواران به این مسئله اشاره دارند یانه، پیدا نکردم! این روایت نتیجه کشفیات خود ما بوده است. این روایات مصداق بارز بازی کردن با حقایق تاریخی است!! 

شما ببینید در قضیه نماز ابوبکر به جای پیغمبر، «بخاری» می‌گوید: پیغمبر اکرم رفت به مسجد، درحالی‌که یک دستش در گردن مردی و دست دیگرش در گردن عباس بود. این «رجل» چه کسی بوده است؟! «عایشه» و «حفصه» هم ندیدند که آن مرد چه کسی است؟!

اگر اشتباه نکنم در «مسند أحمد بن حنبل» وارد شده است که مراد از «رجل» علی بن أبی طالب است. جالب این است که در ادامه روایت می‌گوید:

«أتدری من ذلک الرَّجُلُ هو علی بن أبی طَالِبٍ وَلَکنَّ عَائِشَةَ لاَ تَطِیبُ لها نَفْساً»

آیا نمی دانی آن رجل چه کسی بود؟ او علی بن أبی طالب بود، ولی عایشه خوشش نمی‌آید که اسم این مرد را بیاورد.

مسند الإمام أحمد بن حنبل، اسم المؤلف: أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشیبانی، دار النشر: مؤسسة قرطبة – مصر، ج 6، ص 34، ح 24107

آنجایی که مدح است با عبارت «رجل» می‌آید و جایی که ذم هست، باز هم ب عبارت «رجل» می‌آید. این موارد مصداق بارز بازی کردن با حقایق تاریخ است؛ اما حقیقت پنهان نمی‌ماند. اگر یک لحظه ابر سیاهی می‌آید، بعد از چند ساعت ابر می‌رود و آفتاب خود را نشان می‌دهد.

شما نگاه کنید ببینید که در قضیه «تحکیم» جنایتی صورت گرفت و «ابو موسی اشعری» هم متوجه شد که سرش کلاه رفته است و علیه «عمروعاص» صحبت کرد و بعد از آن دیگر با او حرفی نزد؛ گرچه بعد از آن معاویه دل او را به دست آورد و رفت به معاویه پیوست!!

در ماجرای «تحکیم»، امیرالمؤمنین فرمودند که این شخص انسان صالحی نیست، اما مردم قبول نکردند. امیرالمؤمنین می‌دانستند که این شخص صلاحیت حکمیت ندارد؛ زیرا سوابق این شخص کاملاً روشن بود!

از آن طرف پسر «ابو موسی اشعری» به نام «ابو برده» که یکی از منافقین و دشمنان سرسخت امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) است. معاویه همواره به او می‌گفت: "پدرت به من خدمتی کرده است که من باید آن خدمت را در حق تو جبران کنم!"

اگر ما در کارهای علمی بتوانیم این نکات ریز و کلیدی را به خوبی استخراج کنیم، خیلی ارزشمند خواهد بود. با تلاش در میان عبارات و کلمات علماء، پی می بریم که یکی از کسانی که در لیله عقبه تصمیم بر ترور پیغمبر اکرم داشتند، «ابو موسی اشعری» بود.

به خاطر همین مسئله، آقایان روی روایاتی که در مذمت «ابو موسی اشعری» هست، سرپوش گذاشتند. «ابن عبد البر» زمانی که می‌آید به اینجا می‌رسد، می‌گوید:

«فقد روی فیه الحذیفة کلام کرهت ذکره»

از حذیفه کلامی نقل شده است که من دوست ندارم آن را ذکر کنم.

«والله یغفر له»

خدا او را ببخشد.

الاستيعاب في معرفة الأصحاب، اسم المؤلف: يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر، دار النشر: دار الجيل - بيروت - 1412، الطبعة: الأولى، تحقيق: علي محمد البجاوي؛ ج3 ص 980

خیلی جالب است که همه می‌دانند قضیه چیست!! «ابن عبد آلبر» متوفای 463 هجری است و قضیه برای او کاملاً روشن است. عبارت «کرهت ذکره» بیانگر این است که مسئله‌ای وجود دارد که اگر این شخص بخواهد آن را بیان کند، با اعتقادات او به عصمت صحابه سازگار نیست!

در رابطه با «ابوموسی اشعری» در منابع شیعه؛ «شیخ صدوق» از «ابوذر» روایتی را نقل می‌کند که بد نیست این مطلب را هم داشته باشید؛ البته مصادر آن را نتوانستم پیدا کنم. که پیغمبر اکرم فرمودند: شر اولین و آخرین، دوازده نفر هستند، شش نفر از اولین و شش نفر از آخرین! یکی از شش نفر آخرین «ابو موسی اشعری» است و پیغمبر او را سامری امت اسلام ‌خوانده است!!

در روایت دیگری از امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) نقل شده است که حضرت می‌فرماید:

«إِنَّ فِی التَّابُوتِ الْأَسْفَلِ سِتَّةً مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ سِتَّةً مِنَ الْآخِرِینَ»

درون تابوتی که در ته جهنم است، شش نفر از اولین و شش نفر از آخرین وجود دارد،

«وَ السِّتَّةُ مِنَ الْآخِرِینَ فَنَعْثَلُ وَ مُعَاوِیةُ وَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ وَ أَبُو مُوسَی الْأَشْعَرِی وَ نَسِی الْمُحَدِّثُ اثْنَینِ»

بحار الأنوار، نویسنده: مجلسی، محمد باقر، ج 30، ص 409، ح 6

این روایت هم روایت جالبی است. 

دوستان دقت داشته باشند که ما هیچ موقع نباید روی احساسات حرف بزنیم؛ من در رابطه با قضیه «ابو موسی اشعری» گفتم که «صحیح مسلم» از او به «رجل» تعبیر می‌کند و ما هم می رویم در منابع می گردیم و این «رجل» را پیدا می‌کنیم.

یا مثلاً اگر خواستیم در مورد مسئله حکمیت وارد شویم، باید علمی و مستند وارد بشویم که آیا این حکمیت حساب شده بود یا حساب شده نبود. آنچه در تاریخ آمده است، این است که «ابو موسی اشعری» اصرار داشت که امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) را عزل کند، معاویه را عزل کند و «عبدالله بن عمر» را به عنوان خلیفه مسلمین معرفی کند.

«ابو موسی اشعری» نظرش بر «عبدالله بن عمر» بوده است؛ در ابتدا «عمروعاص» هم موافق شد. آن‌ها زیاد بحث کردند. هرکسی که مطرح می شد، «عمروعاص» کارشکنی می کرد ولذا روی «عبدالله بن عمر» با هم توافق کردند.

دومرتبه «عمروعاص» در مورد او کارشکنی کرد. «عبدالله بن عمر» به «ابو موسی اشعری» نامه نوشت مبنی بر اینکه: "پدرم نهی کرده است از اینکه خلیفه مسلمین شوم. تو حق نداری من را کاندید خلافت کنی!"

«ابو موسی اشعری» در جواب او گفت: "با اینکه پدرت نهی کرده است، من تو را به عنوان بهترین رجل صالح برای خلافت می‌دانم!"

عزیزان دقت کنند مسئله عمیق‌تر از این قضایاست که بگوئیم بله ابوموسی اشعری آدم ساده لوحی بوده و...؛ ما نباید به موضوعی ورود پیدا کنیم، اما زمانی که ورود پیدا کردیم باید تا آخر پیش برویم.

در آخرین شب توافق کردند که «ابو موسی اشعری» و «عمروعاص» هردو بیایند، و هردو نفر امیرالمؤمنین و معاویه را از خلافت عزل کنند و بگویند: «الأمر بینکم شوری بین المسلمین»!!

«ابو موسی اشعری» رفت بالای منبر و گفت: "من هم علی را عزل می‌کنم و هم معاویه را عزل می‌کنم. مردم شما خودتان یک شورایی تشکیل بدهید تا یک نفر را انتخاب بکنید."

«عمروعاص» رفت و گفت: "صاحب علی آمد و علی را عزل کرد، اما اینکه صاحب من معاویه را عزل کرد من قبول ندارم. او علی را عزل کرد و من هم عزل می‌کنم؛ اما او معاویه را عزل کرد، ولی من عزل نمی‌کنم!"

وقتی این اتفاق افتاد، در سپاه معاویه هلهله و شادی و کف زدن و رقصیدن به راه افتاد. لذا عزیزان دقت کنند که مسئله مقداری عمیق‌تر از این مسائل است. بنابراین نظر «ابو موسی اشعری» روی «عبدالله بن عمر» بوده است.

بازهم از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در زمینه شخصیت «ابوموسی اشعری» روایتی وارد شده است که حضرت می‌فرماید: یهود این امت «ابو موسی اشعری» است!! همچنین از امام رضا (علیه السلام) روایتی وجود دارد که حضرت می‌فرماید: کسی که بخواهد اسلام خالص را رعایت کند، باید از ابو موسی اشعری برائت بجوید؛

«فَهُمْ کلَابُ أَهْلِ النَّارِ»

عیون أخبار الرضا علیه السلام، نویسنده: ابن بابویه، محمد بن علی، محقق / مصحح: لاجوردی، مهدی، ج 2، ص 126، باب 35

این روایت خیلی واضح و روشن است؛ و ایشان در زمان رسول گرامی اسلام سوابق نادرستی داشته است.

اهل سنت در مذمت او روایاتی دارند، اما آن را توجیه می‌کنند، زیرا راهی غیر از توجیه ندارند. مذمت او در روایات شیعه هم موجود است؛ گرچه در کتب رجالی ما «علامه حلی» مباحثی را در قسم اول آورده است که باید سر جای خود بحث شود. باید بررسی شود که «شیخ طوسی» چطور «منصور دوانیقی» را از اصحاب امام صادق (علیه السلام) آورده است و مراد از صحبت هم یا «صحبت اللقاء» است و یا «صحبت الروایة» است. ما در مورد اینکه «صحبت الایمان» باشد، در کتب ما روایاتی وجود ندارد.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته



Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها