2018 November 16 - جمعه 25 آبان 1397
بررسی شبهات وهابیت در مسئله «تقیّه» (51) – بررسی مشروعیت تقیه، در آیات قرآن کریم!
کد مطلب: ٩١٤٨ تاریخ انتشار: ١٩ ارديبهشت ١٣٩٥ - ٠٨:١٦ تعداد بازدید: 927
خارج کلام مقارن » بررسی شبهات تقیه
بررسی شبهات وهابیت در مسئله «تقیّه» (51) – بررسی مشروعیت تقیه، در آیات قرآن کریم!

جلسه هشتاد و یکم 95/02/18

 

بسم الله الرحمن الرحیم

  جلسه هشتاد و یکم  95/02/18

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمدلله و الصلاة علی رسول الله و علی آله آل الله لاسیما علی مولانا بقیة الله و اللعن الدائم علی اعدائهم اعداءالله الی یوم لقاء الله.

ما در جلسات گذشته، در رابطه با زمینه های ایجاد «تقیه»، مفصل صحبت کردیم و برخی شبهات را نیز که در این زمینه مطرح بود، طرح کردیم و مفصل پاسخ دادیم.

جواز و مشروعيت «تقيه» در قرآن كريم!

از امروز قصد داریم در مورد مسئله «تقیه از منظر قرآن و سنت» صحبت کنیم که در حقیقت بحث اصلی ما هست. البته در اول سال تحصیلی، به صورت اجمال و اختصار عرض کردیم که مسئله تقیه، اختصاص به شیعه و سنی ندارد و بحث قرآنی هست. و کسانی که اعتراض به تقیه دارند، در حقیقت اعتراض به قرآن دارند. و یا اینکه قرآن را نفهمیدند!

و مهمتر از همه اینکه، موضوع تقیه، که شیعه را به خاطر اعتقاد به آن، مورد هجمه قرار می دهند، خود اهل سنت، مسئله «تقیه» را در حق نبی مکرم، امهات المؤمنین، و در حق صحابه، و تابعین و اتباع تابیعن نیز، ذکر کرده اند!!

مسئله این است که این آقایان حالا اسمش را تقیه نگذاشته اند! به قول «ابوهریره» که می گوید:

«حَفِظْتُ من رسول اللَّهِ وِعَاءَيْنِ فَأَمَّا أَحَدُهُمَا فَبَثَثْتُهُ وَأَمَّا الْآخَرُ فَلَوْ بَثَثْتُهُ قُطِعَ هذا الْبُلْعُومُ»

از رسول خدا دو ظرف پر از حديث حفظ نموده‌ام كه هر آنچه تاكنون روايت كرده‌ام يكي از اين دو ظرف بوده است كه اگر بنا باشد ظرف ديگر را نيز بگشايم گردنم زده خواهد شد!

صحیح البخاری؛ ج1، ص 56، باب حفظ علم، ح 120؛ دار النشر: دار ابن كثير , اليمامة - بيروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا

یا در خود صحیحین آمده است که نبی مکرم، در برابر سؤال عایشه که پرسید آیا حجر اسماعیل جزء بیت الله هست یا نه؛ فرمود: بله هست! پرسید چرا تغییر نمی دهی؟ فرمود: واهمه دارم بر اینکه قوم تو از دین برگردند! چون اینها «حدیث عهد بالکفر»، «حدیث عهد بالجاهلیه» هستند!

«عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، قَالَتْ: سَأَلْتُ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَنْ الجَدْرِ أَمِنَ البَيْتِ هُوَ؟ قَالَ: «نَعَمْ» قُلْتُ: فَمَا لَهُمْ لَمْ يُدْخِلُوهُ فِي البَيْتِ؟ قَالَ: «إِنَّ قَوْمَكِ قَصَّرَتْ بِهِمُ النَّفَقَةُ» قُلْتُ: فَمَا شَأْنُ بَابِهِ مُرْتَفِعًا؟ قَالَ: «فَعَلَ ذَلِكَ قَوْمُكِ، لِيُدْخِلُوا مَنْ شَاءُوا وَيَمْنَعُوا مَنْ شَاءُوا، وَلَوْلاَ أَنَّ قَوْمَكِ حَدِيثٌ عَهْدُهُمْ بِالْجَاهِلِيَّةِ، فَأَخَافُ أَنْ تُنْكِرَ قُلُوبُهُمْ، أَنْ أُدْخِلَ الجَدْرَ فِي البَيْتِ، وَأَنْ أُلْصِقَ بَابَهُ بِالأَرْضِ»

عایشه می گوید از پیغمبر پرسیدم: آیا حجر اسماعیل، جزء بیت است؟ فرمود: بله گفتم: چرا آن را داخل در بیت نکردند؟ فرمود: اموال قوم تو کم آمد نتوانستند حجر را داخل در بیت کنند. گفتم: چرا درب بیت بالا قرار گرفته است؟ فرمود: قوم تو این کار را انجام دادند تا هر کسی را که بخواهند به درون بیت راه بدهند و هر کسی را که نخواهند از ورود به بیت منع کنند. و اگر قوم تو تازه مسلمان نبودند، و تازه از جاهلیت جدا نشده بودند؛ و من نمی ترسیدم از اینکه دلهایشان از اسلام برگردد، حجر اسماعیل را داخل در بیت می کردم. و همچنین درب خانه را از پائین نصب می کردم.

صحیح البخاری، ج 6 ص 2646 ح 6816؛ دار النشر: دار ابن كثير , اليمامة - بيروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا

خب اینها دیگر مصداق اتم تقیه است. ولی عجیب است که «سرخسی» - که ما در آینده مفصل درباره اش صحبت خواهیم کرد – قضیه تقیه را مطرح می کند و آیه «مَن كَفَرَ بِاللَّهِ مِن بَعْدِ إيمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمَانِ» را در مورد تقیه مطرح می کند و بعد می گوید که روافض، که خدا لعنتشان کند؛ حتی نسبت به پیغمبر هم قائل به تقیه هستند!!!

حالا من نمی دانم که این آقایان چرا «خار» را در چشم دیگران می بینند، ولی «کلنگ» را در چشم خود نمی بینند!!؟؟ دیگر از سوزن و امثال آن گذشته؛ «تقیه» در نزد این آقایان، به کلنگ بیشتر شبیه است تا سوزن!!

در هر صورت، عزیزان این بحث را دقت بکنند، که ما در این قسمت از بحث تقیه، به آیاتی اشاره می کنیم که مشروعیت «تقیه» را به صراحت بیان کرده اند.

آیه اول:

(لاَّ يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاء مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ)

افراد با ايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست و سرپرست خود انتخاب كنند، و هر كس چنين كند، هيچ رابطه‏اى با خدا ندارد (و پيوند او بكلى از خدا گسسته مى‏شود)، مگر اينكه از آنها به پرهيزيد (و به خاطر هدفهاى مهم‏ترى تقيه كنيد). خداوند شما را از (نافرمانى) خود، بر حذر مى‏دارد، و بازگشت (شما) به سوى خداست.

سوره آل عمران(3): آیه 28

طبق این آیه، حکم اولیه در اتخاد کفار به عنوان اولیاء؛ حرمت است. در برخی آیات کفر است. مگر مواردی را که تقیه ایجاب بکند. که در آن موارد دیگر حرمت شکسته می شود.

پرهیز از تولی کافران، در آیات متعدد قرآن کریم

البته پرهیز از تولی کافران، مختص این آیه نیست. بلکه در آیات متعددی، مسلمین را از تولی و ولایت کفار منع کرده و پرهیز داده است و تولی کافران را در حد کفر و شرک بیان فرموده است. مثل آیه 80 سوره مائده که می فرماید:

(تَرى‏ كَثيراً مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذينَ كَفَرُوا لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ فِي الْعَذابِ هُمْ خالِدُون‏)

بسيارى از آنها را مى‏بينى كه كافران (و بت پرستان) را دوست مى‏دارند (و با آنها طرح دوستى مى‏ريزند) چه بد اعمالى از پيش براى (معاد) خود فرستادند كه نتيجه آن خشم خداوند بود و در عذاب (الهى) جاودانه خواهند ماند.

قضیه به قدری سخت و مهم است که خدای عالم می فرماید این کار شما موجب غضب خداوند شده و ماندن جاودانه در عذاب جهنم را به همراه دارد.

بعد می فرماید:

(وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِيِّ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ وَ لكِنَّ كَثيراً مِنْهُمْ فاسِقُون‏)

و اگر ايمان به خدا و پيامبر ص و آنچه بر او نازل شده مى‏آوردند (هرگز) آنها را بدوستى اختيار نمى‏كردند، ولى بسيارى از آنها فاسقند.

این آیه نشان می دهد که اتخاذ کفار به عنوان اولیاء، در حقیقت انکار خدا و نبی و قرآن است.

یا در آیه 139، سوره نسآء می فرماید:

(الَّذينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَميعاٌ)

همانها كه كافران را، بجاى مومنان، دوست خود بر مى‏گزينند، آيا اينها مى‏خواهند از آنان كسب عزت و آبرو كنند با اينكه همه عزتها مخصوص خدا است؟!

در آیه دیگر می فرماید:

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى‏ أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمين)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد يهود و نصارى را تكيه گاه خود قرار ندهيد، آنها تكيه گاه يكديگرند و كسانى كه از شما به انها تكيه كنند از آنها هستند خداوند جمعيت ستمكار را هدايت نمى‏كند.

سوره مائده (5): آیه 51

آیات متعدد دیگری هم هستند که ما به همین مقدار بسنده می کنیم.

آقای «مراغي» متوفای 1371 قمری، از مفسران مشهور اهل سنت، در ذیل آیه «إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً» می نویسد:

«(إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً) أي إنّ ترك موالاة المؤمنين للكافرين حتم لازم فى كل حال إلا في حال الخوف من شىء تتقونه منهم، فلكم حينئذ أن تتقوهم بقدر ما يتّقى ذلك الشيء، إذ القاعدة الشرعية «أن درء المفاسد مقدم على جلب المصالح»

یعنی ترک کردن موالات و دوستی کافرین توسط مؤمنین، امری حتمی و لازم است، در هر حالی که باشند. مگر در حالت ترس که بخواهند از آنها تقیه بکنند. در اینصورت می توانند به اندازه همان مقداری که ترس از کفار را برطرف بکند، از آنها تقیه بکنند و آنها را اولیاء خودشان قرار بدهند. زیرا قاعده شرعی این است که دفع مفاسد، بر جلب مصالح مقدم است.

تفسير المراغي؛ المؤلف: أحمد بن مصطفى المراغي (المتوفى: 1371هـ)، الناشر: شركة مكتبة ومطبعة مصطفى البابى الحلبي وأولاده بمصر، الطبعة: الأولى، 1365 هـ - 1946م؛ ج3، ص 136

از طرفی اولیاء قرار ندادن کفار، برای اسلام و مسلمین منفعت است. از طرف دیگر، برطرف کردن ترس از کفار به جان و مال و آبرو، دفع ضرر است. و دفع ضرر بر جلب منفعت مقدم است.

این آیه صراحت دارد در جواز و مشروعیت تقیه و اینکه تقیه جزء ایمان است و موجب کفر و نفاق صاحب تقیه نیست.

اکثر مفسرین از این آیه و از آیه بعدی که خواهیم خواند، جواز و مشروعیت تقیه را استفاده کرده اند. و دوستان توجه دارند که استثنای موجود در این آیه «إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً» ، قطعاً استثنای متصل نیست بلکه استثنای منقطع است.

مراد از استثنای منقطه هم این است که اتخاذ مسلمین کافرون را به عنوان اولیاء، واقعی نیست و لقلقه زبان است نه به اراده قلبی. یعنی اولیاء «مستثنی منه» با اولیائی که در مؤمنین است، کاملاً تفاوت دارد.

آن اولیائی که کفار برای خودشان قرار می دهند، اولیاء حقیقی است و قلبی. ولی اولیائی که مؤمنین نسبت به کفار دارند، ظاهری و لفظی است. یعنی قلباً کسی نمی تواند معتقد به ولایت کفار باشد. نمی تواند معتقد به محبت کفار باشد. لذا استثناء در این آیه، استثنای منقطع است و «مستثنی» با «مستثنی منه» از جنس هم نیستند، بلکه از دو جنس مخالف هستند.

این را دوستان داشته باشید، این رمز و کلیدی است که بعدها به آن اشاره خواهیم کرد که در تمام موارد تقیه، مسئله ظاهری است. در حدی که ما بتوانیم دفع ضرر بکنیم. که این دفع ضرر هم، با اعتقاد قلبی نیست. بلکه فقط با اظهار لسانی است. اگر چنانچه کسی از اظهار لسانی به اعتقاد قلبی برساند، قطعاً حرام است و خلاف شرع است و قطعاً کفر آور است. و در آن هیچ شک و شبهه ای نیست. این عقیده شیعه هست. و همچنین عقیده اهل سنت هم هست. زیرا هیچکدام نگفته اند که در موارد تقیه، انسان می تواند قلباً اعتقاد طرف مخالف را داشته باشد. این یک آیه.

البته شاید کسی بگوید که این آیه در مورد تقیه از کفار است نه تقیه از مسلمان! که ما در آینده مفصل در مورد این صحبت خواهیم کرد. خواهیم گفت که در سنت نیز، فقهاء و بزرگان اهل سنت گفته اند که اگر ترس از مسلمان نیز مطرح باشد، جاری مجرای ترس از کفار است، و تقیه در آنجا نیز جایز است.

شما ببینید صحابه بدزبانی که به منزل پیغمبر می آید، حضرت قبل از آمدن او، او را مذمت می کند، ولی بعد از آمدنش، او را احترام می کند. عایشه علتش را سؤال می کند. پیغمبر می فرماید که بدترین انسان کسی است که انسان از زبان او بترسد. خب این فرد مسلمان است. صحابی پیغمبر هم هست! یا ابوهریره که از عمربن خطاب می ترسد، آیا عمر کافر بود که از او می ترسید؟ یا نه مسلمان بود؟ اینها را ان شاء الله مفصل در آینده بحث خواهیم کرد که تقیه مخصوص کفار نیست، بلکه تقیه از مسلمان نیز جایز و مشروع است.

آیه دوم:

(مَن كَفَرَ بِاللَّهِ مِن بَعْدِ إيمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمَانِ وَلَـكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ)

كسانى كه بعد از ايمان كافر شوند- به جز آنها كه تحت فشار واقع شده‏اند در حالى كه قلبشان آرام با ايمان است- آرى آنها كه سينه خود را براى پذيرش كفر گشوده‏اند غضب خدا بر آنها است و عذاب عظيمى در انتظارشان!

سوره نحل(16): آیه 106

آقایان مفسرین، مفصل در مورد این آیه بحث کرده اند که این آیه صراحت دارد که انسان می تواند به خاطر ترس از جان، آبرو و یا ناموس. حتی بیاید و کلمه کفر را بر زبان جاری کند.

یعنی کسی کفر را به زبان اظهار کند، برخلاف آنچه را که در قلب دارد. نه در مسائل شرعی و احکام، بلکه در مسائل اعتقادی توحیدی نیز می تواند برخلاف اعتقاد قلبی خودش، مطلبی را بر زبان جاری کند.

شأن نزول آیه فوق!

جالب این است که در قضیه «عمار»، که این آیه در حق او نازل شده است؛ وقتی عمار کلمه کفر را بر زبان جاری کرد، گریه کنان نزد پیغمبر آمد و گفت که من به خاطر ترس بر جانم، همچین عبارتی را گفتم و... گریه می کرد و می گفت که من کافر شدم!

نبی مکرم دست بر سر او کشید و اشکهای او را پاک کرد و فرمود:

«إن عادوا لك فعد لهم بما قلت»

اگر دوباره تو را مجبور به گفتن کلمه کفر کردند، همان را که گفتی دوباره بگو.

تفسیر کشاف زمخشری ج2، ص 595؛ تفسیر کبیر فخر رازی، ج20، ص 97

این عبارت پیغمبر، در حقیقت یک قاعده دینی است. که اگر برای کسی همانند موقعیت عمار پیش بیاید، می تواند کاری را که عمار انجام داده، انجام بدهد!

دیدگاه مرحوم «طبرسی»، پیرامون آیه فوق!

مرحوم «طبرسی» از علمای شیعه متوفای 548 هجری، در ذیل این آیه می نویسد:

«قيل نزل قوله «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» في جماعة أكرهوا و هم عمار و ياسر أبوه و أمه سمية و قتل أبو عمار و أمه و أعطاهم عمار بلسانه ما أرادوا منه

گفته شده است که این آیه درباره جماعتی که به بیان کفر مجبور شدند نازل شده است. آنها عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه بودند. پدر و مادر عمار کشته شدند ولی عمار آنچه را که کفار خواسته بودند، به زبان جاری کرد.

ثم أخبر سبحانه بذلك رسول الله فقال قوم كفر عمار فقال كلا أن عمارا ملي‏ء إيمانا من قرنه إلى قدمه و اختلط الإيمان بلحمه و دمه

سپس این خبر را به پیغمبر دادند. عده ای گفتند که عمار کافر شد. پیغمبر فرمود: هرگز! همانا عمار، از سر تا به پایش، مملو از ایمان است. و ایمان با گوشت و خونش آمیخته است.

و جاء عمار إلى رسول الله و هو يبكي فقال ص ما وراءك فقال شر يا رسول الله ما تركت حتى نلت منك و ذكرت آلهتهم بخير فجعل رسول الله يمسح عينيه و يقول إن عادوا لك فعد لهم بما قلت‏»

عمار به نزد پیغمبر آمد در حالی که گریه می کرد. پیغمبر فرمود: چه اتفاقی افتاده؟ گفت: ای رسول خدا اتفاق بدی افتاده! من از شما بدگوئی کردم و خدایان آنها را به نیکی یاد کردم! پیغمبر اشک چشمان عمار را پاک می کرد و می گفت: اگر بار دیگر از تو چنین کاری را خواستند، انجام بده و آنچه را گفتی دوباره بگو!

مجمع البیان فی تفسیرالقرآن، ج6، ص 597

سؤال: آیا این عبارت پیغمبر که فرمود «إن عادوا لك فعد لهم بما قلت‏»؛ امر وجوبی است؟

پاسخ: نه، دستور و امر وجوبی نیست. بلکه ترخیص است. روایات را خواهیم خواند که این دستور، رخصت است. پیغمبر می فرماید اگر چنین کاری دوباره تکرار شد، تو می توانی دوباره همان کلمه کفر را بر زبان جاری کنی! لذا اینجا قطعاً امر نیست.

ما روایت داریم که نبی مکرم، کسانی که تقیه نکردند و شهید شدند را، بیشتر تحسین کرد تا کسانی که تقیه کردند و کشته نشدند.

دیدگاه «بیضاوی»، پیرامون آیه فوق!

«بیضاوی» در این زمینه می نویسد:

«روي أن قريشا أكرهوا عمرا وأبويه ياسرا وسمية على الارتداد فربطوا سمية بين بعيرين وجيء بحربة في قبلها وقالوا انك اسلمت من اجل الرجال فقتلت و قتلوا ياسرا وهما أول قتيلين في الإسلام وأعطاهم عمار بلسانه ما أرادوا مكرها

نقل شده است که قریش، عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه را به ارتداد مجبور کردند. سمیه را به دو شتر بستند و شخصی نیزه ای را بر محل عورت او فرو برد و به او گفتند که تو به خاطر مردان مسلمان شدی! پس او کشته شد. و همچنین یاسر را نیز کشتند. این دو نفر اولین شهدای اسلام بودند. ولی عمار آنچه را که به آن او را مجبور کرده بودند، بر زبان جاری کرد.

فقيل يا رسول الله إن عمارا كفر فقال كلا إن عمارا ملئ ايمانا من قرنه إلى قدمه واختلط الإيمان بلحمه ودمه فأتى عمار رسول الله وهو يبكي فجعل رسول الله يمسح عينيه ويقول ما لك؟ أن عادوا لك فعد لهم بما قلت

به پیغمبر خبر دادند که عمار کافر گشته است. پیغمبر فرمود: هرگز! همانا عمار از سر تا به پایش مملو از ایمان است. و ایمان با گوشت و خونش آمیخته است. عمار به نزد پیغمبر آمد در حالی که گریه می کرد. پیغمبر با دستان خود اشک او را پاک می کرد و می گفت: تو را چه شده است؟ اگر دوباره تو را مجبور کردند، همان را که گفتی دوباره بگو.

وهو دليل على جواز التكلم بالكفر عند الاكراه وان كان الأفضل أن يتجنب عنه اعزازا للدين كما فعله ابواه لما روي أن مسيلمة اخذ رجلين فقال لاحدهما ما تقول في محمد؟ قال رسول الله قال فما تقول فيّ؟ فقال أنت أيضا فخلاه وقال للآخر ما تقول في محمد؟ قال رسول الله قال فما تقول فيّ؟ قال أنا اصم فاعاد جوابه فقتله

این کلام پیغمبر دلیل بر این است که انسان می تواند در زمان مجبور شدن، کفر را بر زبان جاری کند. اگر چه افضل این است که برای عزت بخشی به دین، از گفتن کلمه کفر اجتناب کند. همانگونه که پدر و مادر عمار عمل کردند. زیرا روایت شده است که مسیلمه دو نفر از مسلمانها را اسیر گرفت و به یکی گفت: نظر تو درباره محمد چیست؟ گفت: او پیغمبر خداست. گفت: نظر تو درباره من چیست؟ گفت: تو نیز پیغمبر خدا هستی! وقتی این را گفت، مسیلمه او را آزاد کرد. به دومی گفت: نظر تو درباره محمد چیست؟ گفت: او پیغمبر خداست. گفت: نظر تو درباره من چیست؟ گفت: من لال هستم. دوباره پرسید و همان جواب را شنید. لذا او را کشت.

فبلغ ذلك رسول الله فقال أما الأول فقد اخذ برخصة الله واما الثاني فقد صدع بالحق فهنيئا له

این خبر به پیغمبر رسید. پیغمبر فرمود اما نفر اول (که در اثر اجبار به مسیلمه گفت تو پیغمبر هستی) به ترخیص و اجازه خداوند عمل نمود و نفر دوم حق را جدا کرد و به آن عزت بخشید و در این راه کشته شد و این کشته شدن گوارای او باد.

تفسير البيضاوي؛ ج3، ص422؛ دار النشر: دار الفكر – بيروت

بر اساس همین روایت، ما می گوئیم که وقتی پیغمبر اکرم به عمار می فرماید «إن عادوا لك فعد لهم بما قلت‏»؛ این دستور وجوبی نیست، بلکه رخصت و اجازه است.

ما در فرمایشات فقهاء داریم که اگر کشته شدن، موجب اعزاز و عزت بخشی به دین باشد، و تقیه کردن، موجب ضعف ایمان مؤمنین بشود، دیگر در آنجا تقیه برداشته می شود! و تقیه کردن جایز نیست!

یعنی تمام موارد جواز تقیه، مشروط است بر اینکه تقیه کردن، موجب تزلزل اعتقادات دیگران نشود. مثل فردی نباشد که تقیه بکند یا نکند، خیر و ضررش فقط به خودش بر می گردد، نه به دیگران. یک فرد مهم و تأثیرگذاری که تقیه کردن، موجب سست شدن عقیده دیگران بشود، اجازه تقیه کردن ندارد.

دیدگاه «فخرالدین رازی»، پیرامون آیه فوق!

«فخر رازی» در ذیل این آیه اکراه عمار، همان تعبیر مرحوم طبرسی را درباره سرگذشت عمار نقل می کند و در ادامه  می نویسد:

«ومنهم جبر مولى الحضرمي أكرهه سيده فكفر ، ثم أسلم مولاه وأسلم وحسن إسلامهما وهاجرا»

از کسانی که مجبور به گفتن کلمه کفر شدند، مجبور شدن مولی حضرمی هست که مولایش او را مجبور به بیان کلمه کفر کرد و او نیز کافر شد. سپس خود حضرمی مسلمان شد. چه نیکو اسلامی داشتند و با پیغمبر مهاجرت نیز کردند.

التفسير الكبير؛ ج20، ص 97؛ دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1421هـ - 2000م ، الطبعة: الأولى

« دیدگاه «جصاص»، پیرامون آیه فوق!

جصاص» که از مفسرین احناف هست، و متوفای 370 هجری، در ذیل آیه اکراه می نویسد:

«هذا اصل في جواز إظهار كلمة الكفر في حال الإكراه والإكراه المبيح لذلك هو أن يخاف على نفسه أو بعض أعضائه التلف إن لم يفعل ما أمره به فأبيح له في هذه الحال أن يظهر كلمة الكفر»

این یک قاعده است در جایز بودن آشکار کردن کلمه کفر، در حالت مجبور شدن. و اکراهی که اظهار کفر را جایز می کند، این است که انسان بر جان خودش و یا جان برخی از اعضای خانواده اش بترسد. که اگر آنچه را که به انجام آن مجبور شده، انجام ندهد، کشته بشود. در این حالت، اظهار کلمه کفر بر او جایز خواهد بود.

أحكام القرآن؛ ج5، ص13؛ دار النشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت - 1405 ، تحقيق: محمد الصادق قمحاوي

پس بنابراین خداوند می فرماید که اگر بر اساس اجبار و اکراه، فردی مجبور به کفر بشود، در حالی که قلبش لبریز ایمان است و ذکر کفر، فقط لقلقه زبان باشد، هیچ اشکالی ندارد و گناهی هم مرتکب نشده است.

اساساً این قاعده مسلم دینی است تا قیام قیامت! که هر مسلمانی اگر در چنین شرایطی قرار گرفت و مجبور شد به کفر، می تواند راه «سمیه» و «یاسر» را انتخاب بکند، و می تواند راه عمار را انتخاب بکند. در حقیقت پیغمبر اکرم می خواهد این قضیه شریعتی باشد برای آیندگان.

ان شاءالله در جلسه بعد ادامه نظرات مفسرین پیرامون این آیه اکراه را، بیان خواهیم کرد. مخصوص کلام سرخسی را خواهیم خواند که با عبارت زشتی به شیعیان توهین می کند و می گوید که چرا شیعیان قائل به تقیه هستند!

والسلام علیکم و رحمة الله





Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English