2018 November 15 - پنج شنبه 24 آبان 1397
بررسی شبهات وهابیت در مسئله «تقیّه» (26) – انواع اکراه - قواعد اساسی شریعت اسلام
کد مطلب: ٨٧٠٦ تاریخ انتشار: ١٢ بهمن ١٣٩٤ - ١٩:٠٢ تعداد بازدید: 1052
خارج کلام مقارن » بررسی شبهات تقیه
بررسی شبهات وهابیت در مسئله «تقیّه» (26) – انواع اکراه - قواعد اساسی شریعت اسلام

جلسه چهل و ششم 94/11/12

 

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه چهل و ششم  94/11/12

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمدلله و الصلاة علی رسول الله و علی آله آل الله لاسیما علی مولانا بقیة الله و اللعن الدائم علی اعدائهم اعداءالله الی یوم لقاءالله.

بحث ما در «تقیه»، به مباحث «اکراه» رسید و در جلسه گذشته، ارکان اکراه را که چهار رکن اساسی بود، (مُکرِه، مُکرَه، مُکرَه به، و مُکرَه علیه) خدمت دوستان عرض کردیم. و گفتیم که تمام این ارکان باید مورد توجه قرار بگیرد.

بیان انواع اکراه:

بحث دیگری که در اینجا مطرح است، انواع اکراه است. «اکراه»، در تمام صور، به دو نوع تقسیم می شود: یک: اکراه بر کلام؛ دوم: اکراه بر فعل

اول: اکراه بر بیان کلام مخالف حق:

در این نوع از اکراه، فرد مُکرِه، شخص مُکرَه را وادار می کند که سخنی بر خلاف حق بگوید. که باید عرض کنیم که در تمام موارد و مصادیق به یک حکم نیست. بلکه در برخی موارد تقیه واجب است. در برخی موارد حرام است. و در برخی دیگر، مکروه و مستحب و مباح است.

در حقیقت، تقیه شامل تمام احکام خمسه خواهد شد. و اینگونه نیست که ما در تمام موارد پیش آمده، بگوئیم که تقیه در آنها واجب است.

در برخی موارد، بحث در مورد بر زبان آوردن کلمه کفر است. که انسان را وادار می کنند که کلمه کفری را بر زبان جاری کند. در اینجا فقط می تواند کلمه کفر را بر زبان جاری کند و حق ندارد در اعتقاد قلبی نیز اینچنین باشد.

گر چه آنچه که در قلبها هست را، فقط خدا می داند؛ ولی اگر شخصِ مورد اکراه واقع شده، در قلب خود نیز کفر را نیت کند، و اعتقاد به کفر پیدا بکند، قطعاً در اینجا «ارتداد» پیش می آید، و این نه تنها جایز نیست، بلکه خلاف شرع است و حرام است.

روی همین جهت، خدای متعال در سوره آل عمران می فرماید:

(لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ في‏ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصير)

افراد با ايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست و سرپرست خود انتخاب كنند، و هر كس چنين كند، هيچ رابطه‏اى با خدا ندارد (و پيوند او بكلى از خدا گسسته مى‏شود)، مگر اينكه از آنها به پرهيزيد (و به خاطر هدفهاى مهم‏ترى تقيه كنيد). خداوند شما را از (نافرمانى) خود، بر حذر مى‏دارد، و بازگشت (شما) به سوى خداست.

سوره آل عمران(3): آیه 28

کلمه «أَوْلِياءَ» در اینجا، به معنی دوست داشتن و تمایل قلبی است. در حقیقت کافرین را ولیّ خود و سرپرست خود گرفتن است.

در حقیقت بر مبنای این آیه، شخصی که مورد اجبار و اکراه قرار گرفته، که کلمه کفر را بگوید؛ فقط می تواند در زبان با آنها همکاری کند و زباناً کلمه کفر را بگوید. و حق ندارد در قلب نیز به کفر اعتقاد داشته باشد.

لذا در آیه بعد، خداوند به صراحت می فرماید که:

(قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما في‏ صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدير)

بگو: اگر آنچه را در سينه‏هاى شماست، پنهان داريد يا آشكار كنيد، خداوند آن را مى‏داند، و (نيز) از آنچه در آسمانها و زمين است، آگاه مى‏باشد، و خداوند بر هر چيزى تواناست‏.

سوره آل عمران(3): آیه 29

این آیه در حقیقت تهدیدی است بر مسلمین که اگر روزی در اجبار و اکراه واقع شدید، که به خدا کفر بورزید، این اظهار کفر شما، فقط باید در زبان باشد، و نباید از زبان به قلب شما برسد. و نباید قلباً هم معتقد به کفر شوید. زیرا باید قلبهای شما مالامال از ایمان به خدا باشد.

در همین زمینه، «فخر رازی»، از مفسرین بزرگ اهل سنت، می گوید:

«إنه تعالى لما نهى المؤمنين عن اتخاذ الكافرين أولياء ظاهرا وباطنا واستثنى عنه التقية في الظاهر، أتبع ذلك بالوعيد على أن يصير الباطن موافقا للظاهر في وقت التقية، وذلك لأن من أقدم عند التقية على إظهار الموالاة، فقد يصير إقدامه على ذلك الفعل بحسب الظاهر سببا لحصول تلك الموالاة في الباطن، فلا جرم بين تعالى أنه عالم بالبواطن كعلمه بالظواهر، فيعلم العبد إنه لا بد أن يجازيه على ما عزم عليه في قلبه.»

وقتی خداوند متعال مؤمنین را از ولی گرفتن و سرپرست گرفتن کافرین برای خود نهی کرد، چه سرپرست گرفتن ظاهری و چه باطنی، و از آن میان، تقیه در ظاهر را استثنی کرد؛ در ادامه مؤمنین را خطاب کرد که مبادا در باطن نیز موافق ظاهر عمل بکنند. زیرا وقتی کسی در ظاهر اظهار موالات با کفار می کند، چه بسا فعل ظاهری او در موالات با کفار، به قلب او نیز سرایت بکند و قلباً نیز با کافرین موالات داشته باشد. لذا خداوند فرمود که او علاوه بر آگاهی از ظاهر اعمال انسانها، آگاه به باطن افراد نیز هست. و لذا به بنده فهماند که این اظهار لسانی موالات، نباید به قلب سرایت بکند.

التفسير الكبير، الفخر الرازي، ج8، ص15

نکته ای که در زمینه اکراه زبانی و لسانی وجود دارد، در مسئله «طلاق» است. که بین آقایان اهل سنت اختلاف مفصلی است. یعنی اگر کسی را مجبور بکنند که زنش را طلاق بدهد و او صیغه طلاق را بر زبانش جاری بکند در حالی که مجبور است؛ آیا زنش از او جدا می شود، یا نه، جدا نمی شود و علقه زوجیت همچنان برقرار است؟

اگر ما معتقد شدیم که طلاق فرد مُکرَه، مشروع است و بعد از جاری کردن صیغه لفظی طلاق، زن او از او جدا می شود؛ در اینصورت قلباً هم می تواند نیت طلاق بکند و آثار طلاق نیز بر او مترتب می شود. یعنی زنش باید عده نگه دارد و بعد از عده می تواند ازدواج مجدد بکند.

اما اگر فقط طلاق زبانی باشد و طلاق حقیقی محسوب نشود و علقه زوجیت همچنان برقرار باشد و منفسخ نشود؛ نمی تواند نیت قلبی نیز بکند. و در ثانی ازدواج بعدی این زن، مشکل دار می شود و مسئله زنا پیش می آید و حرمت ابد پیش می آید.

در معاملات هم اینچنین است. یعنی مثلاً کسی را وادار می کنند که خانه خودش را بفروشد، یا خانه اش را وقف مسجد بکند؛ در اینجا هم اگر ما معتقد باشیم که معامله فرد مُکرَه صحیح و مشروع است، در قلب خود هم نیت بکند اشکالی ندارد و این زمین غصبی می شود!

همه اینها متفرع بر این بحث است که آیا بیع مُکرَه جایز است یا جایز نیست؟ و این آقا که می آید و در محضر به زور امضاء می کند، آیا قصد انشا هم می کند یا نمی کند؟

اگر قصد انشا بکند، دیگر مشکلی نیست. ولی اگر قصد انشا نکند – و حق هم همین است که در طلاق مکرَه و در بیع مکرَه، او قصد انشا نمی کند چون اگر آزاد بود و اختیار داشت، این کار را نمی کرد و راضی به این کار نبود – نه طلاقی صورت می گیرد و نه معاملی انجام می شود.

دوم: اکراه بر انجام فعل محظور:

در قسم دوم، دیگر بحث اکراه به زبان نیست. بلکه بحث یک عمل و یک فعل است. مثلاً فردی را مجبور می کنند که در ماه رمضان به زور افطار بکند! و یا دزدی بکند و یا شرب خمر بکند و یا مجبور می کنند تا فرد دیگری را بکشد و...

در این قسم از اکره باید بگوئیم که در همه جا مطلق نیست. و در همه موارد نمی توانیم بگوئیم که تقیه جایز است و مشروع؛ و یا نه، خلاف شرع است و حرام! بلکه باید تفکیک قائل بشویم. در برخی از افعال تقیه جایز است ولی در برخی دیگر حرام است!!

مثلاً اگر کسی را مجبور بکنند به خوردن روزه در ماه رمضان. در اینجا تقیه جایز است. و مثل موارد بالا که در طلاق و معاملات گفتیم، نیازی به نیت قلبی و امثال این هم ندارد. زیرا به محض خوردن روزه، و لو از روی اکره و اجبار، غذا در شکم او قرار می گیرد، چه نیت قلبی بکند و چه نکند.

فقط یک حکم فرعی فقهی اینجا مطرح می شود که آیا غذائی که به زور در داخل دهان کسی می گذارند، و یا از روی ترس می خورد؛ آیا مبطل روزه هست یا نیست؟ البته در اینکه در موارد اکراه بر روزه خواری، دیگر کفاره ای بر افطار روزه وجود ندارد. هیچ شک و شبهه ای نیست. چرا که کفاره در حال اختیار ثابت می شود.

ولی اینکه این فرد مکرَه، که در ماه رمضان به زور غذا خورده، آیا می توانیم حکم این را به قسم غذا خوردن از روی فراموشی بگیریم و بگوئیم که روزه اش باطل نیست؟ یا نه؟ چون داریم که اگر کسی از روی فراموشی تا می توانست غذا خورد، بعد متوجه شد که روزه بوده، قطعاً این غذایی که خورده، مبطل روزه نیست.

سؤال این است که آیا در غذای فرد مُکرَه هم، می توانیم حکم ناسی و فراموشکار را بار بکنیم؟ یا نه؟ در حدیث «رُفِعَ القَلم» که پیغمبر فرمود:

«رُفِعَ‏ عَنْ‏ أُمَّتِي‏ تِسْعَةٌ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَا يُطِيقُونَ وَ مَا لَا يَعْلَمُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ وَ الْحَسَدُ وَ الطِّيَرَةُ وَ التَّفَكُّرُ فِي الْوَسْوَسَةِ فِي الْخَلْقِ مَا لَمْ يَنْطِقْ بِشَفَة»

از امت من نه چیز برداشته شده است. اشتباه؛ فراموشی؛ آنچه که بر آن مجبور شدند؛ آنچه که بر آن طاقت ندارند؛ آنچه که نمی دانند؛ آنچه که بر آن مضطر شدند؛ حسد، فال بد زدن؛ اندیشیدن به آفرینش از روى وسوسه تا زمانى که بر زبان یا دست جارى نشود.

التوحيد (للصدوق)؛ ص353

در این حدیث رفع، که «مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ» بر «النِّسْيَانُ» عطف شده است، آیا می توانیم که اینها را در یک ردیف قرار بدهیم؟ به قول حاج آقای سبحانی، آیا «قاعده همجواری» در اینجا جاری می شود؟ یعنی وقتی در یک روایتی، سه، چهار حکم بیان می شود، اینها یک سنخیت و یک همجواری دارند، آیا می شود حکم همه با هم بگیریم؟

یا اینکه باید بگوئیم که حکم برداشته شده در «مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ»، حکم تکلیفی است. و شامل احکام وضعی نمی شود؟ اگر گفتیم که هم احکام وضعی و هم احکام تکلیفی را می گیرد، باید بگوئیم که روزه فرد مجبور شده به خوردن، اشکالی ندارد و صحیح است. یعنی می تواند تقیه بکند و روزه اش هم صحیح است.

اما اگر گفتیم که فقط حکم تکلیفی را شامل می شود، یعنی فقط حرمت برداشته می شود، در اینکه آیا این روزه محکوم به صحت است یا نیست، کفاره دارد یا ندارد؛ در اینجا مطرح نمی شود.

البته در مورد معصیت بودن افطار روزه با اجبار و نیز کفار داشتن، گفتیم که اینها تابع بر اختیار است. یعنی اگر با اختیار خود روزه را بخورد، هم معصیت کرده و هم باید کفار بدهد.

در مثال زنا و لواط و... نیز همین بحث مطرح است. یعنی اگر در ابتدای امر به انجام عمل مجبور بود، حرجی نیست، ولی اگر در وسط کار نیت قلبی نیز بکند و از ادامه کار، رضایت قلبی هم داشته باشد، قطعاً حرام است و تقیه دیگر جایز نیست.

در موارد جواز تقیه، باید از ابتدا تا انتهاء، آن اجبار و آن تنفر و انزجار قلبی نیز وجود داشته باشد. و اگر چنانچه آن حالت اکراه و تنفر، در یک لحظه هم برداشته شود، مسئله متفاوت خواهد شد. چون آنچه که مهم است این است که خدای عالم، موارد تقیه را به ظواهر مترتب کرده است، نه به قلب. عیناً مثل اجبار بر اظهار کفر است.

بنابراین، هم اجبار و هم تنفر و انزجار باید تا آخر عمل همراه انسان باشد. و چنانچه در وسط کار، اجبار برداشته شود، و یا فرد مجبور، علاوه بر ظاهر، قلباً هم نیت فلان عمل را بکند، در اینجا هم حکم وضعی پیش می آید و هم حکم تکلیفی.

یعنی هم روزه باطل می شود و هم کفار می آید! در زنا و لواط و... همینگونه است. هم حرمت می آید و هم تعزیر دارد. و اگر برای حاکم شرع محرز بشود که عمل او از روی عمد و اختیار بوده، حکم رجم و شلاق و... برای او صادر می شود.

بنابراین در بحث «تقیه»، باید خیلی دقت کرد. به مجرد اینکه روایت حضرت امام باقر (سلام الله علیه) را ببینیم که فرمود:

«التَّقِيَّةُ مِنْ دِينِي وَ دِينِ آبَائِي وَ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَه»

تقیه‏ جزء دین من، و دین پدران من است و کسی که تقیه ندارد، ایمان ندارد.

كافي، ج‏2، ص 219، باب التقیه، ح12

و یا حضرت امام صادق (سلام الله علیه) فرمودند:

«إِنَّ تِسْعَةَ أَعْشَارِ الدِّينِ فِي التَّقِيَّةِ وَ لَا دِينَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَه‏»

همانا نُه دهم (90%) دین در تقیه است. و کسی که تقیه ندارد، دین ندارد.

كافی، ج‏2، ص217، باب التقیه، ح2

اینگونه نیست که مثل کاروانسرای بی در و پیکری باشد که به بهانه تقیه، ما مجاز باشیم که هر کاری را انجام بدهیم. هر سخنی را بر زبان جاری کنیم. نخیر، اینگونه نیست. بلکه شرط و شروطی دارد که اگر آن شرایط محیا بود، تقیه جایز است و گر نه جایز نیست.

قواعد اساسی شریعت اسلام:

آنچه که در بحث تقیه بسیار اهمیت دارد و دوستان عزیز باید توجه داشته باشند، که در مباحث فقهی هم خیلی به کارشان می آید، این است که ما چند مورد قاعده داریم که این قواعد، اُس اساس شریعت اسلام است.

قاعده اول: «شریعت سهله و سمحه»

اینگونه نیست که دین اسلام، یک دینی باشد سختگیر؛ و اینکه انسان مجبور باشد خود را برای رعایت ضوابط دینی، به مشقت و زحمت زیاد بیاندازد.

قاعده دوم: «لاضرر و لاضرار فی الإسلام»

یکی دیگر از قواعد مهم و اساسی، قاعده لاضرر است. این را هم آقایان بحثش را خوانده اند که آیا این قاعده مربوط به شریعت است یا مربوط به عمل است. تعدادی از آقایان فقهاء بر این عقیده هستند که این قاعده لاضرر، مربوط به شریعت است.

یعنی اینکه ما در شریعت، حکم ضرری نداریم. تمام احکام، تابع مصالح است. و تمام نواهی تابع مفاسد است. یعنی اینگونه نیست که شارع مقدس یک حکمی را برای مسلمانان بیاورد که در آن حکم، ضرری متوجه مسلمانها بشود. عده ای از آقایان نظرشان این است.

حالا ما کاری نداریم که آیا ادلّه اینها درست است یا نیست. فقط می خواهیم اینها در ذهن دوستان باشد که در بحث های فقهی به دردشان می خورد.

دسته دیگر از فقهاء معتقد هستند که این قاعده لاضرر، مربوط به افعال مکلفین است. و ربطی به تکلیف ندارد. یعنی شارع مقدس آمده گفته که شما نمی توانید کاری انجام بدهید که به برادر دینی ات، ضرر برسانی!

شارع مقدس، هر گونه ضرر رساندن به دیگران را حرام کرده است. مثل همان قضیه «سمرة بن جندب»! سمرة بن جندب یک اصله درخت خرما در باغ یکی از انصار داشت. خانه مسکونی مرد انصاری که زن و بچه اش در آنجا به سر می بردند، همان دم در باغ بود. سمره گاهی می آمد و از نخله خود خبر می گرفت یا از آن خرما می چید. و البته طبق قانون اسلام «حق» داشت که در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگی کند.

سمره هر وقت که می خواست برود از درخت خود خبر بگیرد، بی اعتنا و سر زده داخل خانه می شد و ضمنا چشم چرانی هم می کرد.

صاحبخانه از او خواهش کرد که هر وقت می خواهد داخل شود، سر زده وارد نشود. او قبول نکرد. ناچار صاحبخانه به رسول اکرم شکایت کرد و گفت: «این مرد سر زده داخل خانه من می شود. شما به او بگویید بدون اطلاع و سر زده وارد نشود، تا خانواده من قبلا مطلع باشند و خود را از چشم چرانی او حفظ کنند.»

رسول اکرم سمره را خواست و به او فرمود: «فلانی از تو شکایت دارد، می گوید تو بدون اطلاع وارد خانه او می شوی، و قهرا خانواده او را در حالی می بینی که او دوست ندارد. بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو.» سمره تمکین نکرد.

فرمود: «پس درخت را بفروش.» سمره حاضر نشد. رسول اکرم قیمت را بالا برد، باز هم حاضر نشد. بالاتر برد، باز هم حاضر نشد. فرمود: «اگر این کار را بکنی، در بهشت برای تو درختی خواهد بود.» باز هم تسلیم نشد. پاها را به یک کفش کرده بود که نه از درخت خودم صرف نظر می کنم و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم.

در این وقت رسول اکرم فرمود: «تو مردی زیان رسان و سختگیری، و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد.» بعد رو کرد به مرد انصاری و فرمود: «برو درخت خرما را از زمین در آور و بینداز جلو سمره.» رفتند و این کار را کردند. آنگاه رسول اکرم به سمره فرمود: «حالا برو درختت را هر جا که دلت می خواهد بکار.»

وسائل الشیعه، ج25، ص 427، بَابُ عَدَمِ جَوَازِ الْإِضْرَارِ بِالْمُسْلِم، ح 32279

حتماً آقایان این بحث «لاضرر و لاضرار» را هم در «کفایه»، هم در «رسائل» و هم در «اصول فقه» مرحوم مظفر، که حق مطلب را خوب ادا کرده است؛ خوانده اند. البته در این زمینه، علمای مختلفی، رساله هایی در باب قاعده لاضرر نوشته اند. حاج آقای سبحانی نیز یک جزوه کوچکی در این زمینه نوشته است که نکات جدید و خوبی دارد.

قاعده سوم: «اضطرار الضرورات تبیح المحذورات»

یکی دیگر از قواعد مهم فقهی، قاعده ای است که می گوید در هنگام ضرورت، می توانی برخی محرمات را مرتکب بشوی. مثال بارز آن خوردن گوشت مردار در هنگام ناچاري است.

یا مثل اینکه یک زنی در داخل دریا در حال غرق شدن است، در اینجا از طرفی لمس اجنبیه حرام است و از محذورات است و از طرفی اگر ما بخواهیم این محذور را رعایت کنیم، این زن از بین خواهد رفت. در اینجا ضرورت نجات دادن این زن، حرمت لمس اجنبیه را برمی دارد. و نجات این زن واجب می شود.

البته در این گونه موارد، باید به مقدار ضرورت اکتفا کرد و نباید به قول آن آقا خوش رقصی کرد! یعنی در کنار نجات زن، محرمات دیگری صورت نگیرد.

این سه قاعده ای که خدمت شما عرض کردیم، در حقیقت افتخار شرع مقدس اسلام است. ما باید از اول باب الطهارة تا آخر باب الدیات، در تمام مسائل اقتصادی، اخلاقی و سیاسی؛ این سه محور و این سه قاعده را لحاظ کنیم و رعایت کنیم.

در حقیقت شارع مقدس برای انسانها، یک حریت و آزادی قرار داده، که موجب سلب حریت دیگران نشود. مثلاً شما در آپارتمان زندگی می کنید. اگر صدای تلویزیون شما بلند باشد و موجب آزار همسایه بشود، از نظر شرع مقدس اسلام، مذموم و مطرود است.

در حقیقت اسلام می گوید که آزادی شما، نباید آزادی دیگران را محدود بکند. خدا رحمت کند حضرت آیةالله خزعلی را. ایشان می گفت در مکه بودیم. یک روز ظهر در داخل چادر من خواستم استراحت کنم ولی برخی از آقایان مسؤلین داخل چادر بودند و صحبت می کردند و نمی گذاشتند من بخوابم.

من دیدم هر کاری می کنم از سر و صدای اینها خوابم نمی گیرد. بلند شدم گفتم: آقا استراحت من که مزاحم صحبت کردن شما نیست!؟؟ تا این را گفتم این بندگان خدا بلند شدند و از چادر رفتند بیرون!

بنابراین تمام آزادی های ما، محدود است به عدم تعرض به آزادی دیگران.

والسلام علیکم و رحمةالله

 





Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English