2018 November 15 - پنج شنبه 24 آبان 1397
بررسي حديث دوات و قلم 01
کد مطلب: ٥٧٣٢ تاریخ انتشار: ٠١ تير ١٣٨٥ تعداد بازدید: 2963
سخنراني ها » عمومي
بررسي حديث دوات و قلم 01

پاسخ به شبهات 85/04/01

 
 

بسم الله الرحمن الرحيم

تاریخ : 01/ 04 / 85

استاد حسيني قزويني

در جلسات گذشته در رابطه با حديث دوات و قلم، هم از منظر روايات و اقوال علماء شيعه بحث كرديم و هم چنين از منظر علماء اهل سنت و توجيهي كه براي آن آورده اند در راستاي تنزيه عمر از كار بزرگي كه از او صادر شده بود، اشاره و نقد شد.

امروز بحول و قوههء إلهي مي خواهيم از يك منظر ديگر به حديث دوات و قلم نگاه كنيم كه عبارت است از اين كه حديث دوات و قلم در حقيقتْ نشان گر يك توطئه سرّي بود و ضد خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و اهل بيت (عليهم السلام). شايد اينها احساس مي كردند كه رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دست به چنين كاري خواهد زد و خود را آماده كرده بودند براي اين چنين مقابله اي.

تعبيري را از استاد عبد الفتاح عبد المقصود - از علماء بلند آوازه و شجاع اهل سنت مصر - در كتاب الإمام علي بن أبي طالب ديده ام كه وقتي به حديث دوات و قلم مي رسد، تعبير زيبا و ظريفي دارد كه مي گويد:

أنا لا أستبعد حدوث الاتفاق علي الخلافة بين أبي بكر و عمر في مرض الرسول و أن الخلافة من حق الإمام علي و أنها بهذا النحو انتزعت منه و إنه أحق بها منهما و من كافة المسلمين.

من بعيد نمي دانم كه اتفاق و هماهنگي بوده بين ابوبكر و عمر در رابطه با خلافت در زمان بيماري رسول الله (صلي الله عليه و سلم) و اينها مي دانستند كه خلافت حق، از آن اميرالمؤمنين است و اين گونه جلوگيري كردند از كتابت وصيت تا جائي كه نسبت هذيان به رسول الله (صلي الله عليه و سلم) دادند و ... .

ايشان صراحت دارد بر اين كه اين مسئله حديث دوات و قلم و جلوگيري عمر از نوشتن وصيت نامه، نشان از اين دارد كه اينها قرارداد و توطئه اي در پشت پرده داشتند كه به اين نحو، خلافت را از اميرالمؤمنين (عليه السلام) منحرف كنند.

مرحوم سيد رضا صدر (ره) - كه از علماء برجسته حوزه علميه قم بود، - تعبير ظريفي دارد در كتاب يوم الإنسانية يوم الغدير الخم يوم الأقر و در مناسبتي كه توطئه اي بين ابوبكر و عمر و ابوهريرة و ديگران نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام) بود، مي گويد:

كان لعمر مواضع ثلاثة لولاها لما وصل ابوبكر إلي الخلافة ... .

عمر، در سه مورد موضع گيري حساسي داشت كه اگر اينها نبود، ابوبكر به خلافت نمي رسيد و مسير تاريخ، غير از اين مي شد كه الان در آن هستيم:

 

موضع اول عمر در تثبيت خلافت ابوبكر، همان موضع گيري او بود قبل از رحلت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) كه خواست چيزي بنويسد تا أمت را از ضلالت نگه دارد، آن حرف را زد ... و اين كلام ابن عباس ... نشان مي دهد افرادي كه همراه عمر به خانه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آمده بودند، اينها هم مي دانستند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي خواهد در اين وصيت نامه چه بنويسد، لذا با عمر هماهنگ و هم صدا شدند و گفتند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) - نستجير بالله - هذيان مي گويد و مرض بر او غلبه كرده است و سخنانش بي اختيار و بي اراده است.

ايشان همان تعبيري را كه ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغة آورده است، مي آورد كه ابن عباس مي گويد:

در زمان خلافت عمر، روزي رفتم نزد عمر و او به من گفت:

آيا فهميدي كه پيامبر (صلي الله عليه و سلم) كه در آخرين لحظات زندگي خود وقتي خواست چيزي را بنويسد، چه چيزي را اراده كرده بود؟ گفتم: خير، شما بگوييد. عمر گفت:

و لقد أراد في مرضه أن يصرح باسمه فمنعت من ذلك، إشفاقا و حيطة علي الاسلام.

مي خواست نام علي را به عنوان خليفه، مكتوب بنويسد و من جلوگيري كردم، به خاطر شفقت و خيرخواهي بر اسلام و صلاح را در اين ديدم.

شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد، ج12، ص21

يعني آقاي عمر به مرحله اي رسيده كه بيشتر از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) براي اسلام دلسوزي مي كند! در حقيقت، نوعي انكار خاتميت است، ولي با الفاظي محترمانه. اينها بحث مفصلي دارند در كتاب هاي تاريخي و فقهي و روائي خود، تحت عنوان موافقات عمر. موارد متعددي هم ذكر كرده اند كه:

أراد الرسول شيئا و أراد عمر شيئا و لكن الله أراد ما أراد عمر و لم يرده أراد رسول الله.

و حدود 14 مورد هم براي اين مطلب، اثبات كرده اند. اگر فرصتي شود، روزي موافقات عمر را كه در كتاب هاي صحاح و مسانيد و سنن خود آورده اند و واقعا خيلي مسخره است، به صورت مفصل بحث خواهيم كرد. به اينها هم اكتفاء نكردند و گفتند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرموده است:

لو لم أبعث لبعث عمر بن الخطاب.

اگر نبوت به نام من رقم نمي خورد، عمر بن خطاب مبعوث مي شد.

كنز العمال للمتقي الهندي، ج11، ص581 - الكامل لعبد الله بن عدي، ج3، ص155 - ميزان الإعتدال للذهبي، ج2، ص50

بايد گفت: إنا لله و إنا إليه راجعون. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

اين موافقات عمر، از مواردي است كه كار كردن روي آن مناسب است و در بحث ها و تهاجم و مناظرات با اهل سنت و وهابيت كه مقداري سرشان به تن شان مي ارزد و هنوز آن تعصب مذهبي، جلوي چشم شان را تاريك نكرده است، به درد مي خورد. آنهايي هم كه مقام و منصبي دارند - امام جماعت و امام جمعه - و از اين كانال ارتزاق مي كنند، قطعا زير با حرف حق نمي روند و مشخص است كه اينها اگر بخواهند اين چنين حرف حقي را بپذيرند، با زندگي خودشان بازي كرده اند؛ مگر افراد نادري كه وقتي حقيقت براي آنها روشن شد، از هوي و هوس و مقام و منصب خود گذشتند و تمام هستي خودشان را فداي حقيقت كردند. اگر شرح حال شيخ محمد انطاكي - فارغ التحصيل و دكتراي دانشگاه الأزهر مصر و قاضي القضات دمشق و از شخصيت هاي طراز دوم كشور سوريه - را بخوانيد كه وقتي حقيقت براي او روشن شد، چشم بست و پا بر روي هوي و هوس خود گذاشت و از همه چيز گذشت. حتي گفته اند كه در زندگي خود به جايي رسيد كه براي نان شبش هم محتاج شد؛ زيرا خانه سازماني، مقام و منصب، ميز تدريس و ... را از او گرفتند. وقتي اين خبر به خدمت حضرت آيت الله العظمي بروجردي (ره) رسيد، ايشان امر فرمودند كه يك مقرّري و شهريه ساده براي او به سوريه بفرستند تا با آن زندگي كند. ما، هم چنين افرادي را در تاريخ داشتيم.

هم چنين آقاي صالح الورداني - اهل مصر و مدرس دانشگاه با موقعيت ممتاز - بعد از اين كه شيعه شد، او را از تمام مسئوليت هايش عزل كردند و تمام امكانات رفاهي را هم از دستش گرفتند. تا الآن هم حدود 20 كتاب در ابطال عقائد اهل سنت نوشته است و هر يك از كتاب هايش، زيبنده كتاب سال است. هم اكنون هم در يك موقعيت خيلي سخت و دشواري زندگي مي كند. متأسفانه با اين كه زيبنده بود نظام مقدس جمهوري اسلامي در اين زمينه قدمي را بردارد، قدمي را بر نداشت و اين كار، مقداري هم سدّ راه براي خيلي از افرادي است كه حقيقت براي آنها روشن است و مي ترسند كه حداقل به عسر و حرج گرفتار نشوند. اگر هم چنين موقعيتي براي اهل سنت و وهابيت باشد، آنها با آغوش باز استقبال مي كنند كما اين كه چندي پيش براي يك شيعي هم چنين اتفاقي افتاد و كتابي عليه امام زمان (عليه السلام) نوشت و در عربستان سعودي چاپ كردند و از برادر ايشان شنيده ام كه يك حقوق ماهيانه اي كه 20 برابر استاد دانشگاه است به او مي دهند و يك ساختمان مجللي براي او در عربستان سعودي مهيا كردند و يك ساختمان مجللي در لندن. حتي يكي از رفقا نقل مي كرد كه وقتي برادر او به مكه رفته بود، وقتي تشكيلات او را ديد، تقاضاي ملاقات كرد و آب دهانش را جمع كرد و يك تُف مفصلي به پيشاني او انداخت كه سراسر صورت او را گرفت و گفت:

احمق! مايه ننگ ما شدي.

بدون هيچ حرف ديگري هم از اتاق خارج شد.

هم چنين آقاي سيد حسين موسوي - نوه مرحوم سيد ابو الحسن اصفهاني (ره) - وقتي از تشيّع برگشت:

پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم گشت

وهابي ها چه تجليل و احترامي از ايشان كردند! كتابي به نام تصحيح شيعه، عليه شيعه نوشت كه حضرت آيت الله العظمي سبحاني فرمودند:

صدام در يكي از سخنراني هايش گفت: اگر جنگ 8 ساله ما با ايران، هيچ فلسفه اي نداشت جز اين كه سيد حسين موسوي اين كتاب را نوشت، براي ما كفايت مي كند.

او در زمان شاه، يك عمامه بر سر مي گذاشت و صورتش را با تيغ مي تراشيد و علنا به شراب فروشي ها و كاباره ها و سينماها هم مي رفت. حتي حضرت آيت الله العظمي سبحاني نقل مي كند:

ايشان در خارج بود. آمد و بر سر آقاي هويدا كلاه گذاشت و يك پول هنگفتي از ايشان گرفت و فرار كرد.

هم چنين، ايشان با فاحشه ها ارتباطي تنگاتنگ داشت و چندين چك به آنها داده بود و وقتي از ايران رفت، چك هايش برگشت خورد و اين قضايا در روزنامه ها منعكس شد كه فلاني با فلان فاحشه ارتباط داشت و به اين مبلغ، چك داده بود و چك او هم برگشت خورده است. اين شخص، تا اين اندازه منفور و مستهجن بود. حتي حضرت آيت الله العظمي شبيري زنجاني، تعبيري را نسبت به ايشان به كار بردند كه من تا به حال هم چنين تعبيري را از ايشان حتي نسبت به شمر بن ذي الجوشن نشنيده بودم. همين فرد وقتي از تشيع برگشت، اهل سنت و وهابيت چقدر از او تجليل و احترام كردند! و چقدر امكانات مالي در اختيار او قرار دادند! حتي وقتي به عربستان سعودي مي رفت، با ملك فهد و مقامات بالا، ارتباط تنگاتنگي داشت!

حال، شما ببينيد شخصيتي مانند صالح الورداني را كه به حقْْ، در جهان تشيع، شخصيتي مانند ايشان را خيلي كم داريم، چه وضعيتي دارد!

بحث ما عمدتا بر روي شخصيت هاي علمي اهل سنت است كه هنوز آن پرده سياه تعصب، جلوي چشم شان را تيره و تار نكرده است. اگر حقائق براي اينها روشن شود، سريع و بدون تأمل، حق را مي پذيرند. الان هم موسسه مركز الأبحاث العقائدية، شرح حال مستبصرين در اين دو سه دهه أخير را مي نويسد و تا كنون 14 جلد شده است و نام اين كتاب را موسوعة من حياة المستبصرين گذاشته است و تا كنون هم 4 ، 5 جلد آن چاپ شده است كه روي اينترنت هم هست.

مرحوم صدر (ره) مي گويد:

اگر نبود موضع عمر در قضيه وصيت نانوشته پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، خلافت ابوبكر منعقد نمي شد.

اين قضيه دوات و قلم نشان گر اين است كه همه اينها مسائل پشت پرده بود و در بعضي مواضع، به ظاهر آمد.

با تمام اين مسائل، وقتي يك استاد حوزه علميه، قلم به دست مي گيرد و مي گويد:

قضيه حديث دوات و قلم دروغ است و عمر هم چنين كاري نكرده است و اينها مسلمان بودند و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را زير سوال نمي برند.

مشخص است كه عزيزان ما از الفباي قضيه خلافت ابوبكر و توطئه هايي كه عليه اهل بيت (عليهم السلام) كرده اند، آگاهي ندارند.

دومين مورد هم مسئله انكار كردن عمر است فوت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را و قضيه كتابت وصيت است كه در روز آخرين پنجشنبه ماه صفر، عمر آن را به هم زد و روز دوشنبه، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از دنيا رفت و همين آقاي عمر كه آن قضايا را به وجود آورد، تغيير كرد. وقتي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از دنيا رفت، آن كساني كه با هم هماهنگي داشتند و توطئه در پشت پرده چيده بودند براي انصراف خلافت از حضرت علي (عليه السلام)، در آنجا نبودند و ديد كه تمام تلاش شان به هدر مي رود و نزديك است كه تا لحظاتي ديگر، مردم بروند و با علي بن أبي طالب (عليه السلام) بيعت كنند. ابوبكر كه اولين كانديداتور خلافت است، در مدينه نبود و زندگي اش در خارج از مدينه در سُنْح بود، نه در مدينه و روزانه به مدينه مي آمد و برمي گشت و اين از قطعيات و مسلّمات تاريخ است. هم چنين حديث:

و سدّ الأبواب إلا باب علي.

كه از قطعيات و مسلّمات تاريخ است، اينها آمدند در كنارش حديث را درست كردند كه:

إن رسول الله سد الأبواب إلا خوخة ابي بكر.

رسول الله تمام درب ها را بست، مگر خوخه - و دريچه و درب كوچك - ابوبكر را.

و گفتند اين قضيه براي اين بود كه چون ابوبكر مي خواست خليفه بشود، وقتي به مسجد مي خواهد بيايد، از همين خوخه وارد مسجد شود و نرود مسجد را دور بزند و از درب وارد شود.

وقتي منزل ابوبكر در خارج از مدينه در سُنْح بود و تمام تاريخ هم به آن گواهي مي دهند، نشان گر بطلان حديث خوخة ابي بكر است. ما موارد متعددي در كتب تاريخ اهل سنت مانند تاريخ طبري و تاريخ إبن أثير داريم كه حتي پس از آنكه خليفه شد، روزها در مدينه بود و شب ها به منزل خود كه در خارج از مدينه بود برمي گشت و استراحت مي كرد.

وقتي رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از دنيا رفت، عمر ديد كه ابوبكر نيست و خبر هم ندارد و تا لحظاتي ديگر مردم مي آيند و خلافت حضرت علي (عليه السلام) را تثبيت مي كنند. وقتي وارد منزل پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شدند، ابن سعد در طبقات الكبري و احمد بن حنبل در مسند مي گويند:

قالت عائشة: فاستأذن عمر و المغيرة بن شعبة، فدخلا عليه، فكشفا الثوب عن وجهه، فقال عمر: و اغشيا ما أشد غشي رسول الله صلي الله عليه و سلم، ثم قاما، فلما انتهيا إلي الباب، قال المغيرة: يا عمر! مات و الله رسول الله صلي الله عليه و سلم، فقال عمر: كذبت، ما مات رسول الله صلي الله عليه و سلم و لكنك رجل تحوشك فتنة و لن يموت رسول الله صلي الله عليه و سلم، حتي يفني المنافقين. ثم جاء أبو بكر و عمر يخطب الناس، فقال له أبو بكر: أسكت، فسكت، فصعد أبو بكر: فحمد الله و أثني عليه، ثم قرأ: «إنك ميت و إنهم ميتون» ثم قرأ: «و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أ فإن مات أو قتل انقلبتم علي أعقابكم» حتي فرغ من الآية، ثم قال: من كان يعبد محمدا، فإن محمدا قد مات و من كان يعبد الله، فإن الله حي لا يموت، قال فقال عمر: هذا في كتاب الله؟ قال: نعم، فقال: أيها الناس هذا أبو بكر و ذو شيبة المسلمين، فبايعوه فبايعه الناس.

عايشه مي گويد: عمر و مغيره بن شعبه وارد منزل پيامبر (صلي الله عليه و سلم) شدند و پارچه اي كه بر روي جنازه مطهر پيامبر (صلي الله عليه و سلم) انداخته بودند را كنار زدند و عمر گفت: پيامبر (صلي الله عليه و سلم) غش كرده و بيهوش شده است، چه بيهوشي شديدي! سپس آن دو بلند شدند و تا كنار درب آمدند و مغيره گفت: به خدا قسم! پيامبر (صلي الله عليه و سلم) از دنيا رفته است و بيهوش نشده است. عمر گفت: تو دروغ مي گويي و او نمرده است و فتنه اي را در سر مي پروراني و پيامبر (صلي الله عليه و سلم) هرگز نمي ميرد تا تمام منافقين را نابود كند.

مسند احمد، ج6، ص219 - الطبقات الكبري لإبن سعد، ج2، ص267

همين آقايي كه چند روز پيش مي گفت:

إن الرجل ليهجر و قد غلبه الوجع.

و امروز مي گويد:

ما أشد غشي رسول الله صلي الله عليه و سلم و لن يموت رسول الله صلي الله عليه و سلم.

همين آقايي كه از جيش أسامه تخلّف كرد و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم فرموده بود:

لعن الله من تخلّف عن جيش أسامة.

الملل و النحل للشهرستاني، ج1، ص23

همين آقا مي گويد:

لما توفي رسول الله صلي الله عليه و سلم قام عمر بن الخطاب فقال: إن رجالا من المنافقين يزعمون أن رسول الله توفي و أن رسول الله و الله ما مات و لكنه ذهب إلي ربه، كما ذهب موسي بن عمران، فغاب عن قومه أربعين ليلة، ثم رجع إليهم بعد أن قيل قد مات، و الله! ليرجعن رسول الله صلي الله عليه و سلم فليقطعن أيدي رجال و أرجلهم زعموا أن رسول الله صلي الله عليه و سلم مات.

وقتي پيامبر (صلي الله عليه و سلم) از دنيا رفت، شمشير به دست گرفته و مي گويد:

بعضي از منافقين گمان مي كنند كه پيامبر (صلي الله عليه و سلم) مرده است. به خدا قسم! پيامبر (صلي الله عليه و سلم) نمرده است. همان طوري كه موسي بن عمران 40 روز از قومش غائب شد و گفتند كه او مرده است و بعد از 40 روز برگشت، رسول الله (صلي الله عليه و سلم) هم نمرده است و به خدا قسم! برمي گردد و هر كس بگويد كه پيامبر (صلي الله عليه و سلم) مرده است، دست و پايش را قطع خواهم كرد.

تاريخ الطبري، ج2، ص442 - الدر المنثور للسيوطي، ج2، ص81 - تفسير الآلوسي، ج4، ص74 - الكامل في التاريخ لإبن الأثير، ج2، ص323

يعني اگر اميرالمؤمنين (عليه السلام) و عباس و ابن عباس و حتي ابوبكر بگويند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مرده است، منافق هستند.

آقاي عمر در ابتداء گفت كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شديدا بيهوش شده است و بعد از آن گفت كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نمرده است و مانند حضرت موسي (عليه السلام) نزد خدا رفته است. خب، حضرت موسي (عليه السلام) با جسم و روح خود رفته بود، ولي جسم پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اينجاست و نرفته است. بعد هم مي گويد كساني كه بگويند پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مرده است، دست و پاي شان را قطع مي كنم. ما سوال مي كنيم اين مردمي كه مي گويند پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مرده است، مگر چه جرمي را مرتكب شده اند؟ مشخص است كه قضيه، خيلي فراتر از اينهاست.

حتي در منابع اهل سنت آمده است:

لما قبض رسول الله صلي الله عليه و سلم، فقال عمر: لا أسمع أحدا يقول مات رسول الله صلي الله عليه و سلم إلا ضربته بالسيف.

وقتي پيامبر (صلي الله عليه و سلم) از دنيا رفت، عمر گفت: نشنوم كه كسي بگويد پيامبر (صلي الله عليه و سلم) مرده است، وگرنه با شمشير او را مي زنم.

مجمع الزوائد للهيثمي، ج5، ص182 - أسد الغابة لإبن الأثير، ج2، ص248 - المعجم الكبير للطبراني، ج7، ص57

از آقاي عمر سوال مي كنيم:

در طول اين 11 سالي كه در مدينه تشريف داشتيد و حدود 102 غزوه و سريّه از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ثبت شده است، آيا سابق دارد كه شما شمشير به دست بگيري و از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دفاع كني يا حداقل يك مشت به دهان يكي از منافقين و كفار و مشركين بزني يا حداقل مگسي را كه بر بدن پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نشسته است، بكشي؟! آن وقت اكنون شمشير به دست مي گيري؟!

حتي ابن تيميه وقتي در برابر شجاعت حضرت علي (عليه السلام) قرار مي گيرد، مي گويد:

علي بن أبي طالب شمشير مي زد و شجاع بود، ولي شجاعت بر دو قسم است كه يكي در ميدان جنگ است و يكي هم در محراب عبادت است. آقاي ابوبكر و عمر، آن شجاعت را نداشتند كه در ميدان جنگ با مخالفين اسلام بجنگند، ولي اين شجاعت را داشتند كه بيايند در محراب عبادت دعا كنند تا خداوند، پيامبر (صلي الله عليه و سلم) و علي بن أبي طالب را موفق بدارد.

ابن تيميه حتي يك مورد هم نتوانسته است پيدا كند كه آقايان ابوبكر و عمر در طول اين 23 سال در مكه و مدينه در يك جا از خودشان شجاعت نشان داده باشند.

در آيه 31 سوره مدثر، خداوند مردم را به 4 دسته تقسيم كرده است:

وَ مَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ النَّارِ إِلَّا مَلَائِكَةً وَ مَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَ يَزْدَادَ الَّذِينَ آَمَنُوا إِيمَانًا وَ لَا يَرْتَابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكَافِرُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلًا كَذَلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَ مَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ وَ مَا هِيَ إِلَّا ذِكْرَي لِلْبَشَرِ

كفار و اهل كتاب و مؤمنين و كساني كه در قلب شان مرض است.

حتي خود سيوطي و ابن كثير آمده اند دست و پا زده اند تا به نحوي، جمله كساني كه در قلب شان مرض است را به منافقين تعبير كنند. خود فخر رازي مي گويد:

در مكه، نفاق و منافقي در كار نبوده است. چون منافق يا به خاطر شوكت اسلام است كه مي ترسد از جان و مالش و ... و اسلام در مكه شوكتي نداشت. نفاق بعد از آمدن به مدينه كه اسلام داراي شوكت شد، ايجاد شد.

اتفاق تمام مفسرين شيعه و اهل سنت است كه سوره مدثّر، مكّي است.

فخر رازي مي گويد:

من احساس مي كنم منظور از كساني كه در قلب شان مرض است، كساني هستند كه در قلب شان شك دارند.

ما هم همين را مي خواهيم. كساني كه در اطراف پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بودند، دو دسته بودند: مومنين و كساني كه در قلب شان شك داشتند و اين شك را در مواردي هم اظهار كردند. در صلح حديبيه، عمر گفت:

والله! ما شككت منذ أسلمت إلا يومئذ، فأتيت النبي صلي الله عليه و سلم فقلت: يا رسول الله! ألست نبي الله؟ قال: بلي، قلت: ألسنا علي الحق و عدونا علي الباطل؟ قال: بلي، قلت: فلم نعطي الدنية في ديننا إذا قال: إني رسول الله و لست أعصيه ... .

الدر المنثور للسيوطي، ج6، ص77 - المعجم الكبير للطبراني، ج20، ص14 - صحيح ابن حبان، ج11، ص224 - تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج57، ص229- تاريخ الإسلام للذهبي، ج2، ص371 - المصنف لعبد الرزاق، ج5، ص339

وقتي عايشه از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) سوال مي كند:

آيا هجر اسماعيل جزء بيت است يا خارج از بيت؟ پيامبر (صلي الله عليه و سلم) فرمود: داخل بيت است. عايشه گفت: پس چرا داخل بيت نكرديد؟ فرمود:

و لولا أن قومك حديث عهدهم بالجاهلية فأخاف أن تنكر قلوبهم أن أدخل الجدر في البيت و أن ألصق بابه بالأرض.

اگر نبود كه من از قوم تو مي ترسم كه هنوز آثار جاهليت از قلب آنها بيرون نرفته است، ... .

صحيح بخاري، ج2، ص156 - صحيح مسلم، ج4، ص98

اين مسائل كاملا روشن و واضح است.

خليفه دوم قضيه را آرام كرد و كسي - سالم مولي أبي حذيفه - را فرستاد به منطقه سُنْح به دنبال ابوبكر كه خودش را به مدينه برساند. وقتي آقاي ابوبكر آمد:

فخرج أبو بكر، فقال: علي رسلك يا عمر، أنصت، فحمد الله و أثني عليه ثم قال أيها الناس إنه من كان يعبد محمدا فإن محمدا قد مات و من كان يعبد الله فإن الله حي لا يموت ثم تلا هذه الآية «وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ ... » الآية. فقال عمر: هذه الآية في القران؟ و الله! ما علمت أن هذه الآية أنزلت قبل اليوم.

به عمر گفت: مواظب باش، ساكت باش. ابوبكر خداوند را حمد و ثناء كرد و گفت: هر كس كه محمدپرست بود، محمد مُرد و هر كس كه خداپرست است، خداوند زنده است و نمي ميرد. سپس اين آيه را خواند: ... . وقتي ابوبكر اين آيه را خواند، عمر گفت: آيا اين آيه در قرآن است؟ به خدا قسم! تا قبل از امروز نمي دانستم كه اين آيه نازل شده است و خبر نداشتم.

در اينجا چند نكته يادگاري را خدمت شما عرض مي كنم:

نكته اول:

وقتي ابن أم مكتوم همين آيه را قبل از ابوبكر خواند، كسي به حرف او گوش نكرد.

ابن كثير دمشقي از عروة بن زبير نقل مي كند:

وقتي عمر، مردم را تهديد مي كرد:

إبن أم مكتوم في مؤخر المسجد يقرأ: «وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ... » الآية و الناس في المسجد يبكون و يموجون لا يسمعون.

 

البداية و النهاية لإبن كثير، ج5، ص263 - كنز العمال للمتقي الهندي، ج7، ص245 - تاريخ الطبري، ج2، ص442 - السيرة النبوية لإبن كثير، ج4، ص481

نكته جالب اين كه آقاي ابوهريره عذر بدتر از گناه آورده است:

و الله! لكأن الناس لم يعلموا أن هذه الآية نزلت علي رسول الله حتي تلاها أبو بكر.

قسم به خدا! مردمي كه در مسجد بودند، هيچ كدام نمي دانستند كه اين آيه قبلا بر پيامبر (صلي الله عليه و سلم) نازل شده است تا اين كه ابوبكر آن را تلاوت كرد.

صحيح بخاري، ج2، ص71 - الدر المنثور للسيوطي، ج2، ص81 - تفسير الآلوسي، ج4، ص74 - تاريخ الطبري، ج2، ص442

به اين مي گويند نان به نرخ روز خوردن.

عايشه مي گويد:

والله! ما نفهيميدم كه پيامبر (صلي الله عليه و سلم) كه دفن شد تا اينكه ما صداي نوحه و ناله اهل بيت را شنيديم.

به خانم عايشه مي گوييم كه اي خوش انصاف! اگر اين مرد، پيامبر و رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) هم نبود، رهبر جامعه عرب هم نبود، همسر جناب عالي بود يا نبود؟ آيا نزديك به 12 سال با ايشان زندگي كرده بودي يا نه؟ آيا انصاف است كه يك خانمي چندين سال با يك فردي زندگي كند، آن هم با فردي ايده آل در تمام مسائل اخلاقي، آن وقت در مراسم دفن او هم حاضر نشود؟!

نكته دوم:

عذر بدتر از اين هم اين كه خود آقاي عمر 2 تا عذر آورده است. در روز دوم سقيفه - سه شنبه - كه هنوز جنازه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از روي زمين برداشته نشده است - پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در روز دوشنبه از دنيا رفت و در شب چهارشنبه دفن شد - أنس بن مالك مي گويد كه آقاي عمر بر بالاي منبر رفت و سخنراني كرد و گفت:

أيها الناس إني قد كنت قلت لكم بالأمس مقالة ما كانت إلا عن رأيي و ما وجدتها في كتاب الله و لا كانت عهدا عهده إلي رسول الله صلي الله عليه و سلم و لكني قد كنت أري أن رسول الله سَيُدَبّر أمرنا حتي يكون آخرنا.

آنچه كه من ديروز گفتم - كه رسول الله (صلي الله عليه و سلم) نمرده است و پيش خدا رفته است و برخواهد گشت و ... - رأي و اجتهاد شخصي بنده بوده است و من در قرآن نديده بودم كه رسول الله (صلي الله عليه و سلم) نخواهد مرد و خود رسول الله (صلي الله عليه و سلم) هم به من نگفته بود كه نخواهد مرد و كارهاي ما را درست خواهد كرد و آخرين نفري است كه از ما صحابه از دنيا خواهد رفت.

تاريخ الطبري، ج2، ص450 - البداية و النهاية لإبن كثير، ج5، ص268

إبن أبي الحديد معتزلي مي گويد:

عمر مي دانست اگر اين كار را نكند، مردم مبادرت مي كنند به بيعت با علي آنچه را كه اينها هماهنگي كرده بودند كه خليفه بعد از پيامبر (صلي الله عليه و سلم) بايد ابوبكر باشد، اين زحمات و هماهنگي ها به هم مي ريزد و تا زمان آمدن ابوبكر به مدينه، مردم را در حالت نفي و اثبات نگه داشت و نگذاشت بيعت مردم با علي يا با يكي از مهاجرين و انصار صورت بگيرد.

ابن عباس مي گويد:

عمر ديد كه مردم با اين حرف او ـ كه گفت رأي و اجتهاد خودم بوده است ـ قانع نشدند، بعد گفت: من ديدم در قرآن آيه اي هست و به استناد آن آيه، گفتم كه رسول الله (صلي الله عليه و سلم) نمرده است:

و الله! إن حملني علي ذلك إلا أني كنت أقرأ هذه الآية «وَ كَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَي النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا» فوالله إني كنت لأظن أن رسول الله سيبقي في أمته حتي يشهد عليها بآخر أعمالها

من از اين آيه استفاده كردم كه رسول الله (صلي الله عليه و سلم) زنده است و نخواهد مرد و ... .

تاريخ الطبري، ج2، ص450

نكته سوم:

عمر قسم خورد كه من نمي دانستم اين آيه بر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نازل شده است:

و الله! ما علمت أن هذه الآية أنزلت قبل اليوم.

شما شأن نزول اين آيه را در كتاب الدر المنثور - از تفاسير معتبر اهل سنت - ببينيد كه در ذيل همين آيه، نقل كرده است از شخص عمر بن خطاب و راوي شأن نزول، خود عمر بن خطاب است و مي گويد:

در جنگ أحد، معركه بر مسلمانان تنگ شد و ما فرار كرديم و بنده هم جزء فرار كنندگان بودم و به بالاي كوه رفته بوديم. بعد از اين كه جنگ تمام شد، جبرئيل بر رسول الله (صلي الله عليه و سلم) نازل شد و اين آيه را آورد:

وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَي أَعْقَابِكُمْ

سوره آل عمران/آيه144

الدر المنثور للسيوطي، ج2، ص80

آقاي عمر! شما كه شأن نزول اين آيه را در چند سال قبل، خودت نقل كردي، ولي در اينجا قسم مي خوري كه نمي دانستي اين آيه نازل شده است؟! آيا تصور نمي كردي كه حرف هاي جناب عالي را در تاريخ، كنار هم مي گذارند و قضاوت مي كنند و نتيجه قضاوت هم چيزي خواهد شد كه تمام تار و پود خلافت شما را به باد مي دهد و فساد اين كار و توطئه اي كه كردي را براي آيندگان روشن مي كند؟

اين قضيه دوات و قلم، نشان گر توطئه سري بود كه اينها در پشت پرده انجام داده بودند و يكي از توطئه پشت پرده اين بود و اين كه عمر گفت:

إنما كانت بيعة أبي بكر فلتة ... و لكن الله وقي شرها.

بيعت ابوبكر يك مسئله اتفاقي بود و پُر از شرّ بود و خداوند از شرّش حفظ كرد.

صحيح البخاري، ج8، ص26

و هم چنين خود ابوبكر مي گويد:

بيعتي كانت فلتة، وقي الله شرها.

السقيفة و فدك للجوهري، ص46 - شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد، ج2، ص50

و اينها همه حرف بود براي شيره ماليدن بر سر مردم. اين قضيه، توطئه جدي در پشت پرده بود و مرحوم شيخ محمد انطاكي تعبيري دارد و مي گويد:

قال عمر: كانت بيعة أبي بكر فلتة، وقي الله المسلمين شرها و نحن نقول: لا والله! ما وقي الله شرها، بل ما زال شررها يلتهب و ضررها مستمر إلي الأبد.

عمر كه مي گويد بيعت ابوبكر، يك كار ناگهاني بود كه خداوند شرش را از سر مردم نگه داشت، ما مي گوييم: به خدا قسم! شر بيعت ابوبكر از سر امت اسلامي برداشته نشد و شرش تا ابد گريبان گير جامعه اسلامي است.

لماذا اخترت مذهب أهل البيت للشيخ محمد مرعي الأنطاكي، ص413

إن شاء الله اگر توفيق باشد در جلسه آينده اين كه آيا بيعت ابوبكر و سقيفه، واقعا توطئه بود يا اتفاقي بود و چطور شد كه يك دفعه با آن همه تلاش 23 ساله نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در غدير خم كه هنوز 70 روز بيشتر نگذشته بود، اينها پشت پا زدند به سخنان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و جنازه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را دفن نكرده، رفتند در سقيفه و خليفه بازي كردند و عمر بر سر تمام انصار كلاه گذاشت و ابوبكر را طبق برنامه قبلي علم كردند، بحث خواهم كرد كه آيا واقعا توطئه بود يا نه؟ و صحابه با آن همه قداست و آن همه مدح و ثنائي كه در قرآن درباره آنان است، چرا يك دفعه سخنان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را ناديده گرفتند؟ انصار كه آن همه خدمت كرده بودند با آن همه سوابق، چطور شد كه به سقيفه رفتند و شروع كردند به توطئه كردن درباره مسئله خلافت؟

عمر و ابوبكر در وسط سفره آماده حضور پيدا كردند. تشكيل دهندگان سقيفه، عمر و ابوبكر نبودند، بلكه انصار بودند. عمر و ابوبكر هم آمدند در سفره پهن و آماده و سر و دست و پا و بيني شكستند و سفره را به تنهايي تصاحب كردند.

* * * * * * *

* * * * * * *

* * * * * * *

««« و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته »»»





Share
1 | يوسف زهرا | , ایران | ٢٠:٣٠ - ١٠ مهر ١٣٩٢ |
باسلام و عرض ادب خدمت شما استاد بزرگوار
خيلي خوب در مورد اين حديث بحث كرديد اگه ميشه بيشتر ازاينم توضيح بديد.
التماس دعا
منتظرم
ياعلي

پاسخ:
با سلام

دوست گرامي

جهت اطلاع بيشتر به اين آدرس ها رجوع کنيد





موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات
   
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English