2018 November 15 - پنج شنبه 24 آبان 1397
بررسی شبهات وهابیت در مسئله «تقیّه» (12)
کد مطلب: ٨٥٩٠ تاریخ انتشار: ٠١ دي ١٣٩٤ - ١٦:١٩ تعداد بازدید: 1304
خارج کلام مقارن » بررسی شبهات تقیه
بررسی شبهات وهابیت در مسئله «تقیّه» (12)

جلسه بیست و سوم 94/10/01

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جلسه بیست و سوم  94/10/01

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمد لله و الصلاه علی رسول الله و علی آله آل الله لا سیما علی مولانا بقیه الله و اللعن الدائم علی اعداءهم اعداء الله الی یوم لقاء الله.

در رابطه با شبهات مربوط به «تقیه» - که می شود گفت از اساسی ترین شبهات وهابیت است- بحث ما به اینجا رسید که مخالفین بحث تقیه شیعه، گفتند که علت تأسیس «تقیه» از ناحیه شیعیان، این بود که ائمه شیعه، مطالبی را در پاسخ به سؤالات شیعیان خود بیان می کردند، ولی بعد از مدتی از یادشان می رفت و در پرسشهای بعدی مطالبی را در جواب می گفتند که خلاف جواب اول بود و شیعیان چون معتقد به عصمت ائمه خود هستند، و نمی توانند که ائمه را به دروغگوئی متهم بکنند؛ می گفتند این مطالب متناقض، به خاطر «تقیه» از ائمه بیان شده است. لذا اصل تشریع تقیه از ناحیه شیعه، به این علت بوده است.

این آقایان برای اثبات ادعای خودشان، کلامی را از مرحوم «نوبختی» نقل کردند و با آب و تاب گفتند که خود نوبختی نیز این مسئله تناقض کلمات ائمه را قبول کرده است.

آیا مرحوم «نوبختی» تناقض در کلمات ائمه را پذیرفته است؟!

ما در جواب این آقایان، ابتدا کلام آقای نوبختی را کامل مطرح کردیم و گفتیم که ایشان فقط نقل قول کرده، و حرف خودش نیست. چرا که:

اولاً: خود آقای «نوبختی» صددرصد مورد اعتماد شیعه است. از علمای بزرگوار شیعه است. پسر عموی نوبختی معروف و از نواب امام عصر «ارواحناه فدا»ست.

نقل کرده اند که بعضی ها به او گفتند که چطور شد تو با این جایگاه علمی، به مقام نیابت حضرت ولیعصر انتخاب نشدی؟ و حضرت، پسر عموی تو را انتخاب کردند؟ در حقیقت عده ای با این پرسش داشتند او را تحریک می کردند!

ایشان برگشت گفت: من اهل بحث و مناظره و جدل هستم. اگر من با مخالفین، درباره حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) بحث و مناظره بکنم، و طرف زیر بار نرود، اگر جای حضرت را بلد باشم، دست این مخالف را می گیرم، و می برم در دستان حضرت قرار می دهم و نشانش می دهم!! ولی پسر عموی من، به قدری کتوم و رازدار و قوی است که، اگر روزی حضرت ولیعصر در زیر عبای او پنهان شده باشد، ولو اینکه او را قطعه قطعه هم بکنند، جای حضرت را نشان نمی دهد! و لذا من در خودم، صلاحیت اینکه نائب خاص حضرت باشم، نمی بینم. جناب «نوبختی»، یک همچین فردی بود است.

ثانیاً: کتابی که مرحوم نوبختی نوشته است، یعنی کتاب «فرق الشیعه»، با دو اشکال عمده مواجه است:

یک: این کتاب تقریباً حالت منبری دارد! یعنی غالب مطالب نقل شده در این کتاب، بدون سند و مدرک است. یعنی آقای نوبختی مطالبی را در این کتاب بیان می کند ولی برای مطالب خود، سند ذکر نمی کند. و مطلبی هم که سند نداشته باشد، به قول این وهابیها، مثل ماشین بدون سند است. مثل خانه بدون سند است. یعنی هیچ ارزشی ندارد.

آقای نوبختی در این کتاب، مطالب زیادی از دیگران نقل کرده است، که الآن دستمایه این وهابیها شده و مرتب در شبکه های خودشان مطرح می کنند. ده، پانزده مورد مطلب، ایشان در این کتاب دارد، که وهابیها مرتب دارند روی آنها مانور می دهند.

به عنوان نمونه، ایشان در مورد «عبدالله سبأ» می گوید: «مخالفین ما گفته اند که مؤسس مذهب شیعه، عبدالله سبأ یهودی است»

الآن وهابی ها، مرتب در شبکه های خودشان داد می زنند که «نوبختی» هم اعتراف کرده است که مؤسس مذهب شیعه، عبدالله سبأ بوده است! در حالی که ایشان گفته است مخالفین ما اینچنین گفته اند. ولی وهابیها دیگر این عبارت «مخالفین ما گفته اند...» را برای مردم نمی خوانند. و فقط عبارت « مؤسس مذهب شیعه، عبدالله سبأ یهودی است» را می خوانند.

دوم: اشکال دوم در کتاب مرحوم نوبختی این است که ایشان وقتی یک مطلبی را از مخالفین نقل می کند، نقل مطلب از آن مخالف را، حدود چهار، پنج صفحه طول می دهد. به گونه ای که وقتی شما مثلاً صفحه پنج را مطالعه می کنید، تصور می کنید این مطالب، کلام خود نوبختی است! در حالی ایشان فقط نقل قول از مخالفین کرده است.

این مسئله، در کلام خیلی از بزرگان ما به چشم می خورد. لذا دوستان باید توجه داشته باشند که در اینگونه موارد، باید ما به عقب برگردیم و ببینیم که ناقل این مطلب کیست؟ مثلاً همین عبارت «مؤسس مذهب شیعه، عبدالله سبأ یهودی است» باید ببینیم که نظر خود نوبختی است یا نه، ایشان از کس دیگری نقل کرده است.

در موضوع ما که «تقیه» است، جناب «نوبختی» مطلبی را از «سلیمان بن جریر» نقل می کند، با ابن عبارات که وی گفته است:

«قال سليمان بن جرير: انّ أئمة الرافضة قد وضعوا مقالتين لشيعتهم، لا يظهر أحد قط عليهم، احداهما بالقول بالبداء، والثانية التقيّة، فكل ما أرادوا تكلموا به، فاذا قيل لهم في ذلك انّه ليس بحق، و ظهر لهم البطلان، قالوا: انّما قلناه تقيّة و فعلناه تقيّة.»

سلیمان بن جریر گفته است: امامان شیعه، دو گفتار را برای شیعیان تدوین نموده اند که هرگز بر شیعیان آشکار نمی شود. یکی از آنها قائل شده به بداء است و دیگری هم تقیه است. شیعیان هر گاه سخن می گویند، و ثابت می شود که آن سخن حقیقت نداشته و بطلان آن نیز بر ایشان آشکار می شود، می گویند ما آن را از روی تقیه گفتیم! و یا اگر کاری را انجام بدهند که با عقاید خودشان نسازد، می گویند از روی تقیه انجام دادیم!

الملل و النحل شهرستاني، ج1، ص160

شما ببنید که «سلیمان بن جریر» از «شیعه» با عبارت «رافضی» تعبیر می کند! و این به وضوح نشان می دهد که این شخص، از مخالفین و معاندین شیعه است. زیرا با تعبیر «شیعه» بیان نمی کند. در حالی که تعبیر مصطلح از شیعه و پیروان اهلبیت، در زمان غیبت صغری و کبری، عبارت «الإمامیة» بوده است. نه، «الرافضة»! این عبارت «الرافضة» را مخالفین شیعه به کار می بردند و به شیعه این برچسب رافضی بودن را می زدند.

هدف اصلی از اطلاق واژه «رافضی» به شیعیان

توجه داشته باشید که در عهد ائمه (علیهم السلام)، و در زمان «ابوحنیفه» بود که واژه «رافضه» بر پیروان اهلبیت رایج شد. البته در مورد این واژه، معنا و فلسفه آن، قبلاً مفصل بحث کرده ایم. گفتیم که این واژه یا در زمان «زید بن علی بن الحسین» مطرح شده، و یا قبلاً بوده است. این خیلی مهم نیست، بلکه آنچه که مهم است این است که مخالفین ما برای اینکه شیعه را از عرصه سیاسی جامعه طرد کنند، و مردم را به مذهب شیعه بدبین بکنند، دودمان «بنی العباس» تلاش زیادی کردند تا واژه «رافضه» را که در آن زمان به عنوان یک فرقه منحرف معروف بود، به شیعه اطلاق بکنند.

علاوه بر این مطالب، در جلسات گذشته (جلسه هجدهم   18/ 08/94) درباره شخص «سلیمان بن جریر» مفصل سخن گفتیم و عرض کردیم که این شخص، هم از دیدگاه علمای شیعه، و هم از دیدگاه اهل سنت، یک شخص «فاسد» است.

به قول آیةالله العظمی سبحانی – که خداوند حفظشان کند – تکیه داشتند که ما در جواب دادن، باید دست بگذاریم روی آنجائی که درد می کند! بعد مثال می زدند به «حاج جواد شکسته بند» که وقتی کسی عضوی از بدنش می شکست و به پیش او می رفت، ایشان یک نگاه می کرد و درست دست می گذاشت روی عضوی که استخوانش شکسته است. ولی دیگران خیلی وارد نبودند و کلی بالا و پائین می کردند.

در اینجا هم ما درست دست می گذاریم روی عضو شکسته؛ اولاً که عبارت مرحوم نوبختی سند ندارد! و ثانیاً خود لحن عبارت نشان می دهد که از ناحیه مخالفین صادر شده است. و ثالثاً خود «سلیمان بن جریر» از بنیانگذاران فرقه «بطریه» است، که یکی از فرق «زیدیه» است و تمام فرق زیدیه معتقد هستند به امامت و خلافت ابوبکر، و عمر و عثمان و علی(سلام الله علیه). یعنی هیچ زیدی مذهبی در تاریخ نبوده است الا اینکه معتقد به خلافت ابوبکر بوده است. و این عقیده، هرگز با مذهب شیعه همخوانی ندارد.

روایتی در ذم فرقه «زیدیه»!

لذا عرض کردیم که مرحوم «نمازی»، در کتاب «مستدرکات علم رجال»؛ روایات مفصلی را در ذم فرقه «زیدیه» آورده است. به عنوان نمونه نقل کردیم که از امام صادق(سلام الله علیه) در مورد صدقه دادن به فرقه «زیدیه» پرسیده می شود که حضرت می فرماید:

«لَا تَصَدَّقْ عَلَيْهِمْ بِشَيْ‏ءٍ وَ لَا تُسْقِهِمْ مِنَ الْمَاءِ إِنِ اسْتَطَعْتَ وَ قَالَ لِي الزَّيْدِيَّةُ هُمُ‏ النُّصَّابُ‏.»

هیچ صدقه ای به زیدیه ندهید. و اگر توانستید به آنها جرعه ای آب هم ندهید. امام به من فرمود: زیدیه همان نواصب هستند.

وسائل الشیعه، ج9، ص 222، بَابُ اشْتِرَاطِ الْإِيمَانِ وَ الْوَلَايَةِ فِي مُسْتَحِقِّ الزَّكَاة، ح 11884؛ بحارالأنوار، ج 69، ص 179، باب 104، ح4

البته این نکته را در نظر داشته باشید که همه فرق زیدیه اینگونه نیستند! «زیدیه» در عصر امام صادق(سلام الله علیه) به سه یا چهار فرقه تقسیم شدند. من در این کتاب «المدخل فی علم الرجال و الدرایة»، خلاصه ای از چگونگی شکل گیری زیدیه را در قسمت فرق، مطرح کرده ام که دوستان می توانند به این کتاب مراجعه بکنند.

تعبیر تند مرحوم علامه مجلسی از «زیدیه»!

در این زمینه مرحوم علامه مجلسی با تعبیر تندی از «زیدیه» یاد می کند و می گوید:

«كتب‏ أخبارنا مشحونة بالأخبار الدالة على كفر الزيدية و أمثالهم من الفطحية و الواقفة و غيرهم من الفرق المضلة المبتدعة»

کتب روائی ما پر است از اخباری که دلالت می کند بر کفر زیدیه و امثال زیدیه مثل فطحیه و واقفیه و دیگر فرقه های گمراه بدعت گذار.

بحارالأنوار، ج37، ص 34، باب 49

بحثی پیرامون کلمه «کفر» در کتب و اقوال علمای شیعه!

کلمه «کفر و تکفیر» از کلمات چالش برانگیز و پرحاشیه مباحث امروز است. دوستان توجه داشته باشند که یکی از شبهاتی که امروزه مفصل از ناحیه مخالفین ما مطرح می شود، بحث اعتقاد شیعه به کفر اهل سنت و خلفای اهل سنت است.

اخیراً هم در مصر کتابی نوشته اند و تمام روایاتی را که در کتب شیعه هست مبنی بر کفر اهل سنت و کفر ابوبکر و عمر و اقول علمای شیعه در تکفیر ابوبکر و عمر و یا در لعن ابوبکر و عمر؛ همه را در این کتاب جمع کرده اند. یک کتاب چهارصد، پانصد صفحه ای. حتی از کتابهای در این کتاب نام برده اند که ما در این مدت حضورمان در حوزه، حتی اسم این کتابها را هم نشنیده ایم. و معلوم نیست که این کتابها را از کجا پیدا کرده اند!

اینها می گویند که شما شیعیان از طرفی می گوئید ما با اهل سنت وحدت داریم، و اهل سنت برادران ما هستند؛ ولی از طرف دیگر روایات شما و اقوال بزرگان شما، حاکی از تکفیر اهل سنت و تکفیر خلفای اهل سنت یعنی ابوبکر و عمر می باشند. این ادعای شما با آنچه در کتب شما وجود دارد، به هیچ وجه با هم همخوانی ندارد.

در پاسخ از این شبهه باید عرض کنیم که ما یک وقت «کفر در برابر اسلام» داریم؛ و گاهی «کفر در برابر ایمان» داریم. اگر کفر در مقابل اسلام باشد، این نجاست آور و ارتداد آور است. یعنی می گویند که فلانی به اسلام کافر است و نجس است و مرتد است. ما با چنین شخصی نه وحدت داریم و نه هیچگونه ارتباطی داریم.

اما گاهی اوقات، کلمه «کفر» در برابر «ایمان» استعمال می شود. یعنی «فلانٌ کافرٌ بِإمامَةِ أهل البیت»؛ «فلانٌ کافرٌ بِإمامَة عَلی بن ابی طالب». و تمام الفاظ کفری که در روایات ما و در کلام بزرگان ما نسبت به اهل سنت و خلفای اهل سنت یعنی ابوبکر و عمر مطرح شده است، «کفر در برابر ایمان» است نه «کفر در برابر اسلام»!

دلیل ما بر این مطلب هم این است که:

یک: شیعه، قدیماً و حدیثاً (شیعیان گذشته و شیعیان معاصر) معتقد هستند که ذبیحه کافر نجس است و میته است! و حال آنکه تمام فقهای ما فتوا داده اند که ذبیحه اهل سنت پاک است و حلال است. و این دلیل بر این است که اگر کلمه «کفر» درباره اهل سنت به کار می رود، این کفر در برابر اسلام نیست.

دو: ازدواج با کفار باطل است. چه ازدواج دائم، و چه ازدواج موقت! ولی تمام فقهای ما فتوا داده اند که ازدواج با اهل سنت جایز است و اشکالی ندارد. مگر حکم ثانویه ای پیش بیاید و شخصی به واسطه ازدواج با اهل سنت از طریق و ولایت اهلبیت جدا بشود که در این زمینه فقهای معاصر نظر دیگری دارند.

سه: اقتدای به اهل سنت در نماز جایز است. و حال آنکه اگر کفر اهل سنت در برابر اسلام بود، هرگز نمی شد پشت سر اینها نماز خواند. بنابراین استعمال کفر در روایات و اقوال فقهای ما، نسبت به اهل سنت، و یا خلفای اهل سنت، کفر در برابر ایمان است، نه در برابر اسلام!

آیا منکر ولایت اهلبیت(علیهم السلام)، کافر است؟!

نکته دیگری که در اینجا مطرح است، این است که شیعه معتقد است بر اینکه «منکر ولایت، کافر است»! در توضیح این مطلب باید عرض بکنم که «منکرین ولایت» دو دسته اند:

این را آقای خوئی (رضوان الله تعالی علیه) مفصل جواب داده اند. ایشان می گوید: کسانی که کافر به ولایت هستند اینها دو دسته هستند: یک دسته کسانی هستند که دلیل قطعی بر اینکه ولایت، جزء «ما انزل الله الی النبی» است، نیافتند. یعنی بر این عقیده هستند که امامت جزء «ما جاء به النبی» نیست. در اینجا قطعاً منکرین ولایت کافر نیستند. ایشان می فرماید:

«و قد أسلفنا أنّ إنكار الضروري إنما يستتبع الكفر و النجاسة فيما إذا كان مستلزماً لتكذيب النبي (صلّى اللّٰه عليه و آله و سلم) كما إذا كان عالماً بأن ما ينكره مما ثبت من الدين بالضرورة و هذا لم يتحقّق في حق أهل الخلاف، لعدم ثبوت الخلافة عندهم بالضرورة لأهل البيت (عليهم السلام) نعم، الولاية بمعنى الخلافة من ضروريات المذهب لا من ضروريات الدين.»

ما در گذشته گفتیم که انکار یک ضروری، وقتی منجر به کفر و نجاست می شود که آن انکار مستلزم تکذیب پیامبر بشود. مثل اینکه شخصی بداند که آنچه را که انکار می کند، از مواردی است که ضرورتش در دین ثابت شده است. ولی مسئله مورد بحث ( ثبوت ضروری بودن ولایت، به صورتی که انکارش، انکار نبی باشد) برای اهل سنت تحقق و ثبوت پیدا نکرده است. زیرا خلافت ائمه اهلبیت، در نزد ایشان ثابت نشده است. بله ولایت به معنای خلافت، از ضروریات است ولی از ضروریات مذهب است، نه از ضروریات دین.

موسوعة الإمام الخوئي؛ ج‌3، ص 80؛ مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي،‌ تاريخ نشر: 1418 ه‍ ق‌ نوبت چاپ: اول‌ مكان چاپ: قم- ايران‌ ؛ التنقيح في شرح العروة الوثقى؛ الطهارة2، ص 86

در حقیقت ما «ولایت» را از ضروریات می دانیم. و در این مسئله هیچ شکی نیست. یعنی لاشک و لاریب که مسئله «ولایت اهلبیت» از دیدگاه شیعه، با «نماز» و «روزه» و «حج» نه تنها فرقی ندارد، بلکه اهمیتش از نماز و روزه هم بالاتر است. یعنی ضروری بودن ولایت، یک سر و گردن از ضروری بودن نماز هم بالاتر است. ولی انکار ضروری، در صورتی کفر و نجاست می آورد، که مستلزم تکذیب نبی مکرم گردد. شبیه این تعبیر مرحوم خوئی را حضرت امام خمینی(رضوان الله تعالی علیه) نیز دارند.

سؤال: چگونه با وجود این همه اسناد و مدارک و روایات رسیده، ولایت اهلبیت( علیهم السلام) برای اهل سنت ثابت نشده است؟!

پاسخ: مسئله ثبوت و عدم ثبوت یک مسئله، در بین فقهای ما هم مطرح است. شما ببینید در مسئله «لباس متنجس به بول»، یک فقیهی می آید و می گوید باید در آب کر نیز دو مرتبه آب بکشید. یعنی مثل آب قلیل باید برخورد کنید! در حالی که ما نزدیک به چهل روایت داریم که در آب کر، یک مرتبه آب کشیدن کافی است. اینجا مسئله قانع شدن فقیه از روایات موجود مطرح است. یعنی مسئله این است که فقیه، از این چهل روایت قانع می شود یا نمی شود!

لذا در مسئله ولایت و خلافت ائمه اهلبیت(علیهم السلام) نیز با وجود ادله و مدارک و روایات، باید مخالف ما قانع نیز بشود.

در مسئله خلافت امیرالمؤمنین، هوای نفس بر برخی از بزرگان صحابه غلبه کرد!!

حتی در زمان خود صحابه نیز، ما هیچ دلیلی نداریم که همه صحابه، متوجه ضرورت ولایت ائمه(علیهم السلام) شده باشند! برخی از صحابه متوجه نبودند ولی برخی از صحابه متوجه بودند و مسئله امامت و خلافت، برایشان روشن شده بود. ولی عناد داشتند! همان تعبیری که «غزالی» در مورد خلیفه دوم دارد و می گوید که وی به ولایت امیرالمؤمنین یقین داشت، ولی هوای نفس بر او غلبه کرده بود:

«ذَكَرَ أَبُو حَامِدٍ فِي كِتَابِهِ (سِرّ العَالمين وَكشف مَا فِي الدَّارين) فَقَالَ فِي حَدِيْث: (مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ، فَعَلِيٌّ مَوْلاَهُ أَنَّ عُمَر قَالَ لعلِي: بخٍ بخٍ، أَصْبَحتَ مَوْلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَة. قَالَ أَبُو حَامِدٍ: وَ هَذَا تَسْلِيمٌ وَ رِضَىً، ثُمَّ بَعْد هَذَا غَلَبَ عَلَيْهِ الهَوَى حُباً لِلرِّيَاسَة»

ابوحامد در کتاب سر العالمین خود، در ضمن حدیث «من کنت مولاه...» گفته است که این کلام عمر بن خطاب به علی بن ابیطالب که «تو امروز مولای تمام مؤمنین شدی»، تسلیم عمر بن خطاب در مقابل علی، و رضایت به خلافت و امامت او بوده است. ولی بعدها به خاطر حب ریاست، هوای نفس بر او غالب گشت و ولایت علی را منکر شد.

سیراعلام النبلاء، ج19، ص 328؛ دار النشر: مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413، الطبعة: التاسعة، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي

سر العالمين وكشف ما في الدارين؛ الإمام أبو حامد محمد بن محمد الغزالي؛ دارالنشر: دارالكتب العلمية - بيروت / لبنان - 1424 هـ 2003م الطبعة : الأولى تحقيق: محمد حسن محمد حسن إسماعيل وأحمد فريد المزيدي

جناب «ذهبی» وقتی این مطلب غزالی را نقل می کند، با تعجب می گوید که من نمی دانم چرا غزالی این حرف را زده است! احتمالاً آخر عمری توبه کرده و از حرفش برگشته است. زیرا وی از بزرگان علم و دارای دریای علم است:

«وَمَا أَدْرِي مَا عُذْرُهُ فِي هَذَا؟ وَالظَّاهِر أَنَّهُ رَجَعَ عَنْهُ، وَ تبع الحَقَّ، فَإِنَّ الرَّجُل مِنْ بُحُوْرِ العِلْمِ»

سیراعلام النبلاء، ج19، ص 328؛ دار النشر: مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413، الطبعة: التاسعة، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي

در مورد علمای اهل سنت نیز اینگونه است. چرا که برخی از علمای اهل سنت، دیرباور هستند. و وقتی یک مسئله اعتقادی در ذهنش است، هر روایتی که می آید، تلاش می کند آن را توجیه بکند.

ولی دسته دیگری از علماء، مسئله برایشان روشن است، یقین به ولایت ائمه اهلبیت(علیهم السلام) دارند ولی عناد می ورزند و انکار می کنند. بنابراین اگر مواردی باشد که طرف، از روی هوا و هوس و از روی عناد، مسئله ای را انکار بکند، اینگونه افراد حکمشان روشن است. حدیث «حوض»، نتیجه کار اینگونه افراد را مشخص کرده است.

مراد از کلمه «ارتداد» در حدیث حوض!

هر چند در حدیث حوض هم، برخی از بزرگان اهل سنت، ارتداد مطرح شده در روایت را، به معنی ارتداد از دین نمی دانند. بلکه ارتداد را به معنی «ترک یکی از اهم واجبات الهی» می دانند. مثل «ابن اثیر جزری» در «النهایه» که معتقد است ارتداد مطرح شده در روایت حوض، قطعاً به معنی ارتداد از دین نیست. بلکه به معنی ترک اهم واجبات دینیه است.

البته در این زمینه ما معتقد هستیم که آیه قرآن، معنای «ارتداد» در حدیث «حوض» را مشخص کرده است. آنجا که می فرماید:

(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرين)

محمد(صلی الله علیه و آله) فقط فرستاده خدا بود و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود شما به عقب برمى‏گرديد؟ (و با مرگ او اسلام را رها كرده به دوران كفر و بت پرستى بازگشت خواهيد كرد) و هر كس به عقب بازگردد هرگز ضررى به خدا نمى‏زند و به زودى خداوند شاكران (و استقامت كنندگان) را پاداش خواهد داد.

سوره‏ آل‏عمران(3): آیه 144

این آیه نشان می دهد که مراد از «ارتداد» در حدیث «حوض» چیست. زیرا عبارت « إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمْ القَهْقَرَى» در حدیث حوض؛ با عبارت « انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ» کاملاً همخوانی دارد.

نبی مکرم(صلی الله علیه و آله) در طول 23سال، تمام تلاش خود را در تثبیت ولایت امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) به کار بردند. ولی اینکه صحابه، این قضیه را فهمیدند یا نفهمیدند، یک بحث جدائی است. ما باید ببینیم که آیا با این روایات و مدارک موجود، صحابه، خلافت بلافصل امیرالمؤمنین را فهمیده بودند، یا نفهمیده بودند. اگر بگوئیم تمام صحابه فهمیده بودند، قطعاً اشتباه است. اگر بگوئیم که هیچ کدام از صحابه این قضیه را نفهمیده بودند، این فرض هم قطعاً اشتباه است.

از مهمترین علل کنار گذشته شدن امیرالمؤمنین از خلافت!

یک سری از این مردم، عوام بودند و تابع رئیس قبیله خودشان بودند. رئیس قبیله می آمد مسلمان می شد، اینها هم مسلمان می شدند. اگر کافر می ماند، اینها هم کافر می ماندند! نه قدرت تشخیص مسائل دینی را داشتند، و نه دغدغه دین را داشتند.

اساساً یکی از علل اینکه بعد از رحلت نبی مکرم، اینهمه صحابه از اطراف امیرالمؤمنین (علیه السلام) پراکنده شدند و ایشان را تنها گذاشتند، این بود که این آقایان در زمان نبی مکرم، آمدند رؤسای قبائل را دیدند و هماهنگی ها را انجام دادند و مقدمات تغییر خلافت از حضرت علی (علیه السلام) به ابوبکر را فراهم کردند.

ان شاءالله اگر روزی فرصت بشود، من اتفاقات هفته اول مدینه بعد از رحلت نبی مکرم را برای شما بازگو می کنم، تا شما ببینید که شکل گیری خلافت ابوبکر، عمدتاً با همین رؤسای قبایل است!!

رئیس قبیله می گفت خدا هست! همه افراد قبیله می گفتند: خدا هست!! می گفت: خدا نیست! همه می گفتند: خدا نیست!! شما ببینید عبارت «طبری» را که می گوید:

«إن أسلم أقبلت بجماعة فبايعوا أبابكر فكان عمر يقول: ما هو إلاّ أن رأيت أسلم، فأيقنت بالنصر»

قبیله اسلم به همراه جماعتی از مردم با ابوبکر بیعت کردند. عمر گفت: من بیعت قبیله اسلم را که دیدم، یقین کردم که ما پیروز می شویم.

تاريخ الطبري ج 2 ص 458، كامل ابن الأثير ج 2 ص 224

قبیله «اسلم» از قبائل قوی و توانمند و چماق به دست اطراف مدینه بود. و یک عداوت و دشمنی دیرینه ای با قبیله «اوس و خزرج» یعنی «انصار» داشتند. به نقل مرحوم شیخ مفید، خلیفه دوم رفت اینها را تطمیع کرد، گفت هر چقدر پول بخواهید من می دهم، با این چماق ها و با این جوانها بیائید، و مردم را وادار بکنید به بیعت با ابوبکر!!

مرحوم «شیخ مفید» در کتاب «الجمل»، روایتی را از «محمدبن اسحاق کلبی» که از مورخین نامی اهل سنت است، نقل می کند:

«كان جماعة من الاعراب قد دخلوا المدينة ليتماروا منها ... فأنفذ إليهم عمر واستدعاهم وقال لهم خذوا بالحظ من المعونة على بيعة خليفة رسول اللّه واخرجوا إلى الناس واحشروهم ليبايعوا فمن امتنع فاضربوا رأسه وجبينه ... وأخذوا بأيديهم الخشب وخرجوا حتى خبطوا الناس خبطا وجاؤا بهم مكرهين إلى البيعة.»

گروهی از مردم وارد مدینه شدند تا آذوقه ای برای خود تهیه کنند، عمر این گروه را احضار کرد و از آنها خواست تا کمک کنند که مردم با ابوبکر بیعت کنند. عمر به آنها گفت: هر چه قدر آذوقه بخواهید من به شما می دهم. بروید به سوی مردم و آنها را وادار کنید تا بیعت کنند، هر کس هم بیعت نکرد، با چوب به سرو صورتشان بزنید. آنها رفتند به سوی مردم در حالی که چوبهایی در دست داشتند، آنها مردم را به شدت می زدند و مجروح می کردند و با اجبار برای بیعت با ابوبکر می آوردند.

الجمل شيخ مفيد، ص 59

با این وضعیت، معلوم می شود که اساساً دین برای این افراد مطرح نبوده است. آنچه مهم بوده، دستور رئیس قبیله بوده! لذا تعجب ندارد که بعد از نبی مکرم، اطراف امیرالمؤمنین خالی شد و مردم را با زور و اجبار و توسط این چماق به دستان به سمت بیعت با ابوبکر بردند.

 

والسلام علیکم و رحمة الله





Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English