2018 November 14 - چهار شنبه 23 آبان 1397
بررسی شبهات وهابیت در مسئله «تقیّه» (8)
کد مطلب: ٨٢٧١ تاریخ انتشار: ١٦ آبان ١٣٩٤ - ١٠:٣٥ تعداد بازدید: 1152
خارج کلام مقارن » بررسی شبهات تقیه
بررسی شبهات وهابیت در مسئله «تقیّه» (8)

جلسه هفدهم 94/08/16

 
 بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه هفدهم   94/08/16

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمد لله و الصلاه علی رسول الله و علی آله آل الله لا سیما علی مولانا بقیه الله و اللعن الدائم علی اعداءهم اعداء الله الی یوم لقاء الله.

بحث ما در رابطه با شبهاتی بود که اهل سنت، و عمدتاً وهابی ها در مورد مسئله «تقیه» بر شیعه وارد کرده بودند. در جلسات گذشته مواردی از این شبهات را مطرح کردیم و جواب اجمالی نیز به آنها دادیم و قرار شد که ان شاءالله جواب تفصیلی را بعداً خدمت شما تقدیم کنیم.

جعل تقيه از ناحیه شیعیان، برای حل تعارض روايات!

یکی دیگر از شبهاتی که آقایان وهابی ها در مورد تقیه دارند، این است که می گویند شیعیان به منظور حل تعارض موجود در روایات خود، «تقیه» را جعل کرده اند. شیعیان دیدند، روایاتی از ائمه به آنها رسیده است که با همدیگر تعارض دارند، لذا برای توجیه و حل این تعارضات، «تقیه» را وضع کردند.

برخی از این وهابی ها می گویند:

«شیعیان سؤالاتی را از ائمه خود می پرسیدند و جواب ائمه را هم یادداشت می کردند. سپس بعد از مدتها، شخص دیگری، همان سؤالات را از ائمه می پرسید و چون ائمه یادشان نبود که قبلاً چه جوابی داده اند، جوابی که می دادند با جوابهای قبلی متعارض بود؛ لذا از ائمه می پرسیدند که ما قبلاً این سؤالات را از شما پرسیده بودیم، ولی جواب دیگری داده بودید؛ ائمه می گفتند که ما تقیةً گفته بودیم.»

جناية التأويل الفاسد، محمد احمد لوح، ص312، 313

این تعابیر، تعابیری است که یک انسان عاقل نسبت به دشمن خود اینچنین تعابیری را به کار نمی برد! تعابیر و شبهات بی اساس اینچنینی را بیان نمی کند!

ما به این آقایان عرض می کنیم که اگر واقعاً این تعارض روایات ائمه شیعه، در اثر فراموشی و... بوده است، و این ملاک قضاوت شما قرار گرفته است؛ باید بگوئیم که این اشکال بر نبی مکرم نیز وارد است!! زیرا خود شما، از نبی مکرم نیز روایات متعارض زیادی نقل کرده اید! آیا در حل تعارضات روایات نبوی نیز، اینچنین سخن می گوئید؟

ان شاءالله اگر روزی فرصت شد، من روش حل روایات متعارض را، هم از دیدگاه شیعه و هم از دیگاه اهل سنت، بیان خواهم کرد. اهل سنت، حدود ده، دوازده روایت از پیغمبر نقل کرده اند که فرموده است اگر کسی روایتی را از من نقل کرد، آن را به قرآن عرضه کنید، اگر مطابق قرآن بود، آن روایت را من گفته ام ولی اگر مخالف قرآن بود، آن روایت از من نیست:

«إِذَا رُوِيَ عَنِّي حَدِيثٌ فَاعْرِضُوهُ عَلَى كِتَابِ اللَّه فَإِنْ وَافَقَهُ فَاقْبَلُوهُ وَ إِلَّا ذَرُوهُ»

اگر روایتی از قول من نقل شد، آن را بر قرآن عرضه کنید. پس اگر موافق قرآن بود آن روایت را قبول کنید و اگر مخالف بود، آن را ترک کنید.

تفسير الكبير فخر رازی، ج 11، ص 129؛ أصول سرخسي، ج1، ص 365

اساس تقیه شیعیان، روایات «جعفر صادق» است!

«محمد احمد لوح» که از وهابیون سرشناس معاصر است، کتابی دارد به نام «جناية التأويل الفاسد» که وهابی ها روی این کتاب خیلی مانور می دهند. ایشان در آن کتاب، در مورد «تقیه» می نویسد:

«يبدوا ان سبب اتخاذ التقيّة من المبادى‏ء الاساسية عند الرافضة و الباطنية يعود إلى الروايات الملفّقة المعزوة إلى جعفر الصادق ـ و هو امام مشترك بينهم ـ بإنه قال: التقيّة ديني و دين آبائي و من لا تقيّة له لا دين له.»

اساس اینکه شیعیان، تقیه را از مبادی اساسی مذهب خود شمرده اند، بر می گردد به روایات جمع شده و نسبت داده شده به جعفر صادق – که امام مشترک شیعیان و باطنیه است – به اینکه او گفته است: تقیه دین من، و دین پدران من است. و هر کس که تقیه ندارد دین ندارد.

جناية التأويل الفاسد، ص 395

«شهرستانی» نیز در این زمینه می نویسد:

«قال سليمان بن جرير: انّ أئمة الرافضة قد وضعوا مقالتين لشيعتهم، لا يظهر أحد قط عليهم، احداهما بالقول بالبداء، والثانية التقيّة، فكل ما أرادوا تكلموا به، فاذا قيل لهم في ذلك انّه ليس بحق، و ظهر لهم البطلان، قالوا: انّما قلناه تقيّة و فعلناه تقيّة.»

سلیمان بن جریر گفته است: امامان شیعه، دو گفتار را برای شیعیان تدوین نموده اند که هرگز بر شیعیان آشکار نمی شود. یکی از آنها قائل شده به بداء است و دیگری هم تقیه است. شیعیان هر گاه سخن می گویند، و ثابت می شود که آن سخن حقیقت نداشته و بطلان آن نیز بر ایشان آشکار می شود، می گویند ما آن را از روی تقیه گفتیم! و یا اگر کاری را انجام بدهند که با عقاید خودشان نسازد، می گویند از روی تقیه انجام دادیم!

الملل والنحل شهرستاني، ج1، ص160

«احسان الهی ظهیر» یکی از وهابی های سرشناس پاکستان بود که ده، دوازده جلد کتاب علیه شیعه نوشته و در آخر هم ترور شد. علامه امینی در کتاب «الغدیر» در جلد هفتم، بعضی از مقالات فاسد این آقا را مفصل جواب داده است.

احسان الهی ظهیر در مورد مسئله تقیه می نویسد:

«من أمثلة الروايات المتناقضة التي اضطرت الشيعة إلى القول بالتقيّة ما روى الكشي بسنده عن شعيب بن يعقوب قال: سألت أبا الحسن عليه‏السلام عن رجل تزوج امرأة و لها زوج و لم يعلم؟ قال: ترجم المرأة و ليس على الرجل شيء إذا لم يعلم، فذكرت ذلك لأبي بصير المرادي قال (يعني أبا بصير ): قال لي واللّه‏ جعفر ترجم المرأة و يجلد الحد، قال: فضرب بيده على صدره يحكها: أظن صاحبنا ما تكامل علمه.

روایات متناقضی که شیعه را وادار کرده است به قائل شده به تقیه، روایتی است از کشی که به سند خود از شعیب بن یعقوب نقل کرده است که گفته: از امام کاظم سؤال کردم در مورد مردی که با زنی ازدواج کرده، در حالی که او شوهر داشته است ولی او نمی دانست. حکمش چیست؟ امام گفت: زن سنگسار می شود ولی بر مرد چون نمی دانست، چیزی نیست. شعیب می گوید: من این نظر امام را به ابوبصیر مرادی نقل کردم. او گفت: به خدا قسم که امام صادق به من گفت زن سنگسار می شود و مرد حد می خورد. ابوبصیر از شدت ناراحتی دست بر سینه خود زد و گفت: گمان می کنم که علم امام کاظم هنوز کامل نشده است!

الشيعة و السنة، ص 152 ـ 153

روایتی که «احسان الهی ظهیر» به آن اشاره می کند در «رجال کشی» است، در جلد اول، صفحه 402.

دوستان توجه داشته باشند که همانگونه که علامه حلی، شیخ مفید، سید مرتضی، علامه امینی، میرحامد حسین، و علمای معاصر کنونی هم که در حوزه ولایت کار می کنند، مبنای کاری این بزرگان این بود که می رفتند کتابهای اهل سنت را مطالعه می کردند و بر حقانیت مذهب شیعه و یا بطلان عقیده اهل سنت، به آن کتابها استناد می کردند.

الآن، علمای اهل سنت نیز، از این روش استفاده می کنند. می آیند کتب شیعیان را به دقت مطالعه می کنند، و هر جا روایتی را می بینند که می توانند با آن روایت، شیعه را زیر سؤال ببرند، بر ضد شیعه از آنها استفاده می کنند. این روش، امروز در رسانه های وهابی، به شدت مورد استقبال است و تقریباً مد شده است. شما اگر شبکه «وصال» یا «صفا» را ببییند، خواهید دید که یک کارشناسی که تربیت شده حوزه علمیه دارالعلوم مکی زاهدان هم است، می آید و بحارالأنوار و کافی و تهذیب را می آورد و بعضی از روایاتی را که تصور می کند منافات با عقیده شیعه است را مطرح می کند و روی آن مانور می دهد. یکی از این روایات، همین روایت «رجال کشی» است که «احسان الهی ظهیر» آن را مطرح کرده است.

جواب ادعای «احسان الهی ظهیر»

در جواب این مسئله، ما چند نکته را عرض می کنیم:

نکته اول: ضعف روایت!

مرحوم آقای خوئی در «معجم الرجال»، می گوید که این روایت ضعیف است.

« أقول: الرواية ضعيفة فإن علي بن محمد لم يوثق و محمد بن أحمد مجهول و محمد بن الحسن الذي يروي عن صفوان لم يوثق.»

نظر من این است که این روایت ضعیف است. همانا علی بن محمد توثیق نشده است، محمد بن احمد مجهول است و محمد بن حسن که از صفوان روایت نقل کرده است توثیق نشده است.

معجم الرجال، ج14، ص 149

این روایت ضعیف است و روایت ضعیف هم حجت نیست. اساساً احتجاج به روایت ضعیف بر علیه شیعه، احتجاجی است نادرست. زیرا مبنای احتجاج بر ضد مخالف، این است که انسان به روایتی احتجاج کند، که عند الخصم حجت باشد. اصلاً احتجاج یعنی «اقامة الحجة علی الخصم بما هو حجة عنده»؛ یعنی اینکه برای طرف مخالف خودت دلیلی را اقامه بکنی که او قبول داشته باشد. وقتی شما می آیی روایتی را نقل می کنی که حجت نیست، احتجاج شما ناتمام است.

نکته دوم: شخصیت ضعیف «ابوبصیر»!

این ابوبصیری هم که در سند روایت است، همان ابوبصیر نابینا بوده که «علی بن ابی حمزه بطائنی» هم عصا کش او بوده است. ابوبصیر، مورد انتقاد شدید برخی از علمای ما قرار گرفته است. که به چند نمونه اشاره می کنیم:

الف) مرحوم آقای «تستری» در «قاموس الرجال» در مذمت «ابوبصیر» نقل می کند:

«حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ، قَالَ: خَرَجْتُ أَنَا وَ ابْنُ أَبِي يَعْفُورٍ  وَ آخَرُ إِلَى الْحِيرَةِ أَوْ إِلَى بَعْضِ الْمَوَاضِعِ فَتَذَاكَرْنَا الدُّنْيَا، فَقَالَ أَبُو بَصِيرٍ الْمُرَادِيُّ: أَمَا إِنَّ صَاحِبَكُمْ‏ لَوْ ظَفِرَ بِهَا لَاسْتَأْثَرَ بِهَا، قَالَ، فَأَغْفَى‏ فَجَاءَ كَلْبٌ يُرِيدُ أَنْ يَشْغَرَ عَلَيْهِ فَذَهَبْتُ لِأَطْرُدَهُ، فَقَالَ لِي ابْنُ أَبِي يَعْفُورٍ دَعْهُ قَالَ، فَجَاءَ حَتَّى شَغَرَ فِي أُذُنِه‏»

حماد بن عثمان می گوید: من به همراه ابن ابی یعفور و یک نفر دیگر رفته بودیم به سمت حیره، و بعضی جاهای دیگر؛ در مورد دنیا با یکدیگر صحبت می کردیم. ابوبصیر مرادی گفت: صاحب شما امام صادق، اگر به دنیا مسلط بشود، با دست و پا آن را در آغوش می کشد. حماد می گوید: مدتی گذشت، یک سگی آمد و پایش را بلند کرد و خواست که به روی ابوبصیر ادرار کند، من رفتم تا سگ را دور کنم، ابن ابی یعفور به من گفت: رهایش کن. من نیز سگ را رها کردم تا اینکه آمد و در گوش ابوبصیر ادرار کرد!!

قاموس الرجال، ج 12، ص 426؛ رجال الكشي - إختيار معرفة الرجال، ص172، ح 294

ب) روایت دیگر باز از «حماد بن عثمان» است که می گوید:

«جَلَسَ أَبُو بَصِيرٍ عَلَى بَابِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ لِيَطْلُبَ الْإِذْنَ، فَلَمْ يُؤْذَنْ لَهُ، فَقَالَ لَوْ كَانَ‏ مَعَنَا طَبَقٌ‏ لَأَذِنَ، قَالَ، فَجَاءَ كَلْبٌ فَشَغَر فِي وَجْهِ أَبِي بَصِيرٍ، قَالَ أُفٍّ أُفٍّ مَا هَذَا قَالَ جَلِيسَهُ: هَذَا كَلْبٌ شَغَرَ فِي وَجْهِكَ.»

ابوبصیر در کنار درب خانه امام صادق نشسته بود تا اذن ورود به خانه امام را بگیرد ولی به او اذن داده نمی شد. در این حال ابوبصیر گفت: اگر ما هم ظرفی به همراه داشتیم، به ما هم اذن می داد. حماد می گوید: در این لحظه یک سگی آمد و به صورت ابوبصیر ادرار کرد، ابوبصیر گفت:اَه اَه، این دیگر چه بود؟ فردی که کنار ابوبصیر نشسته بود گفت: این سگی بود که آمد و در صورت تو ادرار کرد!

قاموس الرجال، ج 12، ص 427؛ رجال الكشي - إختيار معرفة الرجال، ص173، ح 297

ج) خود مرحوم «کشی»، در مورد «ابوبصیر» می گوید:

«أَبُو بَصِيرٍ كَانَ يُكَنَّى أَبَا مُحَمَّدٍ وَ كَانَ مَكْفُوفاً، فَسَأَلْتُهُ هَلْ‏ يُتَّهَمُ‏ بِالْغُلُوِّ فَقَالَ أَمَّا الْغُلُوُّ: فَلَا، لَمْ يُتَّهَمْ وَ لَكِنْ كَانَ مِخْلَطاً.»

کنیه ابوبصیر، ابامحمد بود. و نابینا بود. از ابن فضال پرسیدم که آیا ابوبصیر متهم به غلو است؟ نه متهم به غلو نیست، ولی حق و باطل را به هم مخلوط می کند.

رجال الكشي - إختيار معرفة الرجال، ص173

د) علامه حلی هم در مورد ابوبصیر می نویسد:

«وعندي ان الطعن انما وقع على دينه لا على حديثه»

به نظر من طعن و ایراد، در دین ابوبصیر است، نه در حدیث او.

خلاصة الأقوال فی معرفة الرجال، ص 235

خب، یک شخصی که اینگونه است، و این روایت هم در مذمت او نقل شده است، معلوم است که آن معرفت لازم را نسبت به امام ندارد. لذا روایتش نمی تواند قابل اعتماد باشد.

مرحوم «شیخ طوسی» بعد از نقل روایت مرحوم «کشی»، که «احسان الهی ظهیر» به آن اشاره کرده بود و آن را یک از علتهای جعل تقیه از ناحیه شیعیان دانسته بود؛ در توضیح این حدیث می نویسد:

«لا تنافي بين ما رواه شعيب عن ابى الحسن عليه السلام و بين ما سمع ابوبصير عن ابى عبدالله عليه السلام لان الذى سال ابا الحسن عليه السلام يجوز أن يكون تزوج بالمرأة و هو لايعلم ان لها زوجا فافتاه بان ليس عليه شئ، والذي سمع ابوبصير عن ابى عبدالله عليه السلام يكون فيمن تزوج بها و هو يعلم ان لها زوجا و دخل بها فأوجب عليه هو ايضا الحد لان هذا زنى، ولا تنافي بين الخبرين والفتيائين، وانما اشتبه الامر على ابى بصير فلم يميز بين احدى المسئلتين من الاخرى فظن ان بينهما تنافيا»

هیچ منافاتی بین آنچه شعیب از امام کاظم نقل کرده، و بین آنچه ابوبصیر از امام صادق نقل کرده نیست. زیرا در سؤالی که از امام کاظم شده، جایز است که مردی با زنی ازدواج کند، در حالی که نمی داند که زن شوهر دارد. لذا امام فرمود که بر مرد چیزی نیست! ولی آنچه که ابوبصیر، از امام صادق شنید در موردی است که مردی با زنی ازدواج کند، و با او نزدیکی هم بکند، در حالی که می داند او شوهر دارد. در اینجا مرد نیز باید حد بخورد زیرا این زناست. بنابراین هیچ منافاتی بین دو روایت و دو فتوا نیست. و فقط امر به ابوبصیر مشتبه شده است. و او نتوانسته بین دو مسئله تفکیک قائل بشود و لذا خیال کرده که آن دو با یکدیگر منافات دارند.

تهذیب الأحکام طوسی، ج7، ص 487

این یک حکم ثابت است. و همه فقهای شیعه و سنی، به این فتوا داده اند. که اگر کسی با یک زنی ازدواج بکند، ولی نداند که او شوهر داشته، روایت پیامبر که فرمود:

« رُفِعَ‏ عَنْ‏ أُمَّتِي‏ تِسْعٌ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَا يَعْلَمُونَ وَ مَا لَا يُطِيقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ وَ الْحَسَدُ وَ الطِّيَرَةُ وَ التَّفَكُّرُ فِي الْوَسْوَسَةِ فِي الْخَلْقِ مَا لَمْ يَنْطِقْ بِشَفَةٍ وَ لَا لِسَان‏»

رسول خدا فرمود: از امت من، مؤاخذه بر نُه چیز برداشته شده است: 1- خطا (اگر از روى خطا انسان چیزى را انجام دهد مورد بازخواست قرار نمى‏گیرد) 2- فراموشى 3- آنچه بر انجام آن اجبار شود. 4- آنچه را انسان نمى‏داند. 5- آنچه بر آن توانائى ندارد 6- آنچه از انجام آن ناچار است 7- حسد 8- فال بد زدن 9- تفکر وسوسه آمیز در خلقت و خلق؛ البته ما دامی که بر زبان نیاورد. (در این سه مورد اخیر، عذاب و عقاب از فکر آنها برداشته شده نه از عمل آنها.)

تحف العقول، ابن شعبه حرانی، ص50؛ وسائل الشیعه، ج15، ص 369، باب 56، ح 20769

شاملش می شود. و هیچ شک و شبهه ای در آن نیست. لذا مرحوم شیخ طوسی می گوید که بین این دو روایت هیچ منافاتی وجود ندارد. روایت ابوبصیر مخصوص آن جائی است که مردی که با آن زن ازدواج می کند، بداند که او شوهر دارد. قطعاً در اینجا مرد باید «حد» بخورد. روایت امام کاظم مربوط به آنجائی است که مرد، خبر ندارد که این زن شوهر داشته است. این مسئله برای «ابوبصیر» جا نیفتاده، و قاطی کرده است.

بنابراین احتجاج به یک روایت ضعیف برای کوبیدن مذهب شیعه، و یا به قول «ابوبصیر» که معرفت لازم را به امام خود ندارد؛ کاملاً بی اساس است. «ابوبصیر» یکی از یاران بی بصیر امام است. و اشکال بر خود اوست، نه بر امام و مذهب!

تفاوت بصیرت یاران امام صادق(سلام الله علیه)

شما ببینید، علی رغم اینکه ما روایات متعددی در منابع شیعه و سنی، از نبی مکرم و دیگر ائمه، مبنی بر دوازده نفر بودن امامان و جانشینان پیامبر داریم، و اسامی این بزرگواران نیز در این روایات ذکر شده است، وقتی امام صادق(سلام الله علیه) به شهادت می رسد، برخی بزرگان شیعه دچار حیرت شده بودند. و نمی دانستند که چه باید بکنند!

این افراد، یا معرفتشان نسبت به امام، مثل ابوبصیر، ضعیف بوده؛ و یا همه این روایات به اینها نرسیده بود و جایگاه امام برای اینها روشن نبوده است! این افراد بر خلاف یاران و اصحابی مثل «زراره» بودند. که وقتی خبر شهادت امام صادق به کوفه می رسد، «زراره» مشغول تدریس در مسجد کوفه است، سیصد، چهارصد نفر هم پای درسش نشسته اند. به او خبر می دهند که امام صادق به شهادت رسید. برگشت پرسید: امام چه کسی را وصی معرفی کرده است؟

گفتند: منصور دوانیقی وقتى كه توسط «محمد بن سليمان» (فرماندار مدينه) از درگذشت امام صادق آگاه شد، طى نامه اى به وى نوشت: اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشين خود قرار داده، او را احضار كن و گردنش را بزن! فرماندار مدينه هم گزارش داده که امام صادق ضمن وصيتنامه رسمى خود، پنج نفر را به عنوان وصى خود برگزيده كه عبارتنداز: خليفه وقت، منصور دوانيقى؛ محمد بن سليمان(فرماندار مدينه و خود گزارش دهنده!)؛ عبدالله بن جعفر بن محمد (برادر بزرگ امام كاظم)؛ موسى بن جعفر؛ حميده(همسر آن حضرت!)

«زراره» یک چیزی گفت، ولی خیلی ها نفهمیدند که چه گفت. راوی می گوید من رفتم و از زراره پرسیدم که معنی حرفی که زدی چه بود؟ گفت:

 )اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه(

خداوند داناترست که رسالت خود را در کجا قرار بدهد.

سوره أنعام (6): آیه 124

گفت: آقا امام صادق با این وصیتی که کرده است، حق را برای حق شناسان روشن کرده است. زیرا همه می دانند که منصور دوانیقی، فاسق و فاجر و ظالم است؛ فرماندار مدینه هم که از عوامل اوست؛ زن هم که شایستگی مقام امامت را ندارد؛ پس بنابراین معلوم می شود که موسی به جعفر، جانشین امام صادق است. این برخورد فردی مثل «زراره» است با جریان شهادت امام صادق و عدم حیرت و گمراهی او در این زمینه.

داستان جالب سرگردانی هشام، بعد از شهادت امام صادق

ولی از آن طرف ما می بینیم که اصحابی مثل «هشام» و «مؤمن الطاق » بعد از شهادت امام صادق(سلام الله علیه)، در کوچه های مدینه متحیر می شوند:

«عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: كُنَّا بِالْمَدِينَةِ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ أَنَا وَ صَاحِبُ الطَّاقِ وَ النَّاسُ مُجْتَمِعُونَ عَلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ أَنَّهُ صَاحِبُ الْأَمْرِ بَعْدَ أَبِيهِ فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ أَنَا وَ صَاحِبُ الطَّاقِ وَ النَّاسُ عِنْدَهُ وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ رَوَوْا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ أَنَّهُ قَالَ إِنَّ الْأَمْرَ فِي الْكَبِيرِ مَا لَمْ تَكُنْ بِهِ عَاهَةٌ فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ نَسْأَلُهُ عَمَّا كُنَّا نَسْأَلُ عَنْهُ أَبَاهُ...

هشام می گوید که بعد از شهادت امام صادق، من به همراه عده ای مثل مؤمن الطاق، در مدینه بودیم. دیدیم که مردم دور «عبدالله بن جعفر» جمع شده اند و او را امام بعد از پدرش می خوانند. و می گویند که امام صادق فرموده است که امامت به فرزند بزرگتر می رسد! ما بر عبدالله بن جعفر وارد شدیم و سؤالاتی که قبلاً از امام صادق پرسیده بودیم را از او پرسیدیم.

قَالَ فَخَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ ضُلَّالًا لَا نَدْرِي إِلَى أَيْنَ نَتَوَجَّهُ أَنَا وَ أَبُو جَعْفَرٍ الْأَحْوَلُ فَقَعَدْنَا فِي بَعْضِ أَزِقَّةِ الْمَدِينَةِ بَاكِينَ حَيَارَى لَا نَدْرِي إِلَى أَيْنَ نَتَوَجَّهُ وَ لَا مَنْ نَقْصِدُ وَ نَقُولُ إِلَى الْمُرْجِئَةِ إِلَى الْقَدَرِيَّةِ إِلَى الزَّيْدِيَّةِ إِلَى الْمُعْتَزِلَةِ إِلَى الْخَوَارِجِ

هشام می گوید: وقتی من و مؤمن الطاق جواب سؤالاتمان را از عبدالله بن جعفر نگرفتیم، متحیرانه از نزد او خارج شدیم. و نمی دانستیم که به سوی چه کسی باید برویم. در حالی که گریه می کردیم، در گوشه ای از یکی از کوچه های مدینه متحیرانه نشستیم. نمی دانستیم که باید به سوی چه کسی برویم! به سوی مرجئه برویم!؟ به سمت زیدیه برویم!؟ یا به سمت معتزله و خوارج برویم!؟

إِذْ رَأَيْتُ رَجُلًا شَيْخاً لَا أَعْرِفُهُ يُومِئُ إِلَيَّ بِيَدِهِ فَخِفْتُ أَنْ يَكُونَ عَيْناً مِنْ عُيُونِ أَبِي جَعْفَرٍ الْمَنْصُورِ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ كَانَ لَهُ بِالْمَدِينَةِ جَوَاسِيسُ يَنْظُرُونَ إِلَى مَنِ اتَّفَقَتْ شِيعَةُ جَعْفَرٍ عَلَيْهِ فَيَضْرِبُونَ عُنُقَهُ فَخِفْتُ أَنْ يَكُونَ مِنْهُمْ

در این هنگام، پیرمردی که او را نمی شناختیم، به سمت ما آمد و با دستش به سمت من اشاره کرد! من ترسیدم که او جاسوس منصور دوانیقی باشد! زیرا منصور در مدینه جاسوسانی داشت که دنبال این بودند که ببینند پیروان امام صادق، اطراف چه کسی جمع می شوند تا او را بگیرند و گردنش را بزنند! لذا من ترسیدم که او از این جاسوسان باشد.

فَقُلْتُ لِلْأَحْوَلِ تَنَحَّ فَإِنِّي خَائِفٌ عَلَى نَفْسِي وَ عَلَيْكَ وَ إِنَّمَا يُرِيدُنِي لَا يُرِيدُكَ فَتَنَحَّ عَنِّي لَا تَهْلِكْ وَ تُعِينَ عَلَى نَفْسِكَ فَتَنَحَّى غَيْرَ بَعِيدٍ وَ تَبِعْتُ الشَّيْخَ وَ ذَلِكَ أَنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي لَا أَقْدِرُ عَلَى التَّخَلُّصِ مِنْهُ فَمَا زِلْتُ أَتْبَعُهُ وَ قَدْ عَزَمْتُ عَلَى الْمَوْتِ حَتَّى وَرَدَ بِي عَلَى بَابِ أَبِي الْحَسَنِ ثُمَّ خَلَّانِي وَ مَضَى

من به مؤمن الطاق گفتم از من دور شو، من از جان خودم و جان تو می ترسم. او مرا می خواهد، با تو کاری ندارد. از من دور شو و خود را نجات بده! مؤمن الطاق از من دور شد و من به دنبال پیرمرد به راه افتادم. چون می دانستم که راه نجات ندارم، هر جا می رفت، به دنبال او می رفتم و خودم را برای مرگ آماده کرده بودم. تا اینکه مرا به درب خانه امام کاظم رساند، از من جدا شد و رفت.

«فَإِذَا خَادِمٌ بِالْبَابِ فَقَالَ لِيَ ادْخُلْ رَحِمَكَ اللَّهُ فَدَخَلْتُ فَإِذَا أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى فَقَالَ لِيَ ابْتِدَاءً مِنْهُ لَا إِلَى‏ الْمُرْجِئَةِ وَ لَا إِلَى الْقَدَرِيَّةِ وَ لَا إِلَى الزَّيْدِيَّةِ وَ لَا إِلَى الْمُعْتَزِلَةِ وَ لَا إِلَى الْخَوَارِجِ إِلَيَّ إِلَيَّ

در این هنگام خادم امام به درب خانه آمد و به من گفت: خدا تو را رحمت کند، داخل شو! من داخل خانه شدم و تا امام کاظم را دیدم، بلافاصله به من فرمود: نه به سمت مرجئه، و نه به سمت معتزله، و نه به سمت خوارج، بلکه به سمت من بیا، به سمت من!

فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَضَى أَبُوكَ فَمَنْ لَنَا مِنْ بَعْدِهِ فَقَالَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَكَ هَدَاكَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ عَبْدَ اللَّهِ يَزْعُمُ أَنَّهُ مِنْ بَعْدِ أَبِيهِ قَالَ يُرِيدُ عَبْدُ اللَّهِ أَنْ لَا يُعْبَدَ اللَّهُ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَمَنْ لَنَا مِنْ بَعْدِهِ قَالَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَكَ هَدَاكَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَأَنْتَ هُوَ قَالَ لَا مَا أَقُولُ ذَلِكَ قَالَ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي لَمْ أُصِبْ طَرِيقَ الْمَسْأَلَةِ ثُمَّ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ عَلَيْكَ إِمَامٌ قَالَ لا»

به امام گفتم: فدایت شوم! پدرتان از دنیا رفت، بعد ایشان، امام ما کیست؟ فرمود: اگر خداوند بخواهد تو را هدایت کند، هدایت می کند. گفتم: فدایت شوم! همانا عبدالله گمان می کند که بعد از پدرش، او امام است! فرمود: عبدالله می خواهد که خداوند عبادت نشود! گفتم: پس امام ما کیست؟ فرمود: اگر خداوند بخواهد تو را هدایت کند، هدایت می کند. گفتم: آیا شما همان امام هستید؟ فرمود: من این را نمی گویم. با خودم گفتم من با این جواب امام، به جواب مسئله نرسیدم. لذا گفتم: فدایت شوم! آیا شما هم امام دارید؟ فرمود: نه! (با این جواب امام فهمیدم که امام بعد از امام صادق، خود ایشان است.)

الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص351، بَابُ مَا يُفْصَلُ بِهِ بَيْنَ دَعْوَى الْمُحِقِّ وَ الْمُبْطِلِ فِي أَمْرِ الْإِمَامَة، ح7

لذا همه روات، در حد بالایی نبودند که جایگاه اهلبیت را خوب بشناسند. یکی مثل «زراره»، امام شناس است و با یک اشاره، همه چیز را می فهمد. یکی مثل «هشام» و «مؤمن الطاق» است که اینچنین بعد از شهادت امام صادق متحیر می شوند؛ و یکی هم مثل «ابوبصیر» است که بین دو روایت نمی تواند تشخیص بدهد. و این هم دلیل ضعف فقاهت او بوده است.

در پذیرش روایت، وثاقت راوی موضوعیت ندارد، طریقیت دارد!

البته این «ابوبصیر مرادی» که نابینا هم بوده، مورد وثوق ماست. و فقهای ما به روایاتش، بی شک و ریب، عمل کرده اند. ابوبصیر مطلق، که می گویند، همین «ابوبصیر مرادی» است. البته یک «ابوبصیر اسدی» هم داریم که او نیز مورد وثوق است.

دوستان توجه داشته باشند که ما دین خودمان را از روایت این راویان نمی گیریم! لذا وثاقت روات برای ما موضوعیت ندارد. متأسفانه برخی بزرگواران حوزه هم به این مسئله توجه ندارند. دقت داشته باشید که وثاقت روات، مثل امام جماعت نیست! در امام جماعت، عدالت وی موضوعیت دارد. لذا شما اگر یقین داشته باشید که فلان امام جماعت عادل نیست، نمی توانید پشت سرش نماز بخوانید. و اگر بخوانید نماز شما باطل است. ولی در راوی، وثاقت و عدالت موضوعیت ندارد. بلکه طریقیت دارد. یعنی ما می خواهیم ببینیم که آیا ابوبصیر که می گوید «حدثنی صادق کذا»؛ آیا واقعاً «حدثه امام صادق أم لا»؛ آیا واقعاً امام صادق فلان مطلب را گفته یا نگفته؟ در حقیقت ما می خواهیم بدانیم که «ابوبصیر» آدم راستگوئی هست یا نیست!؟ آیا در گفتار نسبت به امام، عدالت دارد یا ندارد؟ ما عدالت در گفتار لازم داریم. ولو راوی اهل شرب شراب باشد! و یا اهل زنا باشد!

هدف اصلی این است که بدانیم وقتی یک راوی می گوید که فلان مطلب را امام صادق فرموده؛ بدانیم که واقعاً امام فرموده یا نفرموده!؟ هدف ما همین است. لذا بسیاری از واقفی ها، فتحی ها، و زیدی ها، در سند روایات ما هستند و ما هم روایتشان را تلقی به قبول کردیم. با اینکه واقفی ها منکر امامت امام رضا شده اند، و مذهبشان فاسد است و به تعبیر «صاحب جواهر»، هیچ فسادی بالاتر از فساد مذهب نیست! ولی ما به روایات اینها عمل می کنیم.

شما اگر تمام گناهان روی زمین را یک کفه ترازو بگذارید، و گناه انکار امامت را در کفه دیگر ترازو بگذارید، کفه انکار امامت سنگین تر خواهد بود! واقفی ها منکر امامت هستند و گناهشان بسیار سنگین است. ولی در صورت وثاقشان، ما به روایاتشان عمل می کنیم.

مثلاً دین «ابوبصیر» مشکل داشته است، خب باشد، ما نمی خواهیم دینمان را از او بگیریم. ما دینمان را از امام می گیریم. ما فقط می خواهیم بدانیم که این ابوبصیر که در سند روایت قرار گرفته است، و حدیثی را از امام نقل کرده، آیا واقعاً این حدیث را امام فرموده یا نه!؟

عصبانیت مرحوم مجلسی، از روایت ابوبصیر!

مرحوم «محمد تقی مجلسی» در شرح «من لایحضره الفقیه» بعد از نقل روایت مرحوم «کشی» که «احسان الهی ظهیر» آن را به عنوان طعن بر شیعه در مسئله تقیه نقل کرده بود و گفته بود که:

«من أمثلة الروايات المتناقضة التي اضطرت الشيعة إلى القول بالتقيّة ما روى الكشي بسنده عن شعيب بن يعقوب قال: سألت أبا الحسن عليه‏السلام عن رجل تزوج امرأة و لها زوج و لم يعلم؟ قال: ترجم المرأة و ليس على الرجل شيء إذا لم يعلم، فذكرت ذلك لأبي بصير المرادي قال (يعني أبا بصير ): قال لي واللّه‏ جعفر ترجم المرأة و يجلد الحد، قال: فضرب بيده على صدره يحكها: أظن صاحبنا ما تكامل علمه.

روایات متناقضی که شیعه را وادار کرده است به قائل شده به تقیه، روایتی است از کشی که به سند خود از شعیب بن یعقوب نقل کرده است که گفته: از امام کاظم سؤال کردم در مورد مردی که با زنی ازدواج کرده، در حالی که او شوهر داشته است ولی او نمی دانست. حکمش چیست؟ امام گفت: زن سنگسار می شود ولی بر مرد چون نمی دانست، چیزی نیست. شعیب می گوید: من این نظر امام را به ابوبصیر مرادی نقل کردم. او گفت: به خدا قسم که امام صادق به من گفت زن سنگسار می شود و مرد حد می خورد. ابوبصیر از شدت ناراحتی دست بر سینه خود زد و گفت: گمان می کنم که علم امام کاظم هنوز کامل نشده است!

الشيعة و السنة، ص 152 ـ 153

مرحوم مجلسی به شدت از ابوبصیر ناراحت می شود و لذا با تندی می گوید:

«فالظاهر أن هذا الأعمى لم‏ يفهم‏ كلام‏ الصادق‏ عليه السلام و اشتبه عليه‏»

ظاهراً این فرد نابینا، کلام امام صادق را نفهمیده است. و امر بر او مشتبه شده است.

روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه (ط - القديمة)، ج‏10، ص13

علامه اصفهانی نیز، در شرح «وافی» مرحوم فیض، تعبیر تندی نسبت به کلام ابوبصیر دارد و می نویسد:

«قوله «ما أظن صاحبنا تكامل عمله» هذا يدلّ على تخليط في‏ أبي‏ بصير و ضعف عقل»

این کلام ابوبصیر که گفته: «گمان نمی کنم که علم امام ما هنوز کامل شده باشد»؛ دلالت می کند بر این ابوبصیر مسائل را با یکدیگر قاطی کرده بود و عقلش ضعیف شده بود.

وافي، ج ‏15، ص 314

 

والسلام علیکم و رحمة الله

 





Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English