2018 November 16 - جمعه 25 آبان 1397
بررسی شبهات وهابیت در مسئله «تقیّه» (6) - مسئله بیعت امیرالمؤمنین با خلفاء (2)
کد مطلب: ٨٢٥٧ تاریخ انتشار: ١٠ آبان ١٣٩٤ - ٠٩:٥٣ تعداد بازدید: 1115
خارج کلام مقارن » بررسی شبهات تقیه
بررسی شبهات وهابیت در مسئله «تقیّه» (6) - مسئله بیعت امیرالمؤمنین با خلفاء (2)

جلسه سیزدهم 94/08/10

 
 بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه سیزدهم   94/08/10

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمد لله و الصلاه علی رسول الله و علی آله آل الله لا سیما علی مولانا بقیه الله و اللعن الدائم علی اعداءهم اعداء الله الی یوم لقاء الله.

ما در جلسه دیروز، بعضی از سخنان علمای وهابی درباره مسئله «تقیه» را نقل کردیم که اینها اعلام کردند که از آنجائی که شیعیان دلیلی بر امامت ائمه خود ندارند و سیره ائمه هم مخالف با مسئله امامت است، چون امام علی با خلفاء بیعت کرد و...؛ لذا شیعیان برای توجیه کار خود، آمدند و گفتند که اگر ائمه، بیعت هم کرده باشند، از روی تقیه بوده است. و اساساً «تقیه» برای این منظور ساخته شده است که شیعیان، کار ائمه را که خلاف عقیده خود است، توجیه بکنند!

این نکته را ما از کتاب «الدراسات فی الفرق و المذاهب» عبدالله امین نقل کردیم. و همچنین این نکته را کتاب «الثورة الايرانية نعمانی»، ص 181 دارد؛ «عبد المنعم» در کتاب «الشيعة»: ص 102، 104، 107 نیز دارد. و خود عبداللّه‏ الأمين، در کتاب «دراسات في الفرق و المذاهب، ص 48 و محمد علي پاکستانی در کتاب «عقائد جعفرية»، ج1، ص 45 دارند.

دو فایل مهم و بسیار کابردی!

در جلسه دیروز عرض کردیم که در کلام «عبدالله امین» که مشروعیت «تقیه» را زیر سؤال برده بود؛ سه شبهه را مطرح کرده بود. شبهه اول در مورد شخصیت واقعی و یا جعلی «عبدالله بن سبأ» بود که گفتیم ان شاءالله در فرصت مناسب، به این موضوع خواهیم پرداخت. شبهه دوم در مورد نصوص امامت امیرالمؤمنین بود که به طور اجمال نکاتی را عرض کردیم و گفتیم که دوستان دو فایل مهم «اثبات امامت در پنج دقیقه» و نیز «چهل روايت صحيح در اثبات امامت، از كتاب هاي شيعه و سني» را از سایت مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولیعصر(عج) دریافت کنید و در اختیار داشته باشید.

شبهه ای که شیخ الأزهر نیز آن را تکرار کرد!

شبهه سوم این آقای «عبدالله امین» در مورد مسئله بیعت امیرالمؤمنین با خلفا بود، که این آقا گفت که شیعیان تقیه را جعل کردند تا بگویند که بیعت امام علی با خلفاء، از روی تقیه بوده و دلالت بر مشروعیت خلافت خلفاء ندارد!

حتی دکتر «احمد الطیب» شیخ الأزهر در برنامه ماه مبارک رمضان، به این مسئله اشاره کرد و گفت: بیعت امام علی با خلفاء دلیل بزرگی است بر اینکه ما نصی بر امامت امام علی نداریم. زیرا اگر نصی بر امامت بود، و علی خود را امام می دانست، معنا نداشت که بیاید و با خلفاء بیعت کند!

امیرالمؤمنین حتی یک لحظه هم، با ابوبکر بیعت نکرد!

در جلسه گذشته کلام «شیخ مفید» را نقل کردیم که ایشان در مسئله بیعت و یا عدم بیعت امیرالمؤمنین با خلفاء، به صراحت گفت:

«و المحققّون من أهل الإمامة يقولون: لم يبايع ساعة قطّ »

محققین و اندیشمندان مذهب امامیه می گویند که امیرالمؤمنین، یک لحظه هم با ابوبکر بیعت نکرد.

الفصول المختارة، ص 56

بیعتی از روی اکراه و اجبار و تهدید به قتل!

این کلام شیخ مفید را در ذهن داشته باشید، در جاهای متعددی به کارمان می آید. این عقیده شیعه است. یعنی ما معتقدیم که اولاً: امیرالمؤمنین اصلاً بیعتی با خلفاء نداشته است. و ثانیاً: اگر بیعتی هم بوده، با اجبار و اکراه بوده و حضرت امیر، هیچ رضایتی به این بیعت نداشته است. زیرا اساساً واژه «بیعت» یعنی اینکه فردی بیاید و در برابر حاکم دست بیعت بدهد و خلافت او را قبول بکند طوعاً و اختیاراً. یعنی اختیاری بودن و از روی رضایت بودن، در اصل واژه «بیعت» خوابیده است.

لذا از مرحوم سید مرتضی نقل کردیم که گفت:

«أظهر النكير على الخلفاء الثلاثة الذين سبقوه و كشف بذلك أنّه كان قد سالمهم و بايعهم لاعتبارات عدة ليس منها الرضا بهم»

امیرالمؤمنین انکار و رد خلفای سه گانه قبل از خودش را آشکار می کرد. و این ثابت می کند که اگر بیعتی هم بوده، به خاطر برخی ملاحظات بوده که خود حضرت، به آن بیعت راضی نبوده است.

الشافي في الإمامة، ج3، ص 110

مرحوم سید مرتضی در جای دیگری از «عدی بن حاتم» نقل می کند که گفته است:

«إني لجالس عند أبي بكر إذ جيء بعلي فقال له أبو بكر: بايع، فقال له علي: فإن لم أفعل؟ فقال: أضرب الذي فيه عيناك، فرفع رأسه إلى السماء ثم قال: اللّهم اشهد، ثم مدّ يده.»

من در نزد ابوبکر نشسته بودم، در این زمان علی را آوردند، ابوبکر به علی گفت: بیعت کن! علی گفت: اگر بیعت نکنم چه می شود؟ ابوبکر گفت: سری که چشمهایت درون آن است را می زنم (گردنت را می زنم)! علی سر به آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا تو شاهد باش! سپس دستش را دراز کرد.

الشافي في الإمامة، ج3 ص244، الناشر: مؤسسة إسماعيليان ـ قم

بیعت ابوبکر با امیرالمؤمنین!!

«مسعودی» از علمای شافعی در این زمینه تعبیر جالبی دارد و می گوید:

«فقالوا له: مُدّ يَدَك فبايِع، فأبى عَليهِم، فَمَدّوا يَدهُ كُرهاً، فَقَبضَ عَلى أنامِله، فَرامُوا بِأجمَعهِم فَتحَها، فَلَم يَقدِروا، فَمَسح عَليها أبو بكر و هي مَضمُومَة، و هُو‌ يَقول و يَنظُرُ إلى قَبر رَسول الله: يابنَ أمِّ إنّ القَوم استَضعَفوني و كادُوا يَقتُلُونَني»

به علی گفتند: دستت را دراز کن و بیعت کن! ولی علی امتناع نمود. پس دست او را به اجبار گرفتند و کشیدند و علی دستش را مشت کرد. مردمی که آنجا بودند هر کاری کردند که مشت علی را باز کنند، نتوانستند! بنابراین ابوبکر دستش را به دست علی کشید در حالی که دست علی مشت شده بود. در این حال علی رو به قبر پیامبر کرد و گفت: ای فرزند مادرم! اين گروه مرا در فشار گذاردند و نزديك بود مرا به قتل برسانند.

إثبات الوصية مسعودي، ص 146، الشافي سید مرتضی، ج 3، 244؛ علم اليقين فيض كاشاني، ج2، ص688، ناشر، مؤسسة بيدار قم؛ ، بيت الأحزان محدث قمي، ص 118ـ 119، الناشر: دار الحكمة ـ قم

«سبکی» در کتاب «طبقات الشافعیه»، مسعودی را از علمای شافعی شمرده است.

طبقات الشافعیة الکبری، ج 3، ص 456

بعضی ها هم گفته اند که وی شیعه بوده است. شاید او شافعی بوده، بعداً شیعه شده است.

در هر صورت، این قضیه بیعت امیرالمؤمنین است با ابوبکر! خب آقای عبدالمنعم! آقای احسان الهی ظهیر! آقایان وهابی ها! این را می گویند بیعت!؟ ظاهراً در اینجا این ابوبکر است که با دستهای مشت کرده امیرالمؤمنین بیعت می کند! نه امیرالمؤمنین.

شما که این همه سر و صدا به راه انداخته اید که اگر «علی» امام و خلیفه منصوب و منصوص بود، با ابوبکر بیعت نمی کرد؛ آیا منظورتان این بیعت است!؟ بعید است که در منطق عقلاء به این قضیه دست کشیدن ابوبکر به دستهای مشت شده امیرالمؤمنین بیعت بگویند! حالا در منطق وهابی ها که از عقل خبری نیست، شاید یک قرآئت جدیدی از بیعت باشد!

شاهدی محکم، بر عدم بیعت امیرالمؤمنین با ابوبکر

در جریان شورای شش نفره، «عبدالرحمن بن عوف» پیشنهاد بیعت به امیرالمؤمنین می دهد به شرط عمل به سیره شیخین ولی حضرت رد می کند و قبول نمی کند. این قضیه با سند صحیح در منابع اهل سنت نقل شده است. «ابی وائل» می گوید که به «عبدالرحمن بن عوف» گفتم:

«كَيْفَ بَايَعْتُمْ عُثْمَانَ وَ تَرَكْتُمْ عَلِيًّا؟ قَالَ: مَا ذَنْبِي؟ قَدْ بَدَأْتُ بِعَلِيٍّ، فَقُلْتُ: أُبَايِعُكَ عَلَى كِتَابِ اللهِ وَ سُنَّةِ رَسُولِهِ، وَ سِيرَةِ أَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ. قَالَ: فَقَالَ: فِيمَا اسْتَطَعْتُ. قَالَ: ثُمَّ عَرَضْتُهَا عَلَى عُثْمَانَ، فَقَبِلَهَا»

چگونه علی را رها کردید و با عثمان بیعت کردید؟ گفت: گناه من چیست؟ من ابتداء با علی شروع کردم و به او گفتم: من با تو بیعت می کنم به شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیغمبر و سیره ابوبکر و عمر، علی گفت: من آنچه را که خودم بتوانم انجام می دهم. عبدالرحمن گفت: من سپس این شرط بیعت را برای عثمان خواندم، او قبول کرد.

مسند أحمد بن حنبل، ج1، ص 75، ح 557؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 39، ص 202؛ المنتظم، ج4، ص 337؛ اسد الغابة، ج4، ص 123 (بر اساس الجامع الکبیر)

خب اگر واقعاً امیرالمؤمنین در زمان خلافت ابوبکر یا عمر، با اینها بیعت کرده بود، جاداشت که «عبدالرحمن بن عوف» به امیرالمؤمنین اعتراض کند که شما چرا در آن زمان بیعت کردید و سیره ابوبکر و عمر را پذیرفتید، ولی اکنون حاضر نیستید به سیره شیخین عمل کنید! در حالی که هرگز اعتراضی مطرح نشد! در هیچ کدام از مصادری که این عبارات «عبدالرحمن بن عوف» را نقل کرده اند، به همچین قضیه ای اشاره نکرده اند.

در همین زمینه، «طبری» نکته ظریف تری را مطرح می کند. می گوید «رَبِيعَة بن أبي شداد الخثعمي» که از قبیله «خثعم» و از «خوارج» بود، آمد با امیرالمؤمنین بیعت بکند. به حضرت گفت ما با تو بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره ابوبکر و عمر بیعت می کنیم. حضرت امیر در جواب به او فرمود:

«وَيلَك! لَو أنّ أبا بَكر و عُمر عَمِلا بِغير كتابِ اللَّه و سُنَّة رَسول الله لَم يَكونا عَلَى شَيْء مِن الحَقّ»

وای بر تو! اگر ابوبکر و عمر به غیر کتاب خدا و سنت رسول خدا عمل بکنند، دیگر در هیچ چیزی حق نیستند.

تاریخ الطبری، ج3، ص 116؛ الكامل في التاريخ، ج3، ص 215 (بر اساس الجامع الکبیر)

شاهدی دیگر بر اجباری بودن بیعت امیرالمؤمنین با ابوبکر

از دیگر شواهدی که دلالت می کند بر اینکه بیعت امیرالمؤمنین با ابوبکر، یک بیعت اجباری و از روی اکراه بوده، روایت «ابن عباس» است که می گوید:

«بعث أبو بكر عمر بن الخطاب إلى علي حين قعد عن بيعته، و قال: ائتني به بأعنف العنف، فلمّا أتاه جرى بينهما كلام، فقال: احلب حلباً لك شطره، والله ما حرصك على إمارته اليوم إلاّ ليؤثرك غداً ... ثم أتاه فبايعه»

وقتی علی از بیعت با ابوبکر خودداری کرد، ابوبکر، عمر بن خطاب را به دنبال وی فرستاد و به او گفت: علی را با بی رحمی تمام نزد من بیاور! وقتی عمر، علی را به نزد ابوبکر آورد، برخی سخنان بین ایشان رد و بدل شد. علی به عمر گفت: این شتر را بدوش که نصیبی نیز برای تو است. به خدا قسم! تو امروز برای خلافت ابوبکر تلاش و حرص نداری مگر به خاطر اینکه فردا این خلافت به تو برسد!... سپس علی را آورد و با ابوبکر بیعت کرد.

أنساب الأشراف بلاذري، ج1 ص587، ناشر: دار الفكر ـ بيروت

امیرالمؤمنین در اینجا سوگند یاد می کند که تمام تلاش عمر بن خطاب، برای رسیدن به خلافت است، نه چیز دیگر. در حقیقت عمر بن خطاب، ابوبکر را پیش مرگ خلافت خودش قرار داد. زیرا بعد از مدت کوتاهی از شروع خلافت ابوبکر، وی به صورت خیلی مشکوکی از دنیا رفت! و مشخص هم نشد که علت مرگ چه بوده است. البته در احادیث معتبر اهل سنت هست که ابوبکر را مسموم کردند.

«حاکم نیشابوری» از «شعبی» نقل می کند که گفته است:

«وَاللَّهِ لَقَدْ سُمَّ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَ سُمَّ أَبُو بَكْرٍ الصِّدِّيقُ»

به خدا قسم که پیامبر و ابوبکر مسموم شدند.

مستدرک علی الصحیحین، ج3، ص 61، 4395؛ و ج3، ص 67، ح 4412

ولی اینکه چه کسی او را مسموم کرد، مشخص نیست!

وقتی «عثمان» به قتل رسید، برای مشخص شدن قاتل عثمان، باید سی هزار مسلمان در جنگ «جمل»؛ و صد و ده هزار نفر در «صفین» کشته شوند. ولی وقتی «ابوبکر» مسموم شد و کشته شد، نه به دنبال قاتلش گشتند و نه به دنبال انتقام از قاتل او رفتند.

در جریان خود پیغمبر هم اینچنین شد. حضرت رسول هم مسموم شد و از دنیا رفت. ولی اینکه چه کسی ایشان را مسموم کرد مشخص نشد. البته تلاش کردند تا رحلت ایشان را به جریان جنگ «خیبر»، و خوردن گوشت پاچه گوسفند مسموم، نسبت بدهند. در حالی که قضیه جنگ خیبر، در سال ششم، یا هفتم هجری بوده است، و پیغمبر سال یازدهم از دنیا رفته است. اثر سم یک روز، دو روز، یک هفته، نهایت در یک ماه مشخص می شود، نه اینکه سه، چهار سال بعد بروز کند.

یا شما ببینید که در منابع معتبر اهل سنت نقل شده است که در برگشت از جنگ «تبوک»، دوازده نفر از صحابه، قصد ترور پیغمبر را داشتند. «صحیح بخاری»، «صحیح مسلم»، تمام صحاح و سنن و مسانید اهل سنت این قضیه ترور نبی مکرم را نقل کرده اند. ولی چرا کسی نمی گوید اینها چه کسانی بودند!؟ الآن اگر کسی قصد ترور «ملک سلمان» را داشته باشد، این وهابی ها پوست کلّه او را می کنند! به جای یکبار، چندین بار او را اعدام می کنند. ولی در مورد کسانی که سوء قصد به جان پیغمبر داشتند، این آقایان ساکت هستند.

یک سؤال بی جواب!

من در خیلی از مناظراتم با شیوخ وهابی در عربستان، مثل «محمد جمیل زینو» که از مفتیان مکه بود و در کنار بیت الله الحرام، درس خارج داشت، و یکی دو سال پیش از دنیا رفت، و یا با «پروفسور غامدی» داشتم، وقتی کار به جای باریکی می رسید، این سؤال را مطرح می کردم که آقای «ابن حزم اندلسی» متوفی 345هجری، از فقهای بزرگ شماست. حتی «ابن تیمیه» وی را قبول دارد و در «منهاج السنه» به کلمات «ابن حزم» استناد می کند. وی در «المحلی» به صراحت نقل می کند که:

«أن أبابكر و عمر و عثمان و طلحة و سعد بن أبي وقاص - رضي الله عنهم - أرادوا قتل النبي صلى الله عليه وآله وسلم و إلقاءه من العقبة في تبوك»

همانا ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و سعد بن ابی وقاص، قصد کشتن پیغمبر را داشتند و می خواستند او را از گردنه تبوک به پایین بیاندازند.

المحلی، ج11، ص 224، کتاب الحدود، باب حد المرتد

البته آقای «ابن حزم» بعد از نقل این روایت، قصد دارد تا روایت را از کار بیاندازد. لذا می گوید که «وليد بن جميع» که این روایت را نقل کرده است، مردود و مطرود است. ما هم در جواب ابن حزم، ده، دوازده نفر از علمای بزرگ اهل سنت را پیدا کردیم که این راوی را توثیق کرده اند.

من این سؤال را از هر کسی که پرسیدم، تا به حال کسی نتوانسته است به من جواب بدهد. حتی در مکاتباتی که ما با «پرفسور غامدی» داشتیم، که این مکاتبات به صورت کتاب چاپ شد، تحت عنوان «قصة الحوار الهادئ»؛ در آنجا هم من این سؤال را از ایشان پرسیدم ولی ایشان هم جز اینکه بگوید فلان راوی این روایت ضعیف است، جواب دیگری به ما نداده است. ما هم از خود علمای اهل سنت ثابت کردیم که راوی روایت مورد وثوق اهل سنت است. ولی ایشان هیچ جوابی به ما نداد.

بهترین عیدی که در عمرم گرفتم!

روزی مرحوم آیة الله خزعلی در منزل ما بود. آن روز، عید غدیر هم بود. من این روایت ابن حزم را برای ایشان خواندم. فرمود: فلانی من بهترین عیدی که در عمرم گرفته ام، همین روایت بود. در آن زمان ایشان در شورای نگهبان بود. آقای هاشمی شاهرودی فردای آن روز به من گفت که آقای قزوینی! آقای خزعلی دیروز در شورای نگهبان معرکه گرفته بود و این روایت را برای همه نقل می کرد.

جالب این است که ایشان این روایت را برای علامه عسگری نقل کرده بود. یک شبی علامه به من زنگ زد و گفت که فلانی! من این چاپی که از «محلی» دارم، این مطلب در آدرسی که داده ای نیست! گفتم این مطلب در کتاب الحدود، باب حد المرتد نقل شده است. آقای «خزعلی» به من می گفت: وقتی علامه عسگری مطلب را پیدا کرده بود به من زنگ زد و گفت: من تعجب می کنم، مرحوم «میر حامد حسین» با آن تتبع بی نظیرش؛ علامه امینی با آن گستره کارش، به این روایت برخورد نکرده بودند! این دوستان شما چگونه به این روایت برخورد کردند!؟

حکایتی از یک برخورد عالمانه!

البته پیدا کردن این روایت، برای ما داستان خاصی دارد. بنده در یکی از این دانشگاههای بین المللی تدریس می کردم. حدود سی نفر دانشجو، همه خارجی و همه هم سنی بودند! یک روز من به طور اتفاقی در کلاس، قضیه ترور پیغمبر را از صحیح بخاری و... مطرح کردم. البته در این کتابها نامی از کسی برده نشده است. فقط نقل کرده اند که عده ای منافق، قصد ترور پیامبر را داشتند. من به این دانشجوها گفتم شما یک بررسی انجام بدهید ببینید که این منافقین چه کسانی بودند. حتماً یکی فاطمه زهرا بوده! دیگری امام حسن بوده! امام حسین و سلمان و ابوذر و... بودند! که بمب هسته ای به خودشان بسته بودند و قصد داشتند پیغمبر را ترور بکنند!! ما گفتیم و به شوخی بحث را رد شدیم.

یکی از این دانشجوها که مقداری پر حرف و بعضاً حتاک هم بود، برگشت گفت: حضرت استاد! یعنی شما می گوئید که حضرت ابوبکر و حضرت عمر بودند!؟ گفتم: من نمی گویم چه کسی بود. فقط می گویم که شما دانشجو هستید. بچه که نیستید! بروید تحقیق کنید و مطالعه کنید ببینید چه کسانی بودند!

جلسه بعد که رفتم سر کلاس، این دانشجوها گفتند که آقا! اسامی این منافقینی که قصد ترور پیامبر را داشتند را بیان کنید. من گفتم: نه! نمی گویم. شما خودتان بروید و پیدا کنید.

جلسه سوم، دیدم که اینها خیلی مصر هستند که بدانند اسامی اینها چه بود. من آمدم گشتم و دیدم که حتی در کتابهای شیعه هم اسامی اینها نیامده است! من خیلی گشتم ولی پیدا نکردم. تا اینکه توسلی به خود حضرت زهرا پیدا کردم بلکه این اسامی را پیدا بکنم. زیرا ممکن بود این دانشجوهای سنی، نسبت به شیعه بدبین بشوند. و یا حداقل یک نقطه ابهامی برای اینها باشد.

ما تقریباً از پیدا کردن مطلب مورد نظرم ناامید شده بودیم. و نتوانسته بودیم اسامی اینها را در کتب شیعه و سنی پیدا بکنیم. نزدیک ظهر بود و من داشتم چیز دیگری را مطالعه می کردم که به یک باره به متن «محلی» برخورد کردم. اول باور نمی کردم، دقت کردم، دوباره مطالعه کردم. دیدم درست است. فقط ایشان به «وليد بن جميع» راوی روایت ایراد وارد کرده بود که ما رفتیم بررسی کردیم، تحقیق کردیم، دیدم که ده، دوازده نفر از علمای بزرگ اهل سنت، این راوی را توثیق کرده اند.

هفته بعد که ما کلاس داشتیم، من این «محلی» را با خودم بردم سر کلاس. به دانشجوها گفتم که این کتاب را می شناسید؟ با نویسنده اش آشنا هستید؟ گفتند: بله. به آن دانشجوی پر حرف و هتاک گفتم که بیا پای تخته! صفحه مورد نظر را باز کردم و گفتم شما این مطلب را برای بچه ها بخوان. یک بار خواند، دوباره خواند. گفت: حضرت استاد اینجا می گوید که راوی روایت ضعیف است! گفتم: شما تا اینجا خواندید؛ بقیه اش با من! شروع کردم تک تک علما را اسم بردم که این راوی را توثیق کرده بودند.

گفتم: من اصرار نداشتم که این مطلب را بگویم. شما خودتان هم در جریان هستید من دو ترم با شما درس داشتم، به این گونه مباحث وارد نشده بودم. چون شما اصرار کردید، من آوردم و مطرح کردم!

هفته بعد که من رفتم دانشگاه، دیدم بچه ها در دفتر دانشگاه خوشحالند! علت را پرسیدم. گفتند: سه نفر از این دانشجوها، می خواهند «تشیع» خودشان را در کلاس اعلام کنند! من چیزی نگفتم و رفتم کلاس. تا دیدم یکی از اینها می خواهد بلند شود صحبت کند، گفتم: من یک همچین چیزی شنیدم. و عرض می کنم کاملاً کار شما اشتباه است! این که می خواهید تشیع خود را اعلام کنید؛ صد در صد غلط است! و من کاملاً مخالف هستم!!

تا این حرف من را شنیدند، جا خوردند! اصلاً انتظار شنیدن این حرف من را نداشتند. انتظار داشتند بگویم: به به! این جلسات ما اثر گذاشت! و... گفتم: برادرمن! شما 10 سال 15 سال از اساتید خودتان در کشور خودتان مطالب شنیده اید؛ حالا دو ترم هم با ما بوده اید، از کجا می دانید حرف ما حق است!؟ و حرف آنها باطل است!؟

شما حرفهای از آنها شنیده بودید، یک مقداری هم از ما حرف شنیدید. شما برگردید به کشورتان، با علما و اساتید خودتان صحبت کنید. این حرفهایی که ما زدیم با این مستندات را، از علمای خودتان سؤال کنید. اگر اینها جواب قانع کننده به شما دادند،بدانید مذهب شما حق است! و مثل کوه استوار باشید. و اگر دیدید نه، جواب قانع کننده به شما ندادند، من نمی گویم شما «شیعه» بشوید. فقط  به عنوان یک برادر، نه به عنوان استاد، یک خواهش کوچک از شما دارم. شما الآن چهار مذهب را جزو مذاهب اسلامی می دانید؛ تقاضای من این است که «مذهب شیعه» را هم یکی از «مذاهب اسلامی» تلقی کنید. این خواهش من از شماست. وقتی این صحبت من را شنیدند، دیدم اکثر اینها اشک چشمشان جاری است. چون اصلاً انتظار این برخورد من را نداشتند.

یکسال بعد از این ماجرا، از مدرسه حجتیه سه تا پرونده برای من فرستاده بودند برای تأیید، که گفته بودند معرف ما فلانی است. دیدم از همان دانشجویان خودم هستند. نگاه کردم دیدم داخل فرم نوشته شده مذهب سابق: «شافعی»؛ مذهب فعلی: «شیعه»! گفتم این ارزش دارد.

شاگردی که تمام فامیل را متحول کرده بود.

یک مسافرتی داشتم با ماشین خودم به «سوریه»،که از «ترکیه» رفته بودم. در استان «وان» که اولین استانی است که از «ارومیه» وارد آنجا می شوید؛ یکی از شاگردهای خیلی زرنگ ما آنجا زندگی می کرد. من ظهر مهمان اینها بودم،دیدم این بنده خدا، تمام فامیل را متحول کرده! برادرها، خواهرها، مادر، پدر،پسرعموها، همه را متحول کرده بود. و همه را پیرو مذهب اهلبیت کرده بود.

تقاضای من از دوستان این است که در نحو برخورد با پیروان اهل سنت، دقت بیشتری داشته باشیم. تا اولاً تأثیرگذاری ما چندین برابر بشود و ثانیاً اثر منفی نگذارد. طوری نباشد که اینها تصور بکنند که ما عاشق این هستیم که اینها را شیعه بکنیم و...

آنچه مهم است این است که اگر تمام کره زمین شیعه باشند، ما معتقدیم که مذهب شیعه حق است. و اگر در روی کره زمین، یک نفر شیعه هم باشد، باز ما مطمئن هستیم که مذهب شیعه حق است.


والسلام علیکم و رحمة الله





Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English