2018 November 14 - چهار شنبه 23 آبان 1397
شبهات حسین المؤید 8 – مرجعیت اهل بیت یا مرجعیت صحابه؟
کد مطلب: ٧٩٣٩ تاریخ انتشار: ٢٦ فروردين ١٣٩٤ - ١١:٤٨ تعداد بازدید: 886
خارج کلام مقارن » بررسی شبهات حسین المؤید
شبهات حسین المؤید 8 – مرجعیت اهل بیت یا مرجعیت صحابه؟

جلسه هشتاد و دوم 94/01/26

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 جلسه هشتاد و دوم   94/01/26


موضوع : شبهات «حسین المؤید» (8) – انکار مظلومیت حضرت زهرا (4) – مرجعیت اهل بیت یا مرجعیت صحابه؟

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمد لله و الصلاه علی رسول الله و علی آله آل الله لا سیما علی مولانا بقیه الله و اللعن الدائم علی اعداءهم اعداء الله الی یوم لقاء الله.

در جلسات گذشته، در رابطه با قضیه هجوم به خانه حضرت زهرا، مطالبی بیان کردیم و گفتیم که از مهمترین شواهد هجوم به خانه حضرت زهرا و مظلومیت ایشان، ندامت و پشیمانی خلیفه اول است که در اواخر عمر خود بیان داشت و گفت:

«فَوَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أَكُنْ كَشَفْتُ بَيْتَ فَاطِمَةَ وَ تَرَكْتُهُ، وَ أَنْ أَغْلِقَ عَلَيَّ الْحَرْبَ»

دوست داشتم که خانه فاطمه را هتک نمی کردم و آن را به حال خود رها می کردم، حتی اگر جنگی بر علیه من به راه می انداختند

الأموال، حمید بن زنجویه، ج1، ص 387؛ الإمامة و السیاسة، ج1، ص 23؛ تاریخ طبری، ج2، ص 353؛ العقد الفرید، ج4، ص 254؛ المعجم الکبیر، ج1، ص 62؛ تاریخ مدینه دمشق، ج30، ص 418؛ تاریخ الاسلام ذهبی، ج3، ص 117؛ مجمع الزوائد هیثمی، ج5، ص 202؛ جامع الأحادیث سیوطی، ج 13، ص 100؛ کنزل العمال متقی هندی، ج5، ص 252؛ انساب الأشراف بلاذری، ج3، ص 406 (بر اساس نرم افزار الجامع الکبیر)

گفتیم که آقایان، تنها اشکالی که به این روایت گرفته اند، روایت «علوان بن داود» است. و عرض کردیم که آقای عقیلی از «آدم بن موسی» و او از «بخاری»، نقل کرده است که این آقای «علوان بن داود» منکر الحدیث است، پس روایتش اعتباری ندارد. در جلسات گذشته مفصل این شبهه را جواب دادیم.

در جلسه دیروز، من اشاره کردم به یک نکته بسیار مهم رجالی که در پاسخگوئی به شبهات و نیز در مناظرات، بسیار کارگشاست. شما کمتر راوی را پیدا می کنید که ناقل فضائلی از فضائل اهل بیت باشد و این آقایان ایراد و اشکالی به او نگرفته باشند.

و لو اینکه هیچ مذمتی درباره او نیامده باشد، ولی چون ناقل فضائل اهل بیت است، می گویند که ضعیف است. چرا ضعیف است؟ چون که فضائل اهل بیت را نقل کرده است! چرا ضعیف است؟ چون که شیعه است! چون که رافضی است! اساساً یکی از علل تضعیف راوی در نزد آقایان، انتساب راوی به تشیع است. یا نقل روایات فضائل است.

دیروز اشاره کردیم به یک قاعده مهم رجالی که آقایان دارند که جرح غیر مفسر مردود است. یعنی اگر کسی بخواهد یک راوی را جرح کند، باید دلیلش را نیز ذکر کند.

«نووی» می گوید:

«ولا يُقبَل الجَرح إلا مُفسّراً، و هو أن يذكر السبب الذى به جرح»

جرح وقتی مورد قبول است که مفسر باشد، یعنی دلیل جرح راوی ذکر شده باشد.

المجموع شرح المهذب، ج20، ص 136

زیرا اگر شما به کتاب های رجالی اهل سنت نگاه بکنید، خواهید دید که بعضاً اسباب ذم و تضعیف یک راوی، به قدری مسخره است که انسان خنده اش می گیرد.

دو کتاب عمده اهل سنت، در زمینه علم درایه

اهل سنت شاید حدود دویست عنوان کتاب در علم «درایه» داشته باشند، که از این میان «تدریب الراوی سیوطی» یکی از مفصل ترین و مشروح ترین کتب علم درایه اهل سنت است. اگر کسی بخواهد که کل مبانی اهل سنت در زمینه علم درایه را در اختیار داشته باشد، باید این دو کتاب را حتماً مطالعه کند: «الکفایه فی علم الدرایه» تألیف «خطیب بغدادی» و «تدریب الراوی» تألیف «سیوطی». جامع ترین کتب اهل سنت در زمینه علم درایه، همین دو کتاب است.

«سیوطی» متوفای 911 هجری است. یعنی از اعیان قرن نهم و دهم هجری است. بعد از «نووی» و «ابن حجر» و «ذهبی» است. یعنی آنچه که آنها از علم رجال و درایه و... کار کرده بودند، همه در اختیار سیوطی هست. «سیوطی» می گوید:

«يُقْبَلُ التَّعْدِيلُ مِنْ غَيْرِ ذِكْرِ سَبَبِهِ عَلَى الصَّحِيحِ الْمَشْهُورِ، وَلَا يُقْبَلُ الْجَرْحُ إِلَّا مُبَيَّنَ السَّبَبِ وَ أَمَّا كُتُبُ الْجَرْحِ وَ التَّعْدِيلِ الَّتِي لَا يُذْكَرُ فِيهَا سَبَبُ الْجَرْحِ فَفَائِدَتُهَا التَّوَقُّفُ فِيمَنْ جَرَّحُوهُ فَإِنْ بَحَثْنَا عَنْ حَالِهِ وَ انْزَاحَتْ عَنْهُ الرِّيبَةُ، وَ حَصَلَتِ الثِّقَةُ بِهِ قَبِلْنَا حَدِيثَهُ»

بنابر قول مشهور، تعدیل نسبت به یک راوی، بدون ذکر دلیل، مورد قبول است. در حالی که جرح یک راوی قبول نیست، مگر اینکه دلیلش ذکر شده باشد. و اما کتاب های جرح و تعدیل، که در آنها سبب جرح یک راوی ذکر نشده است، فائده اینها توقف در راوی ذکر شده است، اگر در ادامه بحث از حال راوی، شک ما برطرف شد و اطمینان به راوی حاصل شد، روایتش را می پذیریم.

تدریب الراوی، ج1، ص 305

مثلاً در مورد یک راوی آمده است که «فلانی کَذّابٌ»؛ این جرح قبول نیست، مگر اینکه دلیل دروغگو بودن راوی معلوم شود. زیرا ممکن است که توریه کرده باشد، ممکن است در تقیه بوده باشد، و یا مطلبی گفته باشد که از دیدگاه این آقا دروغ بوده باشد. یعنی این آقایان اهل سنت، با این قاعده رجالی خودشان، حتی کلمه «کَذابٌ» را هم زیر سؤال برده اند! و این خیلی جالب است.

البته این قاعده رجالی، برای ناکار کردن وهابی ها که می آیند روایات فضائل اهل بیت را به بهانه های مختلف زیر سؤال می برند، بسیار مفید است.

علتهای عجیب و غریب، در ترک روایت یک راوی!

آقای «سیوطی» در پاورقی همان صفحه، مطالب بسیار جالبی دارد در زمینه ترک روایت یک راوی به بهانه های عجیب و غریب و مثال هایی در این زمینه ذکر می کند:

«وَ لَا يُقْبَلُ الْجَرْحُ إِلَّا مُبَيَّنَ السَّبَبِ... وَ لِأَنَّ النَّاسَ مُخْتَلِفُونَ فِي أَسْبَابِ الْجَرْحِ، فَيُطْلِقُ أَحَدُهُمُ الْجَرْحَ بِنَاءً عَلَى مَا اعْتَقَدَهُ جَرْحًا، وَ لَيْسَ بِجَرْحٍ فِي نَفْسِ الْأَمْرِ، فَلَا بُدَّ مِنْ بَيَانِ سَبَبِهِ لِيُنْظَرَ هَلْ هُوَ قَدْحٌ، أَوْ لَا؟

جرح یک راوی قبول نیست مگر اینکه سبب جرحش مشخص شود،...از آنجائیکه علماء در اسباب جرح متفاوت هستند و عده ای به تصور اینکه فلان عمل موجب جرح راوی است به او جرح را اطلاق می کنند، در حالی که واقعاً جرح نیست؛ باید سبب جرح بیان بشود تا مشخص بشود که آیا واقعاً آن سبب، جرح است یا نیست.

1-    ترک روایت راوی، به خاطر کوبیدن پا به قاطر!

آقای سیوطی در ادامه بحث، به برخی از علل و عوامل عجیب و غریب جرح راوی و ترک روایت او، و همچنین توثیق یک راوی اشاره می کند:

«وَ قَدْ عَقَدَ الْخَطِيبُ لِذَلِكَ بَابًا، رَوَى فِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْمَدَائِنِيِّ، قَالَ: قِيلَ لِشُعْبَةَ: لِمَ تَرَكْتَ حَدِيثَ فُلَانٍ؟ قَالَ: رَأَيْتُهُ يَرْكُضُ عَلَى بِرْذَوْنٍ فَتَرَكْتُ حَدِيثَهُ»

خطیب بغدادی برای این مسئله، بابی را در کتابش باز کرده است، محمد بن جعفر می گوید به شعبه گفته شد که چرا حدیث فلانی را ترک کردی و از او حدیث نقل نکردی؟ گفت: روزی دیدم که با پا بر قاطرش می زند، لذا حدیثش را ترک کردم!

2-    ترک روایت راوی، به خاطر صدای طنبور!

«وَ رُوِيَ، عَنْ وَهْبِ بْنِ جَرِيرٍ، قَالَ: قَالَ شُعْبَةُ: أَتَيْتُ مَنْزِلَ الْمِنْهَالِ بْنِ عَمْرٍو، فَسَمِعْتُ مِنْهُ صَوْتَ الطُّنْبُورِ فَرَجَعْتُ، فَقِيلَ لَهُ: فَهَلَّا سَأَلْتَ عَنْهُ إِذْ لَا يَعْلَمُ هُوَ؟»

و از وهب بن جریر روایت شده که گفت شعبه گفت: روزی وارد خانه منهال بن عمرو شدم تا از او حدیث بشنوم، دیدم از خانه او صدای طنبور می آید، لذا برگشتم و از او روایت نقل نکردم، به او گفتند: آیا از خودش هم پرسیدی؟ چون شاید خودش هم خبر نداشت!

3-    ترک روایت راوی، به خاطر پر حرفی!

«وَ رُوِّينَا، عَنْ شُعْبَةَ قَالَ: قُلْتُ لِلْحَكَمِ بْنِ عُتَيْبَةَ: لِمَ لَمْ تَرْوِ عَنْ زَاذَانَ؟ قَالَ: كَانَ كَثِيرَ الْكَلَامِ، وَ أَشْبَاهُ ذَلِكَ»

از شعبه روایت شده که گفت: به حکم بن عتیبه گفتم: چرا از زاذان روایت نقل نمی کنی؟ گفت: او خیلی حرف می زند، و مانند اینها.

4-    توثیق یک راوی، به خاطر ریش و قیافه!

«رَوَى يَعْقُوبُ الْفَسَوِيُّ فِي تَارِيخِهِ، قَالَ: سَمِعْتُ إِنْسَانًا يَقُولُ لِأَحْمَدَ بْنِ يُونُسَ: عَبْدُ اللَّهِ الْعُمَرِيُّ ضَعِيفٌ قَالَ: إِنَّمَا يُضَعِّفُهُ رَافِضِيٌّ مُبْغِضٌ لِآبَائِهِ، وَ لَوْ رَأَيْتَ لِحْيَتَهُ، وَ هَيْئَتَهُ لَعَرَفْتَ أَنَّهُ ثِقَةٌ. فَاسْتَدَلَّ عَلَى ثِقَتِهِ بِمَا لَيْسَ بِحُجَّةٍ لِأَنَّ حُسْنَ الْهَيْئَةِ يَشْتَرِكُ فِيهِ الْعَدْلُ وَ غَيْرُهُ»

یعقوب فسوی در تاریخش نقل کرده است که از فردی شنیدم که به احمد بن یونس می گفت: عبدالله عمری ضعیف است! احمد بن یونس گفت: فقط فرد رافضی و کینه ای او را تضعیف می کند! و شما اگر ریش او را ببینی و ظاهر او را ببینی، خواهی دانست که او ثقه است! در اینجا به دلیلی بر وثاقت راوی استدلال شده است که حجت نیست. زیرا ظاهر و قیافه ملاک نیست، ممکن است عادل باشد، ممکن است نباشد.

تدریب الراوی، ج1، ص 305 و 306 و 307

اختلاف اساسی شیعه با اهل سنت!؟

در بحث با وهابی ها، نکاتی وجود دارد که قابل دقت و تأمل است. نکاتی ظریف، که در همه جا به دردمان می خورد. من بارها خدمت دوستان عرض کرده ام که اختلاف اساسی ما با اهل سنت، بحث خلافت، امامت، عصمت، و مهدویت نیست؛ اینها نتیجه اختلاف است. این را باید خوب دقت کرد، متأسفانه بعضی از بزرگواران توجه ندارند. و اختلاف را با نتیجه اختلاف اشتباه می گیرند. اختلاف اساسی ما با اهل سنت در این است که بعد از رسول اکرم در کنار قرآن، مرجعیت با اهل بیت است، یا با صحابه!؟

اگر در این باره، ما تمام قدرت خود را بسیج کنیم و ثابت کنیم که مرجعیت با اهل بیت است؛ همه چیز حل و فصل می شود. یعنی اگر ما ثابت کردیم که در کنار قرآن، مرجعیت تام اهل بیت مطرح است،- یعنی در تمام حوزه ها چه علمی، چه سیاسی، و چه اخلاقی، اهل بیت مرجعیت دارند و نه صحابه - و ما بعد از نبی مکرم، باید اهل بیت را ملاک قرار بدهیم؛ تمام اختلافات حل و فصل خواهد شد.

مرحوم آیة الله العظمی بروجردی اصرار داشتند که ما باید حدیث «ثقلین» را در مجامع اهل سنت مطرح کنیم و کاری با امامت و خلافت نداشته باشیم.

بعضی از این کوته فکرها مثل آقای «بی آزار شیرازی» و «واعظ زاده خراسانی»، می گویند که آقای بروجری گفته است که مسئله امامت و خلافت گذشته است و شما کاری با خلافت نداشته باشید و... این برداشت غلطی است که این آقایان از کلام مرحوم بروجردی انجام داده اند. حتی در فرمایشات خود حضرت امام، من دیدم که فرموده بود در مواجه با اهل سنت، بحث امامت و خلافت، نباید خیلی مورد اهمیت و توجه قرار بگیرد. بنابراین مسئله، نپرداختن به امامت و خلافت و کوتاه آمدن بر سر آنها نیست، بلکه مسئله اهمیت دادن به حدیث «ثقلین» است، برای اثبات مرجعیت اهل بیت بعد از پیامبر.

حل تمامی اختلافات، در گرو اثبات مرجعیت اهلبیت

اگر شما آمدید و ثابت کردید که مرجعیت بعد از پیغمبر، با اهل بیت است و صحابه نیز هر گاه با اهل بیت همگام شدند، حجت هستند و گر نه حجیتی نخواهند داشت؛ به تعبیر دیگر هر کدام از صحابه که تابع «الله» و «رسول» بود، و از دستور خدا و رسول تمرد نکرد، کلامش به عنوان یک فرد ثقه، برای ما حجت است. البته نه به عنوان یک معصوم، نه به عنوان یک مرجع علمی، بلکه به عنوان صحابی ثقه، حجت است.

اگر ما مرجعیت اهل بیت بعد از نبی مکرم را ثابت کردیم؛ مسئله امامت، خلافت، عصمت، رجعت و مهدویت و... حل خواهد شد. لذا ما اگر ده ها ساعت هم روی موضوع «مرجعیت بعد از نبی مکرم» کار بکنیم، باز کم کار کرده ایم.

توصیه من به دوستان این است که در مباحث علمی و مناظرات و... تلاش کنید که یک طرف بحث را به سمت مسئله «مرجعیت» بکشانید و حدیث «ثقلین» را مطرح بکنید. چون این چاله ای است که تمام آنچه را که این آقایان برای «صحابه» بافته اند، و فوق «عصمت» برای «صحابه» قائل شده اند؛ رشته همه اینها را پنبه می کند.

طناب داری بنام «حدیث حوض»!

در اینگونه موارد، با طرح روایت «حوض»، تمام بافته های اینها به هم می ریزد، حدیثی که «صحیح بخاری» نقل کرده است که پیامبر فرمود:

«بَيْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَيْنِي وَ بَيْنِهِمْ، فَقَالَ: هَلُمَّ، فَقُلْتُ: أَيْنَ؟ قَالَ: إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ، قُلْتُ: وَ مَا شَأْنُهُمْ؟ قَالَ: إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمْ القَهْقَرَى. ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَيْنِي وَ بَيْنِهِمْ، فَقَالَ: هَلُمَّ، قُلْتُ أَيْنَ؟ قَالَ: إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ، قُلْتُ: مَا شَأْنُهُمْ؟ قَالَ: إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمْ القَهْقَرَى، فَلاَ أُرَاهُ يَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلَّا مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ»

در حالي كه من در آنجا ايستاده‌ام گروهي از اصحاب مرا مي‌آورند، تا من آنها را مي‌شناسم مردي از ميان من و آنها خارج مي‌شود و ندا مي‌دهد: بشتابيد! من فرياد مي‌زنم كجا؟ مي‌گويد: به خدا سوگند به سوي آتش دوزخ! مي‌گويم: مگر آنها چه كار كردند؟ مي‌گويد: آنها بعد از تو به گذشته پست و جاهلي خود عقب گرد نمودند سپس گروهي از صحابه را مي‌آورند، تا من آنها را مي‌شناسم مردي از ميان من و آنها خارج مي‌شود و ندا مي‌دهد: بشتابيد! من فرياد مي‌زنم كجا؟ مي‌گويد: به خدا سوگند به سوي آتش دوزخ! مي‌گويم: مگر آنها چه كار كردند؟ مي‌گويد: آنها بعد از تو به گذشته پست و جاهلي خود عقب گرد نمودند. از اين‌رو نمي‌بينم آنها را مگر اين كه همه را وارد دوزخ مي‌سازند و كسي از آنها نجات نمي‌يابد مگر تعداد بسيار كمي از آنها.

صحیح بخاری ج 5 ص 2407، کتاب الرقاق، باب فی الحوض، ح 6215

ما سؤالمان این است که اگر واقعاً «صحابه»، عادل هستند؛ و یا اگر مصداق آیه: «لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَة...»؛ و یا آیه « وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصار...»؛ و یا آیه «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم‏...»؛ هستند؛ و یا می گوئید که پیغمبر فرمود:

«وَ مَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يَكُونَ قَدِ اطَّلَعَ عَلَى أَهْلِ بَدْرٍ فَقَالَ: اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ فَقَدْ غَفَرْتُ لَكُمْ »

و تو چه می دانی خداوند حتماً به احوال اهل بدر آگاه بوده است، پس فرمود که هر آنچه می خواهید انجام بدهید که من شما را بخشیدم!

صحیح بخاری، ج4، ص 59، کتاب الجهاد، باب الجاسوس، ح3007

این آیات و روایاتی را که شما کنار هم می چینید برای اثبات فضائل صحابه؛ پس این حدیث حوض چیست که آقای «بخاری» نقل کرده است!؟

بی دلیل نیست که بزرگان اهل سنت گفته اند که ای کاش «مسلم» و «بخاری» حدیث «حوض» و  حدیث «قرطاس» را در «صحیحین» نمی آوردند. تأسف این آقایان به این جهت است که این حدیث «حوض»، مثل طناب داری می ماند که راه گریزی از آن نیست.

آیا صرف صحابی پیامبر بودن، فضیلت است!؟

نکته ای را من خدمت دوستان عرض می کنم که به عنوان یادگاری از من داشته باشید. شکی نیست که دیدن و زیارت پیغمبراکرم شرف و فضیلت است. اساساً مجرد دیدن نبی مکرم، شرف است و فضیلت. ما اگر حضرت را در خواب هم ببینیم، به خودمان می بالیم و در کوچه و بازار فریاد شادی سر می دهیم. ولی نکته اساسی اینجاست که:

اولاً: آیا مجرد دیدن پیغمبر، برای انسان، «عصمت» و «مصونیت» هم، می آورد یا نمی آورد!؟ زیرا «کفار» و «منافقین» هم ایشان را دیده اند؛ ولی آیا این دیدن برای کفار و منافقین هم فضیلت ایجاد کرد!؟ قطعاً دیدن پیغمبر، که برای خیلی ها شرف و فضیلت است، برای تعدادی از افراد، ضد شرف است. «ابولهب» ها، «ابوجهل» ها، «عبدالله بن ابی» ها و... پیغمبر را دیدند ولی با دیدن پیامبر بر شقاوت اینها افزوده شد:

]وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَساراً[

قرآن را نازل مى‏كنيم كه شفا و رحمت براى مؤمنان است و ستمگران را جز خسران (و زيان) نمى‏افزايد.

سوره إسراء(17): آیه 82

ثانیاً: آیا مجرد ایمان آوردن به پیغمبر، مصونیت هم می آورد؟ خیلی ها علاوه بر دیدن حضرت، به ایشان «ایمان» هم آوردند، یعنی جزء مؤمنین بودند، اما سؤال این است که آیا مجرد ایمان آوردن به پیغمبر، مصونیت می آورد؟ آیا موجب مرجعیت ایشان می شود؟ چه مرجعیت علمی و چه مرجعیت سیاسی؟ یا اینکه نه، در کنار ایمان، عمل صالح نیز باید باشد.

شما اگر آیات قرآنی که وعده به بهشت داده است را ملاحظه کنید، می بینید که در تمامی این آیات، در کنار شرط ایمان، شرط «عمل صالح» نیز ذکر شده است. شما در هیچ آیه ای نمی بینید که از مؤمنین فقط ایمان بخواهد و «عمل صالح» را ذکر نکرده باشد.

ثالثاً: آیا مجرد ایمان و عمل صالح، کافی است، یا ملاحظات دیگری نیز در این میان وجود دارد!؟ قرآن کریم می فرماید: ای مؤمنین! اگر شما صدای خود را بالاتر از صدای پیغمبر کردید، تمام اعمال صالح شما از بین می رود:

]يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُون[

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى مى‏كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمى‏دانيد.

سوره حجرات(49): آیه 2 ‏

این آیه خطاب به مؤمنین است، نه به منافقین و کفار! مطلق هم هست، یعنی کسی را استثناء نکرده است. نفرمود مگر کسانی که زیر درخت شجره پیمان بستند؛ یا کسانی که در ابتدا ایمان آوردند و...

این آیه ملاک اساسی را بیان می کند. ملاک مسلمان بودن، هجرت با پیغمبر نیست؛ بیعت در زیر درخت شجره نیست؛ صرف ترک شراب و اقامه نماز و...نیست؛ قضیه خیلی ظریف تر از این حرفهاست. مثل «پل صراط» است که می گویند از مو باریک تر و از شمشیر برنده تر است.

حدیث دردناک «قرطاس» در «صحیح بخاری»

همین آیه را شما بگذارید کنار حدیث «حوض»، یا حدیث «قرطاس»؛ حدیث قرطاسی که «بخاری» آن را از زبان «ابن عباس» اینگونه نقل کرده است:

«لَمَّا حُضِرَ النَّبِيُّ قَالَ، وَ فِي البَيْتِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُ بْنُ الخَطَّابِ، قَالَ: «هَلُمَّ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ»، قَالَ عُمَرُ: إِنَّ النَّبِيَّ غَلَبَهُ الوَجَعُ وَ عِنْدَكُمُ القُرْآنُ فَحَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ، وَ اخْتَلَفَ أَهْلُ البَيْتِ وَ اخْتَصَمُوا، فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ: قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ، فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغَطَ وَ الِاخْتِلاَفَ عِنْدَ النَّبِيِّ قَالَ: «قُومُوا عَنِّي»

وقتی پیامبر در حال احتضار بود، عده ای از مردم از جمله عمربن خطاب در حجره پیامبر بودند، پیامبر فرمود: برایم کاغذ و دواتی بیاورید تا برایتان نوشته ای بنویسم که بعد از من گمراه نشوید. عمر گفت: بیماری بر پیامبر غلبه کرده است که این حرف را می زند، در حالی که قرآن نزد شماست و قرآن برای ما کافی است. حاضرین در خانه پیامبر با یکدیگر اختلاف کردند و به مخاصمه با یکدیگر پرداختند، برخی گفتند قلم و دواتی بیاورید تا پیامبر وصیتی بنویسد که بعد از او گمراه نشوید، برخی دیگر حرف عمر را تکرار کردند، وقتی دعوا و مشاجره ها در حضور پیامبر بالا گرفت، فرمود: از پیش من بروید بیرون.

صحیح بخاری، ج6، ص 2680، كِتَابُ الِاعْتِصَامِ بِالكِتَابِ وَالسُّنَّةِ، باب کراهیة الخلاف، ح6932

واژه «اللَّغَطَ» در جمله «فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغَطَ وَ الِاخْتِلاَفَ» به معنای سر و صدا کردن با صدای بلند است. داد و فریادی که کسی صدای دیگری را نشوند.

«ابن اثیر» می گوید:

«اللَّغَطُ : صوتٌ و ضَجَّة لَا يُفْهَم مَعْنَاهَا»

لغط، صدا و داد و فریادی است که حاضرین حرف یکدیگر را نفهمند

النهایه فی غریب الأثر، ج4، ص 257؛ لسان العرب، ج7، ص 391

آیا این افراد با این شرایط و موقعیت، می توانند بعد از نبی مکرم، مرجع برای دیگران باشند!؟

البته نباید از این نکته غافل شد که مسبب اصلی ایجاد اختلاف در حضور پیامبر، شخص خلیفه دوم بود! تا پیغمبر فرمود قلم و دواتی بیاورید تا چیزی برایتان بنویسم، «عمر بن خطاب» مخالفت کرد و گفت «إِنَّ النَّبِيَّ غَلَبَهُ الوَجَعُ».

ان شاءالله در آینده، نکات مهم و ظریفی پیرامون بحث صحابه بیان خواهیم نمود.

والسلام علیکم و رحمة الله

 




Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English