شكي نيست كه
دوام، استمرار و بقاء اديان آسماني گذشته كه يكي پس از ديگري آمدهاند مرهون تلاش
و كوشش مستمر و متصل انبياي الاهي است؛ بزرگواراني كه با تحمل مسؤليت الاهي، رسالت
خويش را ادا نمودهاند؛ اما رسالتي كه در دين مبين اسلام بوده است بزرگترين و مهمترين
آنها بوده و به سبب خاتميت آن، خداوند سبحان
اراده نموده تا اين دين تا روز قيامت و انتهاي حيات بشريت استمرار، دوام و بقا
داشته باشد و تمامي
اديان سابق با آمدن اين دين منسوخ گردد. بديهي است، مضمون و هدف چنين رسالتي در
واقع و طبيعت آن طولانيتر از عمر رسول و پيامبر آن باشد، از اينرو لازم است تا ضمانتي
براي استمرار و بقاء آن وجود داشته باشد؛ چنانكه با بعثت پيامبران يكي پس از
ديگري چنين ضمانتي براي ادامه و استمرار رسالتهاي پيشين به وجود ميآمد و مايه ادامه
و حفظ آنها ميگرديد.
از همينجا اهميت
امامت براي تحقق اين هدف و غرض والا و مهم شكل ميگيرد و بايد خداوند افرادي را
براي سرپرستي و توليت اين مهم در نظر گيرد كه همان ائمه عليهمالسلام ميباشند.
با نظر به
اتفاقات و رويدادهاي سياسي كه در تاريخ و سرگذشت جامعه اسلامي به وقوع پيوست و
نتيجه آن دور شدن امامان از سرپرستي و امامت جامعه به نحو تام و كامل آن گرديد، اين
مفهوم دچار تشويش و غموضهايي گرديد كه نتيجه آن توجه ذهن عموم مسلمانان با محدوديت
و ضيقتر گرديدن مفهوم امامت و انحصار آن به برخي از احكام حكومتي و عزل و نصبها
گرديد؛ در حالي كه اين برداشت بسيار متفاوت با معنا و مفهوم حقيقي آن بود كه قرآن
و سنت حقيقي پيامبر اكرم، آن را تعريف و ترسيم نموده بودند و شأن امامت را ـ چنانكه
به زودي توضيح خواهيم داد ـ بسيار بالا و بلند مرتبهتر از مسأله حكومت و در عين
حال حكومت را نيز يكي از شؤون امامت دانسته بودند.
از اينرو بر
ماست تا ذهنها را از مفهومي كه همراه با امامت گشته و از آن مفهومي ديگر ساخته و
براي حقيقت امامت رسوباتي در تاريخ برجاي گذارده عاري ساخته و توضيحاتي را در اين
راستا ارائه نماييم.
كلمه امام به
خودي خود و از نظر لغوي، در خود معنا و مفهوم مقدسي به همراه ندارد؛ از اين منظر امام
به هر كسي گفته ميشود كه به او اقتدا گرديده و مورد تبعيت قرار گيرد؛ اعم از آن
كه وي شخصي عادل و يا غير عادل باشد. راغب در مفردات گفته است:
«الإمام:
المؤتم به إنساناً؛ كأن يقتدى بقوله أو فعله، أو كتاباً أو غير ذلك، محقاً كان أو
مبطلاً، وجمعه أئمة»([1]).
(امام: كسي است كه انسان به قول، فعل،
كتاب و يا ديگر موارد او اقتدا ميكند؛
اعم از آن كه امام بر حق باشد و يا بر باطل و جمع امام ائمه ميباشد.)
و در صحاح
آمده:
«الإمام:
الذي يقتدى به، وجمعه أئمة»([2]).
(امام: كسي
است كه به او اقتدا ميشود و جمع امام ائمه است.)
مسلمانان با
جميع گرايشهاي مذهبي خود بر معنا و مفهوم عام امامت، اتفاق نظر داشته و آن را
رياست و رهبري تمام جامعه اسلامي ميدانند و تنها اختلافي كه هست در حيطه شؤون و
اختيارات امام است.
ابن ميثم
بحراني (متوفاي 699هـ) گفته است:
«الإمامة:
رئاسة عامة لشخص من الناس في أمور الدين والدنيا»([3]).
(امامت: عبارت است از رياست تمام
جامعه براي شخصي از مردم در امور دين و دنياي آنها.)
محقق حلي (متوفاي
676هـ) گفته است:
«الإمامة
رئاسة عامة لشخص من الأشخاص بحق الأصل لا نيابة عن غير هو في دار التكليف»([4]).
(امامت: رياست تمام جامعه براي شخصي
از اشخاص جامعه اسلامي، به شكل اصلي و نه نيابتي از سوي هر كسي است كه مكلف به تكليف
ميباشد.)
تفتازاني (متوفاي
791هـ) گفته است:
«الإمامة
رئاسة عامة من أمر الدين والدنيا خلافة عن النبي صلى الله عليه وسلم»([5]).
(امامت: عبارت است از رياست تمامي جامعه اسلامي در امور دين و دنياي آنان به
عنوان جانشين رسول خدا صلّي الله عليه وآله.)
با وجود اتفاق نظري كه
در معنا و مفهوم امامت در كلمات و تعابير علماي دو مذهب شيعه و سني وجود دارد اما
در مراد و مقصود از امامت نزد اهل سنت اختلاف نظر وجود دارد.
از اينرو مناسب
است تا معناى رياست عامه و رهبري جامعه اسلامي كه در تعريف امامت اخذ شده را توضيح
داده تا در پرتو آن، علت اختلاف در مراد و منظور از امامت نزد هر دو فرقه مشخص
گردد؛ چرا كه رهبري و رياست جامعه اسلامي در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله متعلق
به خود آن حضرت بوده و او خود اين مسؤليت مهم و خطير را بر عهده داشته و به عنوان مبلغ
و مبيّن احكام شرعي، حافظ و نگهبان شريعت و اسوه و الگوي تمام مسلمانان و قاضي و حاكمي
عادل و منصف در مشاجرات و نزاعهاي رويداده در ميان آنها بوده
است.
اين قبيل وظايف
و مسؤليتهاي مهم كه رسول خدا صلي الله عليه وآله خود متكفل انجام آن بوده از ضرورتهايي
به شمار ميرود كه لازمه دوام و استمرار رسالت خاتم براي پس از وفات آن حضرت ميباشد؛
از اينرو لازم است تا شخصي كه واجد صفات استثنائي ميباشد بر اين منصب تكيه زده و
قدرتي را كه آن بزرگوار در تصدي اين مسؤليتها داشته را دارا باشد و تنها فرقي كه
با رسول خدا صلي الله عليه وآله دارد در وحي و ارتباط مستقيم با عالم ملكوت است كه
اين ويژگي با ارتحال رسول خدا صلي الله عليه وآله منقطع گرديده است. پس چنين شخصي عهدهدار
مسؤوليت تطبيق احكامي را دارد كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله به شكل كلي بيان
فرموده و بيان جزئيات و احكام خاص آن را بر عهده شخصي گذارده كه به دور از هرگونه
خطا و اشتباهي اقدام به حفاظت و حراست از شريعت نمايد.
بدين شكل ضرورت
اتصاف امام به مقام عصمت و آراسته بودن وي به بالاترين درجات علم و دانش و آگاهي از
اسرار و رموز الاهي روشن ميگردد.
معنايي كه بيان
شد مقصود شيعه از مفهوم امامت است و به همين سبب آن را به رياست و رهبري عمومي جامعه
اسلامي تعريف مينمايد؛ يعني در همان حدّ و اندازه رياست و رهبري كه رسول خدا صلي
الله عليه وآله بر عهده داشت؛ البته با رعايت و در نظر داشت تفاوتهايي كه در دو
مقوله نبوت و امامت وجود دارد.
از اينرو
بايسته است تا از عالم بالا در تعيين متولى و مسؤل تصدي اين منصب مهم دخالت صورت
گيرد؛ به همان شكل كه در تعيين پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله به خاطر عجز امت از
درك ويژگيهاي لازم براي تصدي چنين مسؤليتي از سوي شخصي لايق براي اين منصب دخالت
صورت گرفته است. از اينرو ميبينيم كه در قرآن كريم اين حقيقت را بيان نموده و امام
را شخصي برگزيده و منتخب از سوي خداوند متعال و صاحب عهدي الاهي دانسته است.
معناي لغوي و عرفي
«اصطفاء» همان انتخاب و اختيار نمودن شخصي ميباشد. فراهيدي در اينباره گفته است:
«الصفو
نقيض الكدر، وصفوة كل شيء خالصة وخيره... والاصطفاء: الاختيار، افتعال من الصفوة،
ومنه النبي المصطفى، والأنبياء المصطفون»([6]).
(صاف، نقيض كدر ميباشد و صافِ هر
چيزي، خالص و خوب آن ميباشد... اصطفاء: باب افتعال از صفوه، به معناي انتخاب و اختيار
ميباشد و از همين باب گفته ميشود: «نبي مصطفى» (پيامبر منتخب) و «انبياء مصطفون»
(پيامبران برگزيده))
راغب در مفردات
گفته است:
«الاصطفاء:
تناول صفو الشيء، كما أن الاختيار: تناول خيره، والاجتباء: تناول جبايته. واصطفاء
الله بعض عباده قد يكون بإيجاده تعالى إياه صافياً عن الشوب الموجود في غيره...
قال تعالى: {الله يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً وَمِنَ النَّاسِ} ...
واصطفيت كذا على كذا أي اخترت»([7]).
(اصطفاء: دستيابي به خالص هر چيزي
است؛ چنانكه اختيار: به معناي دستيابي به خوب و نيكوي آن و اجتباء: دستيابي به
خالص هر چيزي است و برانگيختن خداوند نسبت به برخي از بندگان، گاهي با صاف و خالص
نمودن آن شخص از هرگونه ناخالصي و غيره ميباشد... چنانكه فرموده است: «خداوند از
فرشتگان رسولانى برمىگزيند، و همچنين نسبت به عمل مردم خداوند شنوا و بيناست!...»
و چيزي را اينچنين برانگيختم: يعني آن را چنين اختيار نمودم.)
قرآن در
استعمالات خود و مراد و منظورش از اصطفاء از حد معناى لغوي تجاوز نكرده است. قرآن از
اين مفهوم در آيات متعددي سخن گفته است:
«إِنَّ
اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى
الْعَالَمِينَ»([8]).
(خداوند، آدم، نوح، آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد.)
و نيز فرموده
است:
«اللَّهُ
يَصْطَفِي مِنَ الْمَلاَئِكَةِ رُسُلاً وَمِنَ النَّاسِ»([9]).
(خداوند از فرشتگان رسولانى برمىگزيند، و همچنين نسبت به عمل مردم، شنوا و
بيناست!)
و نيز فرموده
است:
«وَلَقَدِ
اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ»([10]).
(ما او را در اين جهان برگزيديم و او در جهان ديگر، از صالحان است.)
و نيز فرموده
است:
«وَإِنَّهُمْ
عِندَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الأَخْيَارِ»([11]).
(و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند!)
پس اصطفاء، عمل اختيار و انتخاب گروهي از نخبگان
از خلق است كه حائز كمالاتي شدهاند كه ديگران به آن دست نيافتهاند، آنها پاك و
پاكيزه گرديدهاند و به همين سبب بر ديگران فضيلت يافته و به عنوان اسوه و الگوي
بشريت انتخاب گرديدهاند.
اصطفاء و
انتخاب، فقط منحصر به انبيا و رسولان نميگردد، بلكه قرآن كريم به انتخاب افرادي
ديگر نيز تصريح نموده است؛ به عنوان مثال در باره حضرت مريم دختر حضرت عمران نيز
چنين تعبيري به كار گرفته شده كه خداوند متعال در باره او فرموده است:
«إِنَّ
اللّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاء الْعَالَمِينَ»([12]).
(اى مريم! خدا تو را برگزيده و پاك ساخته و بر تمام زنان جهان، برترى داده
است.)
همچنين درباره
طالوت نيز فرموده است:
«إِنَّ
اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ»([13]).
(خدا او را بر شما برگزيده و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است.)
چنانكه قرآن كريم از انتخاب برخي اعضاي خانواده انبيا و اوصيا
نيز خبر داده است؛ چنان كه فرموده:
«وَلَقَدْ
أَرْسَلْنَا نُوحًا وَإبراهيم وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ
وَالْكِتَابَ»([14]).
(ما نوح و ابراهيم را فرستاديم و در دودمان آن دو نبوّت و كتاب قرار داديم.)
و نيز فرموده است:
«وَوَهَبْنَا
لَهُ إِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ
وَالْكِتَابَ وَآتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الآخِرَةِ
لَمِنَ الصَّالِحِينَ» (عنكبوت: 27)
(و (در اواخر
عمر،) اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و نبوت و كتاب آسمانى را در دودمانش قرار
داديم و پاداش او را در دنيا داديم و او در آخرت از صالحان است!)
و يا در جاي
ديگر ميفرمايد:
«أُوْلَئِكَ
الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ مِن ذُرِّيَّةِ آدَمَ
وَمِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ وَمِن ذُرِّيَّةِ إبراهيم وَإِسْرَائِيلَ
وَمِمَّنْ هَدَيْنَا وَاجْتَبَيْنَا إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمَن
خَرُّوا سُجَّدًا وَبُكِيًّا»([15]).
(آنها پيامبرانى بودند كه خداوند مشمول نعمتشان
قرار داده بود، از فرزندان آدم، و از كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم و از
دودمان ابراهيم و يعقوب و از كسانى كه هدايت كرديم و برگزيديم. آنها كسانى بودند
كه وقتى آيات خداوند رحمان بر آنان خوانده مىشد به خاك مىافتادند، در حالى كه
سجده مىكردند و گريان بودند.)
و نيز فرموده است:
«وَوَهَبْنَا
لَهُ إِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ وَمِن
ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ
وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ
كُلٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ * وَإِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطًا
وَكُلاًّ فضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ * وَمِنْ آبَائِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ
وَإِخْوَانِهِمْ وَاجْتَبَيْنَاهُمْ وَهَدَيْنَاهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ»([16]).
(و اسحاق و يعقوب را به او [ابراهيم] بخشيديم و هر دو را هدايت كرديم و نوح
را (نيز) پيش از آن هدايت نموديم و از فرزندان او، داوود، سليمان، ايّوب، يوسف،
موسى و هارون را (هدايت كرديم) اين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم! ـ و (همچنين) زكريّا، يحيى، عيسى و الياس را همه
از صالحان بودند. ـ و اسماعيل، يسع، يونس و لوط را و همه را بر جهانيان برترى
داديم. ـ و از پدران، فرزندان و برادران آنها (افرادى را برترى داديم) و برگزيديم
و به راه راست، هدايت نموديم.)
اين آيات و
آياتي ديگر از اين قبيل مشخص ميكند كه خداوند سبحان، جان، رفتار و زندگي برخي از
بندگانش را از برخي شائبههايي كه ممكن است با انتخاب آنان از سوي خداوند منافات
داشته باشد پاك و پاكيزه و از لوث هرگونه آلودگي مرتفع ساخته و آنان را بر ساير
انسانها برتري داده و بر ديگران مقدّم نموده است و اين همان معناي انتخاب
(اصطفاء) از جانب خداوند است.
در جامع البيان
در تفسير آيه شريفه: «إِنَّ
اللَّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ» (اى مريم! خدا تو را برگزيده و پاك
ساخته.) آمده است:
«ومعنى
قوله: {اصْطَفَاكِ} اختارك واجتباك لطاعته، وما خصك به من كرامته. وقوله: {وَطَهَّرَكِ}
يعني: طهر دينك من الريب والأدناس التي في أديان نساء بني آدم. {وَاصْطَفَاكِ
عَلَى نِسَاء الْعَالَمِينَ} يعني: اختارك على نساء العالمين في زمانك بطاعتك
إياه، ففضلك عليهم»([17]).
(معناى: «اصْطَفَاكِ» اين است كه
خداوند تو را انتخاب كرده و براي اطاعت و بندگي خويش برگزيده و برخي از كرامات خود
را به تو اختصاص داده است. معناي: «وَطَهَّرَكِ» اين است كه
دين تو را از شك و ترديدها و رجس و پليديهايي كه در دين ديگر زنان بني آدم بوده
پاك نموده است. معناي: «وَاصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاء
الْعَالَمِينَ» اين است: كه خداوند به خاطر اطاعت و بندگي كه نمودي، تو را از ميان ديگر
زنان جهان كه در زمان تو ميزيستند انتخاب نمود و بر آنها فضيلت و برتري بخشيد.)
اصطفاء و اختيار
الاهي، بر اساس حكمت و عدالت الاهي استوار گشته و تابع مقياسهاي بشري نميباشد كه
نتوان از باطن و زواياي مخفي جانها آگاه گرديد؛ چرا كه برگزيدگان الاهي اعم از انبيا
و غير انبيا به شأن و رتبهاي عالي و درجات رفيع نائل گشتهاند كه براي بسياري از
مردم عادي، امكان و توانايي دسترسي به آن، ميسر نميباشد؛ چرا كه گرچه برخي از
مردم در علم، برخي در تقوا، برخي در صبر و شكيبايي و يا ديگر صفات برجسته و
شايسته، به مقامات و درجاتي نائل گشته باشند، اما لياقت و توفيق انتخاب از سوي
خداوند را هر كسي نميتواند بدست آورد؛ چرا كه چنين شخصي بايد در تمام جهات و
ابعاد مورد نياز براي حمل مسؤليت مهم و خطيري كه به او واگذار ميشود قابليت و
شايستگي به دست آورده باشد؛ امري است كه هيچ كس به جز خداوند متعال نميتواند از
وجود آن در اشخاص، آگاهي حاصل كند و براي همين، انتخاب اينگونه مناصب فقط به دست
خداوند متعال است و نه هيچ كس ديگر. ابن تيميه در اين باره گفته است:
«الذي
عليه جمهور سلف الأمة وأئمتها وكثير من النظار([18])أن الله يصطفى من الملائكة رسلاً ومن
الناس، والله أعلم حيث يجعل رسالاته، فالنبي يختص بصفات ميزه الله بها على غيره وفي
عقله ودينه واستعد بها؛ لأن يخصه الله بفضله ورحمته كما قال تعالى: {وَقَالُوا
لَوْلا نُزِّلَ هَذَا الْقرآن عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ *
أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَةَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ
فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا}»([19]).
(به اعتقاد اكثريت مسلماني كه در زمانهاي قبل
زيسته و پيشوايان و صاحب نظران آنها، خداوند از ميان ملائكه، پيامبران و مردمان
برخي را برميگزيند. آري، خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد! از
اينرو صفاتي به پيامبر اكرم اختصاص داده تا بدينوسيله او را در عقل و دين، بر
ديگران برتري داده و بدين شكل او را آماده رسالت گرداند و فضل و رحمت خويش را شامل
او سازد؛ چنانكه خداوند متعال فرموده است: «و گفتند:
«چرا اين قرآن بر مرد بزرگ (و ثروتمندى) از اين دو شهر (مكه و طائف) ناز ل نشده
است؟!» ــ آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مىكنند؟!
ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميانشان تقسيم كرديم.)
قرطبي در تفسير
آيه شريفه «إِنَّ اللَّهَ
اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ» گفته است:
«لما
استبعدوا تملّكه بسقوط نسبه وبفقره، ردّ عليهم ذلك أولاً ملاك الأمر هو اصطفاء
الله تعالى، وقد اختاره عليكم وهو أعلم بالمصالح منكم...»([20]).
(هنگامي كه گروهي به دست گرفتن نبوت
را بدون داشتن نسبت مهم و فقير بودن رسول خدا صلي الله عليه وآله بعيد شماردند، خداوند
اعتقاد آنها را به اين شكل رد نموده است كه ملاك، انتخاب و گزينش از سوي خداوند متعال
است كه او را بر شما برگزيده است و خداوند بر مصالح شما آگاهتر است...)
امامت الاهي به
مفهوم شيعي آن، مبتني بر ادله و براهين محكمي است كه به اختصار به اهميت، جايگاه و
مكانت آن در حفظ، پاسداري و دفاع از شريعت و تطبيق احكام و هدايت امت به راه حق و
ديگر وظايف مهم آن اشاره نموديم و امامت بدين معنا و مفهومي كه از آن ارائه شد به انتخاب
و اختيار الاهي براي كسي است كه بناست اين مسؤليت مهم را به دوش گيرد و اينان كسي
نيستند جز امامان از اهل بيت رسول خدا صلّي الله عليه وآله. براي تاييد اين معنا دلايل
متعددي وجود دارد كه به آنها اشاره ميشود:
اول: آيه شريفه:
«إِنَّ
اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهيم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى
الْعَالَمِينَ * ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»([21]).
(خداوند، آدم، نوح، آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد. ـ آنها
فرزندان و (دودمانى) بودند كه (از نظر پاكى، تقوا و فضيلت) برخي از برخي ديگر
گرفته شده بودند و خداوند، شنوا و داناست (و از كوششهاى آنها در مسير رسالت خود،
آگاه مىباشد))
اين آيه قرآن بر
اين نكته تاكيد دارد كه همانگونه كه خداوند سبحان انبياي خود را مورد انتخاب قرار
ميدهد همچنين از نسل و ذريه آنان نيز انسانهاي صالح و شايستهاي برميگزيند كه اهل
بيت عليهمالسلام نيز از همين نسل برگزيده است؛ چرا كه پيامبر اكرم و نسل آن حضرت
از نسل حضرت ابراهيم عليه السلام است. همين معنا را بخاري از ابن عباس در باره آيه
شريفه: «إِنَّ اللَّهَ
اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهيم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ» روايت نموده و گفته است:
«المؤمنون
من آل إبراهيم وآل عمران وآل ياسين وآل محمد صلى الله عليه وسلم، يقول الله عز وجل:
{إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإبراهيم لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ}([22]) وهم
المؤمنون»([23]).
(مؤمنان از خاندان ابراهيم، عمران، ياسين
و محمد صلى الله عليه وآله هستند. خداوند عزّ وجلّ ميفرمايد: «سزاوارترين مردم به ابراهيم، آنها هستند كه از او پيروى كردند» كه آنها مؤمنان
هستند.)
دوم: آيه شريفه:
«إِنَّمَا
يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ
تَطْهِيرًا»([24]).
(خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما
را پاك سازد.)
مسلم در صحيح
خود با سندش به عايشه روايت كرده است:
«خرج
النبي صلى الله عليه وسلم غداة وعليه مرط مرحل من شعر أسود، فجاء الحسن ابن علي
فأدخله، ثم جاء الحسين فدخل معه، ثم جاءت فاطمة فأدخلها، ثم جاء علي فأدخله، ثم
قال: {إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ
الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}»([25]).
(صبحگاهان رسول خدا صلّي الله عليه وآله خارج شد در حالي كه پارچهاي سياه از موي شتر بر دوش داشت؛ در اين هنگام حسن بن علي
و در پي او حسين بن علي و فاطمه و نيز علي وارد شدند و رسول خدا صلي الله عليه
وآله همه آنها را به زير عبا داخل ساخت و فرمود: «خداوند فقط مىخواهد پليدى و
گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد.»)
ترمذي در سنن
خود از عمر بن ابي سلمه پسر خوانده پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله روايت كرده:
«لما
نزلت هذه الآية على النبي صلى الله عليه وسلم: {إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ
لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا} في بيت
أم سلمة، فدعا فاطمة وحسناً وحسيناً، فجلّلهم بكساء وعلي خلف ظهره فجلّلهم بكساء، ثم
قال: اللّهم هؤلاء أهل بيتي فأذهبْ عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً، قالت أم سلمة: وأنا
معهم يا نبي الله؟ قال: أنت على مكانك وأنت على خير»، قال الشيخ الألباني: «صحيح»([26]).
(زماني كه آيه تطهير در خانه ام سلمه بر رسول خدا صلّي الله عليه وآله نازل
گرديد پيامبر اكرم، حضرت فاطمه و امام حسن و حسين عليهمالسلام را صدا زد و با
عبايي كه بر دوش داشت آنها را پوشانيد و فرمود: «بارالها! اينها اهل بيت من
هستند؛ گناه و پليدي را از آنان به دور ساز و پاك و پاكيزه فرما!» ام سلمه گفت: اي
پيامبر خدا! آيا من هم از آنها هستم؟ حضرت فرمود: تو زن خوبي هستي و مقام و جايگاه
خود را داري.)
الباني اين
روايت را صحيح
دانسته است.
قرطبي مصداق اين
آيه شريفه را چنين مشخص نموده است:
«وقراءة
النبي هذه الآية {إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أهل
الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا} دليل على أن أهل البيت المعنيين في الآية
هم المغطون بذلك المرط في ذلك الوقت»([27]).
(اين كه رسول خدا صلي الله عليه وآله آيه تطهير را خطاب به اهل بيت عليهم
السلام يعني همان كساني كه با عبا پوشانده است قرائت فرموده دليلي است بر اين كه
آيه تطهير درباره آنان نازل شده است.)
از اينرو ابن
تيميه را نيز ميبينيم كه به خاطر همين خصوصيتي كه خداوند با آن علاقه خود را به
اهل بيت نشان داده، قائل به افضليت اهل بيت عليهمالسلام گرديده و گفته است:
«أفضل
أهل بيته علي وفاطمة وحسن وحسين الذين أدار عليهم الكساء وخصهم بالدعاء»([28]).
(رسول خدا صلي الله عليه وآله اهل بيت
خود، علي، فاطمه، حسن و حسين را كه عباي خويش را بر آنان پوشاند و در حق آنان دعا
فرمود را بر ديگران فضيلت و برتري بخشيد.)
اين همان معناى
انتخاب و گزينش گروهي نخبه و منتخب از سوي خداوند عزّ وجلّ در ميان مردم است كه
آنان را پاكيزه ساخته و از هر گناه و پليدي به دور داشته است و به معناي ديگر، اين
همان ارزاني داشتن مقام عصمت به آنهاست؛ چرا كه آنها به مراتبي نائل گرديدهاند كه
ديگران بدان دست نيافتهاند.
سوم: خداوند
عزّ وجلّ ميفرمايد:
«قُلْ
كَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»([29]).
(بگو: «كافى است كه خداوند، و كسى كه علم كتاب (و آگاهى بر قرآن) نزد اوست،
ميان من و شما گواه باشند!»)
علاوه بر
روايات اهل بيت عليهمالسلام در روايات متعددي از طريق اهل سنت([30])آمده است كه امير المؤمنين سلام الله
عليه همان كساني است كه علم الكتاب نزد اوست و خداوند عزّ وجلّ اين علم را از طريق
پيامبرش به او ارث داده است.
و خداوند عزّ
وجلّ در آيهاي ديگر فرموده است:
«ثُمَّ
أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا»([31]).
(سپس اين كتاب (آسمانى) را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم.)
و بدين شكل
دانسته ميشود كسي كه بر حسب حكمت الاهي، علم كتاب را به ارث ميبرد بايد از سوي
خداوند سبحان انتخاب و برگزيده شده باشد.
قرآن كريم به
شكل صريح و واضح اين مسأله را در آيهاي از قرآن كريم روشن ساخته و فرموده است:
«وَإِذِ
ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ
لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي
الظَّالِمِينَ»([32]).
((به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و
او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و
پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز امامانى قرار بده!)»
خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمىرسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه
پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقامند)».)
آيه فوق بر اين
موضوع دلالت مينمايد كه امامت هديه و منصبي است از سوي خداوند سبحان براي كسي كه
خود، او را براي تصدي آن شايسته و سزاوار دانسته است؛ اما عهدي كه در آيه از آن
سخن به ميان آمده، عهد نبوت نبوده است؛ چرا كه حضرت ابراهيم عليه السلام خود،
پيامبر و رسول اولو العزم الاهي بوده است؛ از اينرو مفسران اين عهد را عهد امامت
دانستهاند.
بيضاوي در
تفسير: «لاَ يَنَالُ
عَهْدِي الظَّالِمِينَ» گفته است:
«إجابة
إلى ملتمسه وتنبيه على أنه قد يكون في ذريته ظلمة أو أنهم لا ينالون الإمامة،
لأنها أمانة من الله تعالى وعهد والظالم لا يصلح لها»([33]).
(اين بخش از آيه پاسخي است به خواهش حضرت ابراهيم و توجه دادن آن حضرت بر
اين كه در خاندان و نسل او ظلمي وجود دارد كه به سبب آن امامت به آنها نميرسد؛
چرا كه امامت، امانت و عهدي است از سوي خداوند متعال كه ظالمان صلاحيت تصدي آن را
ندارند.)
طبري از مجاهد
روايت كرده است:
«قال
الله: {لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ} قال: لا يكون إمام ظالماً»([34]).
(خداوند عزّ وجلّ فرموده است: «عهد من به ظالمان نميرسد» يعني: امام نميتواند
شخصي ظالم باشد.)
ابن كثير در
تفسير اين آيه گفته است:
«يقول تعالى منبّهاً على شرف إبراهيم خليله عليه
السّلام، وأن الله جعله إماماً للناس»([35]).
(خداوند عزّ وجلّ در اين آيه شرافت حضرت ابراهيم عليه السلام و اين كه او
امام مردمان است را گوشزد نموده.)
از اين آيه شريفه
ميتوانيم چند مطلب را برداشت كنيم:
اول: چنانكه
قبلاً گذشت، امامي كه بناست از سوي خداوند در نسل و خاندان حضرت ابراهيم عليه
السلام برگزيده و انتخاب گردد نميتواند شخصي باشد كه حتي احتمال صدور ظلم درباره
او به ذهن خطور كند؛ چنانكه آيه شريفه به همين مطلب تصريح فرموده است: «لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» (عهد من به
ظالمان نميرسد.) چون حضرت ابراهيم عليه السلام از خداوند متعال درخواست ميكند تا امامت را
در نسل و خاندان او قرار دهد و چنين توقعي از حضرت ابراهيم نميرود كه از خداوند
عزّ وجلّ بخواهد تا عهد امامت را براي شخصي كافر قرار دهد از اينرو بايد اين
درخواست در باره كسي باشد كه حدّاقل به خداوند سبحان ايمان داشته باشد؛ پس در اين
صورت حضرت ابراهيم عليه السلام درباره گروهي از مؤمنان چنين درخواستي را مطرح
نموده، اما با اين وجود، خداوند عزّ وجلّ پاسخ ميدهد اگر كسي حتي به صورت موقت
نيز ظلمي از او سرزده باشد شايستگي تصدّي مقام امامت را ندارد؛ اين مطالب اقتضا ميكند
تا ظلم، در اين آيه شريفه، به ظلم متناسب با مؤمنان تفسير شود و آن چيزي نيست مگر عصيان
خداوند متعال.
در حقيقت، معصيت،
ظلم انسان به خويش محسوب ميگردد و اين ظلم، نسبت به امام بايد در نهايت درجات آن
منتفي گرديده باشد؛ اعم از آن كه ظلم در حق خداوند باشد، مانند شرك به خداوند كه
فرموده است: «إِنَّ
الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ» (هر آينه شرك، ظلم بزرگي به شمار
ميآيد.) و يا ظلم به
مردم و يا به خود باشد. طبيعي است كه هر گونه گناه و معصيتي انسان را ظالم به خويش
قرار ميدهد؛ چرا كه گناهان به منزله تعدّي و تجاوز به حدود الاهي محسوب ميشود؛
چنان كه خداوند عزّ وجلّ فرموده است: «وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ»([36])، (و هر كس از
حدود الهى تجاوز كند به خويشتن ستم كرده است.) از اينروست كه امام بايد از تمامي گناهان و انواع آن منزه باشد؛ و اين به
معناي نائل گرديدن امام به مقام و درجه عصمت است كه شايسته مقام امامت ميباشد.
دوم: چنانكه
گفته شد امامت نميتواند از جانب مردم از سوي انسانها جعل و نصب گردد؛ بلكه امري
است مرتبط به خداوند عزّ وجلّ و در دست قدرت او؛ چنانكه فرموده است: «إِنِّي
جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً...». (من تو را امام و پيشواى مردم قرار
دادم!)
سوم: امامتي كه
نصب و جعل آن از سوي خداوند و در قدرت اوست، بالاترين مرتبه نبوت است كه حضرت ابراهيم
عليه السلام در زمان نزول آيه شريفه در آن حد و مرتبه قرار داشت؛ چنان كه از لحن و
سياق آيه شريفه و قرائن موجود در آن نيز مشخص است. حضرت ابراهيم عليهالسلام پس از
مقام نبوت به اين مقام و منصب نائل گرديد كه دلايل زير بر اين مطلب دلالت ميكند:
1ـ اين ماجرا
در اواخر زمان حضرت ابراهيم عليه السلام، يعني در زمان پيري آن حضرت و تولد فرزندش
اسماعيل و اسحاق اتفاق افتاده است و دليل بر اين مطلب سخن خداوند عزّ وجلّ در اين
آيه شريفه است كه پس از: «إِنِّي
جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً...» از قول حضرت ابراهيم ميفرمايد: «وَمِن ذُرِّيَّتِي» (از دودمان
من (نيز امامانى قرار بده!)) كه اين سخن قبل از آمدن ملائكه و بشارت تولد اسماعيل و اسحاق صورت گرفته كه
به زودي نسل و ذريه او خواهند شد؛ از اينرو پس از آن كه ملائكه او را بشارت به
داشتن فرزندي نمودند، حضرت ابراهيم عليه السلام ملائكه را خطاب نمود: «قَالَ أَبَشَّرْتُمُونِي عَلَى أَن
مَّسَّنِيَ الْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ»، (گفت: «آيا به من (چنين) بشارت
مىدهيد با اين كه پير شدهام؟! به چه چيز بشارت مىدهيد؟!) چنانكه در اين آيه شريفه آمده است:
«وَنَبِّئْهُمْ
عَن ضَيْفِ إِبْراَهِيمَ * إِذْ دَخَلُواْ عَلَيْهِ فَقَالُواْ سَلاماً قَالَ
إِنَّا مِنكُمْ وَجِلُونَ * قَالُواْ لاَ تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ»([37]).
(و به آنها از مهمانهاى ابراهيم خبر ده! ـ هنگامى كه بر او وارد شدند و سلام كردند (ابراهيم) گفت: «ما از شما بيمناكيم!» ـ گفتند: «نترس، ما تو را به پسرى دانا بشارت مىدهيم!»)
همچنين حضرت
ابراهيم عليه السلام خطاب به همسرش در بشارت به او ميگويد:
«وَامْرَأَتُهُ
قَآئِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَقَ وَمِن وَرَاء إِسْحَقَ يَعْقُوبَ
* قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِي شَيْخاً إِنَّ
هَذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ * قَالُواْ أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمةُُ
اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَّجِيدٌ»([38])
(و همسرش ايستاده بود، (از خوشحالى) خنديد پس او را بشارت به اسحاق و بعد از
او يعقوب داديم. ـ گفت: «اى واى بر من! آيا من فرزند مىآورم در حالى كه پير زنم،
و اين شوهرم پير مردى است؟! اين راستى چيز عجيبى است!» ـ گفتند: «آيا از فرمان خدا
تعجب ميكنى؟! اين رحمت خدا و بركاتش بر شما خانواده است چرا كه او ستوده و والا
است!»)
از سخن حضرت
ابراهيم عليه السلام و همسرش در آيه فوق به سبب پيري و كهوت سنّ، آثار يأس و نااميدي
براي داشتن فرزند در آنان مشاهده ميگردد؛ به همين سبب ملائكه آندو را تسكين خاطر
و آرامش دادهاند، چرا كه حضرت ابراهيم و خانوادهاش نميدانستند كه به زودي داراي
فرزند و نسل خواهد شد؛ از اينروست كه ميگوييم: اگر اين داستان در اوايل نبوت
حضرت ابراهيم اتفاق افتاده بود معقول نبود كه نسبت دارا بودن نسل و ذريه به او
داده شود در حالي كه او داراي فرزندي نبود، بلكه در آن صورت بايد ميفرمود: «و
درباره نسل و ذريه من، اگر به من نسل و ذريهاي عطا نمودي» و يا تعابير ديگر شبيه
به اين معنا.
از اينرو از
اين آيات ميتوان استفاده نمود كه اعطاي امامت به حضرت ابراهيم عليه السلام در اواخر
عمر شريف آن حضرت بوده در حالي كه اين آيه ميفرمايد: «قَالُوا مَن فَعَلَ هَذَا
بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ * قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى
يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ»([39]) ((هنگامى كه منظره بتها را ديدند،) گفتند: «هر
كس با خدايان ما چنين كرده، قطعاً از ستمگران است (و بايد كيفر سخت ببيند)!» ـ (گروهى) گفتند: «شنيديم نوجوانى از (مخالفت با)
بتها سخن مىگفت كه او را ابراهيم مىگويند.») نبوت آن حضرت در ابتداي جواني وي بوده است.
2ـ آيه شريفه:
«وَإِذِ
ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ
لِلنَّاسِ إِمَاماً»
(((به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و
او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و
پيشواى مردم قرار دادم!»)
دلالت ميكند
كه امامتي كه به حضرت ابراهيم موهبت گرديد بعد از ابتلائات و امتحاناتي بود كه از
سوي خداوند سبحان يكي پس از ديگري براي آن حضرت اتفاق افتاد كه از واضحترين آنها
مسأله قرباني نمودن فرزندش حضرت اسماعيل عليه السلام بود؛ چنانكه ميفرمايد:
«قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي
أَذْبَحُكَ» ... «إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلاء الْمُبِينُ»([40])
(گفت: «پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم») ... (اين مسلّماً همان
امتحان آشكار است!)
كه اين قضيه در
ايام كهولت و پيري حضرت ابراهيم اتفاق افتاده است، چنانكه خداوند عزّ وجلّ از قول
حضرت ابراهيم ميفرمايد:
«الْحَمْدُ
لِلّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ
الدُّعَاء»([41]).
(حمد خداى را كه در پيرى، اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد؛ مسلّماً پروردگار
من، شنونده (و اجابت كننده) دعاست.)
كه از اين آيه
استفاده ميشود: امامت در دوران پيري به حضرت ابراهيم عطا شده است و همچنين مشخص
ميشود مقام امامت بالاتر، با فضيلتتر، با شرافتتر و بلند مرتبهتر از مقام نبوت
است؛ چرا كه اين مقام پس از نيل به مقام نبوت و ابتلا به امتحانات متعددي بود كه
آن حضرت را براي اين مقام بلند و والا اهليت و شايستگي بخشيد. به همين جهت است كه
گفته ميشود اعطاي مقام امامت بعد از نيل به مقام نبوت و وقوع امتحانات و پيروزي و
سربلندي در تمام آنها دليل بر برتري و شرافت امامت بر نبوت است.
طبيعي است كه
براي تصدي اين رسالت الاهي و سفارت رباني با اين حجم از مسؤوليت و اهميت خطير بايد
شخصي باشد با صفات، كمالات و قابليتهاي بسيار بالايي كه نزد افراد ديگر يافت نميشود؛
از اينرو پيروان مكتب اهل بيت عليهمالسلام شروطي همچون عصمت، علم خاص و عنايت
رباني را براي شخصي كه بناست پرچم امامت را به دوش گيرد، لازم ميدانند.
گرچه امامت پس
از رسول خدا صلّي الله عليه وآله بر اهل بيت عليهمالسلام منحصر گشته، اما بر
خلاف آنچه برخي مخالفان شيعه ميپندارند اصطلاح «ائمه» اختصاص به امامت اهل بيت
عليهمالسلام ندارد؛ چرا كه ميبينيم عدهاي از انبياي مرسل الاهي پس از تلاشها و
صبر و استقامتي كه در راه خدا از خويش نشان دادهاند شايستگي تصدي اين مقام را
يافته و به عنوان منارههاي هدايت بشريت قرار گرفته تا امتها به آنان اقتدا كرده
و به ترقي و كمال، دست يابند، چنانكه اين مطلب در آيه: «قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ
إِمَاماً» در داستان حضرت ابراهيم مورد بحث قرار
گرفت؛ همچنين سخن خداوند كه ميفرمايد: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا
وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ»([42]) (و آنان را
پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مىكردند و كارهاى نيك انجام
ميدادند.) يعني: «وجعلنا
إبراهيم وإسحاق ويعقوب أئمة»([43]) (ما ابراهيم،
اسحاق و يعقوب را امام قرار داديم.) و همچنين در اين آيه شريفه: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً
يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»([44]) (و از آنان
امامان (و پيشوايانى) قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مىكردند.) يعني:
«جعلنا من بني
إسرائيل أئمة...يؤتم بهم، ويهتدى بهديهم»([45]) (ما بني
اسرائيل را اماماني قرار داديم ... تا به آنها اقتدا شده و با هدايت آنان هدايت
گردند.)
اما چنان كه
قبلاً نيز اشاره نموديم انس ذهني اهل سنت كه زاييده برخي واقعيتهاي تاريخي و
نتيجه كشمكشهاي فكري و اعتقادي قرون اوليه تاريخ اسلام است، باعث گرديده تا هنگام
استعمال كلمه امام در ذهن آنان چنان وانمود گردد كه شيعه از اين كلمه، فقط امامان
خود را اراده كرده است. در حالي كه با اين تفكر آنچه را قرآن كريم به عنوان اصلي
در باره معناي امامت با واضحترين و قويترين بيان و حجت مطرح نموده فراموش كرده و
يا خود را نسبت به آن به فراموشي زدهاند؛ از اينرو اگر شيعه اعتقاد به برتري و فضليت
امامت بر نبوت دارد مصداق مشخصي در خارج را مورد نظر ندارد؛ چرا كه در مرحله اول،
اعتقاد شيعه بر آن است كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله به طور مطلق برترين كائنات
روي زمين بوده كه همزمان، مقام نبوت، رسالت، امامت و هدايت امت را بر عهده داشته
است و تنها مفهومي كه شيعه در ميان تمام مفاهيم ارزشمند امامت اراده ميكند همان مفهوم
عمومي امامت است كه بالاتر و با شرافتتر از معناي نبوت است؛ اما بسياري، يا اين
مفهوم را نفهميده و يا نخواسته آن را بفهمند؛ از اينرو آنان اين اعتقاد پيروان
اهل بيت عليهم السلام را كه بر اساس دلايل محكم و متقني استوار گشته به عنوان دستآويزي
براي خورده گرفتن و ايراد طعن و خدشه بر اين مذهب قرار داده و اين اتهام را وارد
نمودهاند كه آنان در باره ائمه خويش غلو كرده و شأن و مقام امامان خويش را بالاتر
از پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله ميدانند؛ حاشا كه شيعه چنين عقيدهاي داشته
باشد.
در مباحث گذشته
به اين نكته اشاره نموديم كه شريعت اسلام نسبت به ديگر شرايع آسماني ويژگي و مشخصه
خاصي دارد كه آن را به عنوان كاملترين و برترين نظام بشري و داراي كاملترين
قانون الاهي در قوانين نظري و عمومي قرار داده است؛ چنانكه خداوند عزّ وجلّ فرموده
است:
«الْيَوْمَ
أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ
الإِسْلاَمَ دِيناً»([46]).
(امروز، دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را
به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.)
از اين جهت،
دين اسلام با رسيدن بدين مرحله، بر خلاف ديگر اديان قبل از خود، نيازي به كامل شدن
و ابلاغ و انذار ندارد؛ بلكه به سبب ختم نبوت و اتمام وحي رسالي، براي بقا و
استمرار خود تنها نيازي كه دارد وجود اشخاصي است كه در راستاي اهداف تمامي انبيا و
نيز رسالت دين مبين اسلام گام بردارند؛ اهدافي كه آنها را ميتوان در چند مورد
خلاصه كرد:
اول: پاسداري
از انحراف([47])در مسير فهم شريعت و مقاصد مورد نظر آن، بيان جزئيات
احكام، دفاع از شريعت در مقابل تشويه، تغيير و تلاش براي پياده و اجرا نمودن احكام،
كه اين همه امكان پذير نميباشد مگر آن كه شخصي واجد ويژگيها و شايستگيهاي خاصي
همچون عصمت و علم خاص باشد؛ چيزي كه امكان تشخيص آن در وجود فردي ميسر نميباشد
مگر با تشخيص آن از جانب آسمان كه از آن به امام تعبير ميگردد.
دوم: مواجهه با
مظاهر اختلاف در جامعه انساني؛ اين اختلاف ـ به هر نحوي كه آن را تفسير كنيم ـ از
ابتداي آفرينش بشر در كره خاكي وجود داشته و هيچگاه از آن رهايي وجود ندارد؛
خداوند متعال در اين باره ميفرمايد:
«وَلَوْ شَاء رَبُّكَ
لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ * إِلاَّ مَن رَّحِمَ
رَبُّكَ وَلِذَلِكَ خَلَقَهُمْ»([48]).
(و اگر پروردگارت مىخواست، همه مردم را يك امّت (بدون هيچ گونه اختلاف)
قرار مىداد ولى آنها همواره مختلفند. * مگر كسى را كه پروردگارت رحم كند! و براى
همين (پذيرش رحمت) آنها را آفريد!)
خداوند عزّ
وجلّ انبيا را مبعوث نمود تا اين اختلاف را بر طرف نموده و در موارد اختلاف، ميان
آنها حكم نمايند؛ چنانكه ميفرمايد:
«كَانَ النَّاسُ
أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ
وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ
النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ»([49]).
(مردم (در آغاز) يك دسته بودند (و تضادى در ميان آنها وجود نداشت. به تدريج
جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات و تضادهايى در ميان آنها پيدا شد، در اين حال)
خداوند، پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى، كه به
سوى حق دعوت مىكرد، با آنها نازل نمود تا در ميان مردم، در آنچه اختلاف داشتند،
داورى كند.)
از خلال
اطلاعات تاريخي فراوان، به خوبي مشخص است كه عمر انبيا و رسولان الهي كمتر از عمر
جامعه بشري در طول تاريخ است؛ چرا كه دوران نبوتها با نبوت پيامبر مكرّم ما حضرت
محمد مصطفي صلّي الله عليه وآله به پايان رسيد، اما اختلافات ميان بشريت همچنان
ادامه داشت و دارد و براي حل و فصل اختلافات و از بين بردن مشكلات و تبعاتي كه بر
اثر آن به وقوع ميپيوندد و مانع استمرار حركت رسالت و دوام و استمرار آن ميگردد،
لازم است تا رهبري وجود داشته باشد معصوم از خطا و اشتباه تا امامت در او مجسّم
گرديده و اين نقش مهم و خطير را به كاملترين شكل آن انجام داده و رسالت خويش را
كه در راستاي خط سير رسالت انبياي الاهي است ادا نموده و از اين مسير پاسداري و
حراست نمايد؛ براي ايفاي اين نقش، امت به خودي خود نميتواند از عهده برآيد وگرچه
ادعا شده است كه امت داراي مقام عصمت است و امكان ندارد بر گمراهي و ضلالت اجتماع
كند، اما مشخص نيست كه اين عصمت، براي امت، عصمت ذاتي باشد، بلكه ترجيح بر آن است
تا سبب اين عصمت وجود امامي در ميان امت باشد كه مانع اجتماع امت بر ضلالت گردد؛
به همين سبب خداوند عزّ وجلّ فرموده است:
«يَا
أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ
وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إلى
اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ
ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأويْلاً»([50]).
(اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا
و اولو الأمر [اوصياى پيامبر] را! و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و
پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان
داريد! اين (كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.)
حال اگر امت،
خود توانايي حلّ تنازعات ميان خود را ميداشت نبايد خداوند عزّ وجلّ آنان را امر
به رجوع به خداوند و پيامبرش در اينگونه موارد مينمود؛ موضوعي كه پس از ارتحال
پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله حتي به شكل وسيعتر و گستردهتري ادامه خواهد
يافت. از اينرو بايسته است تا شخصي كه داراي ويژگيها و مشخصات رسول خدا صلّي
الله عليه وآله ميباشد براي توليت و سرپرستي مسؤليت مهم مرجعيت در اينگونه تنازعات
را داشته باشد و او كسي نيست مگر امام. و به همين سبب است كه ميگوييم: براي ادامه
و استمرار اين مسير، «امامت» ضرورتي است اجتناب ناپذير.
ثالثاً: از
شاخصههاي منحصر به فردي كه فقط دين اسلام بدان توفيق يافته، ارزشگذاري بر كيان
سياسي اسلام در قالب تشكيل حكومت و دولتي اسلامي در عصر صاحب همين شريعت است، موضوعي
كه در ديگر شرايع آسماني محقق نگرديد؛ چرا كه در آن شرايع گرچه روند به سوي اقامه
حق و عدالت در ميان مردم و حكم بر طبق احكام شريعت بود، اما امكان برپايي و تشكيل حكومت
و بناي دولت شرايع ميسر نگرديد.
و اين تجربه منحصر
به فرد براي دولت و حكومت اسلامي در طبيعت حال خود، نياز به رهبري منحصر به فرد و
شايستهاي دارد تا توانايي سرپرستي و رهبري صحيح و كامل اين حركت بزرگ رسالي كه
ختم تمام رسالتها نيز ميباشد را داشته باشد و بتواند تمام اهدافي را كه در دستور
كار آن شريعت قرار داشته است را نيز به بهترين و كاملترين وجه محقق سازد؛ چنانكه
پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله نيز چنين كرد و اين مهم امكان پذير نميباشد مگر
با وجود امام معصومي كه داراي درجه والايي از علم و ادراك براي سرپرستي تمام ابعاد
علمي و عملي رسالت باشد؛ از اينرو مشخص ميگردد كه وجود امام براي محقق ساختن اين
اهداف، امري ضروري و بسيار حياتي است. در نتيجه از ميان اين ادله و براهين، شيعه
به ضرورت امامت و وجوب آن پس از نبوت براي اداره عمومي دين حنيف اسلام پي ميبرد.
امامت به مفهومي
كه قبلا بيان نموديم مبني بر لزوم استمرار حركت پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله
در پياده نمودن احكام شريعت و حفظ و صيانت آن از خطاها و انحرافات، همراه و ملازم
با هدايت مردم و رساندن آنها به سر منزل مقصود و كمال مطلوب بوده است. اين قبيل وظائف
محوله بر عهده امام را مجموعهاي از آيات قرآن كريم كه پيرامون امامت و ملازمت آن
با هدايت امت سخن گفته، مورد تاكيد قرار داده است، چنانكه در آيه شريفه آمده است:
«وَجَعَلْنَاهُمْ
أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ
وَإِقَامَ الصَّلاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ»([51]).
(و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مىكردند
و انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم و تنها ما
را عبادت مىكردند.)
و يا در اين
آيه شريفه كه ميفرمايد:
«وَجَعَلْنَا
مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا
يُوقِنُونَ»([52]).
(و از آنان امامان (و پيشوايانى) قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت
مىكردند چون شكيبايى نمودند، و به آيات ما يقين داشتند.)
اين نحوه از هدايت
كه به انبيا و ائمه اختصاص دارد تنها به موعظه و ارشاد، بيان حقايق الاهي، ارائه
طريق، هدايت پيامبرگونه كه به هدايت تشريعي شناخته ميشود و در آن به ابلاغ اوامر
الاهي و بشارت و انذار و ارائه طريق بسنده ميشود، اكتفا نشده است؛ چنانكه در اين
آيه شريفه آمده است:
«إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً
وَإِمَّا كَفُوراً». (انسان:
3)
(ما راه را به او نشان داديم، خواه شكرگذار باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس!)
بلكه اين نوع
از هدايت به شكل ديگري است كه در آن نفوذ روحي بزرگي براي امام ايجاد ميگردد و در
تمامي قلوب مستعد و آماده براي هدايت نفوذ كرده و آنها را به كمالات مورد نياز
رسانده و هدف خويش را از رسالت آسماني خويش به انجام ميرساند، كه اين همان هدايتي
است كه از آن به هدايت تكويني ايصالي (رساننده به مقصد) تعبير ميشود؛ چنانكه
خداوند عزّ وجلّ ميفرمايد:
«أُوْلَئِكَ
الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ فَإِن يَكْفُرْ
بِهَا هَؤُلاء فَقَدْ وَكَّلْنَا بِهَا قَوْماً لَّيْسُواْ بِهَا بِكَافِرِينَ *
أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ قُل لاَّ
أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرَى لِلْعَالَمِينَ»([53]).
(آنها كسانى هستند كه كتاب و حكم و نبوّت به آنان داديم و اگر (به فرض) نسبت
به آن كفر ورزند، (آيين حقّ زمين نمىماند زيرا) كسان ديگرى را نگاهبان آن
مىسازيم كه نسبت به آن، كافر نيستند. * آنها كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرده
پس به هدايت آنان اقتدا كن! (و) بگو: «در برابر اين (رسالت و تبليغ)، پاداشى از
شما نمىطلبم! اين (رسالت)، چيزى جز يك يادآورى براى جهانيان نيست!»)
از موارد ديگري
كه تاييد ميكند هدايت امام، «هدايت ايصاليه» است اين است كه در معناي لغوي امام، هدايت،
اقتدا و ايصال به مطلوب نهفته است؛ از اينرو ميتوان گفت كه منظور از امام كسي
است كه ديگران به او اقتدا نموده و او وظيفه رهبري ديگران را به عهده ميگيرد. به
همين جهت قرطبي ائمهاي را كه در آيه ذيل آمده به شكلي تفسير كرده كه در پي ميآيد:
«وَوَهَبْنَا
لَهُ إِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلاً جَعَلْنَا صَالِحِينَ
وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»([54]).
(و اسحاق و علاوه بر او، يعقوب را به وى بخشيديم و همه آنان را مردانى صالح
قرار داديم! * و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت
مىكردند.)
قرطبي، منظور
از ائمه را چنين تفسير نموده است:
«رؤساء
يقتدى بهم في الخيرات وأعمال الطاعات»([55]).
(رؤسايي هستند كه در كار خير و نيك و انجام طاعات و عبادات به آنها اقتدا ميشود.)
همچنين ابن
كثير در تفسير ائمه در آيه شريفه فوق ميگويد:
«{وَجَعَلْنَاهُمْ
أَئِمَّةً} أي: يقتدى بهم»([56]).
(منظور از اين كه ما آنها را ائمه قرار ميدهيم
اين است كه به آنها اقتدا ميگردد.)
گرچه اهل سنت
امامت را به رياست عامه در امور دين و دنيا تعريف كرده و آن را ضرورتي براي رهبري
جامعه اسلامي دانستهاند، اما با اين وجود رياست عامه را در چارچوب دايره رهبري سياسي
مسلمانان پس از پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله و در محدوده امور اجرائي حكومت
تعريف نمودهاند و به همين سبب ولايت مطلقهاي را كه لازمه آن اطاعت و پيروي كامل
از امام است را شرط نميدانند، مگر در همان محدودهاي كه در تعريف آن قائلند و
همچنين به همين جهت در امامت، مرجعيت عامه ديني را به معنايي كه نزد شيعه مطرح است
شرط نميدانند و اين بدان دليل است كه در كتابهاي معتبرشان روايات فراواني مبني
بر وقوع خطاها، اشتباهات و يا اعترافات مكرّري درباره عجز و ناتواني و احتياج آنان
در امور مختلف از خلفا نقل شده است
([57]). حال با اين حال چه توقعي براي اشتراط
عصمت و وجود علم خاص براي امام باقي ميماند.
به همين جهت،
ميبينيم كه شيعه، امامت را اصلي از اصول مذهب خود دانسته([58])و آن را مايه قوام و دوام شريعت ميداند،
چرا كه با امامت است كه شريعت پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله به شكل صحيح پياده
ميگردد و بدون آن امكان ندارد كه شريعت واقعي محفوظ از انحراف مانده و نسبت به صحت
و صدور آن از ناحيه خداوند متعال اطمينان حاصل نمود.
اين همان معناي
تفسيري است كه از قول شيعه درباره «ولايت» وجود دارد كه در روايت آمده است: اسلام بر
پنج ركن بنا گرديده كه مهمترين آن «ولايت» است كه به معناي اجراي عملي امامت است.
در حالي كه ميبينيم
اهل سنت، امامت را يكي از فروع دانسته، آن هم با برداشتي مطابق با فهم و اعتقاد
خويش از امامت و مقدار اهميت آن.
ايجي در اين
باره گفته است:
«ليست([59])من أصول الديانات والعقائد خلافاً
للشيعة، بل هي عندنا من الفروع المتعلقة بأفعال المكلفين»([60]).
(بر خلاف اعتقاد شيعه، امامت از
مسائل اساسي و مهم ديني و اعتقادي نيست، بلكه اين موضوع نزد ما مربوط به اعمال و افعال
فرعي مكلَّفان ميباشد.)
غزالي نيز در
اين باره گفته است:
«اعلم
أن النظر في الإمامة أيضاً ليس من المهمات وليس أيضاً من فن المعقولات، بل من
الفقهيات»([61]).
(بدان كه اعتقاد به امامت از موضوعات مهم
و همچنين از معقولات به شمار نميرود؛ بلكه موضوعي فقهي بيش نيست.)
بنابر فهم و
برداشت محدودي كه از موضوع و مفهوم مهمّ امامت و وظايف آن نزد اهل سنت وجود دارد،
آنان بر خود لازم دانستهاند تا شروطي را مناسب و هماهنگ با تعريفي كه ارائه كردهاند
فراهم كنند، از اينرو در قبال نظريه شيعه كه عصمت را براي امام شرط ميداند بيش
از عدالت ظاهري كه براي شاهد در شهادت شرط ميباشد شرط ندانستهاند. عبد القاهر بغدادي در اين باره گفته است:
«وأوجبوا
من عدالته أن يكون ممن يجوز حكم الحاكم بشهادته»([62]).
(در عدالت براي امام لازم دانستهاند
كه از كساني باشد كه حاكم بتواند طبق شهادت او حكم كند.)
جرجاني در كتاب
«شرح المواقف» گفته است:
«(نعم،
يجب أن يكون عدلاً) في (الظاهر؛ لئلا يجور) فإنّ الفاسق ربما يصرف الأموال في
أغراض نفسه، فيضيع الحقوق»([63]).
(بله، لازم است كه امام در ظاهر
عادل باشد؛ تا به اين شكل به كسي ظلم نگردد؛ زيرا چه بسا احتمال دارد شخص فاسق با
صرف كردن اموال بيت المال در راه غرضهاي شخصي خود حقوق ديگران را ضايع كند.)
همچنين براي
امام قابليت و قدرتي بيش از توانايي استنباط احكام براي اجتهاد شخصي خود و اظهار
نظري كه احتمال خطا و صواب نيز در آن راه دارد، قائل نشدهاند. ايجي در اين باره
گفته است:
«المقصد
الثاني في شروط الإمامة: الجمهور على أن أهل الإمامة مجتهد في الأصول والفروع؛
ليقوم بأمور الدين ذو رأي»([64]).
(مقصد دوم در شروط امامت است: اكثريت
علما بر اين اعتقادند كه افراد شايسته براي امامت بايد مجتهد در اصول و فروع باشند
تا بتوانند در امور دين صاحب نظر باشند.)
عبد القاهر
بغدادي گفته است:
«وقالوا
من شرط الإمام العلم والعدالة والسياسة، وأوجبوا من العلم له مقدار ما يصير به من أهل
الاجتهاد في الأحكام الشرعية»([65]).
(گفتهاند از شرايط امام، علم، عدالت
و سياست است و براي علم امام همين مقدار بس كه اهل اجتهاد در احكام شرعي باشد.)
اين تفاوت
ديدگاه از سوي اهل سنت در تعريف و تفسير امامت ريشه اساسي بسياري از شبهات و اشكالاتي
است كه از سوي آنان مطرح گرديده و ميگردد؛ چرا كه آنان در شبهات خود از دريچه و
منظري كه گفته شد به معنا و مفهوم امامت مينگراند. از جمله اين افراد، ناصر قفاري
در كتاب «أصول مذهب
الشيعة الاثني عشرية» است كه در شبهات خود به نظرات اسلاف و پيشينيان خود كه آنان نيز به همين
نظريات و تعريفها در مورد امامت و جايگاه امام قائل بودهاند استناد كرده است.
قفاري موضوع
امامت و خواستگاه و جايگاه آن نزد شيعه را مورد انتقاد قرار داده و سعي نموده تا
با استفاده از ادله قرآني و سنت نبوي نظرات شيعه پيرامون امامت را زير سؤال برده و
در بوته نقد قرار دهد.
از اينرو
قفاري در ابتدا، مفهوم امامت نزد شيعه را مورد نقد قرار داده است كه در شبهات بعدي
به آن ميپردازيم:
قفاري گفته است:
«لعل أول من تحدث عن مفهوم الإمامة
بالصورة الموجودة عند الشيعة هو ابن سبأ، الذي بدأ يشيع القول بأن الإمامة هي
وصاية من النبي، ومحصورة بالوصي، وإذا تولاها سواه يجب البراءة منه وتكفيره، فقد
اعترفت كتب الشيعة بأن ابن سبأ كان أول من أشهر القول بفرض إمامة علي وأظهر
البراءة من أعدائه وكاشف مخالفيه وكفرهم».
(شايد اولين كسي كه مفهوم امامت را بدين
شكل كه امروز نزد شيعه مطرح است بيان داشته، شخصي است به نام «ابنسبأ»؛ كسي كه
براي اولين بار اين سخن را شايع ساخت كه امامت از وصاياي پيامبر و وصيت پيامبر منحصر
به امر وصي بوده و اگر كسي غير از امام سرپرستي اين امر را به عهده گيرد لازم است
تا از او دوري و بيزاري جسته و او را كافر شمرد. كتابهاي شيعه بر اين مطلب اعتراف
دارند كه ابن سبأ اولين كسي بوده است كه نظريه وجوب گردن نهادن به امامت [حضرت] علي
[عليه السلام] و اظهار بيزاري و برائت از دشمنان وي و پرده برداشتن از مخالفان او
و اعلام كفرشان را مطرح ساخته است.)
قفاري براي
تاييد سخن خود چند منبع شيعي نيز معرفي نموده كه به شرح ذيل است:
مراجعه كنيد: رجال كشّي: صفحه 108ـ 109؛
قمّي، المقالات والفِرَق: ص20؛ نوبختي، فِرَق الشّيعه: صفحه 22؛ رازي، الزّينه: صفحه
305؛ و مراجعه كنيد: المِلَل والنِّحَل: جلد 1، صفحه 174؛ شهرستاني در باره ابن
سبأ ميگويد: «او اوّلين كسي است كه تصريح به وجود نصي مبني بر امامت علي عليه
السلام نموده.» (وهو أوّل من أظهر القول بالنصّ على إمامة عليّ رضي الله عنه)([66]).
به شكل خلاصه و
موجز در مقدمه اشاره نموديم كه امامت مفهومي است كه قرآن كريم مطرح نموده و
چارچوبه و ابعاد كلي آن را در چند آيه مطرح نموده است؛ چنان كه در اين آيه شريفه
چنين آمده است:
«وَإِذِ
ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ
لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي
الظَّالِمِينَ»([67]).
((به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و
او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و
پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز امامانى قرار بده!)»
خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمىرسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه
پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقامند)»)
و يا ميفرمايد:
«وَجَعَلْنَاهُمْ
أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ
وَإِقَامَ الصَّلاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عابِدِينَ»([68]).
(و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مىكردند
و انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم و تنها ما
را عبادت مىكردند.)
و نيز اين آيه
شريفه:
«وَجَعَلْنَا
مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا
يُوقِنُونَ»([69]).
(و از آنان امامان (و پيشوايانى) قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت
مىكردند چون شكيبايى نمودند، و به آيات ما يقين داشتند.)
قبلاً بيان
داشتيم كه چگونه قرآن كريم به صِرف اشاره به معنا، مفهوم و اصطلاح امامت بسنده
نكرده و برخي از شرايط امامت همچون انتخاب از سوي خداوند متعال (اصطفاء) و عصمت را
بيان نموده است.
و در سنت نبوي
نيز بر مفهوم امامت و ضرورت آن در عدهاي از روايات صحيح نبوي كه در كتابهاي شيعه
و سني روايت شده تاكيد شده كه از بارزترين آنها، حديث مشهوري است كه شيعه و سني
از رسول خدا صلّي الله عليه وآله روايت نمودهاند كه آن حضرت فرمود:
«من
مات وليس له إمام مات ميتة جاهلية»([70]).
(هر كس بميرد و براي خود امامي نداشته باشد به مرگ جاهليت مرده است.)
چنانكه با
تعبيري ديگر چنين آمده است:
«ومن
مات وليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية»([71]).
(كسي كه بميرد و بيعت با امامي را به گردن نداشته باشد به مرگ جاهليت مرده
است.)
كه در اين
روايت رسول خدا صلّي الله عليه وآله بر اهميت فراوان امامت و محوريت آن تاكيد شده و
بدون شك تعبير به مرگ جاهلي، كنايه از اهميت و نقش جوهري امامت در اسلام است كه از
نبود آن بازگشت به قبل از اسلام كه همان كفر جاهلي است، لازم ميآيد.
نتيجه ميشود
كه مفهوم امامت مفهومي قرآني و روايي است و ادّعاي شيعه نسبت به مفهوم امامت و شرايط
آن همان معنايي است كه در قرآن و سنت براي امامت بيان شده است.
آنگاه بار
ديگر زمان ايفاي نقش قرآن كريم پس از روايات نبوي در بيان مصداق خارجي امامت و
ولايت فرا ميرسد كه در آيه شريفه ميفرمايد:
«إِنَّمَا
وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ
الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ»([72])
(سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند،
همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند.)
مشهور اين است
كه اين آيه در شأن امير المؤمنين علي بن ابيطالب سلام الله عليه([73])نازل شده بدين شكل كه سائلي به هنگام
ركوع نماز، از آن حضرت درخواست كمك نمود و آن حضرت نيز انگشتري خويش را به او بخشش
فرمود، در اين هنگام آيه نازل شد و رسول خدا صلّي الله عليه وآله را از اين اقدام
امير المؤمنين سلام الله عليه آگاه ساخت و رسول خدا صلّي الله عليه وآله نيز اين
آيه را قرائت كرد. در آينده بحث مفصلي از اين آيه و كيفيت استدلال به آن براي
اثبات امامت امير المؤمنين عليه السلام و روايات صحيحي كه دلالت بر نزول اين آيه
در باره آن حضرت دارد را بيان خواهيم نمود.
همچنين پيامبر
اكرم صلّي الله عليه وآله براي توضيح معارف و مصداق حقيقي امامت الاهي كه به امر خداوند
سبحان ابلاغ گرديده بود در موارد مختلف و زمانهاي متفاوت به شكل واضح اقدام به
بيان نمود، كه به عنوان مثال ميتوان از احاديث دار([74])غدير([75])منزلت([76])و ديگر احاديث شريفي كه به زودي در
باره برخي از آنها به صورت مفصل بحث خواهد شد، نام برد.
پس ميتوان گفت
آيه ولايت و احاديث صحيح ديگري كه از رسول اكرم صلّي الله عليه وآله در اين زمينه
وارد شده بخشي از ادله شرعي صحيح و واضحي است كه بر امامت اهل بيت عليهمالسلام
دلالت داشته و از سوي خداوند سبحان مورد نص قرار گرفته و نميتوان گفت كه اين
موضوع ساخته و پرداخته شخص ديگري غير از خداوند سبحان است و شكر خدا كه با وجود
تمام تلاشهايي كه دشمنان اهل بيت نمودهاند تا دلايل امامت و فضايل آن بزرگواران
را مخفي نمايند اما اين ادله را پيروان اهل بيت عليهمالسلام از كتابهاي اهل سنت
بر اساس مباني خود آنها در تصحيح و تضعيف روايات به دست آورده و نقل نمودهاند و اين
نيز از معجزات و كرامات خدادادي آن بزرگواران است. حال در اين ميان ابنسبأ كجاست
و چه نقشي دارد؟!
از تهمتها و افتراءهايي
كه دشمنان اهل بيت عليهمالسلام بسيار كوشيدهاند تا بدان تمسك جويند اين است كه: بخشي
از مباني اعتقادي شيعه ساخته و پرداخته و اختراع عبد الله بن سبأ است كه شخصي
يهودي بوده كه بعدها اسلام آورده است.
سلسلهاي از
اين افترائات و تهمتها كه در فرهنگ و ميراث اسلامي وارد گشته بر اساس غفلتي بوده
است كه در طول زمانها و توسط كساني پديده آمده كه خواستهاند آتش اختلافات و
درگيريها افروخته گردد؛ اما چيزي كه بيشتر انسان را آزار ميدهد اين كه كساني با
يدك كشيدن نام محقق و عالم و به دوش كشيدن پرچمهاي علم و معرفت، بدون كمترين تحقيق
و تفحص، همان مطالب را نشخوار ميكنند كه اسلاف و پيشينيان او به زبان راندهاند؛
گويا پژواكي است از صداهاي همان اشخاص كه در سير زمان غبارآلود شده اما امروز
دوباره از حنجره اينان خارج ميگردد.
از همينرو
قفاري كه تمام تلاشش اين است تا در انتقادات خود از عقايد شيعه، هر طعن و خدشهاي
كه در توان دارد بر عقايد پيروان مكتب اهل بيت عليهمالسلام وارد سازد، به ناچار
به قضيه عبد الله بن سبأ و افسانهها و داستانهاي پنداري او متوسل شده تا بدين
شكل بتواند آتش هر فتنهاي را كه در طول زمانهاي گذشته بر اسلام و مسلمين گذشته و
رو در خمودي گذارده را دوباره برافروزد، مضافاً به سهمي كه وي در اختراع برخي عقايد
عليه شيعه در نصوص موجود، براي امامت امير المؤمنين عليهالسلام از جانب خدا و
رسول داشته است.
حال، ما در جهت
پاسخگويي به اين شبهه لازم است تا شخصيت ابن سبأ را در ترازوي نقد و سنجش قرار
داده و با توجه به آراء و اقوالي كه درباره او گفته شده، قضاوت كنيم.
شخصيت ابن سبأ از
شخصيتهايي است كه بحث و جدلهاي متضاد فراواني درباره او بيان شده است كه سراسر
اختلاف و تناقض است كه ميتوان همه مطالب را در سه دسته تقسيم نمود:
در اين گروه
عدهاي از علماي مذاهب اهل سنت را ميبينيم كه به اثبات وجود وي اكتفا نكرده، بلكه
كارهاي فراواني كه چهره تاريخ را متغير ميسازد را نيز به او نسبت دادهاند.
فتنهاي آغاز
شد كه همه مسلمانان را تحت تاثير قرار داد و به ترور عثمان به دست صحابه منجر شد
تا بر اثر آن، باب نزاعها، كشمكشها و اختلافات به طور كامل گشوده شود؛ در اين
مقطع تاريخي عبد الله بن سبأ كه اهل يمن بوده و دين يهودي داشته و در زمان عثمان اسلام
آورده ظهور كرده و در حضور مسلمانان به حجاز سپس بصره، كوفه و شام نقل مكان كرده و
نهايتاً در مصر رحل اقامت گزيده و از آنجا فعاليتهاي تخريبي خويش را آغاز ميكند،
بدين شكل كه با ايجاد ارتباط با طاغيان و ناراضيان از وضع حاكم و ظلم و ستمهاي به
وجود آمده از سوي فرمانداران خليفه موفق ميگردد تا با اعلام عمومي، دستور شورش
عليه حكومت را صادر كرده و همه را به تمرّد و انقلاب تشويق نمايد در حالي كه در
ميان اين گروه بهترين صحابه اعم از حاضران در جنگ بدر و ديگران وجود داشتهاند؛
اما بعد از قتل عثمان تلاشهاي جديد خود را در منتشر ساختن معتقدات و آرائي كه هيچ
يك از مسلمانان به گوششان نخورده از سرگرفته و در حالي كه ميان آنها صحابه پيامبر
خدا نيز وجود داشته تمام سخنان او را قبول كرده، تاييد نموده و از آن استقبال
نمودهاند؛ سخناني از اين قبيل كه: رسول خدا صلّي الله عليه وآله زنده است و به
زودي بازگشت خواهد نمود و علي عليه السلام نيز هرگز نخواهد مرد و در ابرها به سر برده
و رعد و برق آسمانها خنده اوست و او وصي رسول خدا صلّي الله عليه وآله و ... ميباشد.
آنگاه فرقهاي به اسم خود ـ فرقه سبأيّه ـ تشكيل داده تا افكار او را ترويج نموده
و از آن دفاع نمايند، امري كه باعث شده است تا امير المؤمنين سلام الله عليه در
برابر اين شخص تازه مسلمان ايستاده و با تمامي اعمال زورگويانه وي مخالفت نموده و
در آخر نيز او و برخي پيروانش را به آتش كشيده و يا برخي ديگر را به شهرهاي ديگر
تبعيد نمايد.
و همين فرقه سبأيه
هسته مركزي تشكيل شيعه گرديده؛ بدين معنا كه عقايد شيعه به اختراع شخصي يهودي بوده
كه بعدها اسلام آورده در حالي كه او در زمان پيامبر خدا و صحابه، شخصي شناخته شده
و معروفي نبوده است.
مصادر اين سخن:
تاريخ طبري، تاريخ ابن اثير و كتابهايي كه پيرامون فرقهها و مذاهب مختلف نوشته
شده همچون «ملل و نحل» و «الفَرْق بين الفِرَق» و «التبصره في الدين» و ديگر كتابها.
نظريهاي كه
گروه اول از علما بدان قائل گشتهاند گرچه ميان مؤرخان و علماي مذاهب و فِرَق
مشهور گشته، اما برخي از محققان شيعه و سنّي ملاحظاتي آزادانديشانه و علمي و
منطقي، پيرامون آن بيان داشتهاند كه برخي از آنها را بيان مينماييم:
نظر محققان شيعه
و سنّي اين است كه بسياري از روايات عبد الله بن سبأ ـ و آنچه در برخي از مطالب نقل
شده درباره وي مشاهده ميشود، مطالبي است كه چندين نسل از انجام آن عاجزند ـ كه
تمام آنها به يك راوي ختم ميشود و او كسي نيست جز سيف بن عمر تميمي كه علما و محدثان
او را به ضعف شديد و اتهام به كفر و زندقه و جعل حديث متهم نمودهاند. ابن حجر
درباره او گفته است:
«قال
ابن معين: ضعيف الحديث، وقال مرة: فليس خير منه، وقال أبو حاتم: متروك الحديث يشبه
حديثه حديث الواقدي، وقال أبو داود: ليس بشيء، وقال النسائي والدارقطني: ضعيف، وقال
ابن عدي: بعض أحاديثه مشهورة وعامتها منكرة لم يتابع عليها، وقال ابن حبان: يروي
الموضوعات عن الأثبات، قال: وقالوا: إنه كان يضع الحديث. قلت: بقية كلام ابن حبان:
اتهم بالزندقة، وقال البرقاني عن الدارقطني: متروك، وقال الحاكم: اتهم بالزندقة، وهو
في الرواية ساقط. قرأت: بخط الذهبي مات سيف زمن الرشيد»([77]).
(ابن معين گفته است: سيف بن عمر شخصي ضعيف الحديث است و در جايي نيز درباره
او گفته است: كسي بهتر از او يافت نميشود؛ ابوحاتم درباره او گفته است: او شخصي متروك
الحديث است كه احاديثش به احاديث واقدي ميماند؛ ابوداود درباره او گفته است: او
شخص قابل اعتنايي نيست؛ نسائي و دارقطني گفتهاند: او شخصي ضعيف است؛ ابن عدي
درباره او گفته است: برخي از احاديث او مشهور اما عموم روايات او به شكلي است كه
مورد انكار قرار گرفته و قابل عمل نميباشد؛ ابن حبّان درباره او گفته است: سيف بن
عمر روايات جعلي را از اشخاص مورد اطمينان نقل ميكند و نيز گفته: درباره او گفتهاند:
او احاديث را جعل ميكرد. اين سخن من [ابن حجر] است: ابن حبان در ادامه ميگويد: سيف
بن عمر متهم به زندقه بوده است. برقاني از دارقطني نقل كرده است: او شخصي متروك
بوده است. حاكم نيشابوري گفته است: او متهم به كفر و زندقه است و در علم روايت از
نظرها ساقط ميباشد و به خط ذهبي خواندم كه سيف بن عمر در زمان رشيد از دنيا رفته
است.)
به واسطه اين حال
و وضعيت ضعيف سيف بن عمر اين گروه از محققان قانع شدهاند كه نقش ابن سبأ در
وقايعي كه با اين حجم عمده در تاريخ منعكس شده مطالبي است كه فقط ساخته و پرداخته خيالات
و ذهن سيف بن عمر بوده و به هيچ وجه امكان ندارد كه چنين وقايعي در عالم خارج محقق
گرديده باشد و هيچ يك از مؤرخان بزرگ به اين قضيه آن هم با اين حجم از وسعت اشاره
نكرده مگر طبري.
لازمه اعتقاد به
اين نظريه آن است كه شخصي همچون ابن سبأ كه
سابقهاي در دين اسلام نداشته و پيامبر اكرم را نديده و احاديث او را نشنيده،
توانسته در مدت كوتاهي فكر و ذهن بهترين صحابه همچون ابوذر، عمار و ديگراني كه در
ركاب پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله در جهاد شركت داشته و احاديث آن حضرت را
شنيدهاند مسخّر خود ساخته و آلت دست خود قرار دهد. از جمله رواياتي كه طبري از سيف
درباره تاثير پذيري صحابه از سخنان عبد الله بن سبا نقل كرده، روايت زير است:
«لما
ورد ابن السوداء الشام لقي أبا ذر، فقال: يا أبا ذر ألا تعجب إلى معاوية يقول:
المال مال الله؟ ألا إن كان كل شيء لله كأنه يريد أن يحتجنه دون المسلمين، ويمحو
اسم المسلمين فأتاه أبو ذر فقال: ما يدعوك إلى أن تسمّي مال المسلمين مال الله؟
قال: يرحمك الله يا أبا ذر ألسنا عباد الله والمال ماله...؟ قال: لا تقله... قال:
وأتى ابن السوداء أبا الدرداء، فقال: من أنت؟ أظنّك والله يهودياً، فأتى عبادة بن
الصامت، فتعلّق به، فأتى به معاوية، فقال: هذا والله الذي بعث عليك أبا ذر»([78]).
(زماني كه ابن سوداء [عبد الله بن
سبأ] وارد شام شد ابوذر را ملاقات كرد و به او گفت: اي ابوذر! آيا از معاويه تعجب
نميكني كه ميگويد: مال و اموال از آنِ خداست؟ بدانيد كه او ميخواهد با اين سخن
همه چيز را در تصرف خود درآورد در حالي كه به هيچ يك از مسلمانان چيزي تعلق نداشته
باشد و با اين كار نامي از مسلماني باقي نگذارد؛ از اينرو ابوذر نزد معاويه آمد و
به او خطاب نمود: چه چيز سبب شده تو مال مسلمانان را مال خدا بخواني؟ معاويه گفت: خدا
تو را رحمت كند اي اباذر آيا ما بندگان خدا و اموال ما متعلق به خداوند نيست...؟ ابوذر
گفت: تو اين سخن را بر زبان نياور... راوي گفت: ابن سوداء همچنين نزد ابو درداء
آمد و به او گفت: تو كي هستي؟ به خدا سوگند گمان ميكنم تو يهودي باشي، آنگاه نزد
عباده بن صامت آمد و با او نيز ارتباط برقرار كرد، تا اين كه وقتي نزد معاويه آمد،
معاويه گفت: به خدا قسم اين همان كسي است كه ابوذر را نزد ما
فرستاد.)
همچنين طبري از
سيف بن عمر روايت كرده، زماني كه عثمان، عمار ياسر را كه يكي از افرادي بود كه به
علت زياد شدن شكايات و سرپيچيهاي مردم از فرمانداران خليفه براي بررسي اوضاع و
احوال سرزمينهاي اسلامي به مناطق مختلف اعزام نمود، همه بازگشتند به جز عمار كه
مردم از او خواستند لختي بيشتر درنگ كند «حتى ظنوا أنه قد اغتيل فلم يفجأهم إلاّ كتاب من عبد الله
بن سعد بن أبي سرح يخبرهم أن عماراً قد استماله قوم بمصر، وقد انقطعوا إليه منهم
عبد الله بن السوداء»([79]). (تا آنجا كه
گمان بردند عمار ترور شده، و خبري به آنها نرسيد مگر نامهاي كه از جانب عبد الله
بن سعد بن ابي سرح رسيد و آنان را باخبر ساخت كه گروهي از مردم به عمار علاقهمند
شدهاند، تا اين كه از او دوري جسته و از او جدا شدند كه از جمله آنان عبد الله بن
سوداء [عبد الله بن سبأ] بود.)
آيا امكان دارد
قبول كنيم شخصيتهايي با آن جايگاه و ايمان همه در برابر ابن سبأ چنين خضوع و
حرف شنوي داشته باشند؟ شخصيتهاي همچون ابوذر (سلام الله عليه) كه رسول خدا صلّي
الله عليه وآله درباره او فرمود: «ما
أظلت الخضراء، ولا أقلّت الغبراء أصدق من أبي ذر»([80]) (آسمان و زمين كسي به صداقت گفتار همچون ابوذر به خود نديده است)؟! و يا عمار كه پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله او را
كسي توصيف نموده كه ايمان تا سر استخوانهاي او رسوخ نموده است و يا عايشه نقل ميكند:
«ما
أحد من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم إلا لو شئت لقلت فيه ما خلا عماراً، فإني
سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم، يقول: ملئ إيماناً إلى مشاشه». قال الهيثمي: «رواه
البزار ورجاله رجال الصحيح»([81]).
(كسي از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله
نيست كه نتوانم مطلبي در باره او بگويم [ايرادي بر او وارد سازم] مگر يك نفر و آن
عمار است كه از پيامبر اكرم درباره او شنيدم كه ميفرمود: ايمان تا سر استخوانهاي
عمار رسوخ كرده. هيثمي در
باره اين روايت گفته است: «بزار اين روايت را نقل كرده و رجال آن رجال
صحيح هستند.)
با اين تصويري
كه طبري از روايات سيف درباره عبد الله بن سبأ ارائه ميكند كار به جاهاي خطرناكتر
ميكشد؛ چرا كه او عقايد باطلي را عرضه ميكند و همه مسلمانان از او ميپذيرند!!!
به عنوان مثال طبري
از سيف بن عمر درباره عبد الله بن سبأ روايت ميكند:
«...ثم
تنقّل في بلدان المسلمين يحاول ضلالتهم، فبدأ بالحجاز، ثم البصرة، ثم الكوفة، ثم
الشأم، فلم يقدر على ما يريد عند أحد من أهل الشأم، فأخرجوه حتى أتى مصر، فاعتمر
فيهم، فقال لهم فيما يقول: لعجب ممن يزعم أن عيسى يرجع ويكذب بأن محمداً يرجع، وقد
قال الله عز وجل: {إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى
مَعَادٍ} فمحمد أحق بالرجوع من عيسى، قال: فقبل ذلك عنه. ووضع لهم الرجعة، فتكلّموا
فيها، ثم قال لهم بعد ذلك: إنه كان ألف نبي، ولكل نبي وصي، وكان علي وصي محمد، ثم
قال: محمد خاتم الأنبياء، وعلي خاتم الأوصياء، ثم قال بعد ذلك: من أظلم ممن لم يجز
وصية رسول الله صلى الله عليه وسلم...»([82]).
(...سپس عبد الله بن سبأ در سرزمينهاي اسلامي رفت و آمد ميكند و در گمراه
نمودن مسلمانان تلاش گستردهاي را آغاز ميكند؛ بدين منظور ابتدا از سرزمين حجاز
آغاز كرده و سپس به بصره، كوفه و شام سفر ميكند اما نسبت به مردم شام هيچ كس را
نميتواند گمراه سازد و به همين جهت او را از شام اخراج ميكنند تا اين كه به
سرزمين مصر رفته و زندگي خويش را در آنجا ادامه ميدهد و از جمله سخناني كه در آنجا
به مردم ميگويد اين است كه: تعجب از كسي است كه ميپندارد عيسى باز خواهد گشت اما
بازگشت محمد را تكذيب ميكند؛ در حالي كه خداوند عزّ وجلّ ميفرمايد: «آن كس كه
قرآن را بر تو فرض كرد، تو را به جايگاهت [زادگاهت] باز مىگرداند!» پس با توجه به
اين آيه محمد براي بازگشت سزاوارتر از عيسى است. راوي ميگويد: اين سخن از عبد
الله بن سبأ پذيرفته شد و از آن به بعد مردم پيرامون رجعت پيامبر سخن ميگفتند.
بعد از اين موضوع ابن سبأ به مردم گفت: هزار پيامبر بوده و براي هر پيامبري هزار وصي
بوده و علي هم وصي محمد بوده است. محمد خاتم الأنبياء و علي خاتم الأوصياء است. هر
كس در حق او ظلم كند به وصيت رسول خدا صلّي الله عليه وآله عمل نكرده است...)
با توجه به
مطالبي كه بيان شد ما در ميان دو راهي قرار ميگيريم كه راه سومي براي آن نيست:
اول: رواياتي را
كه طبري از سيف نقل نموده و ما يقين به كذب و دروغ بودن آن داريم را تكذيب كرده و
ردّ كنيم؛ چرا كه اين دسته از روايات با مقام و موقعيت صحابه و قداست آنها سازگار
نميباشد و اين كه شخصيت مسخرهاي چون او توانسته باشد افكار و اعتقادات آنان را
مسخّر خويش ساخته باشد.
دوم: رواياتي را
كه سيف بن عمر درباره عبد الله بن سبأ براي ما نقل كرده است را قبول كرده و تأثيري
را كه ابن سوداء [عبد الله بن سبأ] بر عقايد و افكار مسلمانان و صحابه درجه اول
داشته است را بپذيريم؛ اما قبول اين فرض، تبعات منفي فراواني را به دنبال دارد كه
هيچ يك از اهل سنت نميتواند تن به آن دهد؛ چرا كه در آن
صورت لازم است تا بپذيرد
كه بزرگان صحابه تحت تأثير مردي تازه مسلمان كه از پيشينه و هويت شايستهاي
برخوردار نبوده قرار داشتهاند؛ سپس وي توانسته تا عقايد و افكار صحابه و بزرگان
تابعين را به جاهايي سوق دهد كه هرگز با آن انس و آشنايي نداشته و آنان نيز تسليم
او شده و به تمام آنچه او خواسته و گفته، معتقد شدهاند در حالي كه تا آن زمان هيچ
اثر و ردّ پايي از آن در دين و شريعت اسلام وجود نداشته است و لازمه ديگر اين سخن
اين است كه بگوييم: اين گروه از صحابه به قدري ساده لوح و كم فكر بودهاند كه شخصي
همچون ابن سبأ تازه مسلمان و شناخته نشده، از سادگي آنها سوء استفاده كرده و
افكار و عقايد آنان را تغيير داده و بر آنها تأثير گذار بوده است!
اين مطلب علامت
سؤال بزرگي را در برابر تمام ميراث و فرهنگ اسلامي قرار ميدهد، ميراث و فرهنگي كه
اهل سنّت معتقدند تمام آن از طريق صحابه به دست ما رسيده است!!!
همچنين پذيرش
اين فرضيه باعث خواهد شد تا سؤالي جدّي در برابر نظريه عدالت صحابه، قوت ايمان،
قدرت بالاي آنان در تشخيص امور، سنجش قضايا و حوادث و انتخاب شرايط اصلح، قرار
گيرد!
تاثير ابن سبأ
تنها به اقدام وي در جهت تخريب عقايد صحابهاي همچون ابوذر، عمار و ساير مسلمانان
منحصر نشده، بلكه او را ميبينيم كه قدرت دارد تا امور را به طور كلي دگرگون و
منقلب ساخته و سوار بر اوضاع شده و در قلوب صحابه و مسلمانان عدم مشروعيت خليفه
سوم، عثمان را جا داده و آنها را بر عليه او شورانده و در نهايت، كار را به اقدام
به قتل عثمان از سوي صحابه بكشاند؛ آن هم بدين شكل كه او را محاصره نموده و آب را
از او منع كنند!! البته در اين روند صحابه به دو شكل در اين موضوع نقش ايفا ميكنند:
عدهاي به طور مستقيم و گروهي با سكوت خود و عدم اعتراض به وضعيت موجود. عثماني كه
از منظر اهل سنت مظلوم كشته شده و قتل او به دست گروهي از افراد اراذل، اوباش،
فاسق و فاجر اتفاق افتاده است([83])!!
در حالي كه در
كشتن عثمان بسياري از مسلمانان و صحابه سهم داشتند؛ طبري در اين زمينه از سيف
روايت ميكند:
«كتب
أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم بعضهم إلى بعض أن أقدموا، فإن كنتم تريدون
الجهاد فعندنا الجهاد، وكثر الناس على عثمان ونالوا منه أقبح ما نيل من أحد،
وأصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم يرون ويسمعون، ليس فيهم أحد ينهى ولا يذبّ
إلا نفير، زيد بن ثابت، وأبو أسيد الساعدي، وكعب بن مالك، وحسان بن ثابت...»([84]).
(برخي از اصحاب رسول خدا صلي الله
عليه وآله به برخي ديگر نامه نوشته و از آنها خواستند كه براي جهاد پا پيش گذارند؛
چرا كه مردم عليه عثمان شورش كرده و كار را عليه او به جايي رساندهاند كه براي
هيچ كس چنين سابقه نداشته است و اين در حالي است كه اصحاب اين وضع را خود با چشم
ميبينند و ميشنوند اما هيچ كس نيست كه از اين اتفاقات مانع شوند مگر تعداد بسيار
كمي همچون: زيد بن ثابت، ابو اسيد ساعدي، كعب بن مالك و حسان بن ثابت...)
در متن فوق ملاحظه
ميكنيم كه گروه زيادي از صحابه شاهد حوادثند و گروه ديگر نيز خبرها به گوششان ميرسد
اما كسي براي ياري خليفه بر نميخيزد و يا مخالفان خليفه را نهي و يا از او دفاع
نميكند مگر تعداد بسيار محدود و انگشت شمار.
ابن سعد ميگويد:
«كان
المصريون الذين حصروا عثمان ستمائة رأسهم عبد الرحمن بن عديس البلوي وكنانة بن بشر
بن عتاب الكندي، وعمرو ابن الحمق الخزاعي، والذين قدموا من الكوفة مائتين رأسهم
مالك الأشتر النخعي، والذين قدموا من البصرة مائة رجل رأسهم حكيم بن جبلة العبدي،
وكانوا يداً واحدة في الشرّ، وكان حثالة من الناس قد ضووا إليهم قد مزجت عهودهم
وأماناتهم مفتونون، وكان أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم الذين خذلوه كرهوا الفتنة...»([85]).
(مصريهايي كه عثمان را محاصره كرده
بودند شش صد نفر بودند كه سركرده آنان عبد الرحمن بن عديس بلوي، كنانه بن بشر بن
عتاب كندي و عمرو بن حمق خزاعي بودند و كساني كه از كوفه آمده بودند تعداد دويست
نفر بودند كه فرماندهي آنان را مالك اشتر نخعي به عهده داشت و صد نفر نيز از بصره
آمده بودند كه در راس آنان حكيم بن جبله عبدي بود كه همه اين افراد با يكديگر متحد
شدند و يك دست در اقدام براي شرّ و فتنه متفق القول گرديدند و گروهي از ازاذل مردم
نيز به آنها پيوستند در حالي كه عهد و پيمانها در هم آميخت و به فراموشي سپرده شد
و آن گروه از مردم كه عثمان را تنها گذارده و به ياري او نشتافتند كساني بودند كه
از وارد شدن به فتنه كراهت داشتند...)
متن فوق گوياي
اين مطلب است كه در ميان جمعيت فراوان مسلماناني كه در ماجراي كشتن عثمان شركت
داشتند عدهاي از اصحابي كه در بيعت رضوان و در زير درخت با پيامبر اكرم شركت
داشتند همچون عبد الرحمن بن عديس بلوي([86])ـ كسي كه طبق اعتقاد اهل سنت خداوند بهشت
را به او وعده داده است ـ حضور داشتند همچنين متن فوق بر اين مطلب تصريح دارد كه صحابه،
عثمان را تنها گذارده و به ياري او نشتافتند.
در يكي از رواياتي
كه طبري نقل كرده، آمده است كه عثمان هر كس از اهل مدينه كه با او مخالفت ورزيده و
قصد جنگ با او داشته است را كافر دانسته:
«فلمّا
رأى عثمان ما قد نزل به، وما قد انبعث عليه من الناس كتب إلى معاوية بن أبي سفيان
وهو بالشام: بسم الله الرحمن الرحيم: أما بعد؛ فإنّ أهل المدينة قد كفروا وأخلفوا الطاعة
ونكثوا البيعة، فابعث إليّ من قبلك من مقاتلة أهل الشام على كل صعب وذلول، فلما
جاء معاوية الكتاب تربّص به وكره مخالفة أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم، وقد
علم اجتماعهم»([87]).
(هنگامي كه عثمان متوجه شد كه چه
اتفاقي در حال وقوع است و گروهي از مردم قصد جان او را كردهاند نامهاي به معاويه
كه در شام به سر ميبرد نوشت و در آن آينگونه آورد: بسم الله الرحمن الرحيم: اما
بعد؛ اهل مدينه كافر شده و از اطاعت سر باز زده و بيعت شكستهاند، تو مرداني
جنگجو از اهل شام بفرست كه اهل تحمل هر سختي و ناملايمتي باشند. زماني كه نامه به
دست معاويه رسيد چون از اجتماع اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله در اين موضوع با
خبر شد از مخالفت با آنها كراهت ورزيد و به همين جهت منتظر وقايع بعدي ماند.)
آيا امكان دارد
قائل شويم كه ابن سبأ سبب اجتماعي اينگونه شده كه به تعبير عثمان لازمه آن كفر صحابه
است؟!
آيا طبق زعم و
گمان علماي اهل سنت بپذيريم كه ابن سبأ همان كسي بوده است كه قتل عثمان را پايه
ريزي كرده است؟! محمد بن عبد الوهاب در باره حوادث سال 35 گفته است:
«وفيها
كان خروج جماعة من أهل مصر ومن وافقهم على عثمان. وأصل الفتنة ومنبعها: كان من عبد
الله بن سبأ ـ رجل يهودي من أهل صنعاء، أظهر الإسلام ليخفي به حقده عليه وكفره به
في زمن عثمان ـ وكان ينتقل في بلدان المسلمين يحاول ضلالتهم، فبدأ بالحجاز، ثم البصرة،
ثم الكوفة، ثم الشام. فلم يقدر على ما يريد. فأخرجوه حتى أتى مصر، فغمز على عثمان،
وقاد الفتنة، وأشعل نارها، محادّة لله ولرسوله، حتى كانت البلية الكبرى بمحاصرة
عثمان رضي الله عنه، واغتياله»([88]).
(در اين سال، گروهي از اهل مصر با كساني كه موافق با قيام عليه عثمان بودند خروج كردند و اصل و منبع فتنه از سوي عبد الله بن سبأ بود ـ شخصي يهودي از اهل صنعاء كه به ظاهر اسلام آورده تا بتواند در لواي آن حقد و كينه خود عليه عثمان و كفرش را مخفي سازد ـ او در سرزمينهاي اسلامي رفت و آمد ميكرد و در گمراه نمودن مسلمانان تلاش گستردهاي را آغاز كرد؛ بدين منظور ابتدا از سرزمين حجاز آغاز كرده و سپس به بصره، كوفه و شام سفر كرد؛ اما نسبت به مردم شام نتوانست كسي را گمراه سازد و به همين جهت او را از شام اخراج كردند تا اين كه به سرزمين مصر رفت و شروع به بدگويي از عثمان كرد و با اين كار خود در مخالفت با خدا و رسول، فتنهاي را سرپرستي و آتشي را بر افروخت، تا آنجا كه منجر به محاصره عثمان و ترور او گشت و با اين كار باعث بلايي بزرگ در جامعه اسلامي گشت.)
احسان الهي
ظهير ميگويد:
«انّ
قتلته [عثمان] أو من ساعد قاتليه على قتله هم الذين أيّدوا السبئية، ومنهم
تكوّنت...»([89]).
(قاتلان عثمان و يا كساني كه قاتلان
را در اين كار ياري نمودند كساني هستند كه فرقه سبأيّه را تاييد ميكنند و از آنها
اين گونه مسائل شكل ميگيرد...)
اينان كدام صحابه
هستند كه ابن سبأ موفق ميشود تا چنان آنان را مسخّر و تحت اختيار خويش قرار دهد
كه تا سر حدّ كفر و تجاوز به خليفه مسلمانان گام برداشته و دستان خود را به خون
خليفه آلوده كنند؟! آيا در چنين شرايطي براي چنين صحابهاي ـ البته طبق فرضيهاي
كه سيف بن عمر از ابن سبأ ساخته و ارائه نموده ـ شايستگي و صلاحيت مرجعيت ديني
براي آنان وجود خواهد داشت؟!
گروهي ديگر از محققان
ـ در مخالفت با گروه اول ـ اشكالات و تناقضات فراواني را درباره شخصيت ابن سبأ و
اصل و نسب وي و اقداماتي كه به او نسبت داده شده مطرح نمودهاند كه علامتهاي سؤال
فراواني را در باره موارد بيان شده پيش روي ما قرار ميدهد كه از جمله آنها موارد
ذيل است:
طبري بر اين
عقيده است كه ابن سبأ شخصي يهودي و اهل صنعاي يمن بوده است:
«كان
عبد الله بن سبأ يهودياً من أهل صنعاء أمه سوداء، فأسلم زمان عثمان، ثم تنقل في
بلدان المسلمين يحاول ضلالتهم»([90]).
(عبد الله بن سبأ شخصي يهودي از
اهالي صنعا بوده كه مادرش سوداء نام داشته و در زمان عثمان اسلام آورده و آنگاه در
سرزمينهاي اسلامي رفت و آمد ميكرده و در گمراهي و ضلالت آنان تلاش مينموده است.)
در حالي كه عبد
القاهر بغدادي بر اين اعتقاد است كه او در اصل، يهودي و از اهالي حيره عراق بوده
است([91]).
همچنين محمد ابو
زهره در كتاب خود تاريخ مذاهب اسلامي ميگويد:
«عبد
الله بن سبأ كان يهودياً من الحيرة أظهر الإسلام»([92])([93]).
(عبد الله بن سبأ شخصي يهودي از
اهلي حيره عراق بوده كه اسلام آورده بوده است.)
و اما قبيله او:
برخي ابن سبأ را به قبيله «حِمْيَر» كه به حمير بن غوث منسوب بوده، نسبت دادهاند...
كه منزلهاي آنان در يمن كه به آن: حِمْيَر گفته ميشده و در غرب صنعاء واقع شده،
سكونت داشتهاند([94]).
از جمله كساني
كه قائل به همين نظر است، ابن حزم در كتاب «الفِصَل في المِلَل والأهواء» است كه
ميگويد:
«والقسم
الثاني من فرق الغالية الذين يقولون بالألهية لغير الله عزّ وجلّ،
فأولهم قوم أصحاب عبد الله ابن سبأ الحميري»([95]).
(گروه دوم از فرقههاي غلوّ كنندهاي كه قائل
به الوهيت غير خداوند عزّ وجلّ بودهاند، اولين آنها قوم و ياران عبد الله بن سبأ حميري
هستند.)
اما بِلاذُري، ابن
سبأ را منسوب به قبيلهاي از هَمْدان ميداند(