قبل از پرداختن به بحث اعتقاد شيعه به
سنت نبوي و دفع شبهاتي كه از سوي دكتر قفاري در اين زمينه طرح شده است ضروري ديديم
تا مقدمه مهمي را در اين موضوع بيان نماييم.
قفاري در اين فصل از كتاب خود كوشيده
است تا با گزينش و سوء استفاده از برخي كتابها و عبارات شيعه و سفسطه و مغلطه در
اين موضوع اينگونه به خواننده القاء كند كه شيعه نسبت به سنت شريف نبوي ايمان
نداشته و از آن روي گردان بوده و به همين جهت از دايره اسلام خارجند. او از عبارات
به گونهاي استفاده و برداشت نموده است تا به هر شكل شده اين معنا را در ذهن
خواننده تثبيت نمايد. معنايي كه كاملاً از حقيقت و واقعيت به دور است؛ چرا كه شيعه
اماميه دوازده امامي اعتقاد راسخ دارد كه سنت شريف پيامبر اكرم صلّي الله عليه و
آله دومين منبع و مصدر براي دين مبين و شريعت اسلام است و اين از بديهيات عقائد
شيعه است.
شيعه چگونه ميتواند خلاف اين معنا را
اعتقاد داشته باشد در حالي كه شيعيان آيات شريف قرآن را تلاوت ميكنند و در آن
مانند اين آيه شريفه را مييابند:
«وَمَا
آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا»([1])
(آنچه را رسول خدا براى شما آورده
بگيريد (و اجرا كنيد)، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد.)
پس از اين جهت نميتوان گفت بين شيعه و
اهل سنت اختلافي وجود دارد بلكه تنها اختلافي كه هست در طريق و راه دسترسي به سنت
نبوي است.
طريق اهل سنت براي رسيدن و دستيابي به
واقع و حقيقت سنت نبوي، رواياتي است كه توسط صحابه رسول خدا صلي الله عليه وآله از
گفتار، رفتار و تقرير آن حضرت در كتابهايشان همچون صحاح سته و مسانيد و سنن و
غيره جمع آوري نمودهاند. (تقرير يعني: امضاء و يا سكوتي كه دلالت بر رضايت معصوم
داشته باشد.) درحالي كه شيعه اماميه راه ديگري را براي دريافت و درك سنت نبوي
پيموده است؛ و آن عبارت از هر روايت صحيحي است كه اهل بيت عليهم السلام از
طريق برخي از صحابه از جدّشان رسول خدا صلي الله عليه وآله نقل كردهاند.
رويكرد شيعه در اين موضوع به دو سبب
اساسي بوده است كه آنها را بيان ميداريم:
وجود دلايل قطعي فراوان بر لزوم تبعيت از اهل بيت عليهم السلام
و دستيابي به سنت شريف پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله از طريق آنان.
رويكرد غير صحيح اهل سنت در اخذ و دريافت شريعت اسلام و تعاليم
و آموزههاي آن كه به زودي آن را به صورت آشكار بيان خواهيم نمود.
آنچه به سبب اول مربوط ميشود اين است
كه شيعه اماميه به جز در تبعيت و پيروي از اهل بيت عليهم السلام راه ديگري را
براي خود جايز نميبيند و اين به چند دليل است كه بيان ميگردد:
حديث ثقلين حديثي است كه شيعه و سني آن
را روايت نموده و به مرتبه بالايي از شهرت و شياع رسيده است. اين روايت را محدثان
و علماي بزرگ با الفاظ و تعابير مختلف و مشابه نقل كردهاند كه دلالت بر اين دارد
كه رسول خدا صلي الله عليه وآله در مناسبتهاي مختلف آن را بيان نموده است. مسلم
در صحيح خود با سندش از زيد بن ارقم روايت كرده است كه وي گفت:
«قام
رسول الله صلى الله عليه وسلم يوماً فينا خطيباً، بماء يدعى خمّاً بين مكة
والمدينة، فحمد الله وأثنى عليه، ووعظ وذكرَّ، ثم قال: أمّا بعد، ألا أيها
الناس... وأنا تارك فيكم ثقلين: أولهما كتاب الله... ثم قال: وأهل بيتي أذكركم
الله في أهل بيتي، أذكركم الله في أهل بيتي، أذكركم الله في أهل بيتي»([2]).
(روزي رسول خدا صلى الله عليه وآله
در سرزميني كه به آن خمّ گفته ميشد در ميان ما برخاست و خطبهاي را قرائت نمود و
در آن پس از حمد و ثناي الهي و موعظه و تذكراتي اينگونه فرمود: امّا بعد، اي گروه
مردم! ... من در حالي شما را ترك ميكنم كه دو چيز ارزشمند و گرانبها را در ميان
شما ترك ميكنم: اولين آنها كتاب خدا است ... سپس فرمود: و ديگر اهل بيت من است كه
شما را به رعايت حال آنها سفارش ميكنم.)
ترمذي با سند خود از ابوسعيد خُدري و
زيد بن ارقم روايت كرده است كه آن دو نفر روايت كردهاند:
«قال
رسول الله صلى الله عليه وسلم: إني تارك فيكم ما إن تمسكتم بهما لن تضلوا بعدي، أحدهما
أعظم من الآخر كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض، وعترتي أهل بيتي ولن
يفترقا حتى يردا عليّ الحوض، فانظروا كيف تخلفوني فيهما»([3])
(رسول خدا صلّي الله عليه و آله
فرمود: من دو چيز گرانبها را ميان شما به يادگار ميگذارم كه اگر به آنها تمسّك
جوييد هرگز پس از من گمراه نشويد؛ يكي از آندو بزرگتر از ديگري است و آن كتاب
خداست كه همچون رشته محكم الهي از آسمان به زمين امتداد يافته است، و ديگري عترت و
اهل بيت من هستند؛ و ايندو از يكديگر جدا نشوند تا در كنار حوض به من ملحق
گردند؛ پس به خوبي بنگريد كه پس از من با آنها چگونه رفتار ميكنيد.)
اين روايت را الباني در كتاب «صحيح
الجامع الصغير» تصحيح نموده است([4]).
نزديك به همين مضمون را احمد در مسند([5])و نسائي در
سنن الكبرى([6])روايت نمودهاند
و همچنين حاكم در مستدرك پس از نقل اين روايت گفته است:
«هذا
حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه بطوله»([7]).
(اين روايت داراي شرايط صحت در دو
كتاب صحيح مسلم و بخاري ميباشد اما تمام آن را روايت نكردهاند.)
اين روايت را حافظان و پيشوايان زيادي
از علم حديث نقل كردهاند كه طريق آن به بيش از دهها طريق ميرسد؛ كه از جمله
آنها ابو منذر سامي بن انور مصري شافعي است كه اينچنين روايت كردهاند:
«فحديث
العترة بعد ثبوته من أكثر من ثلاثين طريقاً وعن سبعة من صحابة سيدنا رسول الله صلى
الله عليه وسلم ورضي عنهم، وصحته التي لا مجال للشك فيها، يمكننا أن نقول إنّه بلغ
حدّ التواتر»([8]).
(حديث عترت بعد از ثبوت آن بيش از
سي طريق آن را روايت نمودهاند كه هفت تن از صحابه رسول خدا صلي الله عليه وآله در
طريق آن قرار دارند و از اينرو صحت اين روايت هيچ جاي شك ندارد به حدّي كه ميتوان
گفت اين روايات به تواتر رسيده است.)
اما ببينيم اهل بيت رسول خدا صلّي الله
عليه و آله و عترت او كه عِدل و همسنگ قرآن بوده و تمسك به آنها مايه نجات از
گمراهي و هلاكت است چه كساني هستند؟
براي پاسخ اين سؤال ميتوان از خود سنّت
خواست تا پاسخ دهد؛ ترمذي در سنن خود از عمر بن ابي سلمه روايت كرده است:
«لما
نزلت هذه الآية على النبي صلى الله عليه وسلم: {إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ
لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا} في
بيت أم سلمة، فدعا فاطمة وحسناً وحسيناً، فجللهم بكساء، وعلي خلف ظهره، فجلله
بكساء، ثم قال: اللهم، هؤلاء أهل بيتي، فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً، قالت أم
سلمة: وأنا معهم يا رسول الله؟ قال: أنت على مكانك وأنت إلى خير»([9]).
(زماني كه آيه {إِنَّمَا يُرِيدُ
اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ
تَطْهِيرًا} در خانه ام سلمه بر پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله نازل شد:
پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم، فاطمه، حسن و حسين را فراخواند و در حالي كه علي
نيز پشت سر او قرار گرفته بود كساء و پارچهاي را
به روي آنها افكند و آنگاه فرمود: «خدايا اينان اهل بيت من هستند؛ رجس و
پليدي را از آنها برطرف ساز و آنها را پاك و پاكيزه ساز!» ام سلمه عرض كرد: يا
رسول الله! آيا من هم از اينان هستم؟ حضرت فرمود: تو از خوبان و داراي
جايگاه خود هستي.)
الباني اين روايت را «صحيح» دانسته است.([10])اين روايت را
علماي حديث ديگري همچون طبري در جامع البيان([11])و طحاوي در مشكل الآثار نيز نقل
كردهاند([12]).
با ضميمه نمودن احاديثي كه معناي اهل
بيت را بيان نموده به حديث ثقلين به خوبي واضح ميگردد كه اهل بيت پيامبر اكرم
صلّي الله عليه و آله چه كساني هستند. كساني كه حلقه محكم و مورد وثوق الاهي و كمر
بند نجات از غرق در درياي هوا و هوس و گمراهيها هستند.
زماني كه معناى تمسك به اهل بيت واضح و
آشكار گرديد ديگر نميتوان اين تمسك به محبت را به كساني ديگر و عمل به گفتههاي
ديگران تسرّي داد.
ملا علي قاري گفته است:
«والمراد
بالأخذ بهم، التمسك بمحبتهم ومحافظة حرمتهم والعمل بروايتهم والاعتماد على
مقالتهم...»([13]).
(مقصود از اخذ و دريافت از اهل بيت
همان تمسك به محبت آنان، حفظ حرمت، عمل به روايت آنان و اعتماد به گفتارشان ميباشد...)
مناوي در فيض القدير نزديك به همين
مضمون را بيان داشته است([14]).
اين مطلب به خوبي بر اين معنا دلالت
دارد كه سنت نبوي كه همسنگ و عِدل قرآن است به همان معنايي است كه سنت، خود آن را
بيان نموده است؛ يعني: سنتي كه از طريق اهل بيت عليهم السلام از پيامبر اكرم صلّي
الله عليه و آله اخذ ميشود.
از ادله محكم و واضح ديگري كه بر لزوم
پيروي از راه و رويه اهل بيت عليهم السلام و نه ديگران دلالت دارد، روايتي
است كه احمد بن حنبل در كتاب «فضائل الصحابه» با سند خود از حنش كناني روايت كرده
است:
«سمعت
أبا ذر يقول وهو آخذ بباب الكعبة: من عرفني، فأنا من قد عرفني، ومن أنكرني، فأنا
أبو ذر، سمعت النبي صلى الله عليه وسلم يقول: ثم ألا إنّ مثل أهل بيتي مثل سفينة
نوح من ركبها نجا ومن تخلف عنها هلك»([15]).
(در حالي كه ابوذر خود را به درب
خانه كعبه چسبانده بود شنيدم كه ميگفت: «هر كس مرا ميشناسد كه ميشناسد و آن كس
كه مرا نميشناسد بداند كه من ابوذر هستم و از پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله
شنيدم كه ميفرمود: هان بدانيد كه مثال اهل بيت من همچون كشتي نوح است كه هر كس بر
آن سوار گشت نجات يافت و هر كس از آن روي گرداند هلاك گشت.)
اين روايت را حافظان و علماي ديگر،
همچون طبراني در «المعجم الكبير» ، «المعجم الأوسط» ، «المعجم الصغير»([16])و حاكم در
مستدرك روايت كردهاند. همچنين حاكم پس از بيان اين روايت گفته است:
«حديث
صحيح على شرط مسلم ولم يخرجاه»([17])
(اين حديث داراي شرايط صحت بر اساس
روايات مسلم است اما مسلم و بخاري آن را روايت نكردهاند.)
و نيز خطيب بغدادي در تاريخ خود([18])، ابو نعيم
در حليهالأولياء([19])و ديگر
حافظان حديث اين روايت را از تعدادي از صحابه همچون امير المؤمنين علي بن ابي طالب
عليه السلام، ابوذر غفاري، ابوسعيد خدري، ابن عباس، انس بن مالك و ديگران روايت
كردهاند، آن هم با طرق متعدد و مختلف كه باعث قوت و استحكام بيشتر حديث گرديده و
آن را به درجه حسن و يا صحيح ارتقاء ميبخشد؛ چنانكه ابن حجر هيثمي در «الصواعق
المحرقه» گفته است:
«وجاء
من طرق كثيرة يقوي بعضها بعضاً مثل: أهل بيتي، وفي رواية: إنما مثل أهل بيتي، وفي
أخرى: إنّ مثل أهل بيتي، وفي رواية: ألا إن مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح في
قومه من ركبها نجا ومن تخلف عنها هلك، وفي رواية: من ركبها سلم ومن تركها غرق،
وأنّ مثل أهل بيتي فيكم مثل باب حطة في بني إسرائيل، من دخله غفر له...»([20]).
(اين روايت از طرق فراواني روايت
شده است كه تعدد طرق ميتواند مايه تقويت سند برخي نسبت به برخي ديگر شود مانند
روايت: «مثل اهل بيتي...» كه در يك روايت: «إنما مثل أهل بيتي» آمده و در روايت
ديگر: «إنّ مثل أهل بيتي» و در جاي ديگر: «ألا إن مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينه نوح
في قومه من ركبها نجا ومن تخلف عنها هلك» و يا در روايتي اينچنين: «من ركبها سلم
ومن تركها غرق» و بالاخره در روايتي: «أنّ مثل أهل بيتي فيكم مثل باب حطه في بني
إسرائيل، من دخله غفر له...» چنين آمده است.)
و حافظ سخاوي نيز گفته است:
«وبعض
هذه الطرق يقوي بعضاً»([21]).
(برخي از طرق اين روايت برخي ديگر
را روايت ميكند.)
دلالت اين حديث نياز به بيان ندارد و به
خوبي دلالت دارد كه اهل بيت عليهم السلام راههاي نجات و نشانههاي هدايت مردم در
درياي طوفان زده ضلالت و گمراهي هستند و اين كه آنان گاهي به كشتي نوح عليه السلام
و گاهي به باب آمرزش گناهان تشبيه شدهاند به بهترين و رساترين شكل بر اين نكته
دلالت دارد كه بهترين و صحيحترين راه براي دسترسي به سنت صحيح نبوي بعد از وفات
آن حضرت منحصر به آن بزرگواران و سوار شدن بر كشتي نجات اهل بيت عليهم السلام
است.
مناوي گفته است:
«ووجه
تشبيههم بالسفينة أنّ من أحبهم وعظّمهم شكراً لنعمة جدهم وأخذ بهدي علمائهم نجا من
ظلمة المخالفات، ومن تخلف عن ذلك غرق في بحر كفر النعم وهلك في معادن الطغيان»([22]).
(علت تشبيه اهل بيت به كشتي نجات
بدين خاطر است كه هر كه آنان را دوست داشته و به خاطر نعمتي كه از سوي جدّشان به
وي رسيده آنان را بزرگ داشته و از هدايت علماي آنان بهرهمند گردد از تيرگي
نادانيها رهايي مييابد و آنان كه از اين كشتي روي گردان شوند غرق درياي كفران
نعمتها و هلاك در معادن طغيان خواهند گرديد.)
ملا علي قاري گفته است:
«(ألا
إن مثل أهل بيتي)، بفتح الميم والمثلثة أي شبههم (فيكم مثل سفينة نوح) أي في سببية
الخلاص من الهلاك إلى النجاة، (من ركبها نجا، ومن تخلف عنها هلك) فكذا من التزم
محبتهم ومتابعتهم نجا في الدارين، وإلا فهلك فيهما»([23]).
(«ألا إن مثل أهل بيتي» در اين بخش
از حديث آنان را در سبب گرديدن براي رهايي از هلاكت به سوي ساحل نجات به كشتي
تشبيه نموده است. «من ركبها نجا، ومن تخلف عنها هلك» همچنين در اين بخش فرموده
است كه هر كس محبت آنان را ملتزم گرديده و از آنان پيروي نمايد در هر دو دنيا نجات
خواهد يافت وگرنه در هر دو دنيا هلاك خواهد گرديد.)
بدون شك نجات و رهايي از هلاكت و گمراهي
و سوار گرديدن بر كشتي هدايت اهل بيت عليهم السلام فقط با محبت محقق نميگردد؛
بلكه بايد با رجوع به آنان و عمل به آموزهها و اوامر و نواهي آنان در امور دين و
دنيا توام گردد؛ وگرنه سوار شدن به كشتي نجات اهل بيت معنايي نخواهد داشت و خلاصي
از هلاكت محقق نخواهد گرديد.
پس به خوبي مشخص گرديد كه معناي اين
حديث همان معناي حديث ثقلين است كه معناي هر يك ديگري را تكميل ميكند.
روايتي است كه از رسول خدا صلي الله
عليه وآله نقل شده كه آن حضرت فرموده:
«النجوم
أمان لأهل السماء إذا ذهبت النجوم ذهب أهل السماء، وأهل بيتي أمان لأهل الأرض،
فإذا ذهب أهل بيتي ذهب أهل الأرض».
(ستارگان مايه امنيت و آسايش اهالي
آسمان هستند؛ اگر ستارگان از آسمان بروند اهل آسمان نيز از بين ميروند و اهل بيت
من نيز مايه امنيت و نجات اهل زمينند كه چون اهل بيت من نباشند اهل زمين از بين ميروند.)
اين روايت را احمد بن حنبل، طبراني،
حاكم، روياني و ديگران روايت نمودهاند([24]).
همچنين اين حديث را تعدادي از علما و
محدثان تصحيح كردهاند كه از جمله آنها حاكم در مستدرك است كه گفته:
«هذا
حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه»([25]).
(اين حديثي است با سند صحيح كه
بخاري و مسلم آن را روايت نكردهاند.)
ابن حجر هيثمي در «الصواعق المحرقه» به
صحت روايت اذعان نموده([26])، سيوطي در
«الجامع الصغير» روايت را حسن دانسته و مناوي در كتاب شرح خود بر الجامع الصغير
گفته است:
«(عن
سلمة بن الأكوع) رمز لحسنه، ورواه عنه أيضاً الطبراني ومسدد وابن أبي شيبة بأسانيد
ضعيفة، لكن تعدد طرقه ربما يصيره حسناً»([27]).
(نقل اين روايت از سوي «سلمه بن
اكوع» نشانه حسن بودن اين روايت است. همچنين اين روايت را طبراني، مسدد، ابن ابي
شيبه با سندهاي ضعيف نقل كردهاند اما تعدّد طرق ميتواند موجب حسن شدن روايت
گردد.)
براي اين حديث، الفاظ نزديك به هم وجود
دارد كه با طرق متعدد نقل شده كه هر يك ميتواند تقويت كننده ديگري باشد.
برخي از اين طرق را سخاوي در كتاب
«استجلاب ارتقاء الغرف»([28])و سمهودي در
«جواهر العقدين»([29])جمع آوري نمودهاند.
سمهودي به عنوان حاشيهاي بر حديث ثقلين
گفته است:
«إنّ
ذلك يفهم وجود من يكون أهلاً للتمسك من أهل البيت والعترة الطاهرة في كل زمان
وجدوا فيه إلى قيام الساعة، حتى يتوجه الحث المذكور إلى التمسك به كما أنّ الكتاب
العزيز كذلك، ولهذا كانوا - كما سيأتي - أماناً لأهل الأرض، فإذا ذهبوا ذهب أهل
الأرض»([30]).
(اين حديث ميفهماند كه همواره و
در هر زمان تا روز قيامت افرادي از اهل بيت و خاندان پاك پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله وجود دارند كه شايستگي و اهليت براي تمسك انسانها به آنها را دارا هستند و
به اين شكل انگيزه كافي براي تمسك به آنان ايجاد ميگردد؛ چنانكه در كنار آنان قرآن كريم نيز از چنين ويژگي برخوردار است و به همين جهت ـ چنانكه به زودي بيان
خواهد شد ـ اهل بيت مايه امنيت و آسايش ساكنان روي زمين هستند كه هرگاه آنان
نباشند هيچ يك از اهالي روي زمين هم نخواهند بود.)
چنانكه ميبينيد اين دليل به روشني بر
وجوب تمسك به اهل بيت عليهم السلام به عنوان كساني كه مايه امنيت و دوري ساكنان و
اهالي زمين از گمراهي و اختلاف هستند دلالت مينمايد. مناوي در «فيض القدير» ميگويد:
«شبههم
بنجوم السماء وهي التي يقع بها الاهتداء، وهي الطوالع والغوارب والسيارات
والثابتات، فكذلك بهم الاقتداء وبهم الأمان من الهلاك»([31]).
(اهل بيت را به ستارگان آسمان
تشبيه نموده است كه هدايت با آنها امكان پذير است؛ چرا كه ستارگان در طلوع، غروب،
سكون و حركت انواع مختلفي دارند؛ از اين جهت بايد به آنها اقتداء نمود تا مايه
امنيت از هلاكت و نابودي گردند.)
اين معناي برداشت شده از روايات همچنين
ميرساند كه مخالفت و استفاده ننمودن از نور هدايت آنان موجب تفرقه و از هم
پاشيدگي جامعه اسلامي گرديده و غير از ضلالت و گمراهي نتيجهاي ديگر همراه ندارد.
اين همان معنايي است كه يكي از روايات شريفهاي كه حاكم در مستدرك خود از ابن عباس
روايت نموده است بر آن دلالت دارد:
«قال
رسول الله: النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق وأهل بيتي أمان لأمتي من الاختلاف،
فإذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبليس».
(رسول خدا صلي الله عليه وآله
فرمودند: ستارگان مايه امنيت و آسايش اهل آسمان هستند كه اگر گروه و قبيلهاي از
عرب با آنها مخالفت بورزد متفرق و دچار اختلاف ميگردند و از اصحاب و ياران شيطان
ميگردند.)
حاكم بعد از اين روايت گفته است:
«هذا
حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه»([32]).
(اسناد اين حديث صحيح است اما
بخاري و مسلم آن را روايت نكردهاند.)
از جمله حقائق اسلامي كه بر كسي پوشيده
نيست ـ گرچه برخي كوشيدهاند تا آن را مخفي ساخته و يا خود را نسبت به آن به تغافل
بزنند ـ اين است كه عزت و جلال حقيقي اسلام در گرو دوازده جانشين و اميري است كه
بعد از پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله آمده و روح اسلام و آموزههاي حقيقي آن
را به همراه خواهند داشت. اين معنا در بسياري از احاديث نبوي و در كتابهاي اصلي
از منابع روايي اسلامي بيان شده است. به عنوان مثال بخاري در صحيح خود با سند خود
از جابر بن سمره روايت كرده كه گفته است:
«سمعت
النبي صلى الله عليه وسلم يقول: يكون اثنا عشر أميراً، فقال كلمة لم أسمعها، فقال
أبي: إنه قال: كلّهم من قريش»([33]).
(از رسول خدا صلّي الله عليه و آله
شنيدم كه فرمود: بعد از من دوازده امير و جانشين خواهد بود؛ اما كلمهاي فرمود كه
من متوجه نشده و آن را نشنيدم؛ پدرم گفت: پيامبر اكرم فرمود: تمامي آنها از قريش
هستند.)
مسلم در صحيح خود از جابر بن سمره روايت
كرده است:
«انطلقت
إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم ومعي أبي، فسمعته يقول: لا يزال هذا الدين
عزيزاً منيعاً إلى اثني عشر خليفة، فقال كلمة صمّنيها الناس، فقلت لأبي: ما قال؟
قال: كلّهم من قريش»([34]).
(همراه با پدرم نزد رسول خدا صلّي
الله عليه و آله شرفياب شديم؛ از آن حضرت شنيدم كه فرمود: اين دين همواره عزيز و
سربلند خواهد بود تا زماني كه دوازده خليفه و جانشين پس از من بيايند؛ پس از آن پيامبر اكرم كلمهاي فرمود كه مردم مانع از شنيدن آن شدند. به پدرم گفتم: حضرت چه فرمود؟
گفت: حضرت فرمود تمام آنها از قريش خواهند بود.)
همين معنا را با الفاظ و تعابيري كاملاً
متشابه و نزديك، عدهاي از حافظان و علماء روايت، همچون احمد در «مسند» خود([35])ترمذي([36])و ابوداود در
سنن خود([37])و ديگران
روايت نمودهاند.
از اينرو بعد از ورود چنين روايتي در
صحيحترين كتابهاي اهل سنّت راهي براي انكار اين حقيقت باقي نميماند؛ بلكه تنها مشكلي
كه هست در تفسير اين حديث و يافتن مصداق حقيقي آن است. در حالي كه انصاف ايجاب ميكند
تا بگوييم: هيچ يك از فرقههاي اسلامي به جز شيعه نتوانسته است مصداق حقيقي براي
اين دوازده نفر بيابند كه با عزت و مناعت اسلام كه در روايت نيز به آن اشاره
گرديده است سازگار باشد؛ به شكلي كه اين شخصيتها، نمادي از عزت و آبروي اسلام
باشند. شيعه اماميه اين حديث را به امامان دوازدهگانه خود كه همه از خاندان و
فرزندان رسول خدا صلي الله عليه وآله هستند تفسير نموده است؛ همان اهل بيتي كه
خداوند سبحان هرگونه رجس و پليدي را از آنها به دور و آنها را پاك و مطهَّر داشته
كه آغاز آنان علي بن ابي طالب عليه السلام و پايانشان مهدي منتظر عليه السلام
است.
شيعه در تفسير اين سخن رسول خدا صلي
الله عليه وآله ادله و مستندات قوي و محكمي همچون حديث ثقلين، حديث سفينه، حديث
امان از ضلالت و گمراهي كه از آنها سخن به ميان آمد، در دست دارد كه تمام آنها به
صورت صحيح در منابع اهل سنت با طريق صحيح نقل شده است.
اين در حالي است كه شيعه اماميه عزت و
جايگاه بلند دين ـ كه به دست آن گروه دوازدهگانه قابل تحقق است ـ را در حفظ ارزشهاي
اساسي، زيربنايي و عمل به اوامر و نواهي آن و نه در تسلط بر گُرده مسلمانان و
حكمراني با شمشير و زور و تهديد ميبيند.
سيره اهل بيت عليهم السلام بهترين
شاهد بر بهرهمندي آنان از اخلاص، تقوى و استقامت در مسير حق و حقيقت است كه علاوه
بر آن دريايي از علوم و معارف اسلامي نيز نزد آنها موجود بوده است كه دوست و دشمن
بر وجود آن شهادت ميدهد.
در حالي كه اين روايت همواره در معرض
مشاهده علماي اهل سنت و محدثان آنان قرار داشته تا براي خلفاء، جانشينان و حكم
فرمايان پس از رسول خدا صلّي الله عليه وآله كه ميبايست امورات جامعه اسلامي را
به دست گرفته و با حكم فرمايي خويش مايه عزت و شكوه اسلام را فراهم سازند تفسيري
واقعي و حقيقي براي آن ارائه كنند اما ميبينيم كه هر آنچه از تاويلات و سخناني كه
از سوي آنان صادر گشته دور از واقعيت و برانگيزاننده حيرت و تعجب بيشتر بوده است؛
و اين بدان سبب است كه رويكرد آنها نسبت به اين دسته از احاديث نبوي اينگونه بوده
است كه خداوند حكومت را با نبوت و رحمت آغاز نموده سپس به خلافت ادامه يافته و در
انتهاء نيز به حكمراناني ستمگر و اهل فساد ختم نموده كه كاري جز فساد بر روي زمين
نداشتهاند...([38])و نيز اين
كه:
«الخلافة
بعدي ثلاثون سنة ثم تكون ملكاً»([39]).
(خلافت پس از من سي سال خواهد بود
و سپس بعد از آن به پادشاهي مبدّل خواهد گشت.)
اين از يك سو و از سوي ديگر تنگناي
شديدي كه به واسطه عملكرد بسياري از امرا و حكمرانان داشتهاند كه هيچ سازگاري و تناسبي
با آموزههاي اسلام نداشته و بدين جهت آنان را در تفسير روايت فوق بيش از پيش دچار
تحيّر و سرگرداني ساخته است. و اين دقيقاً به خلاف آن چيزي است كه از سوي علماي
شيعه اتفاق افتاده است كه اساساً شيعيان به مذهب دوازده امامي اشتهار يافتهاند.
حال برخي از عبارات علماي اهل سنت در
تفسير حديث فوق را مينگريم كه چگونه به خاطر نيافتن مصداق واقعي براي حديث فوق با
حدس و گمانه زني با تعبيرات زير به تفسير روايت فوق پرداختهاند؛ تعبيراتي همچون:
(قيل) (گفته شده است.) ؛ (الذي يغلب على
الظن) (آنچه به نظر
ميرسد.) ؛ (الله أعلم بمراد نبيه)
(خداوند از منظور پيامبرش آگاهتر است.) ؛ (الله أعلم)
(خدا بهتر ميداند.)
و تعابيري ديگر از اين قبيل... و اما
برخي نظرات آنان در تفسير حديث:
ابن عربي در شرح صحيح ترمذي گفته است:
«فَعَدَدْنا بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم اثني عشر
أميراً، فوجدنا أبا بكر وعمر وعثمان وعلياً والحسن ومعاوية ويزيد ومعاوية بن يزيد
ومروان وعبد الله بن مروان والوليد بن عبد الملك وسليمان وعمر بن عبد العزيز...»
(ما جانشينان پس از رسول خدا صلّي
الله عليه وآله را شمارديم؛ آنان بدين ترتيب هستند: ابوبكر، عمر، عثمان، علي، حسن،
معاويه، يزيد، معاويه بن يزيد، مروان، عبدالله بن مروان، وليد بن عبدالملك،
سليمان، عمربن عبد العزيز...)
تا آنجا كه ميگويد:
«وإذا عددنا منهم اثني عشر انتهى العدد بالصورة إلى سليمان،
وإذا عددنا بالمعنى كان معنا منهم خمسة: الخلفاء الأربعة وعمر بن عبد العزيز، ولم
أعلم للحديث معنى، ولعله بعض حديث!!»([40]).
(زماني كه اين دوازده تن را به
ظاهر شمارش كرديم به سليمان ختم شد و چون به معنا شمارش كرديم پنچ تن شدند: چهار
خليفه و عمر بن عبد العزيز. من براي اين حديث معناي ديگري سراغ ندارم و شايد اين
بخشي از حديث باشد.)
نووي در تفسير روايت فوق گفته است:
«وقال القاضي عياض في جواب القول: إنه قد ولي أكثر من هذا
العدد؟ قال: وهذا اعتراض باطل؛ لأنه صلى الله عليه وسلم لم يقل: لا يلي إلا اثنا عشر خليفة، وإنما قال: يلي، وقد ولي هذا العدد،
ولا يضر كونه وجد بعدهم غيرهم... ويحتمل أوجهاً أخرى، والله أعلم بمراد نبيه»([41]).
(قاضي عياض در پاسخ به اين سؤال كه
آيا بعد از رسول خدا صلّي الله عليه وآله بيش از اين تعداد به جانشيني رسيدهاند؟
گفته است: اين اعتراض و سؤالي باطل و غير صحيح است؛ چرا كه رسول خدا صلّي الله
عليه وآله نفرموده است: پس از من فقط دوازده جانشين ميآيند و بيش از آن نميآيد؛
بلكه فرموده است: پس از من اين تعداد حتماً ميآيند و اين سخن منافات ندارد كه
افرادي غير از اين تعداد نيز بيايند... و احتمال دارد براي تفسير اين روايت وجوه
ديگري نيز باشد كه خداوند به مراد و منظور پيامبرش آگاهتر است.)
ابن جوزي زماني كه تفسير قانع كنندهاي
براي روايت فوق نيافته نهايت تحيّر و سرگرداني خود را با متهم نمودن راويان احاديث
به خلط روايات با يكديگر نشان داده و گفته است:
«هذا الحديث قد أطلت البحث عنه وطلبت مظانه وسألت عنه، فما
رأيت أحداً وقع على المقصود به، وألفاظه مختلفة لا أشك أن التخليط فيها من الرواة،
وبقيت مدة لا يقع لي فيه شيء، ثم وقع لي فيه شيء»([42]).
(بحث و سخن پيرامون اين حديث به
درازا كشيده و سؤالات و گمانهزنيهاي فراواني پيرامون آن مطرح گشته؛ اما كسي را
نيافتم كه توانسته باشد به مراد و منظور اين روايت پي برده باشد؛ چرا كه به حدّي
الفاظ اين روايت مختلف است كه من شكي در خلط اين روايت از سوي راويان اين حديث
ندارم. من مدت زمان زيادي را براي فهم اين روايت مصروف داشتم ولي هيچ از آن
نفهميدم تا اين كه بعدها به اين نتيجه رسيدم. [نتيجهاي كه اندكي قبل و بالاتر
بيان شد.])
بعد از ناكامي ابن جوزي در تفسير روايت،
ابن حجر عسقلاني تلاش وي را اينگونه توصيف نموده است:
«وأما محاولة ابن الجوزي... ظاهر التكلف»([43]).
(تلاش و كوشش ابن جوزي ... بيهوده
بوده و راه به جايي نبرده است.)
همچنين ابن كثير بعد از آن كه ائمه
دوازدهگانه شيعه را بدين سبب كه موفق به تصدّي امر خلافت نگرديدهاند ردّ نموده و
همان راهي را پيموده كه اين جوزي رفته و گفته است:
«لا يشترط أن يكونوا متتابعين، بل يكون وجودهم في الأمة
متتابعاً ومتفرقاً، وقد وجد منهم أربعة على الولاء وهم: أبو بكر ثم عمر ثم عثمان
ثم علي (رض)، ثم كانت بعدهم فترة، ثم وجد منهم من شاء الله، ثم قد يوجد منهم من
بقي في الوقت الذي يعلمه الله تعالى ومنهم المهدي...»([44]).
(لازم نيست اين دوازده نفر يكي پس
از ديگري و پي در پي بيايند؛ بلكه امكان دارد برخي پي در پي و برخي ديگر متفرق و
با فاصله از هم بيايند. چرا كه چهار تن از آنها: ابوبكر، عمر، عثمان و سپس علي
(عليه السلام) است و پس از گذشت مدت زماني هر كدام از آنها را كه خداوند اراده
كند به قدرت برساند و برخي ديگر را براي زماني كه خود بدان آگاه است باقي گذارد كه
از جمله آنان مهدي است...)
از كلمات و تعابير وي به خوبي آشكار است
كه وي نيز مصداق مشخصي براي تفسير روايت خلفاي دوازدهگانه نداشته و از روي حدس و
گمان سخن گفته است؛ البته وضعيت سيوطي نيز بهتر از ابن كثير نبوده و در اين باره چنين
گفته است:
«فقد وجد من الاثني عشر خليفة: الخلفاء الأربعة والحسن
ومعاوية وابن الزبير وعمر بن عبد العزيز هؤلاء ثمانية، ويحتمل أن يضم إليهم
المهتدي من العباسيين؛ لأنه فيهم كعمر بن عبد العزيز في بني أمية، وكذلك الطاهر
لما أوتيه من العدل، وبقي الاثنان المنتظران أحدهما المهدي؛ لأنه من آل بيت محمد
صلى الله عليه وسلم»([45]).
(از دوازده نفر خليفه اين افراد قطعي
هستند: خلفاي چهارگانه؛ سپس حسن بن علي، معاويه، ابن زبير و عمر بن عبد العزيز كه
در مجموع هشت نفر ميشوند و احتمال دارد مهتدي عباسي را نيز اضافه كنيم؛ همچنين
طاهر كه صاحب عدالت بود؛ اما باقي ميماند دو نفر ديگر كه انتظار آمدن آنها ميرود
كه يكي از آنان مهدي است و او از خاندان رسول خدا صلّي الله عليه وآله است.)
استاد ابو ريّه به سخن سيوطي اين چنين
حاشيه زده است:
«ولم يبين المنتظر الثاني!! ورحم الله من قال في السيوطي:
إنه حاطب ليل»([46]).
(سيوطي دومين شخصي كه انتظار آمدن
وي ميرود را بيان نكرده است!! و خداوند رحمت كند كسي را كه راجع به سيوطي گفته
است: «او حاطب ليل بوده است» [حاطب ليل به كسي گويند كه شبها براي برداشت هيزم ميرود
و امكان دارد همراه با هيزم ماري را ميان هيزمها به دوش كشيده و موجب گزيدن وي
گردد و در اينجا مراد كسي است كه در كلام و سخن او خلط و تشويش وجود دارد.])
بعد از اين همه حدس و گمانهزني، نظر
شيعه در تفسير اين حديث بهتر واضح ميگردد كه تطبيق روايت جانشينان دوازدهگانه
رسول خدا صلي الله عليه وآله را به اهل بيتي ميداند كه از سوي امت اسلام مورد بي مهري
و مخالفت قرار گرفته و از هدايت آنها بهرهبرداري كافي صورت نگرفته است؛ چنانكه
از رسول خدا صلّي الله عليه وآله نقل شده است:
«اثنا عشر خليفة، كلّهم يعمل بالهدى ودين الحق، لا يضرهم من
خذلهم»([47]).
(خلفا دوازده نفر هستند، كه تمامي
آنان به هدايت و دين حق عمل ميكنند و مكر و آزار مخالفان به آنان ضرري نميرساند.)
اين روايت به همراه رواياتي كه قبلاً
بيان شد اين نظريه و ديدگاه را در معارف اسلامي ارائه مينمايد كه اهل بيت عصمت و
طهارت سلام الله عليهم اجمعين امتداد همان خط سيري هستند كه رسول خدا صلي الله
عليه وآله از سوي خداوند سبحان براي جامعه بشريت ترسيم فرموده كه آن عبارت است از
به دوش كشيدن پرچم دين مببين اسلام و سكّان داري كشتي نجات و هدايت امت و سوق دادن
آنان به ساحل و سر منزل مقصود كه به دور از هرگونه تفرقه، اختلاف و هوا و هوس است؛
بديهي است كه گروندگان به اين خاندان و سوار شدگان بر اين كشتي، دستخوش طوفان
حوادث و گمراهيها نخواهند گرديد و با امنيت كامل در ساحل نجات لنگر خواهند گرفت.
آري بدين جهت است كه ميگوييم: حقيقت
تبعيت و پيروي از خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام فقط پيروي از اشخاصي عادّي
همچون ساير اشخاص نيست كه در پي آن فلسفه و حكمتي نهفته نباشد؛ بلكه حقيقت آن،
پيروي، امتثال و گردن نهادن به همان سنت و هدايتي است كه از سوي خاندان رسول خدا
صلي الله عليه وآله به ما رسيده، ميباشد. حال با اين وصف آيا معقول به نظر ميرسد
كه شيعه را متهم به رويگرداني از سنّت شريف نبوي صلّي الله عليه و آله نماييم؟!
اين جاست كه بايد گفت: «كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِم؛ سخني بس
گزاف از دهانشان خارج مىشود!» (سوره كهف/ آيه 5)
و اما دومين سببي كه باعث شده است تا
شيعه در دستيابي به سنت شريف نبوي از رويه اهل سنت دوري گزيده و از اهل بيت عصمت
و طهارت عليهم السلام پيروي نمايد، وجود مجموعهاي از عوامل است كه ما را از حصول
اطمينان در دسترسي به سرچشمه و منبع اصلي سنّت شريف نبوي دچار ابهام و ترديد قرار
داده است؛ وگرنه هرگز شيعه دوست نداشته در وحدت و انسجام جامعه اسلامي خللي وارد
گرديده و يكپارچگي امت اسلام در معرض انشقاق و تفرقه قرار گيرد و همواره از وقوع
چنين اتفاقي به خداي خويش پناه برده و از او استمداد طلبيده است؛ بلكه اعتقاد
شيعه بر آن است كه تنها راه هدايت مسلمانان پيروي از راه اهل بيت است كه تمام
مسلمانان بايست در آن قدم گذارند.
و اما مهمترين اسبابي كه در رويه اهل
سنت براي دستيابي به سنّت شريف نبوي وجود داشته و بدين جهت شيعه از پيروي اين راه
دوري ورزيده عبارت است از:
سنت شريف نبوي بعد از وفات رسول خدا صلي
الله عليه وآله با ممانعت شديد در عرصه نقل و نوشتار مواجه گرديد و تا حدود يك قرن
كه بسياري از حاملان و ناقلان حديث از قيد حيات خارج گرديده و از دنيا رفته بودند،
استمرار يافت؛ از جمله عباراتي كه بر وقوع اين رُخداد گواهي ميدهد مطلبي است كه
ذهبي در شرح حال ابوبكر آورده و چنين گفته است:
«إن
الصديق جمع الناس بعد وفاة نبيهم، فقال: إنكم تحدثون عن رسول الله صلى الله عليه
وسلم أحاديث تختلفون فيها، والناس بعدكم أشد اختلافاً، فلا تحدثوا عن رسول الله
شيئاً، فمن سألكم فقولوا: بيننا وبينكم كتاب الله، فاستحلوا حلاله وحرموا حرامه»([48]).
(ابوبكر بعد از وفات نبي اكرم مردم را جمع نمود و گفت: شما از رسول خدا صلّي
الله عليه و آله رواياتي نقل ميكنيد كه مورد اختلاف است و مردمي كه بعد از شما
بيايند در اين باره بيشتر به اختلاف خواهند افتاد؛ از اينرو از آن حضرت روايتي
نقل نكنيد و اگر در اين رابطه كسي از شما سؤال كرد بگوييد: ميان ما و شما قرآن كه
كتاب خداست حاكم است؛ هرآنچه قرآن حلال دانسته حلال و هر چه را حرام دانسته حرام
بشماريد.)
و نيز عمر بن خطاب گروه صحابهاي را كه
به كوفه اعزام مينمود از نقل روايات رسول خدا صلي الله عليه وآله منع نموده و ميگفت:
«...
فأقلّوا الرواية عن رسول الله صلى الله عليه وسلم، ثم أنا شريككم»([49]).
(... از رسول خدا صلّي الله عليه و آله كمتر روايت نقل كنيد و من نيز در اين
كار با شما شريك هستم.)
حاكم اين روايت را در كتاب مستدرك خود نقل
كرده و ذيل آن اينگونه گفته است:
«فلما
قدم قرظة، قالوا: حدثنا، قال: نهانا ابن الخطاب»
(زماني كه قرظه [به عنوان فرماندار از سوي عمر به كوفه اعزام شد] مردم به او
گفتند: براي ما حديثي از رسول خدا صلّي الله عليه و آله نقل كن. او در جواب گفت:
پسر خطّاب ما را از اين كار نهي نموده است.)
حاكم در باره اين روايت گفته است:
«هذا
حديث صحيح الإسناد، له طرق تجمع ويذاكر بها، وقرظة بن كعب الأنصاري صحابي سمع من
رسول الله»([50]).
(سند اين حديث صحيح و به طُرُق گوناگون نقل شده و در مجامع علمى از آن بحث
ميشود و قرظه بن كعب انصاري از صحابه رسول خدا صلّي الله عليه و آله بوده كه
احاديثي را از آن حضرت شنيده بوده است.)
ذهبي از سعد بن ابراهيم، از پدرش روايت
كرده:
«إنّ
عمر حبس ثلاثة: ابن مسعود وأبا الدرداء وأبا مسعود الأنصاري، فقال: قد أكثرتم
الحديث عن رسول الله»([51]).
(عمر سه تن را به جرم زياد روايت كردن از رسول خدا صلّي الله عليه و آله
زنداني كرد: ابن مسعود، ابودرداء و ابومسعود انصاري.)
همچنين عمر بن خطاب بزرگان صحابه را از
انتشار احاديث رسول خدا صلي الله عليه وآله نهي مينمود؛ ابو زرعه دمشقي با سند
صحيح از سائب بن يزيد روايت كرده:
«سمعت
عمر بن الخطاب يقول لأبي هريرة: لتتركن الحديث عن رسول الله صلى الله عليه وسلم أو
لألحقنك بأرض دوس، وقال لكعب الأحبار: لتتركن الحديث عن الأول أو لألحقنك بأرض
القردة»([52]).
(از عمر بن خطاب شنيدم كه به ابوهريره ميگفت: نقل حديث از رسول خدا صلّي
الله عليه و آله را ترك ميكني يا تو را به همان جا كه بودي [سرزمين دوس كه قبيله
أزد در آنجا سكونت داشت و ابوهريره نيز از آن قبيله بوده است.] تبعيد سازم؟ و به
كعب الاحبار گفت: نقل حديث از رسول خدا صلّي الله عليه و آله را ترك ميكني يا تو
را به سرزمين بوزينگان تبعيد سازم؟)
آنچه گذشت در عرصه نقل و انتشار احاديث
رسول خدا صلي الله عليه وآله بود و اما در زمينه جمع آوري احاديث، داستان از آنچه
گفته شد سختتر و برخورد با آن شديدتر بود. جمعآوري حديث به طور كلّي ممنوع و
تمامي احاديث و روايات رسول خدا صلي الله عليه وآله به آتش كشيده شد و از بين رفت؛
عايشه در اين زمينه ميگويد:
«جمع
أبي الحديث عن رسول الله وكانت خمسمائة حديث، فبات ليلته يتقلب كثيراً، قالت:
فغمني، فقلت: أتتقلب لشكوى أو لشيء بلغك؟ فلما أصبح، قال: أي بنية هلمي الأحاديث التي
عندك، فجئته بها، فدعا بنار فحرقها»([53]).
(پدرم احاديث رسول خدا صلّي الله عليه و آله را جمع كرد كه پانصد حديث شد؛
تمام شب در بستر خويش آرام و قرار نداشت. من از اين حال پدرم نگران شدم، به او
گفتم: آيا به شما شكايتي شده و يا اتفاقي افتاده است؟ زماني كه صبح شد به من گفت:
دخترم! احاديثي را كه نزد خود داري بياور من هم تمام آنها را آوردم؛ پدرم دستور
داد تا آتشي بياورند؛ آنگاه تمام احاديث رسول خدا صلّي الله عليه و آله را به آتش
كشيد.)
ابن سعد در «الطبقات الكبري» از عبد
الله بن علاء روايت كرده است:
«سألت
القاسم يملي علي أحاديث، فقال: إن الأحاديث كثرت على عهد عمر بن الخطاب، فأنشد
الناس أن يأتوه بها، فلما أتوه بها أمر بتحريقها، ثم قال: مثناة كمثناة أهل
الكتاب»([54]).
(از قاسم كه احاديث رسول خدا صلّي الله عليه و آله را املاء ميكرد درباره
احاديث آن حضرت سؤال كردم، گفت: احاديث در زمان خلافت عمر بن خطاب زياد شده بود،
عمر به مردم دستور داد تا همه روايات را بياورند؛ هنگامي كه مردم روايات را آوردند
دستور داد تا تمام آنها را آتش بزنند؛ وقتي آنان، احاديث را آتش زدند، گفت: «لا،
مثناه كمثناه اهل الكتاب» ؛ [«مثناه» گويا کتابي بوده که اهل تورات غير از کتاب
آسماني خود نوشته بودند و «عمر» در اينجا احاديث پيامبر را تشبيه به آن کتاب کرده
و لذا نميخواهد تا در کنار کتاب خدا چيز ديگري باشد.])
عمر بن خطاب به سوزاندن و از بين بردن
روايات موجود در پايتخت جهان اسلام بسنده نكرد و دستوراتي به دور دستترين نقاط
كشورهاي اسلامي صادر كرد تا هر روايتي كه از رسول خدا صلي الله عليه وآله به آن
سرزمينها رسيده است را نابود سازند. سفيان بن عينيه از عروه و او از يحيى بن جعده
روايت كرده است:
«إنّ
عمر بن الخطاب أراد أن يكتب السنّة، ثم بدا له أن لا يكتبها، ثم كتب إلى الأمصار:
من كان عنده منها شيء فليمحه»([55]).
(عمر بن خطاب خواست تا سنت را بنويسد اما بعدها تصميم او عوض شد و به تمامي
سرزمينهاي اسلامي نامه نوشت تا هر كس نزد خود روايتي دارد آن را محو و نابود
سازد.)
حال با صرف نظر از دلايل و توجيهاتي كه
منجر به اين ممنوعيتها گرديد آنچه براي ما اهميت دارد اين است كه بدانيم سنت نبوي
كه امروز در دست عموم مسلمانان جهان قرار دارد تدوين و جمع آوري نگرديد مگر پس از
درگذشت تمام صحابه و تعداد زيادي از تابعين. استاد محمود ابو ريّه در اين باره
گفته است:
«وقد
ظل الأمر في رواية الحديث على ما ذكرنا، تفعل فيه الذاكرة ما تفعل، لا يكتب ولا
يدون طوال عهد الصحابة وصدراً كبيراً من عهد التابعين إلى أن حدث التدوين - على ما
قالوا - في آخر عهد التابعين»([56]).
(ماجراي نقل حديث به شكلي پيش رفت كه ما بيان كرديم؛ در طول دوران حيات
صحابه و بخش اعظمي از دوران تابعين هيچ روايتي نوشته و يا جمع آوري نشد و طبيعي
است حافظه چه اندازه كار ميكند و بعد از آن يعني در پايان دوران تابعين بود كه
حديث جمع آوري گرديد.)
محمّد ابو زهو گفته است:
«كاد
القرن الأوّل ينتهي ولم يصدر أحد من الخلفاء أمره إلى العلماء بجمع الحديث؛ بل
تركوه موكولاً إلى حفظهم... ومرور هذا الزمن الطويل كفيل بأن يذهب بكثير من حملة
الحديث من الصحابة والتابعين»([57]).
(قرن اوّل در حال اتمام بود و از سوي هيچ يك از خلفا اجازه جمعآوري حديث به
علما صادر نشد؛ بلكه اين كار به حفظ روايات در ذهن و حافظهها واگذار شده بود...
گذشت اين دوره طولاني باعث شد تا عده زيادي از صحابه و تابعين كه حامل و ناقل
احاديث نبوي بودند از دنيا بروند.)
همچنين وي گفته است:
«وقد
تتابع الخلفاء على سنة عمر رضي الله عنه، فلم يشأ أحدهم أن يدوّن السنن، ولا أن
يأمر الناس بذلك، حتى جاء عمر بن عبد العزيز»([58]).
(خلفاء يكي پس از ديگري از سنّت و رويّه عمر پيروي كرده و هيچ يك اجازه
ندادند تا روايات سنت جمع آوري شود و دستور انجام چنين كاري را نيز صادر نكردند و
اين وضعيت تا دوره حكومت عمر بن عبد العزيز ادامه داشت.)
بدون شك اين موضوع باعث باز ماندن باب
هرگونه جعل، دسيسه، از بين رفتن احاديث و ديگر مشكلات در موضوع روايات و احاديث
نبوي ميگردد.
رواياتي نقل شده مبني بر اين كه بعد از وفات
رسول خدا صلي الله عليه وآله سنّت نبوي در معرض تبديل و تغيير قرار گرفته و آن
حضرت در زمان حيات خويش از اين موضوع خبر داده است؛ بخاري در صحيح خود از ابو حازم
نقل كرده است:
«سمعت
سهل بن سعد يقول: سمعت النبي صلى الله عليه وسلم يقول: أنا فرطكم على الحوض، فمن
ورده شرب منه ومن شرب منه لم يظمأ بعده أبداً، لَيَرِدَ عليّ أقوام أعرفهم
ويعرفونني، ثم يحال بيني وبينهم، قال أبو حازم: فسمعني النعمان بن أبي عياش وأنا
أحدثهم هذا، فقال: هكذا سمعت سهلاً؟ فقلت: نعم، قال: وأنا أشهد على أبي سعيد
الخدري لسمعته يزيد فيه، قال: إنهم مني، فيقال: إنك لا تدري ما بدّلوا بعدك،
فأقول: سحقاً سحقاً لمن بدل بعدي»([59]).
(از سهل بن سعد شنيدم كه ميگفت: از پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله شنيدم
كه ميفرمود: من براي آشاميدن از حوض زودتر از اصحابم وارد ميشوم و هر كس وارد
حوض شود از آن ميآشامد و كسي كه از آن بياشامد ديگر هيچگاه تشنه نميشود؛ هرآينه
مرداني از امت من به سويم خواهند آمد كه هم من آنها را ميشناسم و آنها نيز مرا ميشناسند؛
اما مانع آنها شده و از من دورشان ميسازند... ابو حازم گفت: اين حديث را نعمان
بن ابي عياش برايم نقل كرد و من نيز آن را براي ديگران روايت كردم. راوي به او
گفت: اي سهل آيا تو اين چنين از رسول خدا صلّي الله عليه و آله شنيدي؟ گفت: آري،
گفت: من هم شاهد بودم كه ابو سعيد خدري مطلبي را اضافه روايت نمود و آن اين كه
گفت: رسول خدا صلّي الله عليه و آله به خداوند عرض ميكند بارالها! اينان از من
هستند؛ خطاب ميشود: تو نميداني آنان پس از تو چه بدعتها گذاردند؛ در آن هنگام
من عرضه ميدارم: از رحمت خدا به دور باد كسي كه پس از من بدعت گذارد.)
شافعي در كتاب «الأمّ» از وهب بن كيسان
روايت كرده:
«كلّ
سنن رسول اللّه قد غيّرت حتى الصلاة»([60]).
(تمام سنّتهاي رسول خدا صلّي الله عليه و آله تغيير يافت مگر نماز)
بخاري در صحيح خود از زهري روايت كرده:
«دخلت
على أنس بن مالك بدمشق وهو يبكي، فقلت له: ما يبكيك؟ فقال: لا أعرف شيئاً ممّا
أدركت، إلاّ هذه الصلاة، وهذه الصلاة قد ضُيّعت»([61]).
(نزد انس بن مالك در دمشق رفتم و در حالي كه او ميگريست او را ملاقات كردم.
به او گفتم: چه چيز باعث گريه تو شده است؟ گفت: از آنچه ياد گرفته بوديم چيزي جز
نماز باقي نمانده است كه اين را نيز ضايع ساختند.)
مالك بن انس از عموي خود ابو سهل بن
مالك از پدرش روايت كرده است:
«ما
أعرف شيئاً مما أدركت الناس عليه، قال الباجي: يريد الصحابة، إلا النداء بالصلاة،
قال الباجي: يريد أنه باق على ما كان عليه لم يدخله تغيير ولا تبديل، بخلاف
الصلاة، فقد أخّرت عن أوقاتها وسائر الأعمال دخلها التغيير»([62]).
(از آنچه امروز مردم انجام ميدهند چيزي را نميشناسم. باجي گفت: براي صحابه
چيزي جز نداي براي نماز باقي نمانده است و منظور او اين بوده است كه تنها چيزي كه
دستخوش تغيير و دگرگوني قرار نگرفته و به شكل سابق خود باقي مانده همين است؛ به
خلاف نماز كه از اوقات خود به تأخير افتاده و ديگر اعمال نيز دستخوش تغييير و تحول
قرار گرفتهاند.)
حسن بصري نيز تنها قبله را استثناء كرده
و گفته است:
«لو
خرج عليكم أصحاب رسول اللّه ما عَرَفوا منكم إلاّ قبلتكم»([63]).
(اگر اصحاب رسول خدا صلّي الله عليه و آله سر از قبر بردارند از آنچه ميان
شما عمل ميشود جز قبلهاي كه به سوي آن نماز ميگذاريد چيزي از اعمال شما را نميشناسند.)
بخاري در صحيح خود از عمران بن حصين
روايت كرده است:
«صلى([64])مع علي رضي الله عنه بالبصرة، فقال([65]): ذكّرنا هذا الرجل صلاةً كنا نصليها
مع رسول الله صلى الله عليه وسلم، فذكر أنه كان يكبّر كلما رفع وكلما وضع»([66]).
(عمران بن حصين با [حضرت] علي [عليه السّلام] در بصره به نماز ايستاد، بعد
از نماز گفت: اين مرد با نمازش ما را به ياد نمازهاي رسول خدا صلّي الله
عليه آله انداخت؛ او هر آنچه از تكبير و
قيام و قعود رسول خدا صلّي الله عليه و آله بود را به ياد ما آورد.)
همچنين بخاري در صحيح خود با سندش از
علاء بن مسيب از پدرش روايت كرده است:
«لقيت
البراء بن عازب رضي الله عنهما، فقلت: طوبى لك صحبت النبي وبايعته تحت
الشجرة، فقال: يا ابن أخي، إنك لا تدري ما أحدثنا بعده»([67]).
(براء بن عازب را ملاقات كردم و به او گفتم: خوشا به حال تو كه با رسول خدا
صلّي الله عليه و آله هم صحبت بودي و با آن حضرت در زير درخت بيعت رضوان نمودي، او
گفت: پسر برادرم! تو نميداني بعد از آن حضرت ما چه بدعتهايي گذارديم.)
شكي نيست كه معناي «إحداث» كه در روايات
فوق آمده به معناي ايجاد هرگونه تغيير و تبديل در سنت رسول خدا صلي الله عليه
وآله است.
به هر حال اين معنا به خوبي واضح گرديد
كه احكام شريعت، پس از رسول خدا صلي الله عليه وآله دستخوش تغييرات، دگرگونيها و
بدعتها قرار گرفته و شواهد نيز به خوبي گوياي اين واقعيت بود و اين به تنهايي ميتواند
سهم به سزايي در پاشيدن بذر شك و ترديد در راهي كه ادعا ميشود سالمترين و بهترين
راه براي دسترسي به سنّت شريف نبوي است، داشته باشد.
صحابهاي كه كانال و مسيرهاي انتقال
سنت نبوي به سوي ما بودهاند همه در يك سطح از فهم، ادراك، ايمان و مصاحبت با
پيامبر اكرم نبودهاند و اين خود، يكي از علتهاي اساسي در اختلاف ميان آنان در
درك و برداشت از روايات نبوي و يا نقل آن بوده است. بخاري از ابوموسى، از پيامبر
اكرم صلي الله عليه وآله روايت كرده:
«مثل
ما بعثني الله به من الهدى والعلم، كمثل الغيث الكثير، أصاب أرضاً، فكان منها
نقية، قبلت الماء، فأنبتت الكلأ والعشب الكثير، وكانت منها أجادب، أمسكت
الماء، فنفع الله بها الناس، فشربوا وسقوا وزرعوا، وأصاب منها طائفة أخرى،
إنما هي قيعان لا تمسك ماء ولا تنبت كلأ»([68]).
(مثال من در بعثت الهي و هدايت و آگاهي بخشيدن به انسانها، همچون باران
فراواني است كه به سرزمينها باريده اما بخشي از آن آمادگي و استعداد قبول باران
را داشته و از آن گياهان و سبزهزار فراواني روييده و بخشي ديگر سخت و غير قابل
نفوذ بوده و باران را در خود نميپذيرد و بدون آن كه خود بهرهاي از باران ببرد
مردم از آن باران بهره جسته و براي آشاميدن و كشت و زرع استفاده ميكنند. پس
ديگران از باران استفاده برده اما سرزمين بي بهره مانده و محصولي هم از آن نرويده
است.)
كتابهاي حديث و تاريخ از وقوع اختلافات
و انتقادات فراواني در ميان صحابه خبر داده است. بسيار اتفاق افتاده كه يكي از
صحابه حديثي را نقل و صحابي ديگر به او اعتراض كرده و او را در نحوه شنيدن و يا
برداشت از روايت مورد انتقاد قرار داده است. بخاري از عمر بن خطاب روايتي نقل كرده
كه رسول خدا صلي الله عليه وآله فرموده است:
«إن
الميت ليعذب ببكاء أهله عليه»([69]) .
(مرده با گريه بستگان خود مورد
عذاب قرار ميگيرد.)
ابن عباس همين سخن را از عايشه اينگونه نقل
كرده است:
«رحم
الله عمر، والله ما حدّث رسول الله صلى الله عليه وسلم: إنّ الله ليعذب المؤمن
ببعض بكاء أهله عليه، لكن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: إنّ الله ليزيد
الكافر عذاباً ببكاء أهله عليه، وقالت: حسبكم القرآن {وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ
وِزْرَ أُخْرَى}» ([70]).
(خداوند عمر را رحمت كند! سوگند به خدا كه هرگز پيامبر صلّي الله عليه و آله نفرموده است: «مؤمن»...، بلكه فرموده: «كافر»
را با گريه بستگانش بيشتر عذاب ميكند، آنگاه عايشه گفت: بيان قرآن در اينباره شما را كفايت ميكند كه فرموده است: هيچ كس گناه ديگري را به
دوش نميكشد.)
و نيز برخي صحابه روايات ابو هريره را
تا حدّ اتهام مورد انكار قرار ميدادند؛ ابن قتيبه در اين باره گفته است:
«فلمّا
أتى - أبو هريرة - من الرواية عنه صلى الله عليه وسلم ما لم يأت بمثله من صحبه من
جلة أصحابه والسابقين الأولين إليه، اتهموه، وأنكروا عليه، وقالوا: كيف سمعت هذا
وحدك؟ ومن سمعه معك؟ وكانت عائشة (رض) أشدهم إنكاراً عليه، لتطاول الأيام بها وبه»([71]).
(هنگامي كه ابوهريره روايتي از رسول خدا صلّي الله عليه و آله نقل ميكرد كه
مانند آن را شخص ديگري از صحابه نقل نكرده بود او را مورد اتهام و انكار قرار داده
و به او ميگفتند: چگونه است كه تنها تو اين روايت را از رسول خدا صلّي الله عليه
و آله شنيدي و كسي ديگر آن را نشنيد؟ آيا كسي ديگر نيز همراه تو بود تا اين حديث
را از رسول خدا صلّي الله عليه و آله بشنود؟ عايشه نيز به خاطر اتفاقاتي كه بين او
و ابوهريره روي داده بود بيش از هر كس، ابوهريره را مورد انكار قرار ميداد.)
اين در حالي است كه امام زركشي كتاب
ارزشمندي پيرامون برداشتهاي عايشه از صحابه را جمع آوري كرده و آن را «الإصابة لإيراد ما استدركته عائشة
على الصحابة» (برداشتهاي عايشه از سخنان صحابه)
ناميده است.
نكته ديگر اين كه تمامي صحابه توفيق درك
محضر رسول خدا صلي الله عليه وآله و همنشيني با آن حضرت در تمام حالات و موقعيتها
را نداشتند؛ بلكه بسياري از آنها براي برطرف كردن نيازهاي روزمره، مشكلات خاص خود
را داشته و براي رفع آن بايد همواره در تلاش، كوشش، كار، تجارت، زراعت و غيره ميبودند.
بخاري در صحيح خود با سندش از زهري
روايت نموده است كه اعرج شنيده است:
«إن
الناس يقولون أكثر أبو هريرة ولولا آيتان في كتاب الله ما حدثت حديثا - ثم يتلو:
{إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى} إلى
قوله: {الرَّحِيمُ} - إن إخواننا من المهاجرين كان يشغلهم الصفق بالأسواق، وإن
إخواننا من الأنصار كان يشغلهم العمل في أموالهم، وإن أبا هريرة كان يلزم رسول
الله صلى الله عليه وسلم بشبع بطنه، ويحضر ما لا يحضرون، ويحفظ ما لا يحفظون»([72]).
(مردم ميگويند ابو هريره در نقل روايت زياده روي كرده و اگر اين دو آيه در
قرآن نبود من هيچ حديثي را نقل نميكردم: {إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا
أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى ... الرحيم} «كسانى كه دلايل روشن و
وسيله هدايتى را كه نازل كردهايم، بعد از آن كه در كتاب براى مردم بيان نموديم،
كتمان كنند، خدا و همه لعنكنندگان، آنها را لعن مىكنند؛ مگر آنها كه توبه و
بازگشت كردند، و (اعمال بد خود را، با اعمال نيك) اصلاح نمودند (و آنچه را كتمان
كرده بودند آشكار ساختند) من توبه آنها را مىپذيرم كه من توّاب و رحيم هستم.» برادران
مهاجر ما در بازار مشغول خريد و فروش هستند و برادران انصار سرگرم اموال خويش
هستند، ابوهريره نيز براي سير كردن شكم خود دنبال رسول خدا صلّي الله عليه و آله
راه افتاده و جاهايي حاضر ميشود كه ديگران حاضر نشده و رواياتي حفظ ميكند كه
ديگران حفظ نميكنند.)
همچنين ابن سعد در طبقات گفته است:
«قالت
عائشة لأبي هريرة: إنك لتحدث عن النبي صلى الله عليه وسلم حديثا ما سمعته منه،
فقال أبو هريرة: يا أمة طلبتها وشغلك عنها المرآة والمكحلة وما كان يشغلني عنها
شيء»([73]).
(عايشه به ابوهريره گفت: تو احاديثي از رسول خدا صلّي الله عليه و آله نقل
ميكني كه حتي من از وي نشنيدهام. ابوهريره در پاسخ گفت: اي مادر! [ام المؤمنين]
من به دنبال حفظ روايت بودم و چيزي مرا به خود سرگرم نساخته بود؛ در حالي كه تو را
آينه و سرمهدان، به خود مشغول ساخته بود.)
همچنين از عمر بن خطاب در حديث «استيذان» (در خواست
اجازه) وقتي از صدور حديث اظهار بي اطلاعي ميكند
روايت شده است كه گفت:
«أخَفيَ
هذا علَيَّ من أمر رسول الله صلى الله عليه وسلم؟ ألهاني الصفق بالأسواق»([74]).
(آيا اين موضوع از رسول خدا صلّي الله عليه و آله بر من پوشيده مانده بود؟
آيا خريد و فروش و تجارت در بازار مرا به خود مشغول ساخته بود؟)
و نيز بسياري شواهد ديگر در اين زمينه
كه مجال پرداختن به تمام آنها نيست...
صحابه به آن مقام و مرتبه علمي نائل
نگرديده بودند كه قادر به فهم و درك تمام فرمايشات پيامبر اكرم صلّي الله عليه و
آله باشند؛ بلكه بسياري از آنها حتي نسبت به احكام واضح و ابتدايي نيز ناآگاه و بي
اطلاع بودند، و حتى در برخي موارد صحابه بزرگي همچون عمر و ابوبكر نيز از اين
جهالت بي نصيب نبودند.
به عنوان مثال ابوبكر را ميبينم كه
نسبت به حكم ميراث جدّه اظهار بي اطلاعي كرده و ادعا نموده كه چنين چيزي در كتاب و
سنت نبوي وجود ندارد و در اين باره به مردم مراجعه كرده و از حكم آن جويا شده
است.
ابن ابي داود در سنن خود و ديگران از
قبيصه بن ذؤيب روايت كردهاند:
«جاءت
الجدة إلى أبى بكر الصديق تسأله ميراثها، فقال: ما لكِ في كتاب الله تعالى شيء،
وما علمت لك في سنة نبي الله صلى الله عليه وسلم شيئاً، فارجعي حتى أسأل الناس،
فسأل الناس، فقال المغيرة بن شعبة: حضرت رسول الله صلى الله عليه وسلم أعطاها
السدس...»([75]).
(مادربزرگي نزد ابوبكر آمد و از ميراث خود سؤال كرد؛ ابوبكر گفت: در كتاب
خداوند متعال و در سنت رسول خدا صلّي الله عليه و آله از وجود سهمي براي تو خبري
ندارم؛ برو و بعداً به من مراجعه كن تا اين مسأله را از مردم سؤال كنم. مغيره بن
شعبه به او گفت: شخصي اين چنين نزد رسول خدا صلّي الله عليه و آله آمد و آن حضرت
يك ششم از ارث را به او عطا فرمود...)
چنان كه بي خبري عمر بن خطاب تا سه
مرتبه را در حديث «استيذان» از وي روايت كردهاند؛ تا آنجا كه صحابه نه چندان
معروف و بزرگ او را از اين موضوع با خبر ساختند. بخاري با سند خود از عبيد بن عمير
روايت كرده:
«أن
أبا موسى الأشعري استأذن على عمر بن الخطاب رضي الله عنه، فلم يؤذن له وكأنه كان
مشغولاً، فرجع أبو موسى ففرغ عمر، فقال: ألمْ أسمع صوت عبد الله بن قيس؟ ائذنوا
له، قيل: قد رجع، فدعاه، فقال: كنا نؤمر بذلك، فقال: تأتيني على ذلك بالبينة،
فانطلق إلى مجلس الأنصار فسألهم، فقالوا: لا يشهد لك على هذا إلا أصغرنا، أبو سعيد
الخدري، فذهب بأبي سعيد الخدري، فقال عمر: أخَفِيَ علَىَّ هذا من أمر رسول الله
صلى الله عليه وسلم، ألهاني الصفق بالأسواق»([76]).
(ابو موسى اشعري براي حضور نزد عمر بن خطاب اجازه ورود خواست، اما عمر كه
مشغول و سرگرم بود اجازه ورود نداد؛ ابوموسى نيز بازگشت؛ عمر كه از كار فارغ گشت
گفت: آيا من صداي عبد الله بن قيس [ابوموسي اشعري] را نشنيدم؟ به او اجازه دهيد تا
داخل شود. به عمر گفته شد: او بازگشته است. عمر او را خواست و چون ابوموسي حاضر شد
به عمر گفت: ما از سوي رسول خدا صلّي الله عليه و آله امر شديم كه اگر اجازه ورود
نيافتيم بازگرديم. عمر گفت: بايد براي اين سخن خود براي من بيّنه بياوري. ابوموسي
هم به مجلس انصار رفته و از آنها درخواست شهادت نمود آنان گفتند: حتي كوچكترين ما
اين حديث را از رسول خدا صلّي الله عليه و آله شنيده است. از اينرو ابو سعيد خدري
براي شهادت نزد عمر رفت. عمر پس از شنيدن اين سخن از ابوسعيد گفت: آيا اين سخن
رسول خدا صلّي الله عليه و آله بر من مخفي مانده بوده و يا آن كه خريد و فروش و
تجارت در بازار مرا به خود سرگم ساخته بوده است.)
همچنين بياطلاعي عمر بن خطاب به حكم
تيمّم در دين اسلام از جمله موارد ديگري است كه گزارش شده است تا آنجا كه صحابي
بزرگ عمار بن ياسر اين موضوع را روايت نموده است؛ در صحيح مسلم آمده است:
«عن
سعيد بن عبد الرحمن بن أبزى عن أبيه، أن رجلاً أتى عمر، فقال: إني أجنبت
فلم أجد ماء، فقال: لا تصل، فقال عمار: أما تذكر يا أمير المؤمنين
إذ أنا وأنت في سرية، فأجنبنا، فلم نجد ماء، فأما أنت فلم تصل، وأما أنا
فتمعكت في التراب وصليت، فقال النبي صلى الله عليه وسلم: إنما كان يكفيك أن
تضرب بيديك الأرض ثم تنفخ، ثم تمسح بهما وجهك وكفيك، فقال عمر: اتق الله يا
عمار، قال: إن شئت لم أحدث به»([77]).
(از سعيد بن عبد الرحمن بن ابزى از پدرش روايت شده است: شخصي نزد عمر آمده و
گفت: من جنب شده و آبي براي غسل نيافتم عمر در پاسخ او گفت: نماز را ترك كن. عمار
به عمر گفت: آيا به ياد ميآوري زماني را كه من و تو در يكي از جنگها همراه بوديم
و هر دو جنب شده و آبي براي غسل نيافتيم و تو به همين دليل نماز نخواندي اما من
خود را در خاك غلطانده و نماز خواندم. رسول خدا صلّي الله عليه و آله با شنيدن اين
موضوع فرمود: كفايت ميكرد كه دستانت را بر زمين زده و بر آنها فوت كرده و به صورت
و دستان خود ميكشيدي. عمر گفت: اي عمار! از خدا بترس اگر بخواهي
این حديث را نقل
نميكنم.)
اين جهل و ناداني از احكام شريعت و خلط
در روايات به ديگر بزرگان صحابه نيز سرايت كرده و به اشخاصي همچون ابوهريره نيز
رسيده است، از شعبه روايت شده است كه گفت:
«أبو
هريرة كان يدلس: أي يروي ما سمعه من كعب وما سمعه من رسول الله صلى الله عليه وسلم
ولا يميز هذا من هذا»([78]).
(ابو هريره در روايات تدليس ميكرده است. يعني رواياتي از كعب و رواياتي از
رسول خدا صلّي الله عليه و آله ميشنيده و بدون آن كه مشخص كند كدام از پيامبر و
كدام از كعب است آنها را در هم آميخته و نقل ميكرده است.)
«إن في أيدي الناس حقاً وباطلاً
وصدقاً وكذباً وناسخاً ومنسوخاً وعاماً وخاصاً ومحكماً ومتشابهاً وحفظاً ووهماً -
إلى أن يقول - : ورجل ثالث سمع من رسول الله صلى الله عليه وسلم شيئاً يأمر به، ثم
نهى عنه وهو لا يعلم، أو سمعه ينهى عن شيء ثم أمر به وهو لا يعلم، فحفظ المنسوخ
ولم يحفظ الناسخ، فلو علم أنه منسوخ لرفضه، ولو علم المسلمون إذ سمعوه منه أنه
منسوخ لرفضوه»([79]).
(در ميان رواياتي كه امروز در دسترس مردم قرار دارد حق، باطل، راست، دروغ،
ناسخ، منسوخ، عام، خاص، محكم، متشابه، روايتي كه واقعيت داشته و روايتي كه توهّمي
بيش نبوده، وجود دارد ـ تا آنجا كه ميفرمايد ـ : و گروه سوم روايتي كه از رسول
خدا صلّي الله عليه و آله شنيده شده و آن حضرت به موضوعي امر فرموده اما بعدها
مورد نهي قرار گرفته اما راوي از نهي بعدي آن اطلاع و آگاهي نيافته است و يا برعكس
از نهي حضرت مطلع بوده اما از امر آن حضرت خبر ندارد و يا منسوخ را ميدانسته اما از
ناسخ بي خبر مانده در حالي كه اگر از نسخ باخبر ميگرديد از آن حكم دوري ميجست و
هر مسلمان ديگري نيز از نسخ آن حكم با خبر شود از آن دوري ميجويد.)
همچنين بسيار پيش آمده كه شخصي ابتداي
روايتي را شنيده اما ذيل آن را نشنيده است ابن جوزي روايت كرده است:
«إن
الزبير بن العوام سمع رجلاً يحدث عن رسول الله صلى الله عليه وسلم، فاستمع له
الزبير حتى إذا قضى الرجل حديثه، قال له الزبير: أنت سمعت هذا من رسول الله صلى
الله عليه وسلم؟ قال: نعم، قال: هذا وأشباهه يمنعنا أن نحدّث عن رسول الله صلى
الله عليه وسلم، قد لعمري سمعت هذا من رسول الله صلى الله عليه وسلم وأنا يومئذ
حاضر ولكن رسول الله صلى الله عليه وسلم ابتدأ بهذا الحديث، فحدثناه عن رجل من أهل
الكتاب حدثه إياه، فجئت أنت يومئذ بعد انقضاء صدر الحديث، وذكر الرجل الذي من أهل
الكتاب، فظننت أنه من حديث رسول الله»([80]).
(زبير بن عوام با شخصي برخورد نمود كه از رسول خدا صلّي الله عليه و آله
روايت نقل ميكرد به دقت به روايت گوش داد و هنگامي كه روايت به پايان رسيد زبير
از او سؤال كرد: آيا تو خود اين روايت را از رسول خدا صلّي الله عليه و آله شنيدهاي؟
آن شخص گفت: آري، زبير گفت: او و امثال او ما را از نقل حديث از رسول خدا صلّي
الله عليه و آله منع كردند، به جان خود سوگند من نيز در زمان نقل اين روايت در
محضر رسول خدا صلّي الله عليه و آله حاضر بودم كه آن حضرت اين حديث را آغاز كرد و
از شخصي از اهل كتاب سخن گفت كه مطلبي را براي حضرت نقل كرده بود اما آن روز تو
زماني از راه رسيدي كه ابتداي روايت گفته شده بود و حضرت مشغول بيان ادامه سخن آن
مرد كتابي بود و تو گمان كردهاي اين سخن از خود رسول خدا صلّي الله عليه و آله
بوده است.)
از اينگونه اشتباهات در ميان مجموعه
صحابه و تابعين كه راويان احاديث پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله بودهاند
فراوان روي داده است؛ بسر بن سعيد روايت كرده:
«اتقوا
الله وتحفظوا في الحديث فوالله، لقد رأيتنا نجالس أبا هريرة؛ فيحدث عن رسول الله
ويحدثنا عن كعب، ثم يقوم فأسمع بعض من كان معنا يجعل حديث رسول الله عن كعب ويجعل
حديث كعب عن رسول الله»([81]).
(از خداوند سبحان بترسيد و تقوا پيشه كنيد و شما را به خدا قسم از احاديث
رسول خدا صلّي الله عليه و آله محافظت كنيد، شما ما را ديديد كه با ابوهريره
همنشين بوديم؛ او از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و از كعب الاحبار روايت نقل ميكرد،
سپس برميخاست و براي ما حديث رسول خدا صلّي الله عليه و آله را با حديث كعب
الاخبار و حديث كعب الاحبار را با حديث رسول خدا صلّي الله عليه و آله ميآميخت و
نقل ميكرد.)
براي همين، يكي از صحابه به نام عمران
بن حصين روايت كرده است:
«والله،
إن كنت لأرى أني لو شئت لحدثت عن رسول الله صلى الله عليه وسلم يومين متتابعين،
ولكن بطّأني عن ذلك أنّ رجالاً من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم سمعوا كما
سمعت وشهدوا كما شهدت، ويحدثون أحاديث ما هي كما يقولون وأخاف أن يشبّه لي
كما شبّه لهم، فأعلمك أنهم كانوا يغلطون لا أنهم كانوا يتعمدون»([82]).
(به خدا سوگند اگر ميخواستم ميتوانستم دو روز پياپي از رسول خدا صلّي
الله عليه و آله حديث نقل كنم؛ اما تنها چيزي كه مرا از اين كار بازداشت اين بود
كه برخي از صحابه همان را كه من شنيدم آنها شنيده و همان را كه من شاهد بودم، شاهد
بودهاند اما روايت را به همان شكل كه بوده نقل نميكنند؛ از اينرو ميترسم براي
من هم همان اشتباهي كه براي آنها رخ داده، رخ دهد؛ البته بايد بگويم آنها از روي
اشتباه و خطا چنين كردهاند و نه از روي عمد.)
اين همه، غير از اتفاقاتي بود كه پس از
وفات رسول خدا صلي الله عليه وآله رُخ داد و موجب پيشآمد فتنهها، اختلافات، نزاعها،
درگيريها، جنگها گرديد و هر كدام سايهاي بر احاديث نبوي افكند و عدهاي از
منافقان و دشمنان نيز در ميان جامعه اسلامي رخنه كرده بودند كه بهترين سلاح براي
مقابله با دشمن خود را روايات نبوي ميدانستند و از آن در جهت رسيدن به اغراض خود
بهره ميجستند. اين موضوع غير قابل انكار، حافظ ابويعلى را واداشته تا اينگونه
بگويد:
«واعلم
أن الدين العتيق: ما كان من وفاة رسول الله إلى قتل عثمان بن عفان، وكان قتله أول
الفرقة وأول الاختلاف، فتحاربت الأمة وافترقت واتبعت الطمع والهوى والميل إلى
الدنيا»([83]).
(بدان كه دين اصلي و دست نخورده در حدّ فاصل وفات رسول خدا صلّي الله عليه و
آله تا كشته شدن عثمان بن عفان بود اما با قتل عثمان تفرقه و اختلاف در ميان امت
اسلام آغاز شد و آنها دچار جنگها، تفرقهها، پيروي از طمع، هوى و هوس و گرايش به
دنيا گرديدند.)
همين
مطلب را علامه سعد الدين تفتازاني، متكلم اصولي مشهور در كتاب شرح المقاصد خود([84])اذعان نموده است:
«إنّ ما وقع بين الصحابة من
المحاربات والمشاجرات على الوجه المسطور في كتب التواريخ، والمذكور على ألسنة
الثقات، يدلّ بظاهره على أنّ بعضهم قد حادّ عن طريق الحقّ، وبلغ حدّ الظلم
والفسق، وكان الباعث له الحقد والعناد، والحسد واللداد، وطلب الملك والرئاسة»([85]).
(تمام وقايع و رخدادهايي كه ميان صحابه به وقوع پيوسته است اعم از نزاعها
و درگيريها همه در كتابهاي تاريخ ثبت شده و بر سر زبان راويان موثّق جاري و ساري
گرديده و اين حقايق به خوبي بر اين مطلب دلالت ميكند كه برخي از صحابه از مسير حق
خارج شده و به حد ظلم و فسق رسيدهاند و باعث آن، حقد، عناد، حسد، لجاجت، حبّ مقام
و رياست بوده است.)
سپس ميگويد:
«ليس
كلّ من لقي النبي بالخير موسوماً، إلاّ أنّ العلماء لحسن ظنّهم بأصحاب رسول اللّه،
ذكروا لها محامل، وتأويلات بها تليق، وذهبوا إلى أنّهم محدودون عمّا يوجب التضليل
والتفسيق؛ صوناً لعقائد المسلمين عن الزلل والضلالة في حقّ كبار الصحابة، سيّما
المهاجرين منهم والأنصار، والمبشّرين بالثواب في دار القرار»([86]).
(اينگونه نيست كه هر كس پيامبر اكرم را ملاقات كرده باشد شخص خوبي بوده
باشد؛ اما علما با توجه به حسن ظنّي كه نسبت به صحابه و ياران رسول خدا صلّي الله
عليه و آله داشتهاند براي كردار زشت آنها محمل و توجيهات غير قابل قبولي ارائه
كرده و بدان سو رفته تا آنها را از هرگونه گمراهي و فسق به دور بدانند؛ شايد
بدين وسيله عقائد مسلمانان را از لغزش و بدبيني نسبت به بزرگان صحابه مصون و محفوظ
بدارند، خصوصاً درباره مهاجران و انصار از صحابه كه مورد بشارت به ثواب و پاداش در
روز جزا بودهاند.)
روند ايجاد ممنوعيت و قرار دادن حديث در
محدوده حصر و موكول نمودن آن به اجتهادات مجتهدان و فهم محدثان، تاثير سوء ديگري
كه از خود به جاي گذاشت، خاطره بدي بود كه در اذهان عمومي جامعه اسلامي نقش بست كه
هرگونه اقدام، برخلاف اين روند را عملي ناشايست و مكروه ميپنداشت و چون پيشينيان
و صحابه از اين كار امتناع ورزيده بودند آنان نيز اين كار را عملي زشت و ناپسند ميشمردند.
معمر از زهري روايت كرده است:
«كنا
نكره كتاب العلم حتى أكرهنا عليه هؤلاء الأمراء»([87]).
(از هر كتاب علمي كراهت پيدا كرده بوديم چرا كه امرا ما را از آن منع كرده
بودند.)
زهري ميگويد:
«استكتبني
الملوك، فأكتبتهم، فاستحييت الله إذ كتبها الملوك ألاّ أكتبها لغيرهم»([88]).
(ملوك و پادشاهان از من خواسته بودند تا مطالبي بنويسم و من نيز نوشتم اما
از اين كار خود خجالت ميكشيدم؛ چرا كه آنها گفته بودند به جز براي آنها چيزي
ننويسم.)
سنّت نبوي همچنان در حالت بيرونقي و
محروميت از كتابت باقي ماند تا اين كه قرن اول كه قرن صحابه و اكثريت تابعين بود و
نيز به دوران خلافت خلفاي راشدين موسوم گرديده بود، سپري گشت؛ تا اين كه نوبت به
دوران حكومت اموي و سياستهاي مختص به خود رسيد؛ و آن زمان بود كه عمليات نوشتن و
تدوين احاديث آغاز گرديد تا در لواي آن بتوانند به اهداف مورد نظر خويش نائل
گردند. در اين برهه از زمان است كه اولين دستور رسمي در جهت تدوين حديث و رفع
ممنوعيت از نوشتن آن صادر ميشود. حاكم اموي به تمامي سرزمينهاي اسلامي اينگونه
بخشنامه صادر كرد:
«انظروا
حديث رسول الله صلى الله عليه وسلم فاجمعوه» ([89]).
(به احاديث رسول خدا صلّي الله عليه و آله مراجعه كرده و تمام آنها را جمع
آوري كنيد.)
از اولين افرادي كه متعاقب اين فرمان
حكومتي نسبت به نوشتن و جمع آوري احاديث نبوي مبادرت ورزيده ابو بكر بن حزم([90])و ابن شهاب
زهري([91])بودهاند كه
البته عملي شدن اين دستور به زمان پس از وفات عمر بن عبد العزيز موكول گرديده است؛
چرا كه هيچگونه شاهد تاريخي مبني بر اين كه بخشنامه وي در زمان حياتش اجرا گرديده
باشد گزارش نشده است([92]).
به هر حال اين دولت اموي بود كه متولّي
امر جمعآوري احاديث نبوي گرديد و در اين فضا بود كه ساختار و بنيه احاديث شكل
گرفت؛ احاديثي كه مردم را از اهل بيت عليهم السلام كه در صدر آنها امير المؤمنين
عليه السّلام بود دور ساخت.
بر كسي مخفي نيست كه علت دور نمودن مردم
از اهل بيت عليهم السلام توسط بني اميه شايستگي و برتري آنان در رهبري جامعه
اسلامي بود و به همين سبب تمام ابزارها و وسايل ممكن به خدمت گرفته شد تا مردم از
آنان به خصوص امير المؤمنين عليه السّلام فاصله گيرند. حملهاي كه از سوي سلسله
بني اميه و در رأس آن معاويه صورت گرفت تا با فضايل و شايستگيهاي آن بزرگوار جنگ
و ستيز صورت گرفته و اصحاب و يارانش كشته شده و سبّ و دشنام به آن حضرت، سيره و
سنّت براي آغاز منبرها شود؛ اين حقيقت تلخي است كه كتابهاي مسلمين مملوّ از آن
است. مسلم در صحيح خود با سندش از عامر بن سعد بن ابي وقاص از پدرش روايت كرده
است:
«أمر
معاوية بن أبي سفيان سعداً، فقال: ما منعك أن تسب أبا التراب... إلخ»([93]).
(معاويه بن ابي سفيان سعد را امر كرد و به او گفت: چه چيز تو را از سبّ و دشنام
به ابوتراب [امير المؤمنين عليه السّلام] باز ميدارد... تا آخر حديث.)
همچنين مسلم در صحيح
با سند خود از سهل بن سعد روايت كرده است:
«استعمل
على المدينة رجل من آل مروان - قال - فدعا سهل بن سعد، فأمره أن يشتم علياً - قال
- فأبى سهل، فقال له: أمّا إذ أبيت، فقل: لعن الله أبا التراب... إلخ»([94]).
(شخصي از آل مروان به فرمانروايي مدينه گمارده شد او سهل بن سعد را فراخواند
و از او خواست تا امير المؤمنين عليه السّلام را مورد دشنام و ناسزار قرار دهد؛
اما سهل از اين كار امتناع ورزيد. او به سهل گفت: اگر از دشنام و ناسزا امتناع ميكني
دست كم بگو: «لعن الله أبا التراب» (خداوند ابوتراب را لعنت كند.)... تا آخر حديث.)
كار به جايي رسيد كه به امر معاويه بر
فراز هفتاد هزار منبر، امير المؤمنين عليه السّلام مورد سبّ و دشنام قرار ميگرفت.
سيوطي در اين باره ميگويد:
«كان في أيام بني أميّة أكثر من سبعين ألف منبر
يلعن عليها علي بن أبي طالب بما سنه لهم معاوية»([95]).
(در زمان بني اميّه بر اساس سنّتي كه معاويه بنا نهاد بر فراز بيش از هفتاد
هزار منبر، علي بن ابي طالب مورد لعن قرار ميگرفت.)
و اين در حالي بود كه دولت اموي به سب و
شتم و دور نمودن مردم و سخت گيري بر اهل بيت عليهم السلام بسنده نمينمود؛ بلكه
اين روند تا آنجا ادامه يافت كه دست خود را به تصفيه نژادي و ترور فيزيكي و شخصيتي
آن بزرگواران آلوده ساخت و قضيه به واقعه كربلا انجاميد؛ واقعه هولناكي كه نياز به
بيان ندارد. حال با اين وضعيت چگونه ميتوان از دولت اموي انتظار داشت كه اجازه
دهد در سيطره حكومتش احاديثي از پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله جمع آوري شود كه
با خط سيري كه گفته شد منافات و تضاد داشته باشد؛ حكومتي كه از ارتكاب هيچ جرم و
جنايتي براي استوار نگهداشتن پايههاي قدرت و حكومت خويش دريغ نميورزد.
آري، بدين دليل بود كه بسياري از روايات
نبوي از بين رفت و بسياري از آنها تنها به جرم مدح و ثناي اهل بيت عليهم السلام و
لزوم محوريت آنها در جامعه اسلامي مورد تحريف و دستبرد قرار گرفت؛ نكتهاي كه در بسياري
از روايات نبوي به خوبي قابل مشاهده و غير قابل انكار است.
خطيب بغدادي از عبد الرحمن بن اسود از
پدرش روايت كرده است:
«جاء
علقمة بكتاب من مكة أو اليمن، صحيفة فيها أحاديث في أهل بيت النبي صلى الله عليه،
فاستأذنا على عبد الله، فدخلنا عليه، قال: فدفعنا إليه الصحيفة، قال: فدعا الجارية
ثم دعا بطست فيها ماء، فقلنا له: يا أبا عبد الرحمن انظر فيها، فإن فيها أحاديث
حساناً، قال: فجعل يميثها فيها»([96])([97]).
(علقمه كتابي را از مكه و يا از يمن آورد، صحفه كاغذي كه در آن رواياتي در
رابطه با اهل بيت پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله بود، از عبد الله در خواست ورود
كرديم و وارد شديم و آن صفحه را به او داديم او كنيزي را فراخواند و طشت آبي طلب
كرد ما به او گفتيم: اي ابو عبد الرحمن! بنگر آيا در اين روايات، حديث قابل قبولي
هم هست؟ او هم تمام روايات را پاره كرد و درون طشت آب ريخت به شكلي كه هيچ اثري از
آنها باقي نماند.)
اين روند تا جايي پيش رفت كه بر زبان
آوردن نام امير المؤمنين عليه السّلام و دم زدن از وي گناهي نابخشودني قلمداد ميشد؛
علما و محدثان، بلكه برخي از بزرگان تابعين جرئت چنين كاري را نداشتند.
مزي در تهذيب الكمال با سند خود از يونس
بن عبيد روايت كرده است:
«سألت
الحسن([98])قلت: يا أبا سعيد، إنك تقول: قال رسول الله، وإنك لم تدركه؟
قال: يا بن أخي، لقد سألتني عن شيءٍ ما سألني عنه أحد قبلك، ولولا منزلتك مني ما
أخبرتك، إني في زمان كما ترى - وكان في عمل الحجاج - كل شيء سمعتني أقول: قال رسول
الله، فهو عن علي بن أبي طالب، غير أني في زمان لا أستطيع أن أذكر علياً»([99]).
(از حسن بصري سؤال كردم: اي ابوسعيد! تو ميگويي: رسول خدا صلّي الله عليه و
آله چنين فرمود در حالي كه تو او را درك نكردهاي؟ او گفت: فرزند برادرم! موضوعي
را از من سؤال كردي كه هيچ كس قبل از تو از من سؤال نكرده بود و اگر به خاطر مقام
و منزلتي كه تو نزد من داري نبود هرگز پاسخ تو را نميدادم. تو در زماني با من
مواجه شدهاي كه من از كارگزاران و عمّال حكومت حجاج هستم و تو هر چه از من ميشنوي
ميگويم رسول خدا صلّي الله عليه و آله اينچنين فرمود، در حالي كه تمام اين
روايات از علي بن ابي طالب است با اين تفاوت كه من نميتوانم نام علي را بر زبان
آورم.)
در كتاب «مناقب أبي حنيفه» از موفق
خوارزمي آمده است: زماني يكي از حكّام اموي، ابو حنيفه را براي سؤال از مسألهاي
فقهي فراخواند؛ ابو حنيفه گفته است:
«فاسترجعت
في نفسي، لأنّي أقول فيها بقول علي رضي الله عنه وأدين الله به، فكيف أصنع؟ قال:
ثم عزمت أن أصدقه وأفتيه بالدين الذي أدين الله به، وذلك أن بني أمية كانوا لا
يفتون بقول علي ولا يأخذون به - إلى أن يقول - وكان علي لا يذكر في ذلك العصر
باسمه، والعلامة عنه بين المشايخ أن يقولوا: قال الشيخ، وكان الحسن البصري يقول
فيه: أخبرنا أبو زينب»([100]).
(كلمه استرجاع »انا لله و انا اليه راجعون» را با خود زمزمه كردم؛ چرا كه
بايد از قول علي عليه السّلام مطالبي را نقل كنم و به اين وسيله دَين خود را به
خدا ادا كنم؛ اما چگونه بايد اين كار را انجام ميدادم؟ ابوحنيفه ميگويد: به هر
حال تصميم گرفتم تا نزد حاكم رفته و از روي صداقت سخن گفته و دَيني را كه در
پيشگاه الهي داشتم را ادا كنم و اين بدان سبب بود كه بني اميه اجازه سخن گفتن از
علي را نداده و به سخنان نقل شده از او ترتيب اثري نميبخشيدند ـ تا آنجا كه ميگويد
ـ در اين زمانه نامي از علي بر زبانها نميآيد و علامت و نشاني كه ميتوان به
كنايه از او سخن گفت اين است كه بگويند: شيخ اينگونه گفته است، حسن بصري نيز با
اين تعبير از علي عليه السّلام ياد ميكرد كه ميگفت: ابو زينب چنين گفته است.)
حسن بصري با وجود نزديكي با دولت اموي و
جايگاه بلندي كه در جامعه آن روز داشت هرگاه ميخواست از امير المؤمنين عليه
السّلام حديثي نقل كند ميگفت: ابو زينب چنين گفته است؛ تا بدين شكل دوري و انكار
خويش نسبت به آن حضرت را آشكار سازد. ابان بن عياش روايت كرده است:
«ما
هذا الذي يقال عنك أنك قلته في علي؟! فقال: يا بن أخي أحقن دمي من
هؤلاء الجبابرة - يعني بني أمية - لولا ذلك لسالت بي أعشب»([101]).
(اين سخني كه از تو درباره علي بن ابي طالب نقل ميكنند چيست؟! او گفت: پسر
برادرم! آيا خون من از شمشير ستمگران بني اميه سالم مانده است؟ اگر چنين نبود كه
خون من به پاي سبزهزاران ريخته بود.)
شعبي شيخ و بزرگ محدّثان عراق گفته است:
«ماذا
لقينا من آل أبي طالب؟ إن أحببناهم قتلنا، وإن أبغضناهم دخلنا النار»([102]).
(از خاندان ابوطالب چهها كشيديم؟! اگر با آنها دوستي كنيم ما را ميكشند و
اگر دشمني كنيم به دوزخ ميرويم.)
ترس و خوف، منحصر به نام بردن از علي
نبود، بلكه آن قدر ترس حاكم گرديده بود كه مردم از ناميدن فرزندان خود بدين نام
پرهيز داشتند و اگر كسي چنين ميكرد بايد خود را براي پذيرش سختيها و بلاها
آماده ميساخت.
ابن حجر در شرح حال علي بن رباح گفته
است:
«وقال
الليث: قال علي بن رباح: لا أجعل في حلٍّ من سمّاني علي([103])فإن اسمي عُلَي([104]). وقال المقري: كان بنو أمية إذا
سمعوا بمولود اسمه علي قتلوه»([105]).
نتيجه اقدامات فوق اين شد كه مسلمانان
از سرچشمه جوشان معلومات امير المؤمنين و اهل بيت عليهم السلام محروم گرديده و
وصيت رسول خدا صلي الله عليه وآله در تمسك به آنها و سوار گرديدن بر كشتي نجات
آنها و يا اين كه «من شهر علم هستم و علي دروازه آن» به دور مانده و سراغ ديگران
روند؛ همين مطلب را ابن تيميه اينگونه تقرير نموده است:
«فليس
في الأئمة الأربعة ولا غيرهم من أئمة الفقهاء من يرجع إليه [يعني علياً] في فقهه»([106]).
(در ميان تمامي ائمه چهارگانه اهل سنت و نيز ديگر فقهاي آنان كسي كه در
مسائل علمي خويش به علي بن ابي طالب مراجعه كند وجود نداشته است.)
از اينروست كه كتابهاي اهل سنت مگر
تعداد بسيار اندكي از آنها از روايات اهل بيت عليهم السلام خالي مانده است كه آنها
هم در راستاي توصيهها و سفارشات رسول خدا صلي الله عليه وآله در باره آنها نبوده
است. ابن تيميه در اين باره گفته است:
«فهذا
موطأ مالك ليس فيه عنه [يعني علياً] ولا عن أحد أولاده إلا قليل جداً وجمهور ما
فيه عن غيرهم، فيه عن جعفر تسعة أحاديث... وكذلك الأحاديث التي من الصحاح والسنن
والمساند منها قليل عن ولده وجمهور ما فيها عن غيرهم»([107]).
(كتاب موطأ مالك را ميبينيم كه در آن هيچ روايتي از علي عليه السّلام نقل نگرديده
است و از فرزندان او نيز تعداد بسيار محدودي روايت آمده و اكثر رواياتي كه در اين
كتاب نقل شده از ديگران است. در اين كتاب از جعفر صادق فقط نُه روايت نقل شده
است... همچنين است رواياتي كه در كتابهاي صحاح، سنن و مسانيد نقل شده است.)
خودداري از نقل روايات امير المؤمنين
عليه السّلام و فرزندان آن بزرگوار درحالي است كه در مقابل، علما و محدثان اهل سنت
را ميبينيم كه به روايات دشمنان اهل بيت عليهم السلام و نواصب استدلال و استناد
ميكنند؛ به عنوان مثال بخاري صاحب صحيحترين كتاب پس از قرآن كريم از منظر اهل
سنت را ميبينيم كه به روايات امام صادق عليه السلام هيچ وقعي نميگذارد، اما از
نواصب و غير نواصب روايات زيادي نقل كرده است، ذهبي در شرح حال علي بن هشام ميگويد:
«ترك
البخاري إخراج حديثه، فإنه يتجنب الرافضة كثيراً، كأنه يخاف من تديّنهم بالتقية،
ولا نراه يتجنب القدرية ولا الخوارج ولا الجهمية»([108]).
(دوري بخاري از نقل روايت امام صادق: او به شدت از شيعيان دوري ميورزيده
است. گويا او به خاطر اعتقاد شيعيان به تقيه از آنان ترسيده و به شدت از نقل رواياتشان
خودداري نموده است؛ اما ميبينم از قدريّه، خوارج و نيز جهميه هراسي نداشته و
رواياتشان را نقل نموده است.)
از مثالهايي كه ميتوان در جهت استدلال
و استناد بخاري به روايات نواصب و دشمنان اهل بيت عليهم السلام نام برد موارد زير
است:
1ـ عكرمه قرشي متوفاى سال 105هـ
او غلام ابن عباس و مشهور به كذب، دروغ،
بدعت و كژانديشي بوده و به نظر خوارج اعتقاد داشته؛ اما بخاري در صحيح خود از او
روايت نقل كرده است.
جرير بن عبد الحميد از يزيد بن ابي زياد
روايت كرده است: «دخلت
على علي ابن عبد الله بن عباس، وعكرمة مقيد على باب الحش([109])، قال: قلت: ما لهذا كذا، قال: إنه
يكذب على أبي»([110]).
(نزد علي فرزند عبد الله بن عباس رفته و ديدم كه عكرمه را بر درب باغ بسته
است؛ به علي گفتم: چرا او را چنين كردهاي؟ او گفت: او به پدرم نسبت دروغ ميداد.)
ابو خلف عبد الله بن عيسى خزاز از يحيى
بكاء روايت كرده است:
«سمعت
ابن عمر يقول لنافع: اتق الله، ويحك لا تكذب عليّ كما كذب عكرمة على ابن عباس»([111]).
(از ابن عمر شنيدم كه به نافع ميگفت: از خدا بترس و تقوا پيشه كن، واي بر
تو! به من نسبت دروغ مده؛ همانگونه كه عكرمه به ابن عباس نسبت دروغ ميداد.)
و مصعب زبيري گفته است:
«كان
عكرمة يرى رأي الخوارج، قال: وادّعى على ابن عباس أنه كان يرى رأي الخوارج»([112]).
(عكرمه به نظر خوارج معتقد بود و نيز ادعا ميكرد كه ابن عباس نيز به نظر
خوارج معتقد بوده است.)
2ـ حريز بن عثمان شامي متوفاى سال 163هـ
او كه به داشتن بغض امير المؤمنين عليه
السّلام معروف بوده از اشخاصي است كه بخاري از او روايت نقل ميكند.
ابن حجر از اسماعيل بن عياش روايت كرده
است كه او گفته:
«سمعت
حريز بن عثمان يقول: هذا الذي يرويه الناس عن النبي صلى الله عليه وسلم أنه قال
لعلي: أنت مني بمنزلة هارون من موسى حق، ولكن أخطأ السامع، قلت: فما هو؟ فقال:
إنما هو: أنت مني بمنزلة قارون من موسى، قلت عمّن ترويه؟ قال: سمعت الوليد بن عبد
الملك يقوله وهو على المنبر»([113]).
(از حريز بن عثمان شنيدم كه ميگفت: روايتي كه از رسول خدا صلّي الله عليه و
آله نقل ميكنند كه وي به علي عليه السّلام فرموده است: «تو براي من به منزله
هارون نسبت به موسي هستي» درست است اما در حقيقت راوي اشتباه كرده است. از او سؤال
كردم روايت چگونه بوده است؟ گفت: روايت اين چنين بوده است: «تو براي من به منزله
قارون نسبت به موسي هستي» به او گفتم: اين روايت را از چه كسي روايت ميكني؟ گفت:
اين روايت را از وليد بن عبد الملك در حالي كه بر فراز منبر چنين ميگفت شنيدم.)
آري، اين شخص كسي بوده كه از مسجد خارج
نميشده مگر زماني كه هفتاد بار امير المؤمنين عليه السّلام را مورد لعن و نفرين
قرار ميداده است.
ابن حجر گفته است:
«قال
ابن حبان: كان يلعن علياً بالغداة سبعين مرة وبالعشي سبعين مرة، فقيل له في ذلك،
فقال: هو القاطع رؤوس آبائي وأجدادي، وكان داعية إلى مذهبه»([114]).
(ابن حبان گفته است: او (حريز بن عثمان) صبحگاهان و شامگاهان، هفتاد مرتبه
علي عليه السّلام را مورد لعن و نفرين قرار ميداد؛ در باره او [امير المؤمنين
عليه السّلام] چنين گفته شده است كه: او قطع كننده سرهاي پدران و اجداد ما بوده و
آنها را به مذهب خويش دعوت نموده است.)
3ـ عمران بن حطان خارجي متوفاى سال 84
هـ
بخاري از او كه شخصي خارجي، بلكه از
سران خوارج بوده روايت نقل كرده است.
ابن حجر در اين باره گفته است:
«من
رؤوس الخوارج... وطعن العقيلي في روايته فقال: عمران بن حطان لا يتابع في
حديثه... وممن عاب على البخاري إخراج حديثه الدارقطني، فقال: عمران
متروك لسوء اعتقاده وخبث مذهبه»([115]).
(او [عمران بن حطان] از سران خوارج بوده است... و عقيلي او را در رواياتش
مورد طعن و خدشه قرار داده و گفته است: به روايات عمران بن حطان عمل نميشود... و
از جمله كساني كه بخاري را به خاطر نقل رواياتش از برخي افراد، مورد عيبجويي
قرار داده دارقطني بوده است. او گفته است: عمران بن حطان به سبب سوء اعتقاد و
خباثت مذهب شخصي متروك بوده است.)
ابن حجر گفته است:
«وكان
عمران داعية إلى مذهبه»([116]).
(عمران بن حطان ديگران را نيز به مذهب خويش دعوت مينمود.)
حافظ تهانوي بدين سبب كه بخاري از ابو
حنيفه نامي در صحيح خود نياورده چنين ميگويد:
«بعض الناس»،
قال: «فما يضر أبا حنيفة... إعراض البخاري عن الرواية عنهم، وقد أعرض عن بعض أئمة
أهل البيت في صحيحه، كالإمام جعفر بن محمد الصادق وأخرج فيه لعمرو بن عبيد شيخ
المعتزلة، ولم يسمّه فتح الباري وأخرج لعمران بن حطان رأس الخوارج الذي أثنى
على ابن ملجم الشقي في قتله أمير المؤمنين علي بن أبي طالب:
|
واضربة من كمي([117]) ما أراد بها |
|
إلا ليبلغ عند الله رضوانا |
إلى
آخر ما هذى وهذر وافترى، فأخزى الله قائل هذه الأبيات وقبّحه ولعنه، ما أجرأه على
الله»([118]).
(برخي گفتهاند: اين كه بخاري از ابوحنيفه نامي نبرده براي وي چه ضرري ميتواند
داشته باشد... در حالي كه او از برخي از امامان اهل بيت پيامبر همچون امام جعفر بن
محمد صادق نيز نامي نبرده است و از عمرو بن عبيد شيخ معتزله نام برده كه فتح
الباري از او نامي نبرده و نيز از عمران بن حطان سركرده خوارج كه از ابن ملجم
شقي به خاطر كشتن امير المؤمنين علي بن ابي طالب تمجيد نموده و اشعار زير را سروده
روايت نقل نموده است:
بنازم ضربتي را كه از سوي انساني متقي وارد گشت و با اين كار خود چيزي جز
عرش رضوان خداوند را اراده نكرد.
هرگاه من اين شخص [و ضربت او] را به ياد ميآورم آن را در محضر ميزان الهي
با ارزشترين كار بندگان خدا ميبينم.
تا آخر ابيات بيهوده، پوچ و بيمعناي او كه خداوند گوينده اين ابيات را با
آتش خود زشت و روسياه گرداند كه چگونه بر خداي خود اين چنين جسارت كرده است!!!)
حال با اين وضعيت، چگونه دلهاي ما
اطمينان پيدا كند كه اين احاديث از نبي اكرم بوده و آنها را به عنوان مستندات و
مصادر استخراج و استنباط احكام دين خود قرار دهيم؟
اين همه با صرف نظر از شيوع ويروس دروغ،
دسيسه، جعل و تحريف و ديگر اسباب و آلاتي بود كه سخن از آنها به ميان آمد و عامل
مساعد و مناسبي براي پديد آمدن فرقهها، مذاهب گرديده و مهمترين سلاح براي سوق
دادن افكار و عقائد مردم بدان سو كه خود ميخواهند گرديد. از قاضي عبد الله بن
عيسى بن لهيعه كه از سران خوارج بوده است شنيده شده كه پس از توبه از گذشته خويش
چنين گفته است:
«إنّ
هذه الأحاديث دين، فانظروا عمّن تأخذون دينكم، فإنا كنا إذا هوينا أمراً صيرناه
حديثاً»([119]).
(احاديث نبوي به منزله دين مردم به شمار ميروند؛ دقت كنيد كه دين خود را از
چه كسي ميگيريد؛ چرا كه ما زماني خواستههاي خود را در قالب حديث بيان ميكرديم.)
ابن حجر بر اين سخن وي حاشيه زده و گفته
است:
«وهذه
والله قاصمة الظهر للمحتجين بالمراسيل؛ إذ بدعة الخوارج كانت في صدر الإسلام
والصحابة متوافرون، ثم في عصر التابعين فمن بعدهم، وهؤلاء كانوا إذا استحسنوا
أمراً جعلوه حديثاً»([120]).
(به خدا قسم اين سخن پشت آنان را كه به روايات مرسل استناد ميكنند ميشكند؛
چرا كه بدعتهاي خوارج، صحابه صدر اسلام، تابعين پس از آن و اشخاصي كه پس از
تابعين آمدهاند فراوان بوده است؛ چرا كه هر گاه امري خوشايند آنان واقع ميشده آن
را به عنوان حديث بيان ميكردهاند.)
اين دقيقاً همان سببي است كه باعث شده
است تا بخاري صدها هزار حديث را ترك كرده و آنها را در كتاب خود نياورد؛ او خود ميگويد:
«أحفظ
مائة ألف حديث صحيح وأحفظ مائتي ألف حديث غير صحيح»([121]).
(صد هزار حديث صحيح و دويست هزار حديث غير صحيح حفظ نمودم.)
سنّت شريف نبوي از آفت ديگري كه از حيث
خطر كمتر از ديگر آفات ذكر شده نبوده است مورد هجوم قرار گرفته و آن ورود و رسوب
بسياري از افكار و اعتقادات يهود در لابلاي ميراث اسلامي كه از آن به روايات
اسرائيليات ياد ميشود؛ شايد از مهمترين اسبابي كه باعث ورود اين دسته از افكار
در قالب روايات اسلامي گرديده است وجود اين دين در شبه جزيره عربستان قبل از اسلام
بوده و جايگاه و نگاهي كه در سابق به اين دين به عنوان دين و آموزهاي الهي ميشده
و اين دين را برخوردار از كتابي آسماني ميدانستهاند و از اين نظر نزد عرب آن روز
از هيبت و هيمنه ويژهاي برخوردار بوده؛ خصوصاً عرب در آن برهه از زمان به شدت از
بيسوادي رنج ميبرد و اغلب آنان از سواد خواندن و نوشتن برخوردار نبودند؛ از اينرو
بديهي است كه عرب در آن عصر و روزگاران در بسياري از قضايا و مسائل مرتبط به دين و
يا اخبار مربوط به آغاز خلقت و يا علت برخي از رويدادهاي موجود در طبيعت همچون رعد
و برق، خسوف و كسوف، سردي و گرمي آبها در زمستان و تابستان و يا بسياري ديگر از
اين قبيل رويدادها به يهود مراجعه كند.
ابن خلدون در بيان علت انتشار برخي از
روايات اسرائيليات در كتابهاي تفسير اينگونه گفته است:
«إن
العرب لم يكونوا أهل كتاب ولا علم وإنما غلبت عليهم البداوة والأمية، وإذا تشوقوا إلى
معرفة شيء مما تتشوق إليه النفوس البشرية في أسباب المكونات وبدء الخليقة وأسرار
الوجود فإنما يسألون عنه أهل الكتاب قبلهم ويستفيدونه منهم، وهم أهل التوراة من
اليهود ومن تبع دينهم من النصارى»([122]).
(عرب در آن زمان اهل كتاب و دانش نبود بلكه غالب آنان عربهاي بدوي، باديهنشين
و بيسواد بودند و هرگاه مشتاق ميشدند تا از موضوعي همچون اسرار وجود و خلقت كه
در درون خود احساس نياز به دانستن آن پيدا ميكردند، با خبر شوند به سراغ اهل كتاب
كه يهوديان صاحب تورات و يا ديگر مسيحيان بودند، رفته و در اين موارد از آنها سؤال
مينمودند.)
بعد از ظهور اسلام تعدادي از همان يهود
همچون كعب الاحبار، وهب بن منبه، عبد الله بن سلام و ديگران به دين اسلام گرويدند؛
كساني كه از جايگاه و منزلت ويژهاي نزد صحابه برخوردار گرديده و براي سخنان خود
گوشهاي شنوا و براي نظراتشان خريدار و در نزد اكثريت صحابه جايگاه پيدا كرده
بودند و از اينجا بود كه آگاهانه و يا ناآگاهانه نظريات و آراء بر جا مانده از
دين سابقشان براي صحابه و ديگران نقل ميشد و در نهايت در كتابهاي حديث، تفسير،
تاريخ و غيره درج ميگرديد.
شيخ محمد رشيد رضا ميگويد:
«إن
كعب الأحبار كان من زنادقة اليهود الذين أظهروا الإسلام والعبادة لتقبل أقوالهم في
الدين، وقد راجت دسائسه وانخدع به بعض الصحابة، فرووا عنه وتناقلوا مروياته بدون
إسناد إليه، حتى ظن بعض التابعين ومن بعدهم أنها مما سمعوه من النبي»([123]).
(كعب الاحبار كه از بيدينان يهود بود از جمله كساني است كه به ظاهر اسلام
آورد و عبادت نيز مينمود تا گفتهها و سخنانش در مورد دين مورد قبول واقع گردد،
خدعهها و دسيسههاي او در مورد برخي صحابه مؤثر واقع ميشد و ديگران نيز بدون اين
كه سند روايت را به او نسبت دهند از قول او روايت نقل ميكردند تا آنجا كه برخي
از تابعين و اشخاص بعد از آنها چنين ميپنداشتند كه سخنان شنيده شده از او سخن
پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم است.)
همچنين وي اضافه كرده است:
«وإنّ
شرّ رواة هذه الإسرائيليات، وأشدهم تلبيساً وخداعاً للمسلمين: وهب بن منبه وكعب
الأحبار، فلا تجد خرافة دخلت كتب التفسير والتاريخ الإسلامي في أمور الخلق
والتكوين والأنبياء وأقوالهم والفتن والساعة والآخرة إلاّ منهما مضرب المثل»([124]).
(بدترين كسي كه روايات اسرائيليات را نقل كرده و آنها را با تلبيس، خدعه و
نيرنگ به خورد مسلمانان داده، وهب بن منبه و كعب الاحبار يهودي بودهاند؛ هر
خرافهاي كه در كتابهاي تفسير، تاريخ اسلام در امور خلقت، تكوين، انبياء و سخنان
آنان، فتنهها، قيامت و زمان برپايي آن بيابيد حتماً ردّ پايي از آن دو نفر پيدا
ميشود.)
پس ادعاي گزافي نيست، اگر بگوييم كتابهاي
صحاح اهل سنت در اعتماد به ميراث گذشته خود از روايات اسرائيليات در امان نمانده
است، شواهد عديدهاي براي تاييد ادعاي ما وجود دارد كه به عنوان مثال به روايت
مسلم در صحيح خود اشاره ميكنيم.
مسلم با سند خود از ابو هريره روايت
كرده است:
«أخذ
رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم بيدي، فقال: خلق اللّه عز وجل التربة يوم السبت،
وخلق فيها الجبال يوم الأحد، وخلق الشجر يوم الإثنين، وخلق المكروه يوم الثلاثاء،
وخلق النور يوم الأربعاء، وبثّ فيها الدوابّ يوم الخميس، وخلق آدم بعد العصر من
يوم الجمعة في آخر الخلق وفي آخر ساعة من ساعات الجمعة، فيما بين العصر إلى الليل»([125]).
(رسول خدا صلّي الله عليه و آله دست مرا گرفت و فرمود: خداوند سبحان خاك را
روز شنبه، كوهها را روز يكشنبه، درختان را روز دوشنبه، مكروهات را روز سه شنبه،
نور را روز چهار شنبه، خلق و انتشار حيوانات و جنبدندگان در روي زمين را روز پنج
شنبه، آدم عليه السّلام را عصر روز جمعه و در آخرين ساعات روز جمعه يعني ما بين
عصر و شب خلق نمود.)
علي بن مدينى، بخاري و تعدادي از حافظان
حديث در باره اين روايت سخن گفته و آن را سخن كعب دانستهاند، ابوهريره نيز آن را
از كعب الاحبار شنيده و از همينجا، امر براي برخي از روات احاديث مشتبه شده و آن
را به شكل مرفوع روايت كردهاند اما بيهقي آن را اصلاح كرده است([126]).
ابن كثير تعدادي از روايات اسرائيلياتي كه
در لابلاي كتابهاي تفسير اهل سنت مخفي شده را يافته و به آنها اشاره نموده و كعب
الاحبار را به ساختن و انتشار آنها در جامعه اسلامي متهم نموده است. وي پس از ذكر
روايتي از فرزند عمر كه مطلبي را از رسول خدا صلي الله عليه وآله در باره هاروت و
ماروت بيان كرده، ميگويد:
«وأقرب
ما يكون في هذاّ أنّه من رواية عبد اللّه بن عمر عن كعب الأحبار لا عن النبي (صلى
اللّه عليه وسلم)»([127]).
(به نظر ميرسد عبد اللّه بن عمر اين روايت را از كعب الاحبار شنيده باشد نه
از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله.)
ابن كثير در جايي ديگر ميگويد: كعب
الاحبار اين سخن خداوند سبحان را نقل ميكند كه خداوند به تمامي زبانها به جز
زبان خدايي با حضرت موسي عليه السلام سخن گفت، حضرت موسي به خداوند سبحان عرض
كرد: خدايا! آيا نحوه سخن گفتن تو به همين شكل است؟! خطاب شد: خير، اگر من با كلام
خود با تو سخن بگويم توان تحمل آن را نخواهي داشت. موسي عليه السلام عرض كرد:
پروردگارا! آيا در ميان مخلوقات تو كسي هست كه شبيه تو سخن گويد؟ خطاب شد: نه، اما
از ميان مخلوقات من صدايي كه از همه بيشتر به من شباهت دارد صداي صاعقه و رعد و
برق است! در اينجا ابن كثير گفته است:
«فهذا
موقوف على كعب الأحبار وهو يحكي عن الكتب المتقدمة المشتملة على أخبار بني
إسرائيل، وفيها الغثّ والسمين»([128]).
(اين سخن از كعب الاحبار است كه از كتابهاي قديم خود كه مشتمل بر اخبار بني
اسرائيل بوده، نقل كرده و در آن هر سخن سست و بيهودهاي يافت ميشده است.)
همچنين ابن كثير از ابن ابي هلال نقل
كرده است:
«إن
معاوية بن أبي سفيان قال لكعب الأحبار: أنت تقول: إن ذا القرنين كان يربط خيله
بالثريا؟ فقال له كعب: إن كنت قلت ذلك، فإنّ اللّه قال: وآتيناه من كل شيء سبباً»([129]).
(معاويه بن ابو سفيان به كعب الاحبار گفت: تو ميگويي: سپاهيان ذوالقرنين
به حدّي زياد بوده كه به آسمانها ميرسيدهاند؟! كعب گفت: من نيستم كه اين سخن را
ميگويم، اين سخن خداوند سبحان در قرآن كريم است: «وآتيناه من كل شيء سبباً» [و
اسباب هر چيز را در اختيارش گذاشتيم.])
ابن كثير در ادامه سخن فوق چنين گفته
است:
«هذا
الذي أنكره معاوية رضي الله عنه على كعب الأحبار هو الصواب، والحق مع معاوية في
ذلك الإنكار، فإنّ معاوية كان يقول عن كعب: إن كنّا لنبلو عليه الكذب، يعني فيما
ينقله لا أنه كان يتعمد نقل ما ليس في صحفه، ولكن الشأن في صحفه أنّها من
الإسرائيليات التي غالبها مبدّل مصحّف محرّف مختلق...»([130]).
(انكاري كه معاويه نسبت به سخن كعب الاحبار داشته به جا و درست بوده است.
معاويه درباره كعب ميگفت: «اگر ميتوانستيم او را نسبت به دروغهايش آزمايش ميكرديم،
يعني بفهميم روايات كتابهاي مورد نقل او تا چه اندازه از صحت برخوردار است؛ نه
اين كه بخواهيم بگوييم او به عمد از غير كتاب مطالبي را نقل ميكند.» اما حقيقت
آن است كه در كتابهاي او روايات اسرائيلياتي وجود داشته كه اكثر آنها سخناني مورد
تحريف، تغيير، تصحيف و بافته ديگران بوده است.)