اعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم وبه نستعين وهو خير ناصر
ومعين. الحمد لله والصلاة علي رسول الله وعلي آله آل الله لاسيما علي مولانا بقية
الله واللعن الدائم علي اعدائهم اعداء الله. الي يوم لقاء الله.
الحمد لله الذي هدانا لهذا وما كنّا
لنهتدي لولا أن هدانا الله.
متن ذيل ، تقريرات درس خارج فقه مقارن
استاد حسيني قزويني مدظله العالي است كه در سال تحصيلي 85ـ86 در مدرسه دارالشفاء
برگزار شده است .
موضوع اصلي آن «وضو از ديدگاه شيعه و سني» است ؛ ولي از آن جايي كه سال اول تدريس فقه مقارن بوده ، مطالب مقدماتي در باره اين فقه مقارن و تعريف آن ، پيدايش مذاهب اهل سنت ، اسباب اختلاف فقها و ... نيز بحث شده است .
اين
مطالب توسط يكي از شاگردان معظم له تقرير ، تلخيص و تحقيق شده است كه اميدواريم
براي دوستان عزيز قابل استفاده باشد .
در باره فقه مقارن تعريفات زيادي وجود
دارد كه به چند مورد از آن به صورت مختصر اشاره ميكنيم.
يطلق الفقه المقارن ـ اولاـ و يراد بها:
جمع آراء المختلفه في المسائل الفقهيه علي صعيد واحد دون اجراء موازنة بينها.[1]
فقه مقارن عبارت است از جمع ديدگاههاي
مختلف در مسائل فقهي در يك موضوع بدون آنكه مقايسهاي صورت بگيرد.
ما قطعاً به دنبال اين تعريف از فقه
مقارن نيستيم؛ زيرا هدف اصلي ما از كنار هم قرار دادن فروعات فقهي شيعه و سني،
موازنة بين اين دو ديدگاه است؛ هم از نظر مصدر و منشأ هر يك از دو ديدگاه و هم از
نظر اعتبار و مشروعيت اين دو مصدر.
مصدر فروعات فقهي در مذهب جعفري، يكي از
دو ثقل اكبر به جاي مانده از رسول خدا؛ يعني اهل بيت عليه السلام و مصدر و منشأ آن
در مذهب اهل سنت صحابه هستند.
در حقيقت وظيفة فقه مقارن اين است كه
ثابت كند كداميك از اين دو ديدگاه اعتبار شرعي دارد و با قرآن (كتاب حق) مطابقت
دارد و كداميك از اين دو اين ويژگي را ندارد.
پس تعريف اول جناب آقاي حكيم با هدف
اصلي فقه مقارن سازگاري ندارد.
درتعريف دوم ميگويد:
ويطلق ثانيا على: جمع الآراء الفقهية
المختلفة وتقييمها والموازنة بينها بالتماس أدلتها وترجيح بعضها على بعض.
آراء مختلف را كنار هم قرار بدهيم و بين
آنها تقسيم بندي و مقايسه كنيم و همچنين ادلة آندو را بررسي و از بين آنها يكي
را بر ديگري ترجيح بدهيم.
اين تعريف با هدفي كه ما در فقه مقارن
دنبال ميكنيم، سازگاري دارد
تعريف سوم را آقاي حسن احمد الخطيب در
كتاب الفقه المقارن، ص 50 اين چنين بيان ميكند:
نوع خاص من دراسة الفقه ويراد بها العلم
باحكام الشرعيه في مختلف الابواب من حيث معرفة آراء الفقهاء والعلماء ومذاهبهم
المتفقه او المختلفة فيها مع بيان ادلتهم وقواعدهم الاصولية.
فقه مقارن، يعني يك نوع نگرش ويژه در
حوزه بررسيهاي فقهي كه هدف از آن آگاهي به احكام شرعي در ابواب مختلف فقهي و
شناختن نظريه ائمه و فقهاي مذاهب؛ چه آنجايي كه مورد اتفاق است و چه مورد اختلاف
هست.
بعد در آخر ميگويد:
مع سبرها به الادلة وموازنة بعضها ببعض
واختيار اقربها الي الحق واوليها بالقبول.
كلمه «سبر» با سين؛ يعني نگرش عميق به
اين ادله و مقايسه كردن آنها با يكديگر
اين تعبير از فقه مقارن، تعبير خيلي
قشنگي است. وقتي بررسي و نگرش عميقي به هر دو فقه از نظر ادله بشود، يافتن اقرب
الي الحق و اولي بالقبول بسيار آسان خواهد بود.
يكي از بحثهاي مقدماتي كه بايد مطرح
كنيم، اين است كه: «ارزشها و شاخصهاي
اقرب الي الحق» چيست؟ اين بحث بسيار مهمي است كه در ابتدا امر روشن شود. وقتي اين
بحث روشن شد، يافتن نظر حق به راحتي امكان پذير خواهد بود. آن وقت اگر يك فقيه
حنفي نظرات ابوحنيفه را مطرح و و ادعا كرد كه نظر حق همين است ما با اين شاخصههايي
كه در اول بحث تعيين كردهايم، به راحتي ميتوانيم صحت و يا ابطال اين نظريه را
ثابت كنيم.
در درجه اول ما بايد سراغ كتاب خدا
برويم تا ببنيم كه قرآن براي حق بودن و حق نبودن چه شاخصههاي را مطرح كرده است.
بعد سراغ سنت قطعيه ميرويم و اين شاخصهها استخراج ميكنيم.
متأسفانه اين شاخصهها در مذاهب ديگر بر
اساس قرآن و سنت قطعيه نيست؛ مثلاً مبناي ابوحنيفه و معيار او در تشخيص حق و باطل
مخالفت با امام صادق عليه السلام است.
حنفيها هم چشم بسته نظر او را ميپذيرند
و خيال ميكنند هر آنچه را كه آقاي ابوحنيفه گفته است، وحي منزل است و سنت قطعيه
بر اين است كه نظر ابوحنيفه را بپذيريم؛ چون روايت نقل كردهاند كه پيامبرصلي الله
عليه وآله فرمود:
مردي خواهد آمد، دين مرا زنده خواهد كرد، به او
سلام برسانيد.
حتي ميگويند كه ابوحنيفه گفته است كه:
لوادركني رسول الله لاخذ بكثير من قولي.[2]
اگر پيغمبر هم زنده بود، سخن مرا قبول
ميكرد و به نظر من عمل ميكرد.
اگر ملاك و شاخصة «اقرب الي الحق و اولي
بالقبول» را ما در ابتدا مشخص كنيم، در اين گونه موارد به مشكلي برنخواهيم خورد.
آقاي محمد الدثوقي در تعريف چهارم ميگويد:
فالفقه المقارن مصطلح حديث يقصد به
الموازنة بين آراء الفقهاء وبيان أسباب الاختلاف فيها و درجة كل منهما من القوة و
الصحة.[3]
فقه مقارن در حقيقت يك اصطلاح حديثي است
كه هدف از آن مقايسه ميان ديدگاههاي فقهاء و بيان ريشة اختلاف ميان آنها و بيان
درجة ضعف و قوت آنها است.
سؤال ما از جناب آقاي دثوقي اين است كه
شما وقتي ميگوييد: «ودرجة كل منها من
القوة والصحة » ملاك شما براي تشخيص اين قوت و صحت
چيست؟ آيا كتاب و سنت است؟ يا احاديث جعلي و دورغيني كه از پيشوايان شما به جاي
مانده است؟
تفتازاني
از علماي معاصر در كتاب داراسات في الفلسفة الاسلاميه مي نويسد:
يطلق الفقه المقارن و يراد بها الجمع
الإراء الفقهية المختلفه و تقييمها و الموازنة بينها بالتماس ادلتها و ترجيح بعضها
علي بعض وهو بهذا المعنا اقرب الي ما كان يسميه الباحثون من القدامي بعلم الخالف
او علم الخلافيات.
فقه مقارن،گردآوري آراء فقهي مختلف،
ارزش دادن و موازنة ميان آراء با توجه به ادله هر يك و ترجيح بعضي بر بعضي ديگر
است.
يعني ما آراء شيعه و سني را در دو كفّه
ترازو بگذاريم و قيمت هر يك را با توجه به ادلة آنها معين و مشخص كنيم.
بعد
ميگويد:
اين تعريفي كه ما ميكنيم، قدما از آن
تعبير ميكردند به علم خلاف يا علم الخلافيات.
اين تعريفاتي بود كه از فقه مقارن شده
است. تعريف منتخب ما هم اين است كه:
فقه مقارن، عبارت است از ذكر اقوال
علماي شيعه و سني همراه با دليل و ترجيح نظريه فقهاي شيعه.
در حال حاضر در دانشگاههاي بزرگ دنيا؛
همانند دانشگاه بزرگ ام القري، دانشگاه بين المللي مدينه، دانشگاه بزرگ اسلامي
سوريه، كليه شريعه كويت و... در مدخل متون درسيشان بعد از تعريف فقه مقارن، به
فقه خلافيات ميپردازند.
آيا
فرقي بين فقه مقارن و علم الخلافيات هست يانه؟
در
علم خلافيات، عمدتاً فقه درون مذهبي مطرح است، نه برون مذهبي؛ مثل اينكه علامه
حلي دركتاب مختلف الشيعه آراء مختلف فقهاي شيعه را از زمان اسكافي و نعماني
كه از آنها در فقه به قديمين تعبير ميكنند، تا سيد مرتضي و شيخ طوسي و استاد
بزرگوارشان مرحوم محقق حلي صاحب معتبر مطرح و ادله هر كدام را ذكر كرده است. و بعد
از موازنة، مقايسه و مناقشه بين اين آراء نظرية حق را انتخاب كرده است.
همچنين از علماي اهل سنت، ابن حزم
اندلسي در كتاب المحلي اين كار را انجام داده است. ابن حزم در اين كتاب قهرمانانه
وارد ميشود و نخست نظرات فقهاي حنفي و ادلة آنها را ميآورد و حسابي ميكوبد،
ادله فقهاي شافعي، مالكي و حنبلي را نيز
ميآورد و بعد از اين كه تكليف همه را روشن كرد، رأي جديدي ابداع ميكند.
در ميان كتابهاي فقهي اهل سنت، كتاب
المحلي (با آن تصورات باطل خودشان) نوآوري زياد دارد؛ مثل اينكه نبايد تقليد كرد، در اين كتاب ائمه مذاهب اربعه و از همه بيشتر
ابوحنيفه را زير سؤال ميبرد و تقليد از همه آنها را باطل اعلام ميكند.
وهابيها هم امروز به دنبال ايده ابن
حزم هستند؛ چون تقليد از ابوحنيفه، محمد بن ادريس شافعي، مالك را كه قطعاً بدعت ميدانند.
در باره احمد بن حنبل نظر نيمچه موافقي دارند. خود ابن تيميه در كتابهاي فقهي
خودش تلاش ميكند كه زير پرچم احمد بن حنبل سينه بزند و سه فقيه ديگر را زمين
بكوبد. بعد از او شاگردش، ابن قيم الجوزيه نظريه استادش را خوب پروراند و
ابهاماتي را كه در نظريه ابن تيميه بود را از بين برد و به كرسي نشاند.
بعد اين فقه به بوته فراموشي سپرده ميشود
تا قرن يازدهم و دوازدهم كه محمد بن عبد الوهاب ميآيد و نظر ابن تيميه را عمدتاً
در مسائل عقيدتي زنده ميكند. در مسائل فقهي
خيلي حاضر نيست بها بدهد. هر چه جلوتر آمدهاند، فاصله آنها با فقه حنبلي
زيادتر شده است و امروز به دنبال اين هستند كه دانشجو ها و طلبههاي خودشان را
مجتهد بار بياورند و از تقليد ائمه اربعه آنها را جدا كنند.
همانطور كه ميدانيد مسائل خلافي ميان
شيعه و سني بسيار زياد است. از وضو گرفته تا اذان، اقامه، مسأله تكتف، سجده، خمس،
طلاق، متعه و... كه حدود 47 مورد ميشود. هدف ما مطرح كردن تمامي مسائل خلافي نيست؛
بلكه آن مسائلي را مطرح خواهيم كرده كه شيعه در اين چهارده قرن به خاطر آنها مورد
هجمه قرار گرفته و امروز هم مبتلا به جامعه است. اين كه مثلاً اگر يك لباس نجس شد،
شيعي ميگويد با آب قليل سه بار و با آب كر يك بار، اهل سنت قبول نميكنند،
اختلاف عميقي ايجاد نكرده است؛ اما بحث وضو، يك بحث ماهوي است و هجمههاي فراواني
عليه شيعه از اين بابت شده است.
نكتة دومي كه در مقدمه فقط به آن اشاره
ميكنم، عبارت از اسباب اختلاف فقها است، چرا فقها با هم ديگر اين همه اختلاف نظر
دارند؟ مگر قرآن يكي نيست؟ پيغمبر يكي نيست؟ سنت يكي نيست؟ اين همه اختلافات چرا؟
اسباب الاختلاف از دو منظر مورد بحث است:
منظر اول اسباب الاختلاف درون مذهبي است؛ مثلا
چرا در مذهب شيعه فقها اين همه با هم ديگه اختلاف دارند؟ از طهارت گرفته تا ديات
اختلافات زيادي وجود دارد؛ به طوري كه علامه حلي كتاب مستقلي تحت عنوان مختلف
الشيعه تأليف كرده است. يا در ميان اهل سنت اين همه اختلافات هست كه ابن قدامه
كتاب مفصل 33 جلدي المغني را (كتاب فقه حنبلي) در اختلاف فقهاي اربعه اهل سنت
تأليف كرده است. سرخسي در المبسوط (فقه حنفي) عمدة اختلاف ميان چهار مذهب را
مطرح و بعد نظريه خودش را انتخاب ميكند.
در اين باره علماي اهل سنت كتابهاي
زيادي هم نوشتهاند؛ مثلا ابومحمد عبد الله بن محمد بطلميوسي كتابي دارد به نام الانصاف
في التنبيه علي اسباب التي اوجبت الاختلاف بين المسلمين في آرائهم. ابن رشد
اندلسي كتابي دارد به نام بداية المجتهد و نهاية المقتصد كه عمدتا اسباب
اختلاف بين فقهاي خودشان را مطرح كرده است. شاطبي كتابي دارد به نام الموافقات،
دهلوي كتابي دارد به نام الانصاف و... كتابهاي متعددي نوشتهاند كه چرا
فقها با هم ديگر اختلاف دارند؟
از علماي شيعه هم ابن زهره (585 هـ) در كتاب الغنيه بحثي را در
باره اسباب اختلاف فقها دارد. سيد مرتضي نيز در كتاب الذريعه الي اصول الشيعه
مطالبي را در اين باره مطرح كرده است.
اين منظر از اسباب الاختلاف مورد بحث ما
نيست.
آنچه كه براي ما براي ما مهم است كه
بدانيم و ضرورت دارد كه به صورت يك بحث مستقل مطرح شود، اسباب اختلاف ميان شيعه و
سني است. چرا در فروعات فقهي، علماي شيعه با علماي سني اين همه با هم ديگر اختلاف
دارند؟ مگر همه نميگوييم: نبينا واحد، كتابنا واحد، قبلتنا واحد؟ منشأ اين همه
اختلافات كجا است؟
البته اين اختلافات، اختلاف ظاهري نيست؛
بلكه اختلاف ماهوي است؛ مثل بحث تجسيم.
شيعه معتقد است كه:
من قال بان الله جسم هو كافر مشرك زنديق.
عن الإمام علي بن موسى الرضا عليهما
السلام قال: من شبه الله بخلقه فهو مشرك، ومن وصفه بالمكان فهو كافراً.[4]
اما اهل سنت روايات صحيحه دارند، مبني
بر جسمانيت خدا. حتي ابن تيميه معتقد است كه اگر كسي به تجسيم قائل نشود، آيات
تجسيم را تأويل كند، «فهو كافر يجب ان
يستتاب و الا قتل[5]». و در خود صحيح بخاري و صحيح مسلم هم در ذيل آيه ﴿ الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى﴾. طه (20) 5. عرش را به معناي تخت، سرير يا مبل گرفتهاند كه
خداي عالم بر روي اين مبل نشسته است. حتي ويژگيهاي اين مبل را هم معين كردهاند؛
مثلاً گفتهاند كه خدا وقتي روي اين مبل مينشيند، جسمش از هر طرف چهار انگشت
بيرون ميآيد؛ چرا كه خداوند اعظم من كل شيء است؛ حتي از مبل؛ زيرا اگر بگوييم كه
خداوند به اندازه اين مبل و با اين مبل يكنواخت هست، عظمت خدا زير سؤال ميرود. يا
گفتهاند كه وقتي خدا روي اين مبل مينشيند، اين مبل ناله ميزند همانند ناله زدن
بچه شتر كه تازه ميخواهند از او سواري بگيرند؛ يا معتقد هستند كه هر روز خداوند
قبل از طلوع فجر، از اين مبل پايين ميآيد (به قول ابن تيميه همانند پايين آمدن من
از پلههاي منبر) تا آسمان دنيا و ميگويد:
هل من داع فأجيب له؟! آيا كسي هست دعا
كند تا اجابت كنم، هل من مستغفر[6] فاغفر
له. تا طلوع فجر. فجر كه طلوع كرد، خداي تبارك و تعالي عبا و قبايش را ميپيچاند و
بر ميگردد و بر روي تختش مينشيند، تا يك ساعت به طلوع فجر فردا كه خدا دوباره
همين كار رو انجام ميدهد. اين ها شده براي اهل سنت اصول.
يكي از علماي تراز اول اهل سنت دمشق كه
تازه شيعه شده ميگويد كه يكي از دلايلي شيعه شدن من همين روايت است؛ چرا كه من هر
چه فكر كردم، ديدم كه اگر اين روايت را پانصد يا ششصد سال قبل؛ يعني آن زماني
عقيده بطلميوسي در اجرام سماوي حاكم بود كه ميگفتند آسمانها همانند پوست پياز
روي همديگر قرار گرفته و زمين ساكن است و شرقي دارد و غربي و شمالي دارد و جنوبي،
و مثل يك تخته كاغذ است يا مثل ميز است، آفتاب از شرق ميآيد و غروب ميكند، قابل
قبول بود؛ ولي امروز كه كرويت ارض ثابت شده و اين كه زمين هم به دور خود و هم به
دور خورشيد ميچرخد، اگر ما ملتزيم به مضمون اين روايت شويم لازم ميآيد كه اگز
خدا يك بار به آسما دنيا آمده باشد، راه برگشت براي خدا مسدود است؛ چون وقتي خدا
مثلا نيم ساعت به طلوع فجر به سوريه آمد و شروع كرد به نداي «هل من مستغفر و...»،
طلوع فجر كه مختص به سوريه و ايران و... نيست، اين طلوع فجر همينطور با گردش زمين
ميچرخد؛ يعني در طول 24 ساعت، در تمام 365 روز، در تمام عمر دنيا اين طلوع فجر ميچرخد
و در هر آني از ساعات شبانه روز در يك جا از كره زمين طلوع فجر است. خدا هم كه
خداي فقط ايران و سوريه و... نيست، خداي همه جا است، اگر بخواهد براي همه مردم
بگويد: «هل من دعاء؟، هل من مستغفر؟» يك بار بيايد، ديگر نميتواند برگردد. من
فهميدهام كه يك مذهبي كه عقايد او مبتني بر اسرائليات اين چنيني و خلاف عقل باشد،
اين مذهب نميتواند مذهب صحيح و برگرفته از كتاب و سنت باشد. لذا از مكتب اهل سنت
دست كشيدم و به مذهب اهل بيت آمدم.
ما با اهل سنت در بحث توحيد اختلاف
اساسي داريم، نه اختلاف جزئي. بحث تجسيم بحث اساسي است، از منظر اهل بيت عليهم
السلام جسمانيت مساوي با زندقه و الحاد است، از ديدگاه اهل سنت عدم اعتقاد به
تجسيم الحاد است، يعني اين دو ديدگاه مثل ظلمت و نور ميماند و نميتواند اختلاف
ظاهري باشد.
در نبوت نيز با آنها اختلاف اساسي
داريم، آن قائل به عصمت انبياء به صورت اطلاق نيستند و نبي مكرم صلي الله عليه
وآله را مجتهد ميدانند؛ به طوري كه اگر يك صحابه هم در برابر پيامبر اجتهاد كرد،
چه بسا صحابه را محقتر از نبي مكرم ميدانند.
يك بحث مفصلي اهل سنت دارند به نام
موافقات عمر بن خطاب. سيوطي ميگويد، 18 مورد و به نقلي 23 مورد اختلاف ميان رسول
مكرم و عمر بن خطاب افتاد، جبرئيل نازل شد و نظر عمر بن خطاب را تأييد و نظر رسول
خدا را ابطال كرد.
از نظر شيعه، نبوت مورد ادعاي اهل سنت
با نبوت قرآن زمين تا آسمان تفاوت دارد، قرآن ميفرمايد:
فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى
يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ
حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا. النساء (4) 65.
به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن
نخواهند بود؛ مگر اينكه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند و سپس از داورى تو،
در دل خود احساس ناراحتى نكنند و كاملا تسليم باشند.
يعني: قسم به پروردگارت در موارد اختلاف،
نظر پيغمبر نظر نهايي است.
وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى. إِنْ
هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى. النجم
(53) 3 و 4.
پغمبري كه در تمام موارد حتي در آداب
خوردن و خوابيدن اسوه است؛
قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.
الاحزاب (33) 21.
صحيح
بخاري ميگويد:
أتى النبي صلى الله عليه وسلم سباطة قوم
فبال قائما ثم دعا بماء فجئته بماء فتوضأ.[7]
پيامبر اينچنيني از نظر شيعه نميتواند
اسوه باشد.
يا خود ام المؤمنين عايشه ميگويد كه
زيد بن حارثه آمد پشت در و در زد، پيغمبر مدتي او را نديده بود، همين كه احساس كرد
كه زيد بن حارثه است، لخت مادر زاد آمد بيرون و زيد را بغل و رو بوسي كرد. بعد از
آن ما پيغمبر را عريان نديديم.[8]
اين پيغمبري كه از فرهنگ اهل سنت
برخاسته است، با پيغمبري كه در مكتب اهل بيت به آن معتقد هستند، زمين تا آسمان
تفاوت دارد.
امام در مذهب اهل سنت با امام مذهب شيعه زمين تا
آسمان تفاوت دارد. امامي كه شيعه قائل است:
إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا
قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ. البقره (2) 124.
نميتواند در تمام دوران عمرش، حتي در
طفوليتش، طرفة العيني متلبس به ظلم و شرك باشد؛ ولي امامي كه اهل سنت معتقد است،
اگر نستجير بالله بيايد زنا هم بكند، عليه
ما حُمّل و عليكم ما حُملّتم. اين نص صريح آنها در بحث امامت است.
حتي خود خليفة دوم در بارة امام و پيروي
از او ميگويد:
يا أبا أمية لعلك ان تخلف بعدى فأطع
الامام وإن كان عبدا حبشيا ان ضربك فاصبر وان امرك بأمر فاصبر وان حرمك فاصبر وان
ظلمك فاصبر وان امرك بأمر ينقص دينك فقل سمع وطاعة دمى دون ديني.[9]
امام يكي از وظايفش اقامه دين خدا است.
امام شيعه در عصمت، اخلاق و سيره همانند پيغمبر است.
انت مني بمنزلة هارون من موسي الا أن
لانبي بعدي.
امام در نزد شيعه تمام مقام پيغمبر، غير
از اخذ وحي و نبوت را دارا است.
در مسائل فقهي هم روي هر مسألهاي كه
انگشت بگذاريم، تفاوت دارند، روزه آنها با روزه شيعه تفاوت دارد، وضوي آنها با
وضوي شيعه تفاوت دارد، نماز آنها با نماز شيعه تفاوت دارد، حج آنها با حج شيعه
تفاوت دارد.
اين تفاوتها تفاوت ظاهري نيست؛ بلكه
تفاوت اساسي است؛ مثلاً شيعه معتقد است كه اگر كسي طواف نساء انجام ندهد، براي
هميشه همسرش به او حرام است. اهل سنت اصلا عقيدهاي به طواف نساء ندارند.
همچنين در اخلاقيات؛ مثلا در نماز جماعت،
شيعه در باره امام جماعت ملاكهايي دارد، مثل اين كه كسي كه هاشمي است مقدم است،
عالم بر جاهل مقدم است؛ ولي فقهاي آنها فتواي دادهاند كه هر كسي كه خانمش خوشكلتر
است، او بايد امام جماعت باشد. يا اينكه هركس اطول ذكراً هست او بايد امام جماعت
باشد.
يا يكي از فقهاي بزرگشان در بحث ديات
فتوي داده است كه:
من شق ذكره نصفين فأدخل نصفه في إمرأة و
نصفه في إمرأة اخري يجب عليه الغسل دونهما. نعم لو أدخل نصفه في دبرها و نصفه في
قبلها يجب عليهما الغسل.[10]
زنده باد به اين فقه.
نبي مكرم اسلام صلي الله عليه و آله
وسلم ميفرمايد:
أهل بيتي أمان لاهل الارض كما أن النجوم
أمان لأهل السماء[11].
حاكم
نيشابوري نقل ميكند:
قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم
النجوم أمان لاهل الارض من الغرق وأهل بيتي أمان لامتي من الاختلاف فإذا خالفتها
قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبليس * هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه.[12]
اين حديث به شرط مسلم و بخاري صحيح است.
در نتيجه هرجا كه كسي از اهل بيت عليهم السلام خارج شد، نتيجهاش اين ميشود.
ابوحنيفه
ميگويد:
من استأجر امرأة ليزني بها فلا دية له.
اين فتواي ابوحنيفه و مورد عمل آنها
است. ابن قدامه در المغني اين فتوي[13]
را ميآود و شروع ميكند به حمله كردن به ابوحنيفه. سرخسي هم در المبسوط[14] و
ابن عابدين در كتاب رد المختار آن را نقل كردهاند.
البته آنچيزهايي كه مرحوم شيخ مفيد نقل
كرده كه:
من لفّ ذكره ثم ادخل فلا اثم عليه...[15]
اهل سنت بعد از پيامبر، مرجعيت سياسي،
علمي، اقتصادي، اخلاقي و... همه را به صحابه دادهاند[16].
دليل آنها نيز اين حديث جعلي است:
اصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم، اهتديتم.[17]
؛
[18]
به قول يكي از اساتيد حوزه:
ان الصحابة مراجع الامة بعد النبي و ليس
يعدل عنهم الي الابد.
ولي
شيعه با حديث:
اني تارك فيكم الثقلين، كتاب الله و عترتي اهل
بيتي.[19]
مرجعيت را به اهل بيت عليهم السلام داده
است.
عمده اختلاف ما با اهل سنت، بحث مرجعيت
اهل بيت عليهم السلام يا مرجعيت صحابه است. اين نخستين ماده افتراق و سر منشأ
تمامي اختلافات ميان شيعه و سني است. شما اگر از يك سني سؤال كني كه چرا ابوبكر
خليفه است؟ ميگويد كه صحابه او را معين كرده است. چرا ميگوييد كه متعه حرام است،
قرآن صراحت دارد بر حليّت متعه؟ ميگويد كه صحابه گفته است. آنها در تمام مسائل
فقهي شان و تمام عقايد شان را بر مرجعيت صحابه استناد ميكنند.
اهل سنت، از آنجايي كه اهل بيت عليهم
السلام را رها و شبه عصمتي براي همه صحابه قائل شدهاند، تمام گفتار و رفتار صحابه
را حجت ميدانند؛ به طوري كه حتي كارهاي خلاف شرع صريح آنها را توجيه ميكنند؛
مثلاً وقتي خالد بن وليد با مالك بن نويره درگير ميشود، بعد از اين كه چشم ناپاكش
به همسر مالك افتاد، ديد كه خيلي زيبا است، به اتهام ارتداد او را ميكشد و همان
شب با همسر او زنا ميكند. وقتي به مدينه برميگردد، آقا اميرالمؤمنين عليه السلام
ميگويد كه بايد خالد حد بخورد، خود خليفه دوم ميگويد بايد حد بخورد؛ اما ابوبكر
كه به بازوي توانمند خالد نياز داشت از اجراي حد زنا در باره او امتناع كرد و در
جواب عمر[20] كه خواستار
اجراي حد در باره او شده بود، گفت:
ان خالد تأول فأخطا فارفع لسانك عن خالد
، فإني لا أشيم سيفا سله الله على الكافرين.[21]
گناهي
به اين بزرگي را كه خداوند ميفرمايد:
وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ
خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا
عَظِيمًا . النساء (4) 93.
ابوبكر
به بهانه اجتهاد مالك را مي بخشد. همه ميگويند كه مالك بن نويره از صحابه
بود و نميشود برچسپ ارتداد به او زد؛ چون همه آنهاپشت سر خالد نماز خواندند، فقط
ميگفت كه ما زكات نميدهيم و براي خودمان هم دليل داريم، شما اگر دليلي داريد
ارائه كنيد تا ما زكات بدهيم. حتي وقتي خالد ميگويد كه مالك تو مرتد شدهاي، در
جواب ميگويد كه ما الآن نماز خوانديم، ما اذان ميگوييم، ما حج ميرويم، و...
ارتداد به ما نميچسپد؛ ولي خالد با اين وضع فجيع و در پيش روي زن و بچهاش او را
ميكشد و سر بريده مالك را زير ديگ ميگذارد و غذا درست ميكند. فجيعتر، پست و
رذلتر از اين نميشود. آن وقت خليفه اول ميگويد خالد اجتهاد كرده است.
نخستين كسي كه در تاريخ قضيه اجتهاد
صحابه را پيش كشيد، ابوبكر بود و اين اول بار در تاريخ اسلام بود كه جنايت فاحش
صحابه را با لباس تأول و اجتهاد قداست بخشيدند. بعد از او باب اجتهاد باز شد و اين
قضيه تا آنجا ادامه يافت كه يكي از اركان عقايد اهل سنت شد، تا جايي كه ابن جزم
اندلسي در باره قاتل اميرالمؤمنين عليه السلام ميگويد:
ان ابن ملجم اجتهد فأخطا فله اجر واحد.
البته خالد بن وليد[22]
قبل از اين هم سابقه داشته است. يك بار پيامبر او را به جنگي فرستاد و او بدون
اجازه پيامبر جنايات زيادي انجام داد و عدهاي زيادي را كشت كه وقتي پيامبر از
ماجر با خبر شد، دو بار فرمود:
اللهم إني أبرأ إليك مما صنع خالد مرتين.[23]
بعد از آن هيچگاه پيامبر اسلام، خالد
بن وليد را فرمانده سپاهي نكرد.
و نيز در قضيه ترور اميرالمؤمنين توسط
خالد بن وليد كه ابوبكر با نقشه و دسيسه قصد اجراي آن را داشت؛ ولي ابوبكر در حين نماز از كار خود
پشيمان شد، تنها كسي كه كانديد ميشود، خالد بن وليد است.[24]
طلحه و زيبر در جنگ جمل باعث شدند كه
بيش از سيهزار نفر كشته شود؛ ولي اهل سنت ميگويند «اجتهد فأخطا»
اجتهاد در نزد شيعه، يعني استنباط حكم
از كتاب و سنت؛ ولي در نزد اهل سنت اجتهاد؛ يعني رأي صحابه و در برابر كتاب و سنت.
در اين باره كتاب الاجتهاد و النص
مرحوم شرف الدين خواندني است كه در اين كتاب حدود صدتا از اجتهاد خلفا را آورده
است و به صورت اجمالي بحث كرده است. اين كتاب با روحيه نرم و سازشكارانه مرحوم شرف
الدين و روش او در ديگر كتاب او سازگاري ندارد. در اين كتاب مرحوم شرف الدين بر
عكس ديگر كتابهاي خود از اول با توپ و تشر وارد ميشود و عبارتهاي او خيلي تند
است.
يكي از مسائل اختلافي بين شيعه و سني همين مسأله
است. آنها معصوم را در پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله منحصر كردهاند و به ناچار
بعد از پيامبر صلي الله عليه وآله گفتار صحابه را حجت ميدانند. فقهاي شيعه سنت را
تعميم دادهاند به قول پيغمبر و قول اهل بيت . قول اهل بيت هم به قدري گسترده است
كه هيچ حكمي از احكام خداوند پيدا نميشود مگر اينكه يا به صراحت در كلام معصومين
و يا به اطلاق و عموم آمده است. ما ميتوانيم با مراجعه به اطلاقات و عمومات تمام
مسائل مستحدثه را از كلام معصومين كشف كنيم.
ابوبكر بعد از رسيدن به خلافت، به عللي
كتابت سنت رسول خدا صلي الله عليه وآله را ممنوع كرد[25]؛
به طوري كه نوشتن سنت رسول خدا همانند افيون و ترياك در جامعه نمود پيدا كرده بود.
كساني را كه سنت آن حضرت را نقل ميكردند، يا شلاق ميزدند و يا زنداني ميكردند؛
مثل عبدالله بن مسعود، ابوذر و... و اين سنت نوشته نشد تا زمان عمر بن عبدالعزيز
كه براي اولين بار او دستور تدوين سنت رسول خدا صلي الله عليه وآله را صادر كرد؛
اما از آنجا كه نوشتن و نقل سنت رسول خدا تا آن زمان گناه نابخشودني و كاري بسيار
زشت محسوب ميشد و حرمت نوشتن سنت در اذهان مردم تثبيت شده بود، كسي از اين كار
استقبال نكرد و به اين بخشنامه عمر بن عبدالعزيز عمل نشد. تا اينكه در حدود بيش
از 100 سال از رحلت پيامبر اول كسي كه اقدام به نوشتن سنت كرد، شهاب الدين زُهري
متوفاي 124هجري بود.
صد سال از رحلت رسول خدا ميگذشت، اهل سنت احساس
كردند كه نوشته نشدن سنت خسارت جبران ناپذيري بر پيكر اسلام است. وقتي شروع كردند
به نوشتن كه صحابه همگي مرده بودند و از تابعين هم افراد بسيار كمي در جامعه وجود
داشت و دوران اتباع تابعين بود. به همين خاطر روايتهاي جعلي زيادي در جامعه رواج
يافت؛ به طوري كه بخاري متوفاي 256هجري ميگويد من 300 هزار روايت را گزينش كردهام
و از آن 2700 حديث را انتخاب كردهام. و مسلم ميگويد اين كتاب را كه حدود4500
روايت دارد، از ميان شش صد هزار روايت انتخاب كردهام. و اين در واقع عمق فاجعه را
نشان ميدهد كه مسلم 595000 حديث را دور ريخته است و صحيح مسلم را نوشته است. با
اين همه ، اين كتاب مملو از اسرائيليات است.
همچنين احمد حنبل ميگويد كه من احاديث
مسند خود را از بين يك ميليون حديث انتخاب كردهام. در واقع اهل سنت بسيار دير از
خواب بيدار شدند و اين دير از خواب بيدار شدن باعث شد كه اسرائيليات زيادي در
عقايد آنها نفوذ كند؛ به طوري كه اخيراً بعضي از علماي اهل سنت جرأت كردهاند و
قلم به دست گرفتهاند كه در احاديث بخاري و مسلم خدشه كنند؛ مثل محمد عبدُه و رشيد
رضا و...
در حالي كه مرحوم صاحب وسائل در خاتمة وسائل
ميگويد كه در زمان ائمه عليهم السلام بيش از6600 كتاب توسط صحابة ائمه نوشته شده
بود. يعني قبل از اينكه اهل سنت از خواب بيدار شوند. اين يكي از اساسيترين
اختلافات شيعه و سني است.
تاريخ ابن خلدون، ص360 به بعد؛
الفقه المقارن، دكتر عبدالفتاح كبّاره.
مقدمة بداية المجتهد و نهاية المقتصد،
ابن رشد؛
اصول العامه في الفقه المقارن محمد تقي
حكيم.
خلاصه حرف همه آنها اين است كه فقه
مقارن از آنجا شروع شد كه ابوحنيفه متوفاي 150 هجري آمد مطالبي را نوشت بر مبناي
اجتهاد و مخالفت كرد با نظريه اهل حديث. بعد از فوت او ابويوسف و شيباني كه از
شاگردان او بودند، آثار او را زنده كردند؛ چرا كه از خود ابوحنيفه هيچ كتابي به
جاي نمانده است و اگر اين دو شاگرد او نبودند، نام ابوحنيفه از سر زبانها ميافتاد.
ابويوسف كتابي نوشت بر رد يكي از فقهاي
بزرگ مدينه به نام اوزاعي كه از شخصيتهاي برجسته اهل سنت است و شيباني كتابي دارد
به نام الحجة علي اهل المدينه كه در اين كتاب آراء اهل مدينه را با فقه
ابوحنيفه مقايسه و مقارنه كرده است و فقه ابوحنيفه را بر فقه اوزاعي و بصري و...
برتري داده است. در واقع فقه مقارن در زمان شاگردان ابوحنيفه شروع شد.
و بعد از فوت ابوحنيفه، همدرس و تقريبا
شاگرد او مالك بن أنس متوفاي 179 هجري، مذهب جديد و مياني را از بين مذاهب
ابوحنيفه و اهل مدينه اختراع كرد. بعد كه ديدند نه فقه مدينه پاسخگو است و نه فقه
ابوحنيفه و نه فقه مالك، شافعي آمد و يك ميانهاي را از بين اين سه مكتب انتخاب
كرد. و بعد از شافعي هم وقتي ديدند كه وضع بدتر شد و اين مكاتب باعث شدند كه آنچه
از رسول خدا صلي الله عليه وآله وارد شده بود فراموش شود، احمد بن حنبل آمد و يك
فقه جديد برخواسته از متن روايات بدون اجتهاد و اعمال نظر پايه گذاري كرد.
بعد از آن هم تابعين هر يك از مذاهب
شروع كردند به مقارنه كردن مذهب خود با ديگر مذاهب و مذهب خود را با دلايل خود
ترجيح دادند. تا اين كه محمد بن جرير طبري متوفاي 310 هجري مفصل روي اين مسأله كار
كرد و كتابي نوشت به نام اختلاف الفقهاء كه نخستين كتاب اهل سنت در فقه
مقارن به حساب ميآيد.
اخيراً در الموسوعة الكويتيه
آراء فقهاي چهار مذهب را از سير تا پياز آوردهاند؛ البته بدون ترجيح هيچ كدام از
آنها. جديدترين كتاب در باب فقه مقارن
كتابي است به نام الموسوعة جمال عبد الناصر.
براي فقه مقارن شيعه همين بس كه امام
علي عليه السلام ميفرمايد:
من استقبل وجوه الآراء عرف مواقع الخطأ.[26]
آراء مختلف را ديدن و باهم مقايسه كردن
محل صدور خطا را براي آدم روشن ميكند.
و در وصيتي كه به فرزندش محمد حنفيه، ميفرمايد:
اضمم آراء الرجال بعضها إلى بعض ثم اختر
أقربها إلى الصواب وأبعدها من الارتياب.[27]
ملاك حجيت بحث مقارن در نزد شيعه همين
كلام است. فقه شيعه در زمان امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام گسترش
يافت.
و الان يكي از رشتههاي حساس دانشگاههاي
بزرگ اهل سنت فقه مقارن است؛ مثل دانشگاه بزرگ اسلامي مدينه، دانشگاه ام القري،
دانشگاه محمد بن سعود در رياض، دانشگاه اسلامي سوريه، دانشگاه اسلامي كويت و....
حتي در بعضي از دانشگاهها، فقه مقارن شان بالاي 180 واحد درسي دارد. هم در مقطع
كارشناسي ارشد و هم در مقطع دكتري. و اخيراً هم در داخل كشور در بعضي از دانشگاهها
بحث فقه مقارن آغاز شده؛ ولي خيلي كم رنگ مطرح است، در حوزه هم فقط در مركز جهاني
علوم اسلامي يك بحث مختصري در فقه مقارن دارند و در جامعة التوحيد هم تازه فقه
مقارن را تأسيس كردهاند.
شهابالدين زُهْري متوفاي 124هـ كه از
فقهاي بنام اهل سنت و معاصر با امام سجاد، امام باقر و امام صادق عليهما السلام
بوده و با آنها ارتباط داشته، از استوانههاي فقهي و علمي اهل سنت است. ايشان
داراي يك مكتب خيلي اساسي بود كه قبل از مكتب ابوحنيفه مورد بيمهري بزرگان اهل
سنت قرار گرفت. ايشان وقتي ميآيد خدمت امام سجادعليه السلام، امام از او سؤال ميكند
كه امروز چه ميكردي؟ گفت: امروز در باره روزه بحث ميكرديم. از امام سؤال كرد كه
آيا روزه واجب غير از روزه ماه رمضان هم هست، ما بر اين باوريم كه غير از ماه
رمضان، روزهاي نباشد. حضرت فرمود: زهري ! چنين نيست كه شما ميگوييد، روزه چهل
صورت دارد: دهتاي آن واجب، دهتاي آن حرام، دهتاي آن تخييري و دهتاي ديگر مكروه
است. بعد حضرت موارد متعددي را بيان ميكند تا ميآيد به اينجا ميرسد كه:
اما صوم المريض و صوم المسافر فان
العامة اختلفت فيه فقال بعضهم يصوموا و قال قوم منهم لايصوم و قال قوم منهم ان شاء
صام و ان شاء افطر؛ اما نحن اهل بيت نقول يفطر في الحالين جميعاً فان صام في السفر
او المرض فعليه القضاء. قال الله تعالي فعدة من ايام اُخر.[28]
در اين جا امام سجاد عليه السلام كه ميخواهد
مسأله حكم صوم را بيان كند، كاملا عنايت دارد كه اول نظريات مختلف را بگويد، نظرات
فقها اهل سنت را بيان كند و بعد بيايد نظرات خودشان را با استناد به آيه قرآن بيان
كند.
مذاهب فقهي كه امروز مطرح است؛ مذهب
حنفي، مالكي، شافعي و حنبلي است. اين مذاهب به اين شكل كه امروز مطرح است، در زمان
گذشته نبود؛ يعني به صورت يك مذهب زنده مطرح نبودند. فقهي كه بتواند در برابر فقه
اهل بيت عليهم السلام مقاومت و قد علم كند، فقه حنفي بود؛ يعني اول كسي كه در
برابر امام صادق عليه السلام علم شد، ابوحنيفه بود؛ آنهم به اين خاطر بود كه دولت
عباسي ميخواست كه يك دكّاني در برابر امام صادق عليه السلام باز و مردم را از
توجه به آنحضرت منصرف كند، آمدند ابوحنيفه را وارد ميدان كردند و گرنه تا آن زمان
فقه اهل بيت عليهم السلام به عنوان يك فقه متسالم عنه و غير قابل اختلاف مطرح بوده
است.
وهابيها هم آمدند به قول خودشان يك انقلاب
فقهي و كلامي به پا كردند، و در حقيقت يك فقه به نام «اسلام بلامذهب» را مطرح
كردند كه حدود سي چهل سال است كه در كشورهاي آسيايي طرفداران زيادي هم پيدا كرده
است؛ يعني نه كاري به فقه شيعه داريم، نه به فقه حنفي، نه فقه مالكي، نه فقه شافعي
و نه حتي فقه حنبلي. ما هر آنچه را كه از كتاب و سنت ميفهميم آن را انتخاب ميكنيم.
و الآن اين قضيه «اسلام بلامذهب» در جهان در حال گسترش است و خيلي هم خطرناك است؛
حتي از خطر وهابيت هم خيلي بيشتر است؛ چون آنها قضيه را طوري آرايش ميدهند و به
نحوي جلو ميآيند كه جوان شيعه و يا حتي جوان سني را در مدت خيلي كوتاه، فريب ميدهند،
تخليه اطلاعاتي ميكند و ذهنش را آماده ميكنند براي پذيرش اين قضيه.
در حقيقت الآن وهابيها دنبال يك «سلفيگري
بلامذهب» هستند نه اسلام بلامذهب. سلفيگري در حقيقت معنايش اين است كه ما مراجعه
كنيم به صحابه، عصر تابعين و اتباع تابعين. هر كجا واژة «سلف» استعمال ميشود،
مراد مذهب صحابه، مذهب تابعين و مذهب اتباع تابعين است. به استناد حديث جعليي كه
از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله نقل ميكنند كه:
خير القرون قرني، ثم الذي يلي، ثم الذي
يلي.
آنها از قرون اول اسلامي به «خير قرون»
تعبير ميكنند؛ در حالي كه ما از آن به «شرّ القرون» تعبير ميكنيم؛ چون در همين قرن است كه پس از رحلت پيامبر اكرم
صلي الله عليه و آله خاندان آن حضرت مورد هجمه قرار ميگيرند، عزيز پيامبر مورد
ضرب و شتم قرار ميگيرد، خليفة منصوب پيامبر 25 سال مظلومانه خانه نشين مي شود،
فرزند پيغمبر در كربلا به صورت خيلي دلسوزانه؛ به صورتي كه در تاريخ بشريت سابقه
نداشت به شهادت ميرسد، مدينه منوره سه روز مورد قتل عام قرار ميگيرد. به تعبير
خود ابن كثير دمشقي در اين واقعه هزار تا
دختر باكره، بكارتش را از دست دادند و بعد از اين واقعه هر كسي كه ميخواست دخترش
را شوهر بدهد، شرط ميكرد كه من خبر ندارم كه دخترم باكره هست يا در قضيه حرّه
بكارتش را از دست داده است. هزارتا بچه ولد الزنا در همان سال در مدينه متولد شد.
حدود بيش از هفتصد نفر از صحابه و تابعين كشته شدند، ده هزار انسان بيگناه كشته
شد. آيا اين خير القرون است؟ اگر خير القرون اين باشد، پس شرّ القرون چه ميخواهد
باشد؟.
در زمان آقا امام صادق عليه السلام هم
كه مذاهب رواج يافت و اين مكتبهاي فقهي آمدند و علنا پا به عرصه گذاشتند؛ به ويژه
تقويت و طرفداري حكومت از مذهب ابوحنيفه باعث شد كه مردم به آن روي بياورند. از
طرف حكومت منصور برنامهاي چيده شد كه منصور به ابوحنيفه گفت كه من ميخواهم شما
يك بحثي با امام صادق عليه السلام بگذاري و سي ـ چهل سؤال مشكل و پيچيده فقهي
آماده كن كه امام صادق عليه السلام نتواند جواب بدهد و در اين قضايا نسجير بالله
مفتضح بشود، و ما بتوانيم از اين قضيه به نفع خودمان استفاده سياسي كنيم.
تعدادي از فقها را جمع شدند و ابوحنيفه حدود چهل
سؤال آماده كرد و از امام صادق عليه السلام سؤال ميكرد، بعد هر مسأله كه مطرح ميشد،
حضرت ميفرمود:
انتم تقولون كذا، اهل المدينه يقولون
كذا ونحن اهل اللبيت نقول كذا.
در آن زمان فقه اهل حديث بود و فقه اهل
رأي. ابوحنيفه ميگويد كه بعضا نظر امام صادق با نظريه فقه مدينه مطابق بود و بعضا
با نظريه كوفه و بعضا هم مخالف هر دو بود.
بعد كه امام صادق عليه السلام به همه
سؤالات جواب داد، ابوحنيفه برگشت گفت:
ان اعلم الناس، اعلمهم بآرائهم.
[29]
بعد اين نه تنها به ضرر امام صادق عليه
السلام تمام نشد كه به ضرر حكومت و به ضرر فقهاي حاضر در مجلس تمام شد و خيليها
كه از موقعيت علمي امام صادق عليه السلام آگاه نبودند در اين جلسه آگاه شدند. عدو
شود سبب خير اگر خدا خواهد.
يكي از اساسيترين بحثهايي كه بايد
مطرح و به آن توجه شود، اين است كه منشأ پيدايش مذاهب مختلف چه بوده است؟
با تحقيق و مطالعة تاريخ مذاهب روشن
خواهد شد كه منشأ تأسيس مذاهب مختلف،
اختلاف افراد بوده است؛ يعني اختلافها و برداشتهاي شخصي افراد، سر منشأ اختلاف
ميان مردم و تأسيس مذاهب بوده است.
در اين باره چند نكته كليدي و اساسي را
بايد مطرح كرد:
1. اساس ايمان مردم مدينه و اساس ايمان
اوس و خرزج اختلاف چند ساله ميان اين دو قبيله بود. آنها در مكه رفته بودند كه
قومي پيدا كنند كه با او پيمان ببندند. اوس و خرزج هر كدام به نفع خود مشغول
يارگيري بودند. شنيده بودند كه پيامبري به نام محمد صلي الله عليه وآله ظهور كرده
است و آنها براي نجات از اين اختلافات با پيامبر اسلام بيعت كردند و اين معاهدة
با نبيمكرم منجر شد به رفع اختلاف چند سالة ميان اوس و خزرج.
2. در زمان خود نبيمكرم اسلام صلي الله
عليه و آله اختلافاتي ميان امت اسلامي ميافتاد؛ به ويژه اختلاف ميان اوس و خزرج.
اين سوابق باعث شد كه تنها چند ساعت بعد از رحلت رسول اكرم صلي الله عليه و آله از
تجهيز بدن آن حضرت منصرف و در سقيفه جمع شدند براي تعيين خليفه. اساس سقيفة بني
ساعده را انصار طرح كردند. بعد عمر و ابوبكر سر آنها شيره ماليدند و خلافت را از
دست آنها ربودند.
يكي از اساسي ترين سؤالاتي هم كه بايد
جواب داده شود، اين است كه انگيزه تشكيل سقيفة بني ساعده توسط انصار با آن سوابق
چه بود؟
در طول اين ده يازده سال كه نبي مكرم در
مدينه بود، هر از گاهي شعلههاي اختلاف در ميان اوس و خزرج بروز ميكرد؛ به طوري
كه دور از ادبيات اسلامي در برابر هم صف آرائي ميكردند.
مثلا يكي از مسائلي كه در صحيح بخاري و
صحيح مسلم آمده است اين است كه از قول عايشه نقل ميكنند: عبدالله بن ابي سردسته
منافقين مدينه در رأس كساني بود كه شايع كردند عايشه نستجير بالله آلوده به فساد
اخلاقي است.
فقام رسول الله صلى الله عليه وسلم من
يومه فاستعذر من عبد الله بن أبي وهو على المنبر فقال يا معشر المسلمين من يعذرني
من رجل قد بلغني عنه اذاه في أهلي والله ما علمت على أهلي الا خيرا ولقد ذكروا
رجلا ما علمت عليه الا خيرا وما يدخل على أهلي الا معي فقام سعد بن معاذ أخو بنى
عبد الاشهل فقال انا يا رسول الله أعذرك فإن كان من الاوس ضربت عنقه وإن كان من
إخواننا من الخزرج امرتنا ففعلنا امرك قالت فقام رجل من الخزرج وكانت أم حسان بنت
عمه من فخذه وهو سعد بن عبادة وهو سيد الخزرج قالت وكان قبل ذلك رجلا صالحا ولكن
احتملته الحمية فقال لسعد كذبت لعمر الله لا تقتله ولا تقدر على قتله ولو كان من
رهطك ما أحببت ان يقتل فقام أسيد بن حضير وهو ابن عم سعد فقال لسعد بن عبادة كذبت
لعمر الله لنقتلنه فإنك منافق تجادل عن المنافقين قالت فثار الحيان الاوس والخزرج
حتى هموا ان يقتتلوا ورسول الله صلى الله عليه وسلم قائم على المنبر قالت فلم يزل
رسول الله صلى الله عليه وسلم يخفضهم حتى سكتوا وسكت.[30]
پيغمبر گفت كه چه كسي است كه مرا ياري
كند نسبت به كسي كه در حق اهل بيت من سخنان نارواگفته است، سعد بن مُعاذ از سران
اوس، گفت:
اگر اين كسي كه در حق اهل بيت تو نسبت
ناروا زده، نشان بدهي، من گردنش را ميزنم و اگر برادران خزرج هم باشد، هر دستوري
شما بدهيد، دستور تو مجزي است.
اين سخن سعد معاذ بر خزرجيان گران تمام
شد و سعد بن عباده گفت:
اين چه حرفي است كه تو ميزني، تو وكيل
قبيلة خودت هستي، از طرف ما چرا حرف ميزني؟! قسم به خدا كه اين شخص از خزرجيان باشد، نميتواني
بكشي و نه توان كشتن او را داري.
حرف سعد بن معاذ حرف ناروايي نبود، ميخواست
بگويد كه ما تابع تو هستيم؛ ولي حميت جاهلي سعد بن عباده، او را نادان كرده بود.
بعد اسيد بن خضر كه پسر عموي سعد بن
معاذ بود، به سعد بن عباده گفت:
قسم به خدا دروغ ميگويي، اگر چنانچه از خزرج هم باشد، ما
ميكشيم. تو منافقي و از منافقين طرفداري ميكني!
نزديك بود اوس و خزرج به جان هم شمشير بكشند و به جنگ بپردازند؛ در حالي كه پيامبر صلي الله عليه و آله هنوز بر روي منبر ايستاده بود.
اين روايت در صحيح بخاري كه ميگويند
تالي تلو قرآن است آمده. همچنين در كتاب مسلم.
يكي از اساسيترين اختلافات در تاريخ
اسلام، قضيه جيش اسامه است. پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله كه در بستر بيماري و
نگران حمله لشكر روم به كشور اسلامي بود، فرمود:
جهزوا جيش اسامة
فردا ديد كه هنوز جيش اسامه مجهز نشده و
آماده حركت نيست. دوباره تأكيد كرد. روز
بعد ناراحت شد و فرمود:
لعن الله من تخلف عن جيش اسامة
[31].
خدا لعنت كند كسي را كه از سپاه اسامه تخلف كند.
سر انجام بعد از نماز صبح جيش اسامه
حركت كرد و نزديك ظهر نبي مكرم صلي الله عليه وآله از دنيا رحلت فرمودند.
مشخص است و تاريخ صراحت دارد كه در داخل
جيش اسامه؛ ابوبكر، عمر و عثمان، ابوعبيده و... بودند[32]؛
اما از آنجايي كه به نظر ما قضيه ازدواج عايشه و حفصه با نبيمكرم صلي الله عليه
وآله به اين دليل بود كه آنچه در داخل خانه نبوت ميگذرد، اينها مطلع باشند،
بنابرنقل بعضي از مورخين شيعه، عايشه اخبار را به ابوبكر اعلام ميكرد كه پيغمبر
در حال رفتن هست، مريضي او مريضي بهبود شدني نيست، ابوبكر و عمر از جيش اسامه تخلف
كردند و به مدينه بازگشتند.
اين قضيه يك اختلاف عميقي بود كه ميان
مسلمانان افتاد. همگي ناراحت بودند كه چرا نبي مكرم يك پسر بچة 18 ساله را براي ما
فرمانده لشكر كرده است؟.
حتي بعضي از بزرگان اهل سنت هم؛ مثل
عبدالفتاح عبد المقصود، طاها حسين و... بر اين باورند كه علت تجهيز جيش اسامه و
تأكيد نبي مكرم اين بود كه سران قريش و آنهايي كه ميتوانستند با اميرالمؤمنين
عليه السلام مقابله كنند، از مدينه بيرون بروند و مدينه خالي از اغيار و مخالف
باشد تا مسأله خلافت اميرالمؤمين عليه السلام تثبيت بشود و پس از برگشتن آنها
اختلافات تأثير گذار نبود؛ ولي جيش اسامه در ميانه راه سه روز معطل شد و حدود سه
چهار ساعت از حركت آنها نگذشته بود كه با شنيدن رحلت پيامبر، همه برگشتند.
اختلاف دوم كه خيلي درد آور بود، اختلاف
در كنار بستر پيامبر و همان قضيه نامه نانوشته، وصيت غير مكتوبه و يا حديث قرطاس
بود كه پيغمبر فرمود:
هلمّ أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعدي فقال
عمر قد غلبه الوجع.
[33]
بشتابيد، برايتان وصيتنامه اي بنويسم تا
بعداز من گمراه نشويد. عمر گفت: درد بر پيامبر غلبه كرده است.
آنجايي
كه نام عمر آمده، صحيح بخاري و مسلم با اين تعبير آورده اند: درد بر نبي اكرم فشار
آورده و از شدت درد اين سخن را بر زبان آورده است. آنجايي كه كلمه عمر نيست،
نوشتهاند:
ان الرجل ليهجر.[34]
همانا اين مرد (رسول اكرم صلي الله عليه
وآله) مهجور شده است.
مشخص است كه گويندة سخن كسي جز عمر بن
الخطاب نبود و تعبير هم «ان الرجل ليهجر» بود[35]؛
ولي جهت حفظ آبروي عمر، آنجايي كه كلمه عمر را ميآورند، «يهجر» را حذف ميكنند و
به جاي آن «قد غلبه الوجع» ميآورند.
آن قدر سر و صدا زياد شد كه پيامبر اكرم
فرمود:
قوموا عني ولا ينبغي عندي التنازع.
از من دور شويد و در نزد من دعوا نكنيد.
همان پيامبري كه رحمت للعالمين است،
همان پيامبري كه قرآن در باره او ميفرمايد:
وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ. القلم (68) 4.
وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ
لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ. آل
عمران (3) 159.
به قدري قلبش به درد ميآيد كه همه را
از منزلش بيرون ميكند !
سومين اختلاف اساسي كه تأثير گذار شد،
اين بود كه بعد از رحلت نبي مكرم در حدود نماز ظهر؛ با اين كه ابوبكر و عمر با اشاره
عايشه از جيش اسامه جدا شدند، به مدينه برگشتند و منتظر رحلت پيامبر بودند، ابوبكر
به منزلش رفت. منزل ابوبكر هم در بيرون مدينه و در سنح بود، عمر ترسيد كه تا
ابوبكر بيايد، مهاجرين و انصار در مسأله خلافت با علي بيعت كنند، شمشير به دست
گرفت و اعلام كرد: هر كس بگويد پيامبر مرده گردنش را خواهم زد، پيامبر نمرده و پيش
خدا رفته؛ همانطور كه حضرت موسي پيش خدا رفته بود، برخواهد گشت و مشركين را از
جزيرة العرب بيرون خواهد كرد و منافقين را ميكشد و آخرين كسي كه از ما از دنيا
خواهد رفت.
همان كسي كه ميگفت: ان الرجل ليهجر، قد
غلبه الوجع، بعد از چند روز رأيش برميگردد و ميگويد: هركس بگويد پيامبر مرده،
گردنش را ميزنم.
با اين كه ابن ام مكتوم در گوشه مسجد
اين آيه را ميخواند:
أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ
انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ
يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ. آل عمران (3) 144
كسي به حرف ابن ام مكتوم ارزشي قائل
نبود. عمر به قدري مردم را مشغول كرد و اختلاف انداخت تا اين كه ابوبكر رسيد. گفت
چه خبر است؟ عمر گفت كه بعضيها ميگويند پيغمبر مرده و من گفتم هركس اين حرف را
بگويد من گردنش را ميزنم. ابوبكر برگشت و گفت: هركس محمد را عبادت ميكرد، پيغمبر
مرد و هركس خداي محمد راعبادت ميكرد، او حيّ و جاودانه است. بعد اين آيه را
خواند: إفإن مات او قتلت....
[36]عمر
برگشت و گفت كه: هذه الآيه في القرآن؟ و الله ما علمت أن
هذه الآيه اُنزلت قبل اليوم.
[37]؛.
[38]
قسم به خدا نميدانستم اين آيه تا امروز نازل شده است.
در حاليكه ذيل همين آيه در درالمنثور، اصلا شأن
نزول همين آيه را خود عمر نقل ميكند[39]:
ما در جنگ احد فرار كرده بوديم، رفته
بوديم بالاي كوه، مردم شايع كردند كه پيغمبر مرد، بعد از اين كه مشخص پيامبر شهيد
نشده اين آيه نازل شد. البته اين قضيه براي عمر خيلي گران تمام شد در ميان صحابه و
عذرهايي آورد كه...
جالب اينجاست كه وقتي ابوبكر آن آيه را
خواند، عمر فوراً گفت: هذا خليفة رسول الله
فبايعوه. هيچ كس براي حرف عمر ترهاي خرد نكرد.
اين مشخص است كه يك توطئه از پيش ساخته بوده است.
چهارمين سرمنشأ اختلاف، اختلاف در سقيفه بود كه
ديگر اوج اختلاف و منشأ تمام بدبختيها و مسلمين تا امروز در همانجا پايهگذاري
شد.
در صحيح بخاري و مسلم از قول خود عمر بن
خطاب اختلافات و دعواهاي كه در آنجا اتفاق افتاده را آورده است. حتي نوشتهاند كه
عمر گفت:
اقتلوا سعدا، قتله الله سعدا.[40]
گناه
سعد بن عباده اين بود كه كانديدا براي خلافت شده است. بعد دارد كه سعد از ريش عمر
گرفت، عمر گفت كه اگر يك دانه از ريش من كم شود، يك دندان سالم در دهانت نميگذارم.
عايشه
همسر پيغمبر است، اصلا گيريم كه او به پيامبر بودن آن حضرت اعتقاد ندارد، همانطوري
كه خودش هم صراحت دارد كه عايشه به پيامبرصلي الله عليه وآله گفت:
أتزعم انك رسول الله.[41]
همسرت
بود يانه؟ يك زني كه نزديك 10 سال با يك شوهر زندگي ميكند، حداقل اقتضاي وجدان
اين است كه در مراسم كفن و دفن او باشد. خودش ميگويد ما نفهميديم پيامبر كي دفن
شد.
والله ما علمنا متي دفن رسول الله.
ابوبكر پدر زن رسول الله است. وجدان
اقتضاء ميكند كه وقتي دامادش از دنيا ميرود، سر جنازهاش حاضر باشد. وقتي از او
سؤال ميكنند كه پيامبر را در چند كفن دفن كردند، گفت من كه نبودم، برويد از علي
سؤال كنيد.
اساس اختلاف روي اين چند مسأله منعقد شد
و ميان مردم دو دستگي ايجاد شد. اين چند قضيه، تخم اختلاف را ميان انصار و مهاجرين
كاشت. بعد جمعيت به دو دسته شدند؛ يك عده طرفدار عمر و يك عده هم طرفدار اميرالمؤمنين
عليه السلام بودند. حتي ابن ابي الحديد ميگويد:
حين توفي الله نبيه صلى الله عليه وسلم
ان الانصار خالفونا واجتمعوا بأسرهم في سقيفة بني ساعدة وخالف عنا علي والزبير ومن
معهما.
[42]
مشخص است كه مخالفين حكومت و خلافت ابي
بكر يك تعداد معتنابهي بودهاند و اجماعي در كار نبوده است. خلافت ابوبكر با بيعت
دو يا سه نفر تشكيل شد و ما بقي با زور چماق بيعت كردند. خود طبري و ابن كثير
نوشتهاند كه خود عمر قبلا چماق به دستهاي مدينه را جمع كرده بود، آماده كرده بود
كه بلافاصله بعد از رحلت پيامبر به مدينه ريختند كه به تعبير شيخ مفيد در دست همه
شان چماق بود (وفي ايديهم الخشب). و عمر با آنها قرارداد بست كه شما هر چه
بخواهيد من ميدهم؛ ولي ما را در قضيه خلافت ابوبكر ياري و مردم را بر بيعت وادار
كنيد و هركس مخالف كرد با اين چوبها بر سر و گردنش بزنيد. حتي در كتابهاي لغت آمده
است كه عمر گفت:
فلما رأيت اسلم أيقنت بالنصر
ابن قتبه و ديگران نوشتهاند كه تعداد
آنها به قدري زياد بود كه كوچههاي مدينه توانايي كشش اين قبيلة اسلم را نداشت.
خود تاريخ يعقوبي و ديگران صراحت دارند
كه عدهاي زيادي از مهاجرين و انصار با علي عليه السلام بودند و با ابوبكر مخالفت
كردند؛ مثلا در تاريخ يعقوبي، ج2، ص124؛ تاريخ طبري، ج2، ص22؛ مروج الذهب، ج2،
ص121؛ كامل ابن اثير، ج2، ص125؛ اسدالغابه ابن اثير جزري، ج 3، ص22؛ اسامي كساني
را كه با خلافت ابوبكر مخالفت كردند، آوردهاند. حتي زبير بن بكار كه از نواصب هست،
در كتاب الاخبار الموفقيات ميگويد:
و كان عامة المهاجرين و جلّ الانصار
لايشكون أن عليّا هو صاحب الامر بعد رسول الله ![43]
همين تعبير را يعقوبي دارد، در ج 2، ص
124.[44]
بعد از اين قضيه جامعه دو دسته شد. تا اختلاف بعدي در قضيه قتل عثمان پيش آمد، با
اين كه حضرت علي عليه السلام خيلي تلاش كرد كه اين فتنه را بخوابد؛ ولي فتنه به
قدري عميق بود كه قابل كنترل نبود. و بعد در زمان خلافت امام علي عليه السلام تخمهايي
كه در سقيفه كاشته شده بود، و توطئهاي كه عمر در قضيه شوراي شش نفره داشت، نتيجه
داد. طلحه و زبير و عبدالرحمن، در گذشته عددي نبودند، وقتي عمر در شوراي شش نفره
آمد و آنها طرح كرد، آنها هم فكر كردند كه ما هم در حدي هستيم كه كانديداي خلافت
و امامت بشويم كه جنگ جمل با كشته شدن سي هزار نفر جمعيت را به راه انداختند. بعد
از قضيه جنگ جمل معاويه آمد و كشته شدن عثمان به دست امام علي عليه السلام را مطرح
كرد و جنگ صفين 18 ماهه را با كشتار 110 هزار جمعيت دامن زد.
اين
جنگ تقريبا اساس اختلاف فقهي در ميان مسلمانان بود. قضيه حَكَمين كه پيش آمد، دو
فرقة كلامي اساسي در ميان مسلمين مطرح شد. تا آن زمان مكتب كلامي اساسي ما
نداشتيم. بعد از حكمين عدهاي از اميرالمؤمنين عليه السلام جدا شدند، ابتدا قضيه
جنبه سياسي داشت، بعد جنبه كلامي و بعدها جنبه فقهي به خود گرفت. و الان در كشور
عمان فقه ابازيه، همان فقه خوارج مطرح است.
اولين بحث كلامي اين بود كه آيا مرتكب
كبيره مؤمن است يا از ايمان خارج و كافر ميشود؟ اين قضيه سنگ زيربناي اختلاف
كلامي در ميان مسلمين نهاده شد.
بعد از آن مُرجئه آمدند و در برابر
خوارج قد علم كردند و در واقع مرجئه واكنشي بود در برابر مذهب خوارج. خوارج ميگفت
كه مرتكب كبيره كافر است و مرجئه ميگفتند كه ارتباطي ميان عمل و ايمان نيست و
قائل به ارجاء الايمان بعد العمل بودند.
بعد مذهب جهميه پيش آمد كه قائل بودند
بر جبر و ميگفتند ما هيچ اختياري نداريم و تمام امور به دست خداوند است. كه اين
مذهب تابع جهم بن صفوان بودند.بعد از جهميه، قدريه پيش آمد. و قدريه هم واكنشي بود
در برابر جهميه.
بعد از همه اينها مذهب معتزله توسط واصل بن
عطاء متوفاي 131 به خاطر اختلافي كه با استادش حسن بصري داشت، بنيان گذاري شد.
مذاهب كلامي ديگر منقرض شد و اين مكتب كلامي اعتزال بعد از 1300 سال سر جاي خودش
هست.
اين مكتب كلامي در ميان مسلمين حاكم بود
تا ابوالحسن اشعري متوفاي 324 هـ آمد و در اثر اختلاف شديدي كه با اساتيدش داشت،
مذهب اشاعره را بنيانگذاري كرد.
مذاهب كلامياي كه امروزه در جهان مطرح
است، عبارتند از: اشاعره، معتزله، ماتروديه و اماميه. البته در كنار اين چهار مذهب
مذهب زيديه وجود دارد كه در يمن زندگي ميكنند. اسماعليه مطالب ويژه كلامي دارند،
و ابازيه در عمان هستند.
تعدادي زيادي از اهل سنت، به ويژه مالكيها، شافعيها و حنبليها به اين مذهب گرايش دارند. حنفيهاي مخصوصا در داخل ايران؛ به ويژه در شرق كشور نه مذهب اشاعره را قبول دارند و نه مذهب معتزله را؛ بلكه ماتروديه هستند. ماتروديها تابع ابومنصور ماترودي متوفاي 333هـ هستند.
اولين مذهب فقهي اهل سنت، مذهب حنفي
است، كه ابوحنيفه متوفاي 150 است، بعد از او مذهب مالكي است كه او متوفاي 159 هـ،
بعد از او مذهب شافعي كه متوفاي 204هـ و بعد از احمد بن حنبل است كه متوفاي 241هـ
است.
قبل
از اين كه اين مذاهب چهارگانه روي كار بيايد، مذاهب متعددي در جوامع اسلامي مطرح
بود كه من حدود 12 مذهب فقهي را ياد داشت كردهام كه مختصر توضيحي ميدهم.
اگر الآن شما به المغني ابن
قدامه كه مبسوطترين كتاب فقهي حنفي هاست كه حتي خود وهابيها نبست به اين كتاب
المغني عنايت ويژه دارند، يا به مبسوط سرخسي كه او هم مبسوطترين كتاب فقهي حنفيها
است، مراجعه كنيد، ميبينيد كه وقتي مسألهاي را مطرح ميكنند، ميبينيد كه ميگويد:
علي هذا مذهب الشعبي، و الثوري، و الاعمش، و الليث و... اين تعابير در كتابهاي
فقهي آنها زياد است. و لذا من 12 مذهب فقهي آنها را كه در كتابهاي فقهي آنها
آمده است، توضيحي مختصري خواهم داد.
1. مذهب عمر بن عبد العزيز[45]
كه صاحب يك مذهب فقهي مستقل بود.
2. مذهب شعبي[46]، متوفاي 100 هـ.
3. حسن بصري[47] متوفاي 110هـ. ايشان اضافه بر اين كه داراي روش و مذهب كلامي بود در مسائل فقهي هم صاحب نظر و داراي يك مكتب مستقل بود. تعبير اهل سنت در باره او اين بود كه:
لولا سيف الحجاج ولسان الحسن لودعت
الدولة المروانيه في لحدها.
اگر شمشير حجاج و زبان گوياي حسن نبود،
حكومت مرواني، زنده به گور ميشد.
4. مذهب ابومحمد سلميان بن مهران
الاعمش،[48]
متوفاي 148هـ كه داراي مذهب رسمي مستقلي بوده است.
5. مذهب ابوعمرو عبدالرحمن الاوزاعي.[49] او هم از فقهاي مشهور اهل سنت، داراي مكتب مسقل و از فقهاي شام كه متوفاي 157هـ است.
6. مذهب سفيان بن سعيد بن مسرورق الثوري[50]، متوفا161هـ.
مذهب ليث بن سعد، [51]متوفاي 175هـ كه از او تعبير ميكنند به:
الليث افقه من مالك الا أن أصحابه لم
يقوموا به[52] و إن عدم
اشهار مذهبه و انتشاره من عدم امتزاجه بسلطان عصره.
8. سفيان بن عيينه،
[53]متوفاي
198هـ و اواخر امامت امام صادق
p را درك كرده و
خود شافعي و شعبه از شاگردان ايشان است. شافعي يك تعبيري نسبت به او دارد كه ميگويد:
ما رأيت أحدا فيه آلة الفتيا ما في
سفيان.
و در جايي ديگر گفته است:
لولا مالك و ابن عيينه لذهب علم الحجاز.
9. مذهب اسحاق بن ابراهيم، متوفاي 238هـ.
در كتاب المغني ابن قدامه شما كمتر مسألة فقهي را ميبينيد كه ابن قدامه مطرح نكند
كه متذكر فتواي اسحاق نشود. كه ايشان در نيشابور بود، هم فقيه بود وهم محدث.
10. مذهب ابراهيم بن خالد كلبي ابوالثور، متوفاي240هـ. كه كتابهاي متعددي هم از او به جا مانده است؛ مثل احكام القرآن، كتاب الصوم و...
11. داود بن علي ظاهري، متوفاي 270هـ. مذهب ظاهري امروز يك مذهب مستقلي است در برابر مذاهب اربعه اهل سنت كه كتاب المحلي ابن حزم اندلسي در حقيقت كليه نظريات ظاهري مذهبها است. آنها فقهاي اربعه اهل سنت را قبول ندارند و معتقد هستند كه ما بايد به ظواهر كتاب و سنت عمل كنيم و مخالف هر گونه اجتهاد هستند و مطالب خيلي عجيبي ابن حزم دارد در نقد نظريه صحابه. كه ميگويد:
صحابهاي كه خودشان اين همه اختلاف
دارند، مثلاً در قضيه ارث، ابوبكر يك فتوي ميدهد، عمر فتواي ديگري ميدهد. در
قضيه ارث فتواهاي مختلف دارد. عمر يك سخني در باره گريه بر اموات گفته و عايشه ميگويد:
«كذب عمر». و... با توجه به اين اختلافاتي كه صحابه دارند، ما نميتوانيم آراء
صحابه را به عنوان يك حجت شرعي قبول كنيم؛ البته گفتار صحابه را ميپذيريم؛ ولي
عملكرد آنها را مورد نقد قرار ميدهيم.
12. محمد جرير طبري، متوفاي 310هـ. صاحب
كتاب تفسير و تاريخ.
اين مذاهب قبل از رسميت يافتن مذاهب
اربعه از بين رفتند و منقرض شدند؛ چون با حكومت وقت، سازگاري نداشتند و حكومت به
آنهاتوجه نكرد، در اثر گذشت زمان فراموش شدند.
قبل از ورود به اصل بحث بايد به شناخت
ائمه اين چهار مذهب بپردازيم. نكتهاي كه خيلي بايد توجه داشت، اين است كه اهل سنت
نسبت به ائمه اربعه احاديثي ساختهاند كه حتي مرغ پخته هم به آنها ميخندد. مثلا
از ابوحنيفه نقل كردهاند كه اگر پيغمبر زنده بود، قول خودش را رها ميكرد و قول
مرا ميپذيرفت. و يا نقل كردهاند كه پيغمبر صلي الله عليه وآله فرمود: مردي در
آينده به دنيا ميآيد كه اسمش نعمان است و سنت مرا زنده خواهد كرد و.... احاديثي
كه هيچ شبهاي نيست بر جعلي بودن آنها.
از طرف ديگر مذمتهايي كه آنها نسبت به
هم ديگر دارند. در تاريخ بغدادي حدود 50 روايت در مذمت ابوحنيفه نقل ميكند:
استيتيب من الكفر مرتين
ماولد في الاسلام مولود اشأم من ابي
حنيفه.
الثوري قال استتيب أبو حنيفة مرتين.[54]
نكتهاي ديگري كه بايد توجه داشت،
درگيريهايي كه است كه بين اين چهار مذهب بوده است. مثلا فلان فقيه حنفي گفته است
كه اگر من قدرت داشتم بر تابعين شافعي جزيه معين ميكردم؛ يعني آنها را مسلمان
نميدانستند. يا مثلا گفتهاند كه جايز نيست كسي كه شافعي مذهب است، دخترش را به
حنفي مذهب بدهد.
يا درگيريهاي خونيني كه بين آنها
اتفاق افتاده است. از ضروريترين چيزها همين است كه روي اين سه نكته بايد كار كرد
و به صورت ملكه در ذهن بسپاريم.
فقه حنفي در حقيقت بنيانگذارش ابوحنيفه
است، متولد سال 80 هجري و متوفاي 150هجري. در اوائل حكومت بني العباس كه اساس
تبليغ عباسين بر محور احياء آثار اهل بيت
و دعوت و شعارشان هم دعوت به الرضا من آل الرسول بود. و در برابر معاويه هم مقاومت كردند و مردم هم آنان را كمك كردند به
عنوان دفاع از اهل بيت پيغمبر و مبارزه با دشمنان آنها بوده است؛ گرچه خصيصين كه
خدمت امام صادق عليه السلام كه ميرسيدند و از حضرت كسب تكليف ميكردند، حضرت نفي
ميكرد از اينكه بخواهند در امور سياسي دخالت كنند و حتي شعري منسوب به يكي از
بزرگان هست كه ميگويد:
يا ليت ظلم آل امية قد دام لنا و عدل بني العباس في النار
اي كاش همان ظلم بني اميه ادامه پيدا ميكرد
و عدالت بني العباس در آتش ميافتاد.
روي اين جهت كه دودمان بني العباس به
نام احياي تراث اهل بيت قيام كردند، اينها بر خلافت دودمان بني اميه نسبت به علما
و بزرگان ارزش قائل بودند و دربار بني العباسي مملو از علما بود. از جهت ديگر با
توجه به اينكه شعارشان احياء تراث اهل بيت بود، تنها كسي كه در مقابل معارض بود،
آقا امام صادق عليه السلام بود لذا اينها با هزاران لطايف الحيل تلاش كردند مردم
را از توجه به ساحت آقا امام صادق عليه السلام منصرف كنند. در حوزه فرهنگي به سراغ
ابوحنيفه، در حوزه سياسي بعضي از افرادي كه منسوب به آقا امام صادق عليه السلام؛
مثل پسر عموها، برادران رفتند، شايد قضيه فرقه اسماعليه هم آنهمه شهرت جهاني در
مدت كوتاهي پيدا كرد از همين سياست بوده و در يك جمله عرض كنم كه آقا امام صادق
عليه السلام كه ميخواهد وصيت كند، يكي از اوصياي خود را منصور دوانقي معرفي ميكند.
و از ميان چهار وصيي ايشان يكي از آنها امام موسي بن جعفر عليه السلام است؛ چون
منصور قسم خورده بود كه هركس را كه امام صادق به عنوان وصي معرفي كند، خواهد كشت. نامه نوشت به والي مدينه كه
وصيت نامه امام صادق عليه السلام را سريعاً براي ما بفرستيد تا ببينم وصي او كيست
تا دستور قتل او را صادر كنم. اين نشان ميدهد از عمق اختناق، از عمق فشاري كه بر
امام عليه السلام و يا بر شيعيان در آن عصر بوده است.
دو نفر از روات كه يكي از آنها هشام بن
حكم است، ميگويد كه ما ميرفتيم ببينيم كه امام بعد از امام صادق كيست، سر گردان
بوديم، گفتند يكي از كساني كه ادعاي امامت ميكند، عبدالله افطح است، رفتيم منزل
او مسائلي را از او سؤال كرديم، ديديم جوابهاي كه به ما ميدهد، اصلا با روح
شريعت نميسازد. اين راويها يك عمر پاي درس امام صادق و امام باقر عليهما السلام
نشسته بودند و ميگفتند كه اين عبدالله افطح پرت و پلا ميگفت و ضد و نقيض حرف ميزد.
از منزل او بيرون آمديم، سر گردان بوديم
به طرف كدام فرقه برويم، تا اين كه يك آقايي آمد و با دستش اشاره كرد كه دنبال من
بياييد، بعد من احساس كردم كه يكي از جاسوسان حكومت است كه ميخواهد ما را به
استخبارات و سازمان امنيت منصور دوانقي ببرد. به رفيقم گفتم شما برو دنبال كارت
چون بامن كار دارند. ما آمديم از اين كوچه به آن كوچه تا يك دري باز شد، متوجه شدم
كه منزل آقا امام موسي بن جعفر عليه السلام است حضرت فرمود: اليّ الي لا الي
المرجئه و لا الي القدرية.
رفتم نشستم و مسائل را سؤال كردم ديدم
كه مطالبي كه امام ميگويد دقيق است و با آنچه كه از امام صادق و امام باقر
عليهما السلام شنيده بوديم همخواني دارد. مسائل مختلف مطرح كردم و ديدم كه درياي
مواجي از علوم الهي است. كاملا قلبم آرام شد و عرض كردم كه آقا جان اجازه ميدهي
كه من هم اين قضيه را به ديگران بگويم كه انحرافي نروند، حضرت اشاره كرد به
گردنشان كه گفت اگر به ديگران بگويي، جز ذبح چيزي ديگر نيست. شما را ميكشند؛ مگر
اينكه به افرادي كه از هرجهت از آنها خاطر جمع هستيد و هيچ مشكلي ندارد، به آنها
ميتوانيد بيان كنيد.
اين وضع اواخر عمر امام صادق عليه السلام
است. از همين قضيه دكان فقاهت ابوحنيفه تأسيس مي شود و او را ميآورند به طرف منسب
قضاء، مخصوصاً در زمان هارون الرشيد. و در اين قضايا دو تا از شاگردان برجستة
ابوحنيفه؛ مثل ابويوسف كه از شخصيتهاي برجسته شاگردان ابوحنيفه بود. و شيباني،
اين دو نفر بعد از ابوحنيفه در دولت عباسي منصب قضاوت را به عهده گرفتند و تا
توانستند در نشر افكار و آراء ابوحنيفه تلاش
كردند. حتي در كل بلاد عراق، ايران، شام و مصر، در مدت خيلي كوتاه مكتب
فقهي ابوحنيفه به عنوان يك مكتب فقهي پويا مورد قبول جامعه شد و مردم غير از فقه
ابوحنيفه هيچ فقه ديگر را آموزش نميديدند؛ چون در حكومت و در قوة قضائيه معيار
قضاوت براي قضات فقه ابوحنيفه بود و مردم مجبور بودند كه اگر نزاعي بين آنها در
ميگيرد؛چه فقهي و چه حقوقي، به محكمه بروند. محكمه هم آقاي قاضي جز مكتب فقهي
ابوحنيفه هيچ چيزي نميداند، نه كاري به كتاب دارد و نه به سنت فقط ميگويد كه
ابوحنيفه اينچنين گفته است، و من بر محور فقه ابوحنيفه قضاوت ميكنم لا غير. حتي
آقاي ابن عبد البر از شخصيتهاي علمي اهل سنت است، صاحب كتاب الاستيعاب، كتابي
دارد كه اخيراً چاپ شده است به نام الانتقاء في فضائل الثلاثه الائمة الفقهاء، در
اين كتاب ص145 شروع كرده است در رابطه با ابوحنيفه مطالب مفصلي را بيان كردن، حتي
از قول ابوحنيفه نقل ميكند: «رأيت في المنام كأنّي نبشت قبر النبي و اخرجت عظامه
فاحتزنتها» در خواب ديدم كه قبر نبي مكرم صلي الله عليه وآله را نبش كردم و استخوانهاي
حضرت را بيرون آوردم و به هم ديگه ميكوبيدم، «فهالتني هذه الرؤيا» اين خواب مرا
سرگردان و سراسيمه كرد و دلهره گرفتم و
«رحلت الي ابن سيرين» رفتم پيش بزرگ معبّر خواب «فقصصتها عليه فقال ان صدقت الرؤيا
فأحييت سنة رسول الله محمدا صلي الله عليه وآله » اگر اين خواب درست باشد، سنت
پيغمبر را تو احيا ميكني.
يا مثلا تعبيري دارد كه از خود ابوحنيفه
نقل ميكنند كه اگر پيغمبر زنده بود، قول مرا انتخاب ميكرد و قول خودش را كنار ميگذاشت.
امثال اين حرفها در باره ابوحنيفه زياد گفتهاند. ولي يك نكته ديگري هم هست كه وقتي
فقه مالكي آمد روي كار و بعد از او فقه شافعي و بعد هم فقه احمد بن حنبل، همه شروع
كردند عليه ابوحنيفه تلاش كردن. حتي خود بخاري، متوفاي 256هجري از آن مخالفين سر
سخت ابوحنيفه است. در تاريخ كسي به اندازه بخاري ابوحنيفه ضربه نزده است؛ از اول
تا آخر بخاري طعنهاي شديدي بر ابوحنيفه و فقه ابوحنيفه دارد و خود خطيب بغدادي كه
خودش اهل حديث است و مخالف اهل رأي و اجتهاد است، در جلد 13 تاريخ بغداد بيش از يك
صد روايت در مذمت ابوحنيفه آورده است. من گمان نميكنم حتي در باره يزيد و شمر اين
اندازه روايت بر مذمتش آمده باشد؛ حتي در باره خود ابليس، اين قدر مذمت به اين
تندي ندارند. من يكي دو مورد را بخوانم:
خطيب
از مالك بن أنس نقل ميكند:
كانت فتنة ابي حنيفه أضرّ علي هذه الامة
من فتنة إبليس.[55]
ضرر فتنة ابوحنيفه بر امت اسلامي بيش از
فتنه شيطان بود.
باز
از خود مالك نقل ميكند در صفحه 401، ميگويد:
ما ولد في الاسلام مولود أشأم من ابي
حنيفة.
در اسلام فرزندي شومتر از ابي حنيفه به
دنيا نيامده است
يا از سفيان ثوري نقل ميكند:
ما ولد في الاسلام، أضرّ من أبي حنيفه.[56]
و از فقهاي ديگر كه ميگويد پيش سفيان ثوري
بوديم،
اذ جاء نعي ابي حنيفه فقال الحمد لله
الذي أراح المسلمين عن ابي حنيفه لقد كان ينقض غر الاسلام عروة عروة ما ولد مولود
أشأم علي اهل الاسلام من ابي حنيفة.[57].
باز
همين تعبير از از اوزاعي نقل ميكنند كه او هم از كساني است كه صاحب مكتب فقهي و
از فقهاي برجستة اهل سنت است. الآن هم فقهاي اهل سنت اگر در يك مسأله فقهي نقل
اقوال كنند، نظريه سفيان ثوري و اوزاعي را نقل ميكنند.
يا
از خود بخاري نقل ميكنند:
كان مرجئا.
يا از شريك نقل ميكنند كه: اگر در يك
قبيله يك خمار و شراب خواري باشد بهتر است و ارزشش بيشتر است تا در آن قبيله
ابوحنيفه يا ياران او باشند.
خطيب از يونس بن اسباط نقل ميكند كه:
قال ابوحنيفه: لو ادركتني رسول الله و
ادركته، لأخذ
بكثير من قولي.[58]
بعد جالب است كه يك تعبيري دارد كه خيلي
شنيدني است:
از اسحق از عمرو بن ميمون نقل ميكند كه
ما در يك مجلسي بوديم يكي گفت در اين مسأله فقهي نظريه عمر بن خطاب اين است، بعد نقل ميكند كه گفت: مراد شما از اين قضيه
چيه كه ما ميگوييم فلاني ميگويد نظر عمر بن خطاب اين است، نظر ابوبكر اين است و
نظر فلان صحابي اين است؟ من گفتم كه من ميخواهم رأي ابوحنيفه را نقل ميكنم. گفت:
خاك بر سرت. من نفهميدم كه «خاك بر سرت» يعني چه تفسيرش را سؤال كردم كه گفت:
«تراب علي رأسك».
و
از عبد الله مبارك نقل ميكند بر اين كه گفت كتابي كه در رابطه با حيل آورده است: كلها كفر.[59]
از
سفيان ثوري نقل ميكند:
استيب ابوحنيفه من الكفر مرتين.
مذهب
مالكي، منتسب به مالك بن أنس هست، متولد 93هـ هجري است. با اينكه ايشان 13 سال از
ابوحنيفه كوچكتر بود، بازهم با يكديگر هم مباحثه بودند و در درس آقا امام صادق
عليه السلام ميرفتند و خود مالك هم شاگردي ابوحنيفه را داشت. متوفاي سال 179هـ
هجري است.
مشهور
بر اين است كه هركس تاريخ مالك بن أنس را نوشته، همه بالاتفاق گفتهاند كه ايشان
دو سال يا بيشتر در رحم مادر توقف كردهاند. چون بعد از فوت پدرشان، مادر ايشان دو
سال همسر جديدي انتخاب نفرموده بودند، ايشان بعد از دوسال در رحم مادر عزادار
بودند و يك مقدار دير قدم به عرصة گيتي گذاشتند؛ البته مالكيها اين را هم از
فضايل ايشان ميشمارند !
مشخص است كه اكثر الحمل 9 ماه بيشتر
نيست، اقل حمل ميتواند كم و زياد شود؛ ولي ايشان عزت دادهاند و 12 ماه بيشتر
توقف كردهاند.
ايشان عمدتا علومش را از محضر امام صادق
عليه السلام گرفتند؛ با اينكه 31 سال بعد از امام صادق عليه السلام در قيد حيات
بودند و با توجه به قيام محمد طبا طبا در عصر ايشان، بر خلاف حكومت عباسيان (هارون
و مأمون) فتوي داد كه كمك كردن به محمد لازم هست و در برابر حكومت بني العباس بايد
قيام كرد. و به خاطر اين فتوي مورد بياحترامي از ناحيه حكومت شد؛ تا جايي كه او
را لخت كردند و پنجاه ضربه شلاق زدند و همين سختگيريها باعث محبوبيت ايشان در
جامعه شد.
و
اين قضايا گذشت تا اينكه زمان هارون الرشيد بود كه نامه نوشت هارون به مالك كه
شما كتابي بنويس كه حاوي سنت رسول اكرم صلي اله عليه وآله باشد و من دستور ميدهم
مردم به غير از كتاب تو كتاب ديگري را مطالعه نكنند به شرط آنكه در اين كتاب
حديثي از علي بن ابيطالب عليه السلام ذكر نكني.
موطأ مالك تنها كتاب از صحاح ستّه است
كه حتي يك روايت هم از آقا اميرالمؤمنين عليه السلام ندارد. اين يكي از عجايب
روزگار است. بخاري با آنهمه عنادي كه نسبت به ائمه و اميرالمؤمنين عليهم السلام
دارد، بازهم 29 روايت از آقا اميرالمؤمنين عليه السلام در مجموع صحيح بخاري آورده
است.
و عمدتا هم انتشار مذهبش توسط قضات شد،
و در آغاز در بخش اندلس (تقريبا در اوائل كشورهاي اروپايي) فتاواي او را نقل
كردند و در محكمهها طبق نظريه مالك حكم كردند. وقتي اين قضيه به گوش مالك رسيد،
نامهاي نوشت به پادشاه اندلس و در آن نامه نوشت:
نسأل الله ان يزيّن حرمنا بملككم.
ازخدا ما ميخواهيم كه حرم و قداست ما
را با سلطنت شما مزين كند.
ابن حزم اندلسي صراحت دارد كه:
مذهبان انتشرا في مبدء امرهما بالرياسة
و السلطان، مذهب ابيحنيفه و ثاني مذهب مالك عندنا في الاندلس فان يحي بن يحي كان
متينا عند السلطان، مقبولا في القضاء فكان لايولي قاضيا في اقطار الاندلس الا
بمشورته و اختياره.
دو مذهب در آغازشان به وسيله سلطان منتشر شدند، مذهب ابو حنيفه و مذهب مالك در
اندلس.
و مردم هم كه ديدند كل محاكم قضايي در
محور حكم ميكند، مجبور شدند مذهب مالك را انتخاب كنند.
اما در رابطه با مالك عرض كنم كه از
ميان اين چهار امام از ائمه اربعه اهل سنت تعصب و عناد، از همه بيشتر از مالك نقل
شده است. من فقط چند نمونه عرض ميكنم و رد ميشوم.
حتي بعضيها جسارتي از مالك به اميرالمؤمنين عليه
السلام نقل كردهاند. مبرّد، همان لغت نويس مشهور كتابي دارد به نام الكامل در آنجا
نوشته است كه سؤال كردند از عثمان و طلحه و زبير فقال:
ما اقتتلوا الي التريب.[60]
چه عثمان، چه طلحه و چه زبير و چه امام علي عليه السلام
براي دنيا با هم ديگه جنگ ميكردند و ديانتي در كار نبود.
اين نشانگر نصب ايشان است كه نسبت به
حضرت اميري كه آيه تطهير در باره او نازل شده است، بالاتفاق شيعه، سني، وهابي
معتقدند كه بعد از نبي مكرم كسي كه مشمول آيه تطهير هست، علي بن ابيطالب است؛
حالا آنها زنان پيغمبر را داخل ميكنند، ما ميگوييم زنان پيغمبر اصلا داخل نبودهاند؛
ولي نسبت به اينكه علي عليه السلام مشمول آيه تطهير هست، حتي وهابيها هم اتفاق
نظر دارند. و آيه تطهير صراحت دارد بر عصمت آقا امير المؤمنين عليه السلام؛ چون
اراده در آنجا نميتواند ارادة تشريعيه باشد، ارادة تشريعيه براي تمام مؤمنين
هست.
ان الله أراد ان يطهركم.
اين تشريع در همه جاي عالم و براي همه
كس هست، خداونداراده كرده همه مؤمنين را پاك كند. اينكه اين همه دست و پا ميزنند
زنان پيغمبر را داخل آية تطهير كنند، فقط به خاطر يك جمله است، و آن هم جمله «يريد
الله» است كه به معناي اراده تشريعي باشد يا تكويني. اگر اراده تشريعي باشد، هيچ
فضيلتي محسوب نميشود، در صورتي فضيلت به حساب ميآيد كه اراد تكويني باشد «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ
كُنْ فَيَكُونُ». منظور از رجس هم هر نوع پليدي است؛ چه
ظاهري و چه باطني؛ حتي خطا و نسيان هم يك نوع پليدي باطني است. با توجه به اين
آيه، مالك اين تعبير قيبه و وقيح را نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام دارد.
خود مالك وقتي از او سؤال ميكنند كه در
بين صحابه كدام افضل است؟ ميگويد آنچه كه براي ما محرز است، ابوبكر افضل صحابه
است، بعد از او عمر، و بعد از او هم عثمان، و بعد از آن تمام صحابه يكي هستند!
[61]؛
يعني اميرالمؤمنين علي السلام را با معاوية الطليق ابن الطليق يكي ميداند.
مطلب ديگر جهل مالك است به مسائل شرعيه.
در حلية الاولياء ابونعيم كه از شخصيتهاي برجسته اهل سنت است كه ميگويد: وقتي از
مالك مسائل شرعي سؤال ميكردند، فرار ميكرد و ميگفت «لا ادري»[62].
و ميگويد كه از 48 مسأله فرعي از او سؤال كردند در 32 مورد گفت «لا ادري»[63].
از عراقي از فقهاي برزگ نقل شده است كه
از ايشان سؤال كرديم از چهل مسأله در 35 مسأله گفت نميدانم.
[64]
ابن عبد البر در كتاب جامع البيان و
فضله يك عبارت خيلي عجيبي نقل ميكند، ميگويد:
احصيت علي مالك بن أنس، سبعين مسألة كلها مخالفة
لسنت رسول الله صلي الله عليه وآله مما قال برأيه.[65]
من هفتاد مسأله را بررسي كردم كه مالك
بر خلاف نظر رسول اكرم به رأي خودش فتوي داده بود، نامه نوشتم به مالك و او را
نصيحت كردم كه دست از اين كارهاي خلاف رسول اكرم بردار.
ميگويند مالك در آخرين لحظات عمرش گريه
ميكرد و ميگفت:
لوددت عني ضربت بكل مسألة أفتيت بها
برأيي سوتا سوتا.[66]
اي كاش هر مسألهاي كه با هو و هو س
فتوا دادهام يك شلاق ميزدند و من از اين فتواي به رأي دست بر ميداشتم.
و خود علماي رجال مطالب متعددي در مذمت
مالك آوردهاند كه نشانگر عدم وثاقت مالك نزد آنها است؛ مثلا در علل الحديث احمد
بن حنبل، ج1، ص539، ميگويد:
قالوا لابن ابيذئب ان مالكا ليس
البيعان بالخيار، فقال ابن أبي ذئب، هذا خبر موثوق في المدينه، قال ابي و كان
يقول مالك ليس البيعان بالخيار، سمعت ابي كذا، يستتاب مالك، فإن تاب و الا ضربت
عنقه.
وقتي گفت كه البيعان بالخيار كه حديث
مسلم در ميان فقهاي مدينه هست، و به عنوان يك قاعدة فقهي است، و مالك انكار ميكرد.
از ابن ابيذئب كه از فقهاي مشهور و قاضي هم بود، سوال كردند چه كاركنيم؟ گفت مالك
را بايد بگوييد از اين كارش توبه كند و گرنه محدور الدم است؛ چون يك حديث قطعي و
منسوب به رسول اكرم را انكار ميكند.
و مطالب ديگري هم هست كه در مذمت مالك
آوردهاند؛ من جمله گفتهاند كه:
كان مالك مدلّسا.
مالك در نقل روايت تدليس ميكرد.
يعني روايت ضعيف را صحيح جلوه ميداد،
مرسل را مسند جلوه ميداد. و خودشان هم نوشتهاند كه:
التدليس اخ الكذب.
حتي نسبت به خود محمد اسماعيل بخاري هم
ميگويند:
كان مدلسا.
بالاتفاق نقل كردهاند. كه اين را انشاء
الله با مدارك رجالي اهل سنت، بحث خواهيم كرد.
مذهب شافعي منتسب به محمد بن ادريس
شافعي است، متولد 150 هجري؛ يعني سال وفات ابوحنيفه ايشان به دنيا آمده و سال 204
هجري؛ يعني دو سال بعد از امامت امام جواد، از دنيا رفت.
ابتدا مذهب محمد بن ادريس شافعي در
مناطق مصر شيوع پيدا كرد و قبر او هم الآن در مصر و زيارتگاه عام و خاص مردم است
و در عهد حكومت فاطميين كه در حقيقت يك حكومت نميچه شيعه بود، (چون شيعه فاطمي با
شيعه علوي خيلي فرق دارند، آنها تقريبا بخشي از اسماعيليه هستند) در مدارس فقه
شافعي تدريس ميشد و تا زمان صلاح الدين كه آمد مبارزه كرد با صليبيها و خيلي سر
و صدا به پا كرد، مذهب شافعي در سراسر مصر به عنوان تنها مذهبي بود كه مورد توجه
بود و تا سال 635 يا 45 هجري، فقه شافعي تنها فقهي بود در مناطق مصر تدريس ميشد و
مسائل قضائي بر محور او دور ميزد تا در سال645 يكي از سلاطين به نام بَيبرس از
سلاطين ترك زبان مصر براي اولين بار فقه
اهل سنت را منحصر كرد به چهار مذهب؛ يعني سابقه مذاهب چهارگانه اهل سنت به قرن
هفتم بر ميگردد؛ يعني سا 664 هجري كه اين آقاي بيبرس آمد و اين قضايا را زمينه
سازيكرد، در سال 664 برنامه ريزي كرد و در سال 665 هجري در دولت مصر مصوب شد كه
غير فقه حنفي، فقه مالكي، فقه شافعي و فقه حنبلي، هيچ فقهي در محاكم قضايي و در
مدارس و دانشگاهها مورد توجه قرار گيرد. تا اين زمان عمده مردم در مصر، تابع فقه
شافعي و فقه اوزاعي بودند؛ ولي از اين قرن به بعد اين چهار مذهب بال و پر ساير
مكاتب را بريدند.
حالا
شما فقهي را سابقهاش به قرن هفتم بر ميگردد با فقهي مقايسه كنيد كه با ولادت
اسلام، مذهب شيعه و فقه شيعه تولد يافت.
يا علي انت و شيعتك هم الفائزون.
شما اين آيه:
إِلَّا الَّذِينَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا
الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.
و آية شريفه:
إِنَّ الَّذِينَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا
الصَّالِحَاتِ أُولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ.
را كافي است فقط در تفسير درّ المنثور
ببينيد، شايد بيش از 24 روايت آمده كه نبي مكرم اشاره ميكند به علي عليه السلام
كه:
يا علي هئولاء انت و شيعتك.
ياعلي انت و شيعتك في الجنة.
انت و شيعتك هم الفائزون.
و امثال اينها در زمان رسول اكرم عده
اي از صحابه بودند؛ مثل سلمان، ابوذر، مقدار و... كه:
عرفوا بشيعة علي ابن ابيطالب
عرفوا بأنهم فضلوا علي بن أبيطالب علي
جميع اصحاب رسول الله
مذهب حنبلي بر ميگردد به احمد بن حنبل،
متولد 164 و متوفاي 141 هجري. و تعبير دارد ابن خلدون كه:
اما احمد بن حنبل فمقلدوه قليل لبعد
مذهبه عن الاجتهاد.
در حقيقت احمد بن حنبل تابع حديث وظواهر
سنت بودند و هرگونه دخالت عقل را در مسائل شرعي جايز نميدانستند. اولين بار بحث
«سلف» احمد بن حنبل پايه گذاري كرد و ابن تيميه در قرن هشتم تقريبا طرحش را داد
ولي طرحش نگرفت و در قرن 13 محمد بن عبدالوهاب آمد و آن را تئوريزه كرد و به صورت
يك مذهب مستقل سلفيگري در عربستان تأسيس كرد. در حقيقت مذهب وهابيت عمدتا آبشخورش
فقه احمد بن حنبل است. البته الآن خود مفتيهاي عربستان از خود مكتب احمد بن حنبل
فاصله ميگيرند؛ چون ميبينند كه با فقه احمد بن حنبل نميتوانند مملكت اداره
كنند. اعتراضات خيلي زياد است، و عقب افتادهترين كشور اسلامي از نظر تمدن عربستان
است؛ حتي خانمها حق رأي در انتخابات ندارند، زن حق رانندگي ندارد؛ و حال آنكه در
تمام كشورهاي اسلامي بلا استثنا اين امر جايز است، و چنانچه مردي زنش را كتك بزند
آنها طبق همان آية:
وَاللَّاتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ
فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ.
حق را به مرد ميدهند؛ يعني به تمام
معنا «الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى
النِّسَاءِ» و زن حق نفس كشيدن ندارد. يكي از خانمهاي
شيعه مدينه كتاب نوشته بود تحت عنوان النساء في السعودي و مطالب از برخورد وقيحانه
عربستان سعودي نسبت به خانمها ايشان آورده بود كه واقعا قلب آدم به درد ميآمد.
حتي در يك جايي در يك مدرسه دخترانه بخاري آتش گرفته بود، يك مفتي گفته بود كه
واجب نيست شما اين بچههاي دختر را نجات بدهيد، خدا خواسته نسل اينها را كم كند.
حتي مانع ورود آتشنشانها شده بودند. در واقع اينها برگشتهاند به ماقبل تاريخ.
از خود بنباز سؤال كردند كه آيا اين كه
بعضي از منجمين ميگويند كره ارض حالت كروي دارد و به دور خورشيد و دور خودش ميچرخد
و از گردشش به دور خودش روز و شب به وجود ميآيد و از گردشش به دور خورشيد سال
پيدا ميشود، صحيح است. تعبير صريحش اين است كه اين حرفها مال بعضي از منجمين
كافر است، اينها براي نابودي اسلام اين طرحها را دادهاند و حال اينكه اگر كره
زمين به دور خودش بچرخد، همه چيز برهم ميريزد.
يعني اگر كره زمين بچرخد، مردم ميافتند
در فضا، مكه مكرمه جايش عوض ميشد و حال آنكه از آن زماني كه ما شنيدهايم مكه
جاش عوض نشده است.
جالب اينجا است كه ميگويد: من خودم
قبل از 19 سالگي كه چشم داشتم، بار ها ديدم كه آفتاب از مشرق طلوع كرد و در مغرب
غروب !.
يعني خواسته بگويد كه من با چشم خودم
ديدهام و از روي احساسات فتوي نميدهم و روي آنچه را كه درك كردهام فتوي ميدهم.
بعد ميگويد كه اگر كس معتقد باشد كه زمين چنين و چنان است و يا آفتاب ساكن هست، «فهو مرتد يجب أن يستتاب و الا قتل».
در رابطه با ويژگيهاي فقه حنفي، علماي
حنفي مذهب از نظر اعتقادي و كلامي، نه اشاعره را قبول دارند و نه معتزله را؛ بلكه
آنها ماترودي مذهب هستند، تابع ابومنصور ماترودي، متوفاي 332 هجري. و نكته ظريفي
كه در مكتب فقهي ابوحنيفه هست كه تقريبا فقه و كلام شان به هم مخلوط شده و قابل
تفكيك نيست، آنها حسن و قبح اشياء را ذاتي ميدانند، همانند معتزله. بر خلاف
اشاعره.
اشاعره معتقدند كه صفات خدا بر دوگونه
است: صفات فعل كه حادثند؛ مثل، خالقيت و رازقيت. و صفات ذات كه قديم هست؛ مثل حيّ،
عليم و قادر. اشاعره خدا را قابل رؤيت ميدانند، ماتروديها منكر آن هستند. بحث
رؤيت امروز هم از مباحث معركه آراي جهان اسلام است؛ به ويژه الآن پرچم رؤيت خدا را
وهابيها علم كردهاند و منكرين رؤيت خدا را نه تنها مشرك كه كافر ميدانند.
اشاعره قرآن را قديم ميدانند؛ ولي ماتروديها معتقدند كه قرآن حادث هست و همين
مسأله قدم و حدوث قرآن از مسائل معركه آراي ميان اهل سنت است؛ حتي تعبيري از بعضي
از بزرگان كلامي داريم كه ميگويد اگر كسي معتقد باشد قرآن حادث است، كافر است و
هركس آنها را هم كافر نداند كافر است.
از ديگر باورهاي ماتروديها ميتوان به
ظلم نكردن خدا، محال عقلي بودن آن نسبت به او، مبتني بودن افعالش بر مصالح، آزادي
انسان در كارها اشاره كرد. معتزله و ماتروديه از نظر كلامي به مذهب شيعه خيلي
نزديكتر از اشاعره هستند. امروز در دنيا تابعين فقه حنفي حرف اول را ميزند. حتي
بعضي از كارشناسان مذهب معتقدند كه تقريبا حدود هفتاد درصد اهل سنت حنفي مذهب
هستند و بقيه از ساير مذاهب. و با توجه به اين نكته كه اكثريت اهل سنت در جهان
حنفي مذهب هستند، يك مقدار تحقيقات ما در قلمرو كلامي آنها كه ماترودي هستند
بيشتر باشد و هم نسبت به ويژگيهاي فقه حنفي و هم فقهاي مشهور حنفي و كتب فقهي و
كلامي آنها اطلاعات مان بيشتر باشد.
عمدتا در تركيه، آلباني، شبه جزيرة
بالكان، عراق، افغانستان، ترك نشينهاي آسياي ميانه، هندوستان و نيمي از مسلمانان سوريه، لبنان و فلسطين،
حنفي مذهب هستند. همچنين در ايران، حجاز و يمن اكثريت با حنفي مذهبها است. در
ايران شايد هفتاد تا هشتاد درصد اهل سنت؛ چه آنهايي كه در استان گلستان زندگي ميكنند
و چه در قسمت شرقي و جنوبي خراسان و چه آنهاي كه در سه استان فارس، هرمزگان و
سسيتان و بلوچستان زندگي ميكنند، عمدتا حنفي مذهب هستند. مالكي مذهب و شافعي مذهب
خيلي كم هستند. و كردستان و آذربايجان شافعي مذهب هستند؛ البته اخيرا با تبليغ
وهابيت، تابعين حنبل رو به ازدياد هستند.
اما در رابطه كتب فقهي حنفيها: آنچه
كه مشهور از فقهاي حنفي مذهب هست، محمد بن حسن شيباني، متوفاي 189هجري است كه در
حقيقت ناشر افكار ابوحنيفه و احياگر فقه حنفي بوده است. كتابهاي متعددي دارد؛ مثل
الجامع الصغير، الجامع الكبير، الامالي، اللحجه عل اهل المدينه، الاصل، اينها در
ميان حنفيها جزو كتابهاي اوليه آنها است؛ مثل مبسوط شيخ طوسي، ناصريات مرحوم
سيد مرتضي و مقنقه شيخ مفيد كه براي ما يك مدارك اوليه فقهي است، اين كتابها براي
آنها جزو مصادر اوليه است.
و فقيه ديگرشان كه شهرت جهاني دارد، شمس
الائمه، محمد بن احمد سرخسي متوفاي 483
هجري است. تقربيا جواهر حنفيها، مبسوط است كه تقريبا 30 جزء است.
فقيه سوم شان كه باز شهرت جهاني دارد،
فقيهي است به نام كاشاني، متوفاي 581 هجري صاحب كتاب بدايع الصنايع كه 7 جلد است.
بعد شيخ نظام صاحب كتاب الفتاوي الهنديه است. همچنين فتاواي بزاريه است و برهان
الدين مرقيناني متوفاي 593 هجري است، كتاب الهدايه في شرح هدايه است، و آنچه كه
در ايران كتاب فقهي حنفيها مورد عنايت است،
و معمولا فقهاي اهل سنت در شرق كشور به آنها عنايت دارند، كتاب ابن عابدين
متوفي1052 هجري است كه اين كتاب به نام رد المختار كه 7 جلد است و دو جلد هم تكمله
دارد.. الآن عمدتا مبسوط سرخسي مورد عنايت آنها است و بيش از آن به رد المختار
ابن عابدين ارزش قائلند. در حقيقت عروه چه طور در حوزههاي ما مورد بحث و بررسي و
عنايت است، همچنين جواهر، در حقيقت ميتوان گفت كه عروه شان رد المختار است و
جواهرشان مبسوط سرخسي. و كتابهاي ديگري
مثل بحر الرائب ابن نجيم از فقهاي مشهور
مصر، و كتابهاي ديگري هم دارند كه جزو كتب دسته دوم و دسته سوم فقه حنفيها است.
در رابطه با فقه مالكي بايد عرض كنيم در
فقه مالكي اين ها عمدتا در مسائل كلامي عمدتا اشعري مذهب هستند و فاصله شان با
شيعه خيلي زياد است همانطور كه فاصلهشان با حنفيها هم زياد است. و مذهب مالكي
پيش از ظهور مذهب شافعي بر حجاز و مصر و بخشي از آفريقا و اندلس و سودان غلبه داشت
و در بغداد هم حضور چشمگير داشت؛ ولي بعد از ظهور مذهب شافعي در مصر، مذهب مالكي
جاي خود را به مذهب شافعي داد به حد اقل طرفداران تقليل يافت.
امروز مذهب مالكي در قسمتهاي
شمالي آفريقا، الجزائر، تونس، بخش
كوهستاني مصر، سودان، كويت قطر و بحرين غلبه دارد. در عربستان به ويژه در منطقه
احساء و قطيف، منطقه شرقيه عربستان، مالكي زياد است و كليه صوفي مذهبهاي عربستان
كه ضد وهابي هستند اين ها هم مالكي مذهبند؛ چون در عربستان به همان شكلي كه وهابيت
جلو رفت، تعدادي از علماي فرهيختة مالكي مذهبها كه گرايش صوفيگري دارند، در
برابر وهابيها ايستاند و كتابهاي متعددي در رد عقايد وهابيت، نقد افكار ابن
تيميه، رد افكار محمد بن عبدالوهاب نوشتند كه در رأس آنها فردي است به نام محمد
بن علوي المالكي كه كتابي دارد به نام مسائل يجب أن تصحح يا عقائد يجب أن تصحح كه
به خاطر نوشتن اين كتاب بن باز حكم اعدامش را صادر كرد؛ ولي اين بن علوي از نفوذ
فوق العاده در عربستان برخوردار بود، و مقلد زياد دارد، يك منزلي دارد كه مثل يك
وزارت خانه است، حوزة علميهاش هم در داخل خانهاش است. ايشان سه روز هفته در مكه
خارج فقه داشت و دو روز در مدينه. پس از
اين كه حكم اعدامش نوشته شد، ايشان خودش را به فهد رساند و قضايا را گفت و گفت كه
من مجتهد هستم؛ همانطور كه محمد بن عبدالوهاب مجتهد بود، اگر مجتهدي فتوي دهد و
خطا هم بكند، فله اجر واحد و بلا فاصله فهد دستور داد كه حكم اعدامش را لغو كردند
و بن باز به خاطر همين قضيه دق مرگ شد.
همچنين فردي ديگري به نام حسن بن
سرحان كه هفت تا هشت كتاب در رد وهابيت
نوشته است. البته با گرايش فقهي مالكي و گرايش كلامي صوفيگري نوشتهاند. اين كتابهاي
هفتاد درصد با عقايد شيعه تطبيق دارد و سي در صد مخالف عقايد شيعه است؛ ولي از آنجايي
كه آنها انگيزه ضد وهابي دارند، براي ما قابل تقدير است.
مالك علاوه بر قرآن، سنت، فتاواي صحابه، اجماع،
قياس، استحسان و استصحاب را كه عمل فقهاي
مدينه بود قبول داشته، مالك ظاهر قرآن را بر سنت مقدم ميداشت و طعن بر اصحاب رسول
خدا را بر خلاف ظاهريها زشت و گناه بزرگ ميشمارد.
فقهاي مشهور مالكيها: خود مالك از
فقهاي مشهور است و كتاب به نام الأم دارد و كتابي به نام المدونة الكبري دارد. بعد
ابوالقاسم، معروف به ابن جزي، متوفاي 741 هجري كتابي دارد به نام القوانين الفقهيه
في تلخيص مذهب المالكيه. ابراهيم بن محمد ابن فرحون صاحب كتاب تبصرة الاحكام است و
ابن رشد قرطبي اندلسي كتاب مفصلي دارد به نام هدايه المجتهد و نهاية المقتصد،
متوفاي 595 هجري است.
در رابطه با فقه شافعيها بايد عرض كنيم؛
خود شافعي هرچه دارد، عمدتا از مالك دارد. در بيست سالگي رفت به مدينه و در شمار
شاگردان مالك درآمد و عنايت زيادي به نظرات مالك داشت، بعد به مكه برگشت و آنجا
افكار خودش را كه در حقيقت گرفته شده از افكار مالك بود در آنجا شروع كرد به پخش
كردن نمود.
ميگويند كه شافعي اولين كسي بود كه در
اصول فقه و آيات الاحكام دست با تأليف زد. عنايت ويژهاي به اهل بيت عصمت و طهارت
عليهم السلام داشت. در ميان مذاهب چهارگانه نزديكترين مذهب به شيعه مذهب شافعي
است كه اين شعر از او معروف است
ان كان رفضا حب آل محمد
فيشهد الثقلان اني رافضي
و كتابهاي مختلفي دارند. ظهور مذهب
شافعي ابتدا در مصر بود، قلمرو اين مذهب در مصر شروع شد و به خاطر بعضي از قضات
شافعي مذهب امروز در بخشي از مصر، فلسطين، مناطق كرد نشين ايران، مسلمانان اندونزي،
مالزي، فليپين، هند، چين و استراليا تابع مكتب فقهي شافعي هستند. البته نسبت به
حنفيها جمعيتشان كمتر است.
مذهب حنبلي كمترين تابع و رتبه چهارم
را در ميان اهل سنت دارد. ويژگيهاي خاص اين مذهب اين است كه كتاب خدا و سنت
پيغمبر و فتاواي صحابه را ملاك عمل قرار ميدهند و احمد بن حنبل كتاب مفصلي نوشت
به نام مسند كه ميگويد من يك ميليون روايت را ديديم و از ميان آنها اين مسند را
كه سيهزار روايت دارد گزينش كردم، اگر روايتي را ديديد كه من در مسند نياودهام،
بدانيد كه آن روايت صحيح نيست.
احمد حديث مرسل و ضعيف را معتبر ميداند
و بر قياس برتري ميدهد و در مذهب آنها قياس و استحسان اصلا جايي ندارد، جنابله
در مسأله طهارت و نجاست حساسيت ويژهاي دارند، بر خلاف بعضي از مذاهب كه حتي غائط
و مني را هم نجس نميدانند.
اين مذهب توجه ويژهاي به امر به معروف
و نهي از منكر دارند، امر به معروف و نهي از منكر را از تمام واجبات الهي حتي از
نماز هم مهمتر ميدانند و لذا در مدينه و مكه تعدادي انبوهي از آمرين بالمعروف و
ناهين عن المنكر مشغول ارشاد مسلمين يا اضلال آنها هستند.
آنها بوسيدن پرده بيت الله الحرام را
حرام ميدانند، بوسيدن دست علما را حرام ميدانند؛ ولي خودشان عبا و دست امير
عبدالله را ميبوسند. آنها مراسم جشن ميلاد براي پيغمبر را حرام و بدعت ميدانند،
شهادت ائمه يا پيغمبر را بدعت ميدانند؛ و حال آنكه سالروز روي كار آمدن وهابيت
را جشن ميگيرند، سالروز ارتش را جشن ميگيرند، سالروز تأسيس آموزش و پرورش را جشن
ميگيرند. خلاصه يك بام و دو هوا دارند.
الآن قلمرود مذهب حنبلي عمدا عربستان
است و خيلي كم اين مذهب درفلسطين، مصر، عمان و افغانستان تابع دارد. مشهور ترين
فقيه آنها ابن تيميه متوفاي 748 هجري است
كه به عنوان فقيه برجستهشان مطرح مي كنند،فقهاي ديگرشان ابن قيم الجوزيه، ابن رجب،
ابن قدامه متوفاي 620 هجري، پسرش شمس الدين بن قدامه متوفاي 682 هجري است. آنها
يك كتاب مفصلي دارند به نام المغني كه 12 جلد قطور است و عمده استنباط احكام شرعيهشان
را از اين كتاب استفاده ميكنند.
آنها
گذشته از اين كه در طول تاريخ با شيعه سر ناسازگاري داشتند، حتي به استناد يك
فتواي يك مزدور افندي تركيهاي، فقط در شهر حلب چهل هزار شيعه را قتل عام كردند به
اعتقاد اينكه:
من قتل رافضياً وجبت له الجنة.
آنها در بين خودشان درگيريهاي زيادي
دارند، ذهبي در تذكرة الحفاظ نقل ميكند از ابوحاتم بن خاموش حافظ ري كه:
من لم يكن حنبليا فليس بمسلم.[67]
سبكي
از علماي بزرگ و پر آوازه اهل سنت و معاصر ابن تيميه است، كتابي دارد به نام طبقات
الشافعيه و دو سه كتاب در رد ابن تيميه نوشت. ايشان مفصل در رابطه با فتنهاي كه
در نيشابور بين حنفيها و شافعيها ايجاد شد مينويسد كه عدهاي انبوهي از دو طرف
كشته شدند، حتي مدارس را آتش زند، بازار را آتش زند و اكثريت كشتهها هم از
شافيعيه بود، بعد شافعيها از اين طرف و آن طرف ريختند و حنفيها را از بين بردند
و بعد بين شافعيها و حنبليها و حنفيها اختلاف افتاد و كشتاري عريض و طويلي
اتفاق افتاد.
در اصفهان درگيري شديدي شد و هزاران سني
از شافعي، حنفي و مالكي در اصفهان كشته شدند و... اگر به كتاب عبدالحليم جندي
مراجعه كنيد كه از نويسندگان معاصر مصر است، ايشان در كتابي به نام الامام الصادق
چاپ مجلس اعلاي مصر، در صفحه 255 آمده كليه قضايايي كه اتفاق افتاده را نوشته است.
مثلا در 412 در بغداد درگيري شديدي بين اهل سنت اتفاق افتاد، در سال 555 در اصفهان
بين حنفيها و شافعيها اختلاف شديدي افتاد، بازار اصفهان را به آتش كشيدند و به
همين شكل سال به سال پيش ميكشد. در قسمت گيلان چون حنبلي مذهب بودند؛ اگر چنانچه
يك حنفي مذهب ميآمد او را ميكشتند و اموالش را به عنوان غنائم جنگي تصرف ميكردند.
و زهير الدين كه از علماي قرن دهم هجري است فقطه به اين خاطر كه ايشان گفت: «ان مدح الصحابه ليس بفرض» دستور دادند كه ايشان را بكشند و سرش را در دروازه بغداد آويزان كردند. و بين مالكيه و شافعيه اختلافاتي افتاد و از دو طرف جمعيت زيادي كشته شد. اينها را صاحب كتاب الامام الصادق، عبدالحليم جندي، كه خودش هم سني مذهب است آورده است.
اينچهار مذهب گسترشش ابتدا به خاطر اين
بود دكان فقاهت امام صادق عليه السلام را ببندند و بعد هم به اين خاطر كه اين
فقهاي اهل سنت همواره در اختيار حكومتها بودند و در اختيار سلطان بودند. يك فقيه
سني پيدا نميشود كه بگويد در برابر حاكم جائر و فاسق ميشود قيام كرد.
نووي از فقهاي برجسته اهل سنت و صاحب
كتاب شرح صحيح مسلم، ميگويد:
الخروج علي الحاكم حرام بإجماع المسلمين
ولو كانو فسقة ظالمين.
قيام بر ضد
حاكم حرام است به اجماع مسلمين، اگر چه فاسق ظالم
باشد.
بيهقي روايتي از شخص عمر بن الخطاب نقل
ميكند كه:
عليكم ما حملّتم و عليهم ما حملوا ان
ضربك فاصبر، ان حرمك فاصبر، ان ظلمك فاصبر، وان امرك بشيء ينقص دينك فقل سمعا و
طاعة دمي دون ديني.
حالا اين حرف را بگذاريد كنار سخن امام
علي عليه السلام كه ميفرمايد:
كنا للظالم خصما و للمظلوم عونا.[68]
يا فرمايش آقا امام حسين عليه السلام كه
فرمود:
اني لا أري الموت الا سعادة ولا الحياة
مع الظالمين الا برما.
اصلا زمين تا آسمان با هم تفاوت دارند.
قال الله الحكيم في كتابه الكريم:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا إِذَا
قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى
الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُءُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ
وَإِنْ كُنْتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُوا وَإِنْ كُنْتُمْ مَرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ
أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغَائِطِ أَوْ لَامَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ
تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيدًا طَيِّبًا فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ
وَأَيْدِيكُمْ مِنْهُ مَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ
وَلَكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ
تَشْكُرُونَ. مائده 6
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه
به نماز مىايستيد، صورت و دستها را تا آرنج بشوييد! و سر و پاها را تا مفصل
[برآمدگى پشت پا] مسح كنيد! و اگر جنب باشيد، خود را بشوييد (و غسل كنيد)! و اگر
بيمار يا مسافر باشيد، يا يكى از شما از محل پستى آمده [قضاى حاجت كرده]، يا با
آنان تماس گرفته (و آميزش جنسى كردهايد)، و آب (براى غسل يا وضو) نيابيد، با خاك
پاكى تيمم كنيد! و از آن، بر صورت [پيشانى] و دستها بكشيد! خداوند نمىخواهد
مشكلى براى شما ايجاد كند بلكه مىخواهد شما را پاك سازد و نعمتش را بر شما تمام
نمايد شايد شكر او را بجا آوريد!
به حول وقوة الهي ما اولين بحث از مباحث
بين شيعه و سني كه امروز به جاي آن كه ما آنها را مورد هجمه قرار دهيم كه بر خلاف
كتاب، سنت و سيره صحابه و اهل بيت عليهم السلام عمل ميكنند، آنها ما را مورد
هجمه قرار دادهاند و نمازهاي ما را باطل تصور ميكنند و اقتدا كردن به شيعي را
به خاطر بطلان وضو حرام ميدانند؛ با اين كه اين نهايت لطف اهل بيت عليهم السلام
به شيعه و اهل سنت است؛ با اين كه نمازشان نماز
درست و حسابي نيست و بر خلاف كتاب و سنت است؛ ولي بر ما امر فرمودهاند كه
براي تأليف قلوب آنها در مواردي كه نياز اقتضاء كند پشت سر آنها نماز بخوانيد،
حتي نماز پشت سر اهل سنت را مانند خلف رسول الله تلقي فرمودهاند؛ ولي متأسفانه آنها
در برابر اينهمه لطف اهل بيت عليهم السلام نه تنها كوچكترين عكس العملي ندارند؛
حتي آن زماني كه مقام معظم رهبري به سيستان رفته بود، آنها رسماً گفتند كه ما نميتوانيم
اقتدا كنيم و ميگفتند كه حتي يك فقيه از
ما فتوي نداده است كه بشود پشت سر شيعي نماز بخوانيم، ما چه كار كنيم؟ و دنبال راه
چاره ميگشتند.
البته خود اهل سنت هم در مسائل وضو و
نماز با هم ديگر اختلاف دارند، و حتي حاضر نيستند كه پشت سر هم ديگر نماز بخوانند.
سال قبل كه در كنفرانس وحدت اسلامي رفته بودم، ديديم كه اهل سنت سيستان و بلوچستان
يك طرف نماز ميخواند، اهل سنت سنندج يك طرف، اهل سنت خارج از كشور يك طرف
ديگر و ما هم يك طرف ديگر. اختلافشان فقط
با شيعه نيست، با هم ديگر هم اختلاف دارند؛ مثلا حنفيها وضو با آب ميوه را جايز
ميدانند، ولي بقيه باطل ميدانند و ميگويند ما نميدانيم كه اين آقا وضويش وضوي
شرعي بود يا غير شرعي و لذا پشت سر هم ديگر نماز نميخوانند. بعضيها تأمين را
واجب و بعضي واجب نميدانند، بعضي تكتّف را واجب و بعضي ديگر واجب نميدانند.
ما اصلا كاري به سنت نداريم و ما هستيم
و اين آيه شريفه. آيت الله سبحاني از سه محور آيه را مورد بحث قرار داده است:
محور اول: اين آيه مخاطبينش عموم مردم
است، عوام، خواص، مرد، زن، شهري، روستايي.
اين كه مخاطب جمهور مؤمنين است، اقتضاي حكم و موضوع اين است كه هيچ تعقيد
و مشكلي در بيان نباشد؛ به طوري كه عموم مردم با خواندن اين آيه حكم شرعي را
بفهمند و اين آيه هم مربوط به يك عملي از مسلمين هست كه بيست و چهار ساعته مورد
نياز همه هست. مثل حج و زكات و... نيست.
زكات مبتلا به آن دسته از كساني است كه
داراي غلات و بعضي از گاو و گوسفند است و آنهم به شرطي كه به حد نصاب برسد. مثلا
بيست درصد از مردم مبتلا به آن است. حج مال آن دسته از كساني است كه به استطاعت برسند؛
ولي در وضو همه مردم گرفتار آن هستند. و لذا خطاب بايد طوري باشد كه همه مردم
بفهمند و گرنه با حكمت و فصاحت و بلاغت منافات دارد.
با
توجه به اين ميبينيم آيه شريفه آمده دو تا غسل و دو مسح را خيلي واضح و روشن بيان
كرده است.
الف) إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلَاةِ
فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ؛
بعد از وجوه، ايدي است وذكر شد؛ اگر
قرار بود چيز ديگري هم غسل شود بايد ذكر مي شد. بعد حكم ديگري شروع ميشود:
ب) وَامْسَحُوا بِرُءُوسِكُمْ
وَأَرْجُلَكُمْ.
سپس حكم مسح گفته مي شود؛ مسح سر وپاها.
ملاك فهم عموم مردم است. اگر چنانچه ما
اين آيه را بر يك عربي كه دور از محيط از محيط فقهي و اختلافات مسلمين هست عرضه
كنيم، و از او سؤال كنيم كه آيا خداي عالم چه حكمي از تو خواسته است؟ اين عرب دور
از هياهوي فقهي ميگويد: غسلتان و مسحتان. اصلا ترديد نميكند كه فكر كند كه آيا اين
آيه عاملش چي است، آيا ارجل عطف ميشود به محل رؤوس يا به لفظ او و يا به اغسلو
و... اين كارها را يك عرب خالي الذهن تصور
نميكند.
نكته
ديگري كه ايشان خيلي مانور داده است، تحت ماهو العامل؟
در بحث نحوي آيا در كلمه «ارجل» عامل «وامسحوا
» است يا عامل «فاغسلوا » است. با اين دو تا عامل كه هر دو صلاحيت دارد در ارجل
عمل كند، مقتضاي ادبيات عربي اين است كه در صورتي كه دو عامل نزاع كنند، در عمل بر
يك معمول اصل اوليه اين است كه اقرب العاملين عمل كند.
اصل اوليه براي من مشكل است؛ چون در خود صمديه
هم كه ما خوانديم، هم اقرب العاملين قائل دارد و هم اول العاملين؛ ولي اكثريت نحات
بر اين هستند كه در صورت تنازع دو عامل بر سر يك معمول، الاقرب يمنع الابعد، اگر
كلمه اكثيرت را به كار ببريم به نظر من صلاحيتش بيشتر است.
اگر
ما عمل را به اقرب داديم، وامسحو در ارجل هم عمل ميكند. ارجلِ بخوانيم عطف ميشود
به لفظ رؤوس، ارجلَ بخوانيم عطف به محل رؤوس كه مفعول به وامسحوا است. در هر صورت
وجوب مسح سر و مسح رجلين ثابت است.
كتابي دارد مرحوم كراجكي به نام القول
المبين عن وجوب مسح الرجلين. ايشان براي تأييد اين نظريه كه اقرب العاملين
بايد عمل كند، ميرود سراغ آيات قرآن و سه چهار آيه از قرآن ميآورد كه در اين
آيات اقرب العاملين عمل كرده نه اول العاملين. مثل:
وَأَنَّهُمْ ظَنُّوا كَمَا ظَنَنْتُمْ
أَنْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ أَحَدًا ... .
الجن: 7 .
در اين جا عامل دو تا است: يكي «ظنوا» و
ديگري «ظننتم» و معمول هم يكي كه همان «أن لن يبعث» باشد. در اين جا تمام مفسرين
به اتفاق آراء گفتهاند جمله ظننم عمل كرده است نه ظنوا؛ زيرا اگر ظنو عمل ميكرد،
بايد ميخوانديم «ظننتموه»؛ زيرا اگر چنانچه ظنوا عمل كند، أن لن يبعث ميرود و ميچسپد
به ظنو و ظننتم را بخواهيم عطف بدهيم بايد بگوييم كما ظننتموه. اين جا ظننتموه
نيامده است و مفعول او ظاهر نشده است، چون مفعول او أن لن يعث... است.
و
همچنين در آيه 13 سوره كهف:
آَتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا . كهف: 96.
در اين جا هم «افرغ» عمل كرده، نه
«آتوني».
در
آيه شريفة:
هَاؤُمُ اقْرَءُوا كِتَابِيَهْ . الحاقه: 19
اقرءوا عمل كرده؛ چون اگر هاؤم عمل ميكرد،
كتاب بايد حالت رفعي به خود ميگرفت.
بعد ميگويد: با توجه به اين قضيه، در
آيه مورد نظر ما هم بايد عامل «وامسحوا» باشد نه «فاغسلوا»؛ چون اگر بخواهد امسحوا
عمل نكند و فاغسلوا عمل كند، لازم ميآيد يك جمله مستقل معترضه بين عامل و معمول
قرار گيرد و اين خلاف فصاحت است و عرب جز
در موارد ضروري زير بار اين نميرود.
اگر چنانچه كسي بگويد كه «رأيت زيدا و عمرا و
مررت بخالد و بكر » بكر را اصلا اعراب نگذارد. اگر به دست يك عرب يا كسي كه با
ادبيات عرب سر و كار دارد بدهيم، قطعا عامل را به مررت خواهد داد.
بسياري
از مفسرين و قراء «ارجلكم» را به جر خواندهاند؛ حتي تعداد كساني كه به جر خواندهاند،
نه تنها از كساني كه به نصب خواندهاند كمتر نيست؛ بلكه بيشتر هم هست. و اكثريت
نحات هم بر اين عقيده هستند كه اقرب العاملين عمل ميكند نه اول العاملين. و اهل
سنت هم اكثريت را حجت ميدانند و به اقليت اعتباري قائل نيستند.
اگر
چنانچه ارجل را با جر بخوانيم كه بيشتر علماي اهل سنت هم بر اين عقيدهاند،
اختلافي در بين نخواهد بود.
جناب
آقاي ميلاني هم كتابي دارد به نام المسح علي الرجلين كه هم مستقلا چاپ شده
و هم در جلد دوم المحاضرات، ايشان يك مقداري عاميتر بحث كرده است و براي عوام
مردم هم بگوييم، سريعتر ميفهمد. ميگويد:
ما
در رابطه با ارجل سه نظريه داريم: يكي اينكه آن را به رفع بخوانيم، يكي به نصب و
ديگري هم به جر.
اما در رابطه با قرائت به رفع، با اينكه
ميگويند قرائت به رفع قرائت شاذ است؛ ولي اعمش و حسن بصري كه هر دو از فقهاي
معروف و مشهور اهل سنت هستند، گفتهاند كه صحيح ارجلُكم است. قرطبي كه از مفسران
بزرگ اهل سنت است؛ به ويژه حنفيها كشور ايران براي نظرات او ارزش ويژه قائل
هستند، متوفاي 671 هجري است در تفسيرش ميفرمايد:
وروا الوليد بن مسلم عن نافع قرأ و
ارجلكم بالرفع و هي قرائة الحسن و الاعمش سليمان.[69]
همين تعبير در كتاب المحرر الوجيز في
تفسير كتاب العزير مال ابن عطيه اندلسي[70]،
ج2، ص163 كه به حق كتاب تفسر خوبي است و نكاتي در اين كتاب هست كه در كتابهاي
تفسيري اهل سنت نيست. و همچنين احكام القرآن ابن عربي، جلد دوم ص72.
و تقدير در آيه «وارجلُكم مغسولة» است.
ارجلكم مبتدا و خبرش مغسوله كه خذف شده است. و ثابت ميشود كه بايد پا را بشوييم و
نه اينكه مسح كنيم.
ابوالبقاء عكبري متوفاي 616 ميفرمايد:
ويقرأ بالشذوذ بالرفع علي الابتداء اي
وارجلكم مغسولة.[71]
وبه رفع به صورت شاذ قرائت شده است
بنابر ابتدائيت يعني وارجلكم مغسولة .
مغسول
حذف شده است و مبتدا مانده است و كم له من نظير.
زمخشري
متوفاي 538 هجري از مفسران توانمند اهل سنت است ميگويد:
و قرأ الحسن وارجلكم بالرفع بمعني
ارجلكم مغسولة او ممسوحة.
يعني ايشان آمد و نظريه ابوالبقاء را
توضيح داد كه ايشان ميگويد كه «وارجلكم مغسوله» يك نظريه است، يك كسي هم ميآيد
و ميگويد: «وارجلكم ممسوحه»؛ چون چيز
مقدر بنا به نظريه خواننده و قاري است. شما ميگويد محذوف ما اين است و من ميگويم
محذوف ما اين است. نه آنچه كه شما ميگوييد وحي منزل است نه آنچه كه من ميگويم
وحي منزل است الا اينكه شما دليلي و قرينه براي صحبت خبر محذوف به عنوان مغسوله
ذكر كنيد يا من دليلي بياورم.
همچنين
آقاي آلوسي كه از مفسران بنام اهل سنت است ميگويد:
واما قرائة الرفع فلاتصلح للاستدلال
للفريقين اذ لكل أن يقدر ما يشاء و من هنا قال الزمخشري انها علي معنا مغسولة او
ممسوحة.[72]
همچنين
آقاي ابوحيان اندلسي صاحب كتاب تفسير بحر المحيط متوفاي 745 ميگويد:
وقرأ الحسن وارجلكم بالرفع و هو مبتدأ محذوف الخبر اي اغسلوها الي
الكعبين علي تأويل مَن يغسل أن ممسوحة الي الكعبين علي تأويل من يمسح.[73]
پس
بنابراين قرائت به رفع پنجاه درصد نظريه شيعه و پنجاه درصد نظريه سني. يعني از
قرائت رفع ميخواستند استفاده كنند براي تثبيت غسل، نتوانستند.
قرائت دوم قرائت به جر است كه ارجلِكم
بخوانيم. قرائت به جر را از شخصيتهاي بزرگ و از قراء مشهور قرائت كردهاند :
1. ابن كثير (غير از ابن كثير دمشقي است
كه او متوفاي 774 هجري است) ابومعبد عبدالله مكي از قراء سبعه است كه متوفاي 120
هجري است. شرح حال او را ميتوانيد در سير اعلام النبلاء ج5، ص 318 و وفيات
الاعيان ابن خلدكان، ج 3 ص41، تهذيب التهذيب ابن حجر ج 5 ص321 و النصر في قرائات العشر ج1 ص120 ميتوانيد
بخوانيد. ايشان معتقد است كه قرائت صحيح قرائت به جر است.
2. ابوعمرو تميمي مازني بصري كه از ائمه
لغت و عرب ويكي از قراء سبعه است كه ولادتش در مكه بوده است و زندگيش در بصره و
متولد 154 هجري است. شرح حال او را در كتاب سير اعلام النبلاء ج 6، ص407، تهذيب
التهذيب، ج12، ص197، وفيات الاعيان ج 3، ص466 ميتوانيد بخوانيد.
3. حمزه از قراء سبعه.
4. ابوبكر شعبه بن عياش ازدي، كه
كوفي است و يكي از مشاهير قراء است و فقيه هم بوده است و زندگي اش در كوفه
و متولد 193 هجري است. در سير اعلام النبلا، ج8، ص495، تهذيب التهذيب، ج12، ص37
شرح حال او را نگاه كنند.
5. عاصم بن ابي النجود بحري كوفي اسدي
يكي از قراء سبعه و متوفاي 127 هجري است. ايشان هم قرائت كرده به جر.
اما در رابه با نصب: افرادي هم هستند كه
قرائت به نصب كردهاند. از ميان قراء سبعه:
1 . نافع بن عبد الرحمن است كه رياست
قراء مدينه به او منتهي شده، متوفاي 169 هجري است.
2 . عبد الله بن عامر، متوفاي 118.
3 . كسائي از علماي نحو، متوفاي 189 هجري.
4 . حفص متوفاي 180 هجري كه اعلم الناس به قرائت عاصم بوده است و الآن قرآنهاي موجود به قرائت حفص از عاصم است و عاصم شاگرد اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است.
چهار نفر به نصب خواندهاند و پنج نفر
به جر. از قراء چهار نفر به جر خواندهاند و سه نفر به نصب. يعني اكثريت با كساني
است كه به جر خواندهاند و اگر چنانچه به جر باشد، نزاعي بين شيعه و سني نيست و
شبههاي در مسح رجل نيست.
ابوحيان اندلسي كتاب تفسيري دارد به نام
البحر المحيط، ج3، ص452. تفسير آلوسي، فتح القدير، مال شوكاني در ذيل آيه شريفه
آوردهاند. اين نظريه را مرحوم راوندي از فقهاي شيعه در كتاب فقه القرآن، ج1، ص24.
در ينابع الفقهيه كه آقاي مرواريد جمع كرده، در همان جلد 1، ص330 مال كتاب ابن
بابويه كه معروف به فقه الرضا است توضيح داده است.
بنا براين كه بگوييم كه قرائت به جرّ
است، لاشك و لاريب كه عقيده شيعه را تأييد ميكند و وجوب مسح را. اگر چنانچه
بگوييم كه قرائت به نصب هست، اينجا بحث سر اين است كه آيا اين نصب عاملش واغسلو
است كه غسل واجب باشد، يا وامسحوا است كه مسح واجب باشد. ما در اينجا تعدادي از
علما و بزرگان؛ چه از فقها و چه از قراء و چه از شخصيتهاي علمي داريم كه صراحت
دارند كه علي كلتي القرائتين مسح واجب است. ما از نظر قرآن معتقد به مسح هستيم ولي
سنت آمده اين را نسخ كرده است. در اين باره كه آيا سنت در اين حد هست كه قرآن را
نسخ كند يا نه، بعدا بحث ميكنيم.
فخر رازي كه از علماي بزرگ اهل سنت و از
مفسرين بنام آنها است و نظرات او نظر مقبول در نزد اهل سنت است، صراحت دارد:
فإذا عطفت الأرجل على الرؤوس جاز في الأرجل النصب عطفا على محل
الرؤوس، والجر عطفا على الظاهر، وهذا مذهب مشهور للنحاة. إذا ثبت هذا فنقول: ظهر
أنه يجوز أن يكون عامل النصب في قوله (
وأرجلكم) هو قوله ( وامسحوا)
ويجوز أن يكون هو قوله ( فاغسلوا) لكن العاملان إذا اجتمعا على معمول واحد
كان إعمال الأقرب
أولى، فوجب أن يكون عامل النصب في قوله ( وأرجلكم) هو قوله
( وامسحوا) فثبت أن قراءة ( وأرجلكم)
بنصب اللام توجب المسح أيضا، فهذا وجه الاستدلال بهذه الآية على وجوب المسح.[74]
اگر چنانچه ارجل را به نصب هم بخوانيم،
اين نصب بنا بر عمل واغسلو نيست، والمسحوا عمل كرده است. ارجلكم عطف به محل رؤوس
است. اگر ما قرائت قرائي را كه به جر خواندهاند بگيريم، عطف به لفظ رؤس است. آنچه
كه در ميان نحويين شهرت دارد اين است كه در هر دو صورت مسح لازم است. اگر به نصب
هم بخوانيم دلالت بر مسح دارد و دلالت بر غسل ندارد؛ چون يا به لفظ رؤوس عطف ميكنيم
كه جر است و يا به محلش كه نصب است و عامل قبلي هم نميتواند عمل كند.
محيي الدين عربي كه صاحب نظريه است و
نظراتش مورد توجه است ميگويد:
وأما القراءة في قوله وأرجلكم بفتح
اللام وكسرها من أجل حرف الواو على أن يكون عطفا على الممسوح بالخفض وعلى المغسول
بالفتح فمذهبنا أن الفتح في اللام لا يخرجه عن الممسوح فإن هذه الواو قد تكون واو
مع وواو المعية تنصب تقول قام زيد وعمرا واستوى الماء والخشبة وما أنت وقصعة من
ثريد ومررت بزيد وعمرا تريد مع عمرو وكذلك من قرأ وامسحوا برءوسكم وأرجلكم بفتح
اللام فحجة من يقول بالمسح في هذه الآية أقوى لأنه يشارك القائل بالغسل في الدلالة
التي اعتبرها وهي فتح اللام ولم يشاركه من يقول بالغسل في خفض اللام.[75]
اگر
ما ارجل را به نصب هم بخوانيم، لازمهاش اين نيست كه مسح نكنيم؛ چون اين واو در
اين جا واو معيت است و واو معيت را همواره نصب ميدهيم. مثل مررت بزيد و عمرا. اين
جا كلمه عمرا منصوب است به واو معيت. فلذا دليل كساني كه ميگويند مسح واجب است،
قويتر از كساني است كه ميگويند غسل واجب است.
ابن
حزم اندلسي يك تعبير خيلي زيبايي دارد:
وأما قولنا في الرجلين فان القرآن نزل
بالمسح، قال الله تعالى ( وامسحوا برءوسكم وأرجلكم) وسواء قرئ بخفض اللام أو
بفتحها هي على كل حال عطف على الرؤوس: إما على اللفظ وإما على الموضع، لا يجوز غير
ذلك، لانه لا يجوز أن يحال بين المعطوف والمعطوف عليه بقضية مبتدأة.[76]
ابن عربي باز در كتاب احكام القرآن ج2،
ص 71 همين تعبير را دارد.
جناب عيني كتابي دارد شرح بر صحيح بخاري
به نام عمدة القاري في شرح صحيح
البخاري يك بحث مفصلي دارد و ميگويد:
ولأن قراءة الجر محكمة في المسح لأن المعطوف يشارك المعطوف عليه في حكمه
لأن العامل الأول
ينصب عليهما انصبابة واحدة بواسطة الواو عند سيبويه وعند آخرين يقدر للتابع من جنس
الأول
والنصب يحتمل العطف على الأول
على بعد فإن أبا علي قال قد أجاز قوم النصب عطفا على وجوهكم وإنما يجوز شبهه في
الكلام المعقد وفي ضرورة الشعر وما يجوز على مثله محبة العي وظلمة اللبس ونظيره
اعط زيدا وعمرا جوائزهما ومر ببكر وخالد فأي بيان في هذا وأي لبس أقوى من هذا ذكره
المرسي حاكيا عنه في ري الظمآن ويحتمل العطف على محل برؤوسكم كقوله تعالى ( يا جبال أوبي معه والطير) بالنصب عطفا على
المحل لأنه
مفعول به وكقول الشاعر .
معاوي أننا بشر فاسجح فلسنا
بالجبال ولا الحديدا.[77]
همين
مطلب از فقهاي بزرگ اهل سنت، سرخسي در كتاب المبسوط، ج1، ص8،[78]
شوكاني در فتح القدير[79]،
ابن قدامه در المغني، ج1، ص151
[80]و
بعضي از فقهاي ديگر هم صراحت دارند كه آيه دلالتش بر مسح است نه بر غسل. اگر
چنانچه بخواهيم قائل به غسل شويم بايد برويم سراغ روايات. اگر ما باشيم و خالي از
روايت آيه دلالت بر مسح دارد.
در
بعضي از تفاسير مثل تفسير قرطبي يا تفسير ابن عربي و ديگران مطالبي هست كه نشان ميدهد
نهايت تلاش اينها را تا از آيه وجوب غسل را تثبيت كنند. و آن بر مبناي عطف ارجل
بوده است.
ابن
عربي مالكي در كتاب احكام القرآن گفته است:
جائت السنة قاضية بأن النصب يوجب العطف
علي الوجه واليدين النصب في ارجلكم بمقتضي دلالة السنة لابد يكون لأجل العطف علي الوجه و اليدين لا لأجل العطف علي محل رؤوسكم
هذا الذي اقوله وهو طريق النظر البديع.[81]
اگر ما آمديم «وامسحوا برؤوسكم و
ارجلَكم» خوانديم اين ارجلَ به خاطر عطف بر محل وجوه نيست؛ بلكه عطف است بر لفظ
وجه و ايدي است. عامل در اينجا «واغسلوا» است نه «وامسحوا». بعد ميگويد اين طريق
نظر بديع و ابتكاري است و سنت هم اين را تأييد ميكند. در سنت كه ما روايات متعدد
داريم مبني بر وجوب غسل در پا، اين نشان ميدهد كه «وامسحوا برؤوسكم و ارجلَكم»
«ارجل» كه نصب است، به خاطر عمل «واغسلوا» است نه عمل «وامسحوا».
و بعضيها هم روي اين قضيه مانور دادهاند؛
مثل مغني ابن قدامه و مبسوط سرخسي. تلاش بر اين است كه يكي از راههاي كه تثبيت كنند غسل را از اين
كانال كه وجود روايات در سنت قرينه است بر عطف ارجلكم بر وجوهكم نه عطف بر محل
رؤوسكم.
در اين جا خود بزرگان اهل سنت ديدند كه
آش خيلي شور است كه صداي آشپز هم درآمده است، بسياري از بزرگان اهل سنت؛ چه از
مفسرين و چه از ادبا، اين قضيه را رد كردهاند و خلاف فصاحت و بلاغت دانستهاند و
اين چنين عطف را شايسته قرآن كه معجزه پيغمبر است ندانستهاند. من دو سه مورد از
اينها را يادداشت كردهام كه عرض ميكنم.
ابوحيّان هم نحوي است و هم از مفسرين
بزرگ اهل سنت و صاحب كتاب البحر المحيط است، صراحت بر اينكه اين تعبيري كه آقايان
آوردهاند و ميخواهند «ارجل» را عطف بدهند بر وجوه، لازمهاش اين است كه يك جمله
مستقلي بين عاطف و معطوف فاصله باشد و اين خلاف فصاحت و بلاغت است و بعد از ابن
عصفور، ابوالحسن كه از كبار علماي نحو و لغت است، نقل ميكند كه:
واقبح ما يكون ذلك بالجمل. فدل قوله هذا علي أنه ينزّه كتاب
الله عن هذه التخريج.[82]
قبيحترين فاصله بين عامل و معمول يا
عاطف و معطوف، اين است كه فاصله ما يك جمله كامل خبري باشد.
ابن حزم اندلسي كه يك مسلك صد در صد
اخباري دارد و خيلي عنايت بر اينكه حتي المقدور از ظواهر استفاده كند و خيلي در
فاز اجتهاد و رأي نرود، چنين تعبيري دارد:
سواء قرأ بخفض اللام او بفتحها هي علي
كل حال عطف علي رؤوس إما علي اللفظ و إما علي الموضع لانه لايجوز أن يحال بين
المعطوف و معطوف عليه بقضية مبتدأة.[83]
ابراهيم بن محمد حلبي از بزرگان اهل سنت
كتابي دارد به نام الغنيه، از فقهاي بزرگشان و حنفي مذهب است و خودش فارغ التحصيل
قاهره است و امام جمعه مسجد سلطان محمد فاتح در قسطنطيه، متوفاي 959 هجري است كه
خيلي با آب و تاب از او ياد ميكند و رأي او براي حنفيها ارزش ويژه دارد. ايشان
در اين كتاب الغنيه، ص15، اين تعبير را دارد:
والصحيح أن الارجل معطوفة علي رؤس في القرائتين
و نصبها علي المحل و جرّها علي اللفظ وذلك لامتناع العطف علي المنصوب يعني وجوهكم
للفصل العاطف وا لمعطوف عليه بجملة أجنبية والاصل أن لايفصل بينهما بمفرد فضلا عن
الجملة ولم يسمع في الفصيح نحو.
[84]
يك عرب فصيح اين كار را نميكند؛ ولي
شما در قرآن آمدهايد يك جمله مستقل را فاصله قرار داديد.
آقاي عيني در عمدة القاري في شرح صحيح البخاري هم شبيه
اين تعبير را دارد:
قد أجاز قوم النصب عطفا علي وجوهكم
وإنما يجوزه شبهه في الكلام المعقد وفي ضرورة الشعر و ما يجوز علي مثله مغبة العيّ.
در
بعضي از موارد كه ميگويند:
چون قافيه تنگ آيد شاعر به جنفگ آيد
يا يك جايي كه ما يك جملة روان بسازيم و
همة جملات با هم همخواني داشته باشد، آن جا شايد قائل بشويم به فاصله بين معطوف و
معطوف عليه. يا در ضرورت شعري. اين قضيه در كلمات افرادي كه حرف زدن بلد نيستند
اتفاق ميافتد؛ اما از يك فصيح سر نميزند. بعد مثال ميزند كه:
و نظيره اعط زيدا و عمرا جائزهما و مُر
ببكر و خالدا. اي واعط خالدا ايضا.
اين «وخالد» عطف باشد به زيدا. اين «مر
ببكر» آمده فاصله شده بين اعط زيدا و خالدا.
فأي بيان في هذا و أي لبس أقوي من هذا[85]
اين چه نوع سخن گفتن است. كدام امر
اشتباه اندازي مثل اين است.
اين خالد اگر عطف به زيدا باشد، يك عرب
فصيح نميآيد او را بعد از «مر ببكر» بياورد. وقتي اين را به يك فرد عادي هم نشان
بدهيد، ميگويد كه «خالدا» الفش زيادي است. اين جا خالد در واقع عطف به «ببكر» است
و الف خالد را حذف ميكند و ميگويد: هر كس خالدا نوشته است، غلط نوشته است.
پس بنابراين اين آقايان آمدهاند و گفتهاند
كه «وامسحوا برؤوسكم و ارجلكم» را با نصب خواندهاند عطف بدهند به «وجوهكم» كاري
غلط است. خود بزرگان آنها اين حرف را رد كردهاند و به اين حرف اعتراض دارند كه
ما نميتوانيم اين ارجل را منصوب بخوانيم عطفا علي لفظ وجوه. اينكه ابن عربي ميگويد
اين نظر من نظر بديع و ابتكاري است، چه نظر ابتكاري است كه صداي همه بزرگان اهل
سنت را درآورده است! پس اين قضيه قابل قبول نيست؛ حتي در نزد علماي اهل سنت.
اما اينكه گفت: «السنة قاضية بأن النصب
يوجب العطف علي الوجه و اليدين» بعدا بررسي خواهيم كرد و ثابت خواهيم كرد كه آنچه
كه در سنت وارد شده اكثريت مبني بر مسح رجلين است نه غسل رجلين. هم وضوي كه جبرئيل
به پيامبر
7 آموزش داده كه
حدود چهل كتاب اهل سنت آن را آوردهاند؛ كه جبرئيل آمد و گفت پايت را مسح كن. در
بين اين روايات، صحيح هم وجود دارد، ضعيف هم باشد، آنها يك قاعده رجالي دارند كه
ميگويند: يقوي بعضها بعضا. و ميشود فقيه از معناي مشترك اين روايات استنبتاط حكم
شرعي بكند.و لذا در وضوي جبرئيل به نبي اكرم به قدري طرق زياد هست كه: يقوي بعضها
بعضا.
وضوي پيغمبر كه از زبان حضرت امير
P نقل شده است، همه صراحت دارند در مسح
رجلين. اول كسي كه قضيه غسل را مطرح كرد، عثمان بود كه البته او هم دو روايت دارد:
يكي مبني بر غسل و ديگري مبني بر مسح.
بعضي از علماي اهل سنت گفتهاند كه اصلا
كلمه مسح در لغت مشترك است بين غسل و مسح. وامسحو؛ يعني هم ميشود سر را مسح كشيد
و هم ميشود شست، پا را هم ميشود شست و هم ميشود مسح كشيد.
كلمة المسح مشترك بين المسح و الغسل.
مثلا
قرطبي در تفسيرش، ج6، ص92، تعبيري دارد:
ومن أحسن ما قيل فيه أن المسح والغسل
واجبان جميعا فالمسح واجب علي قرائة من قرأ بالخفض و الغسل واجب علي قرائة من قرأ
بالنصب والقرائتان بمنزلة الإيتين.
اگر ما و ارجلِكم بخوانيم، ميشود يك
آيه. و اگر به نصب هم بخوانيم يك آيه مستقلي ميشود؛ در حقيقت دو آيه ميشود. يك
آيه بر مبناي قرائت نصب و يك آيه بر مبناي قرائت جرّ. ما چون از حقيقت خبر نداريم،
اين آيه را دو آيه تصور ميكنيم. مضمون يكي ميشود غسل و مضمون ديگري مسح. و لذا
هم غسل واجب است و هم مسح، هركدام را بگيري به يكي از واجبين عمل كردهاي، مثل
همان اذاً فتخير كه ما در متعارضين داريم.
بعد ايشان از عطيه نقل ميكند:
وذهب قوم ممن يقرأ بالكسر الي أن المسح
في الرجلين هو الغسل.
مراد از مسح همان شستن است؛ چون در غسل
هم دست كشيدن هست و هم شستن؛ ولي در مسح دست كشيدن هست و شستن نيست. بعد خودش ميگويد:
قلت وهو الصحيح فإن لفظ المسح مشترك يطلق بمعني المسح و يطلق
بمعني الغسل.
اين اصل ادعاي ايشان است كه بنابر آنچه
كه از قول لغويين آمده است، نظر من هم بر اين است كه كلمه مسح مشترك است بين مسح و
غسل. و بعد طولاني مطلب را بيان ميكند و ميگويد:
المسح في كلام العرب يكون غسلا ويكون
مسحا و منه يقال لرجل اذا توضأ وغسل اعضائه قد تمسح و يقال مسح الله ما بك اذا
غسلك وطهرك من الذنوب.
اگر كسي آمد و گفت:
مسح الله مابك اذا غسلك و طهرك من
الذنوب
يا
فغسل اعضائك
يعني
تمسح اعضائك.
ابوحيان اندلسي اين قضيه را نقل كرده
است در بحر المحيط، ج3، 438[86]
و ابن كثير دمشقي سلفي متوفاي 774 نقل كرده است در تفسيرش ج2، ص 35.
ولي همين قضيه را خود بزرگان اهل سنت
آوردهاند و زير بار آن نرفتهاند و گفتهاند: كلمه مسح عند الاطلاق، مردم كشيدن
دست به چيزي را ميگويند و غسل شستن را ميگويند. اصلا در ميان عرف و مردم غسل شيء
و مسح شيء دو چيز متفاوت است. اگر كسي گفت: «مسح يده علي رأس ولد» يا دستتان را بر
سر يتيم بكشيد، يعني سر آنها را بشوييد؟ ! يا عبارت از نوازش كردن است. مرور يد
علي شيء آخر سواء كه اين مرور همراه با رطوبت باشد يا همرا با رطوبت نباشد؛ ولي
كلمه غسل بدون ضميمه آب در عرف استعمال نميشود.
اين مطلب خود عيني در عمدة القاري، ج2، ص239 آورده است و حلاجي
كرده. و در حاشية تفسير بيضاوي، آقاي صافي ج1، ص270 آورده است و نقل كرده و رد
كرده و گفته: «وهوه بعيد» محمد رشيد رضا در تفسر المنار، ج6، ص233 اين نظريه را ميآورد
و ميگويد: «وهو تكلف زائد». اين حرف خيلي زور است كه مسح همان معناي غسل را بدهد
و هركدام به جاي ديگري استعمال شود.
و نيز وقتي كه ما در تيمم داريم كه مسح
كنيد، آيا آنجا اگر به جاي مسح، غسل بدهيم، مكفي است يانه؟ غسل غير از مسح است؛
چه بسا شما چيزي را ميشوييد؛ اما اصلا دست نميكشيد.
اهل سنت يك چيزي را در ذهنشان به عنوان
يك عقيده قطعي تصور كردهاند و به دنبال اين هستند كه براي اين عقيده قطعي دنبال
توجيه بگردند. اگر كسي واقعا وسط قلب آنها را بشكافد و بگويد آيا واقعا به اين
حرفي كه ميگوييد ايمان داريد يانه؟ وسط قلبش داد ميزند نه ! ما ميخواهيم آن
چيزي را كه به او عقيده داريم، تثبيت كنيم.
اين مناقشه معركة آراء است و در غالب
كتابهاي فقهي شيعه هم آمده است و آن اين است كه ما گفتيم كه اگر چنانچه «ارجلِكم»
خوانديم، در حقيقت عطف است بر «رؤوسكم» و ثابت ميشود كه غسل واجب است و اين
بزرگترين دليل ما بود كه گفتيم چهار نفر از قراء «ارجلِكم» به كسر خواندهاند و
اگر اين باشد، عقيده شيعه تثبيت ميشود.
اهل سنت ديدهاند كه چهار نفر از قراء
اين چنين خواندهاند و كار كوچكي هم نيست و اين به جر خواندن دليل بر اين است كه
اگر ما به نصب هم بخوانيم، اين نصب عطف بر محل رؤوس است نه جاي ديگر، علماي اهل
سنت آمدهاند خيلي دست و پا زدهاند. اكثر كتابهاي تفسيري اهل سنت غوغا كردهاند
كه ميگويند: شما چرا مجرور خواندن ارجل را بر مبناي جرّ علي الجوار نميدانيد؟ ما
قاعدهاي داريم در علم نحو كه يكي از جاهاي كه ميشود لفظ را مجرور خواند، قاعدة
همجواري است. و مثال ميزند: «جُحرُ ذبٍّ خربٍ»، لانه سوسمار خراب است. در اين جا
در حقيقت بايد خواند شود: «جحر دب خربٌ» و حال آنكه همه خواندهاند خربٍ خواندهاند.
در اينجا به اعتبار همجواري «خرب» را مجرور خواندهاند. چرا ما اين قاعده را در
مانحن فيه اجرا نكنيم و بگوييم آن آقاياني كه «ارجل» را به جرّ هم خواندهاند، بر
مبناي همجواري بوده است؟ چون رؤوس مجرور بوده است، ارجل را هم مجرور خواندهاند و
حال آنكه اعراب واقعي او نصب است.
از علماي شيعه هم مرحوم شيخ طوسي، مرحوم
ابن زهره در غنيه، مرحوم محقق در معتبر، مرحوم علامه حلي، مرحوم شهيد ثاني و...
همگي مفصل بحث كردهاند و جواب دادهاند. مشخص ميشود كه اين بحث در ميان علماي
اهل سنت به عنوان يك دليل محكم مطرح بوده است. غالب علماي شيعه اين بحث را مطرح
كردهاند و جواب دادهاند.
از علماي اهل سنت، هم عمدة القاري آورده،
هم آلوسي و... آوردهاند و يك قاعده مسلّم در بين اهل سنت است.
در اينجا ما به كتابهاي لغت مراجعه ميكنيم.
در كتاب لسان العرب، ج2، ص593 كه عمدتا موارد استعمال را بررسي ميكند و بهترين
كتاب در اين باب است، همين قضيه «الخفض علي الجوار» را مطرح ميكند و ميگويد يكي
از قواعد لغت عرب «جر علي الجوار» است بعد ميگويد:
الخفض علي الجوار، لايجوز في كتاب الله
عزوجل وانما يجوز ذلك في ضرورة الشعر.[87]
ابيحيّان
كه هم لغوي، هم نحوي و هم مفسّر است، و
مورد تأييد همه مذاهب است، وقتي اين قضيه را مطرح ميكند ميگويد:
وهو تأويل ضعيف جدّا ولم يرد الا في
النعت حيث لايلبس علي خلاف فيه.
بلي، اين قضيه را در جاهايي ميآوريم كه
امر ملتبس نشود. در «حجر ذب خرب» همه ميدانند كه حجر مبتدا است و راه معناي ديگري
ندارد؛ ولي برخلاف ارجلكم كه اگر به نصب بخوانيم معنا بهم ميريزد و اصلا معنا
چيزي ديگري ميشود.
فخررازي
كه تلاش دارد سنت خلفا را احياء كند و از او تعبير ميكند به امام المشككين، حتي
خيلي از جاها نسبت به آيه اولي الأمر صراحت دارد كه ما از او عصمت ميفهميم، ولي
چون در خارج آقاي ابوبكر معصوم نبود، ما ناگزيريم از دلالت آيه دست بر ميداريم.
همين آقاي فخر رازي صراحت دارد و ميگويد:
وهذا باطل من وجوه كما في جحر ذب خرب
فإن المعمول من المعلوم بالضرورة أن الخرب لايكون نعتا بالذب بل بالجحر ففيه الإيه
الامر من الالتباس غير حاصل.[88]
همين تعبير را آقاي ابن خازن كه بغدادي
و متوفاي 741 هست و كتابهاي متعددي دارد در لباب التأويل ج3، ص16 ميآيد و اين
قضيه را رد ميكند و بعد ايشان موارد متعددي ميآورد از طبري و ديگران به عنوان
مؤيد كه جر ارجل به همجواري باطل است.
جناب آقاي ابن همام، بنابر آنچه كه
شوكاني در فتح القدير، ج1، ص8 آورده است ميگويد:
الخفض علي الجوار ليس بجيّد اذ لم يأت
في القرآن ولا في كلام فصيح.
در كلام فصيح و قرآن ما نمونهاي نداريم
كه جر به جوار داده باشند.
جناب صافي كه حاشيهاي دارد بر تفسير
بيضاوي در ج1، ص254 آمده و اين قضيه را رد كرده است. خود شوكاني ميگويد:
لايجوز حمل الإية عليه.[89]
نيشابوري
در تفسير غرائب القرآن، ج6، 53 ميگويد:
لايمكن ان يقال هذا في الإية المباركة.
قرطبي
بعد از نقل اقول ميگويد:
هذا القول غلط عظيم.[90]
اين كتاب در حقيقت مبسوطترين كتاب فقه حنابله
است و خود وهابيت هم براي كتاب المغني عنايت ويژهاي دارند. در بيت الله الحرام در
اين اطراف حدود ده تا دوازده دار الافتاء وجود دارد، كه در هر كدام يكي دو نفر از
مفتيهاي خودشان نشستهاند و در حقيقت مركز پاسخ به سؤالات شرعي است. غير از كتاب
مغني ابن قدامه در اين دارالافتاء ها من هيچ كتاب فقهي ديگري را نديدم. و لذا من
اين كتاب را انتخاب كردهام و در بحثهاي بعدي هم شما عزيزان نسبت به مغني ابن
قدامه كه شرحش مال شمس الدين مقدسي است بيشتر دقت كنيد تا با نحوه توجيهات و
تأويلات غير عالمانهاي كه اينها دارند يك مقدار روشن شود.
در جلد اول مغني ص120:
( مسألة) قال ( وغسل الرجلين إلى
الكعبين وهما العظمان الناتئان)
اين اصل متني است كه ميخواهد بحث كند و
شروع ميكند به توضيح دادن.
غسل الرجلين واجب في قول أكثر أهل العلم،
اين را دقت كنيد كه ميگويد: غسل رجلين
واجب است در نظر اكثر اهل علم؛ پس اجماعي در كار نيست و بعد ميگويد:
وقال عبد الرحمن بن أبي ليلى أجمع أصحاب رسول
الله صلى الله عليه وسلم على غسل القدمين
اين جا ادعاي اجماع اصحاب پيغمبر را ميكند.
، وروي عن علي أنه مسح على نعليه وقدميه
بلا فاصله در اين جا اجماع را نقض ميكند.
ثم دخل المسجد فخلع نعليه ثم صلى، وحكي
عن ابن عباس أنه قال ما أجد في كتاب الله إلا غسلتين ومسحتين
اين چه اجماعي است كه همه اصحاب رسول
خدا صلي الله عليه وآله اجماع دارند؛ ولي بلافاصله ميآيد از امام علي عليه السلام
و ابن عباس حبر الامه خلاف آن را نقل ميكند.
يك تعبيري دارد ابن حزم اندلسي دقيقاً
يادم نيست در رابطه با چه بحث است، در كتاب الفصل خودش ميآيد و مطرح ميكند
و لعنة الله علي كل اجماع خرج عنه علي
بن ابيطالب عليه السلام.[91]
بعد
دو باره ميگويد:
وروي عن أنس بن مالك
أنس
از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله و خادم او بوده .
أنه ذكر له قول الحجاج اغسلوا القدمين ظاهرهما
وباطنهما وخللوا ما بين الأصابع
فإنه ليس شئ من ابن آدم أقرب إلى الخبث من قدميه فقال أنس صدق الله وكذب الحجاج
وتلا هذه الآية
( فاغسلوا وجوهكم وأيديكم إلى المرافق وامسحوا برءوسكم وأرجلكم إلى الكعبين)
ميگويد براي انس بن مالك نقل كردند كه
حجاج گفته است كه بهترين وضو وضويي است كه انسان پايش را بشويد، هم ظاهر پا و هم
باطن آن را. انس گفت: دروغ گفت حجاج و راست گفت خداوند؛ يعني آيه قرآن خلاف قول
حجاج بن يوسف ثقفي است.
انشاء الله ما يك بحثي خواهيم داشت در
رابطه با سياست امويين مبني بر غسل رجلين كه يك بحث مفصلي است.
وحكي عن الشعبي (105هجري) أنه قال: الوضوء
مغسولان وممسوحان فالممسوحان يسقطان في التيمم.
پس اين چهار نفر نقل كرده اند كه وضو دو
غسل و دو مسح است و همه اينها هم به آية قرآن استناد كردهاند. بعد ميگويد:
ولم يعلم من فقهاء المسلمين من يقول بالمسح على
الرجلين غير من ذكرنا إلا ما حكي عن ابن جرير أنه قال: هو مخير بين المسح والغسل،
واحتج بظاهر الآية
وبما روى ابن عباس قال توضأ النبي صلى الله عليه وسلم وأدخل يده في الاناء فمضمض
واستنشق مرة واحدة ثم أدخل يده فصب على وجهه مرة واحدة وصب على يديه مرة واحدة،
وضوي كه از عثمان نقل ميشود ميگويد:
ان النبي توضأ كوضوئي هذا.
پيغمبر آنطور وضو گرفت كه من وضو ميگيرم.
نميگويد كه من مثل پيغمبر وضو ميگيرم،
نه اينكه وضوي من شبيه وضوي پيغمبر است؛ اما رواياتي كه از حضرت علي عليه السلام
نقل شده است، قضيه بر عكس است ميگويد: پيغمبر اين گونه وضو ميگرفت، اين وضويي كه
من ميگيرم عين وضويي است كه پيغمبر گرفته است. آنها عنايت داشتند كه خودشان را
محور قرار بدهند. تا اين كه اگر يك روايتي بر خلاف عمل عثمان وارد شد، بگويند آنچه
كه امروز براي ما حجت خدا بر مردم است، قول عثمان است نه قول پيغمبر. در بعضي از
جاها صراحتا هم آوردهاند. از حجاج عبارتهاي صريحي دارد. ابن عساكر در تاريخش و
خود ابن كثير نقل ميكند كه ميگويد: در دوران امر بين رسول الرجل و يا خليفة الرجل كدام ارزشش بالاتر است؟ همه ميگويند خليفة الرجل.
حضرت محمد صلي الله عليه وآله رسول الله بود و عبدالملك خليفة الله است. كار به
اينجا ميرسد. شيعه، سني و هابي همگي از
حجاج نقل كردهاند كه:
خليفة الرجل خير من رسوله.[92]
حتي در جايي آمده است به حجاج گفتند كه
ام ايمن بعد از رحلت پيغمبر گريه ميكرد، گفت: براي چه گريه ميكرد؟ گفتند: براي
انقطاع وحي. شروع كرد به ام ايمن دري وري گفتن: اين پيرزن عقلش را از دست داده است،
وحي قطع نشده.
ان الخلفاء لايعملون الا بوحي.
خلفاي بني اميه هيچ كاري را بدون وحي
انجام نميدهند.
و در يك جايي ديگر گفته است:
لا اعمل الا بوحي.
ابن قدامه اين گونه ادامه ميدهد :
ومسح برأسه وأذنيه مرة واحدة،
اين
«مره واحده » را به ياد داشته باشيد كه بعد وضوي عثمان را كه نقل ميكند با اين
حديث مخالفت دارد.
ثم أخذ ملء كف من ماء فرش على قدميه وهو متعنل
رواه سعيد، وقال أيضا حدثنا هشيم أخبرنا يعلى بن عطاء عن أبيه قال أخبرني أوس بن
أبي أوس الثقفي أنه رأى النبي صلى الله عليه وسلم أتى كظامة قوم بالطائف فتوضأ
ومسح على قدميه. قال هشيم كان هذا في أول الاسلام.
اين نكته را داشته باشيد كه ميگويد:
اين وضو هم در اول بعثت پيامبر بوده است. وقتي وضوي پيغمبر را كه مسح ميكشيد نقل
ميكنند، دنبال يك توجيه هستند و ميگويند اين مسح در اول اسلام بوده است. بعد اين
مسح نسخ شده است. حالا با چه نسخ شده است، بعضيها ميگويند با آيه نسخ شده است.
ميگوييم:بنابر قول كساني كه آيه را به
جر خواندهاند و يا آنهايي كه به نصب و معطوفا علي برؤوسكم خواندهاند، چه ميگوييد؟
ميگويند: بعد از اين پيغمبر آمده است و پاهايش را شسته است و با عملش آيه را نسخ
كرده است.
ما نفهميديم اين آيه شش سورة مائده جزء
آيات ناسخه است يا جزء آيات منسوخه. فرضا
اگر منسوخ هست، با چه نسخ شده است؟ به آيه ديگر يا به عمل پيامبر؟ عمل پيغمبر را
قبل از نزول آيه هم نقل ميكنند كه مسح كرده است و بعد از آيه هم نقل ميكنند مسح
كرده است !.
و
حال آنكه تمام مفسرين شيعه و سني اتفاق دارند كه سوره مائده آخرين سوره است كه بر
پيغمبر نازل شده است يا حداقل قبل از سوره تويه آخرين سوره است و روايات متواتر
دارند كه سوره مائده آخرين سوره است كه هيچ آيه از آيات آن مورد نسخ قرار نگرفته
است.
در درالمنثور روايات متعدد حدود شانزه تا هفده روايت ميآورد مبني بر اينكه سوره مائده هيچ يك
از آياتش نسخ نشده است:
فأحلوا حرامه و حرموا حلاله و ما من آية في سورة المائده الا انه لم ينسخ.
و خود اهل سنت هم گفتهاند كه آيه قرآن
با سنت نسخ نميشود؛ چون آيه قرآن دليل قطعيه است و سنت مبين آيه است نه ناسخ آن.
به دليل خود آيه قرآن كه ميفرمايد:
وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ
لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ . النحل / 44.
اين آيه بيانگر اين است كه سخن پيغمبر
مبين قرآن است نه ناسخ آن. البته اگر سنت قطعيه داشته باشيم كه از قول معصوم صراحت
داشته باشد كه اين حديث ناسخ قرآن است، ميپذريم.
ابن
قدامه در آخر صفحه 121 دوباره وارد آيه ميشود و ميگويد:
واما الآيه...
اقوال را نقل ميكند و ادله متعدد آورده
است كه آنچه واجب است، غسل است. به شيعه هم طعنه زياد زده است كه آنها سنت را
نفهميدهاند.
وأما الآية فقد روى عِكرِمِة عن ابن عباس أنه كان
يقرأ ( وأرجلكم) قال عاد إلى الغسل.
عكرمه غلام ابن عباس و شاگرد او بود و
در نزد اهل سنت از ده نفر از رجاليون اهل سنت نُه نفر او را تكذيب و تفسيق كردهاند
مبني بر اين كه عكرمه ضرب المثل براي دروغ بوده است؛ حتي عبدالله بن عمر غلامش را
ميزد و ميگفت:
لاتكذب عليَّ كما يكذب عكرمه علي ابن
عباس.
عكرمه ناشر افكار خوارج بوده است و اهل
قمار و شطرنج بوده است. همه آوردهاند و نود درصد علماي اهل سنت او را تقسيق كرده
اند؛ مخصوصا اينكه ميگويند:
كان يري رأي الخوارج.
حتي در بخش يمن، خوارج را مردم از زبان
عكرمه گرفتهاند. و حتي گفتهاند كه او در مني شمشير به دست ميگرفته و ميگفته:
اگر من قدرت داشتم تمام اين كفاري را كه در مني خدا را به دروغ عبادت ميكنند، از
دم شمشير ميگذارندم. يعني از مسلمين به كفار تعبير ميكرده است.
و در آيه تطهير هم تنها كسي كه ادعا
كرده است كه آيه تطهير در حق زنان پيغمبر است، همين عكرمه بوده است كه در كوچه و
خيابان جار ميزد: آيه تطهير آنچه كه شما تصور ميكنيد نيست،
ليس كما تذهبون اني باهلته أنها نزلت في
نساء النبي.
معلوم ميشود كه نظر مردم غير از اين
بوده است؛ ولي او ميخواهد بگويد كه آيه تطهير در حق زنان پيغمبر نازل شده است و
در حق اميرالمؤمنين و فرزندانش نازل نشده است؛ در حالي كه در صحيح بخاري و مسلم
نزول آيه تطهير را در حق اميرالمؤمنين عليه السلام مفروغ عنه گرفتهاند.
علماي شيعه به اجمعهم او را تفسيق كردهاند؛
يعني علماي شيعه قديما و حديثا بر تفسيق او اجماع كردهاند و علماي اهل سنت هم نود
درصد او را تفسيق كردهاند و كساني هم كه او را تعديل كردهاند به نحوي است كه خود
عبارتها لغزنده است، انگار كه خودش هم مطمئن نيست.
وأما الآية فقد روى عِكرِمِة عن ابن عباس أنه كان
يقرأ ( وأرجلكم) قال عاد إلى الغسل.
يعني قبلا مسلمانان مسح ميكردند و قتي
آيه آمد «وارجلَكم » مردم دوباره به غسل برگشتند.
وروى عن علي وابن مسعود والشعبي أنهم
كانوا يقرؤونها كذلك وروى ذلك كله سعيد، وهي قراءة جماعة من القراء منهم ابن عامر
فتكون معطوفة على اليدين في الغسل ومن قرأها بالجر فللمجاورة....
وفي كتاب الله تعالى ( إني أخاف عليكم
عذاب يوم اليم) جر أليما وهو صفه العذاب المنصوب لمجاورته المجرور وتقول العرب:
جحر ذب خرب.
در كتاب خداوند تعالي آمده است اني اخاف
عليكم عذاب يوم اليم. اليم مجرور است در حالي كه صفت براي عذاب است كه منصوب مي
باشد. اليم مجرور شد بخاطر مجاورت با يك كلمه مجرور.
جواب اين كلام را بايد از تفاسير خود
اهل سنت پيدا كنيم؛ چون بايد از باب «وجادلهم بالتي هي
احسن » باشد. احتجاج يعني: «اقامة الحجة عند الخصم »
نه «اقامة الحجة عندنا ». آن تعبير ابن حزم اندلسي فراموش نكنيم كه ميگويد:
لا معني لإستدلالنا علي الشيعه بكتبنا و
هم لا يصدقونها و كذا لا معنا لإحتجاج الشيعه علينا بكتبهم ونحن لا نصدقها.
معني ندارد بر شيعه به كتابهايمان
استدلال كنيم در حالي كه آنها تصديقش نمي كنند وهمچنين معنا ندارد كه بر ما به
كتبشان احتجاج كنند در حالي كه ما تصديقش نمي كنيم.
و لذا در اين قضايا بايد به كتابهاي
مراجعه كنيم كه مورد تأييد آنها است؛ مخصوصا در بحث با وهابيت، ابن تيميه در
ميان مفسرين به تفسر طبري متوفاي 310 هجري يك ارادت فوق العاده دارد. در خود منهاج
السنه چند جا از طبري و تفسيرش نام ميبرد و تجليل ميكند و ميگويد كه اين تنها
تفسيري است كه مشتمل بر احاديث جعلي و دروغين نيست. و لذا به اين نكته توجه داشته
باشيد كه تفسير طبري در نزد ابن تيميه ارزش داشته است. تفسير ابن كثير بعد از ابن
تيميه نوشته شده است، وهابيت امروزه به تفسير ابن كثير ارادات دارند.
در تفسير طبري، ج12، ص36، خيلي قشنگ و
زيبا مطلب را بيان كرده است:
وجعل الأليم من صفة اليوم وهو من صفة العذاب إذ كان
العذاب فيه كما قيل: ( وجعل الليل سكنا) وإنما السكن من صفة ما سكن فيه دون الليل.
اليم از صفت يوم است، در ظاهر ما ميبينيم
كه اليم صفت يوم است و حال آنكه او بايد از صفات عذاب باشد، عذاب است كه دردناك
است نه يوم.
بعد
ميگويد:
وقتي خود روز ظرف براي عذاب قرار ميگيرد،
گويا خود روز دردآور است.
مثلا ما ميگوييم: امروز چه روز درد
آوري بود، فلان شب، چه شب خوشي بود. شب كه خوش نيست؛ بلكه آنچه در شب گذشت
خوشايند بوده. يا مثلا كسي كه سر درد ميگيرد ميگويد: برايم چه شب دردآوري بود.
اين دردآور را صفت براي شب ميآورد و حال آن كه شب گناهي ندارد، شب بما هو شب
دردآور نيست؛ بلكه آن سر درد هست كه دردآور است.
بعد ايشان از آية قرآن هم دليل ميآورد:
وجعل الليل سكنا.
ليل سكن نيست، بلكه افرادي كه در شب
هستند آرامش دارند، خداوند آرامش را براي مردمي كه در شب هستند، داده است، شب كه
آرامش ندارد.
شبيه اين سخن را تفسير واحدي در ج1،
ص518 دارد، تفسير سمعاني در ج2، ص423، تفسر بغوي دارد. خود ابن تيميه به تفسر بغوي
عنايت ويژه دارد، خيلي تمجيد ميكند، از مصابير السنه بغوي تا حد عرش اعلي تجليل
ميكند. و همچينين در تفسير نسفي ميگويد:
وصف اليوم بأليم من الإسناد المجازى لوقوع
الأمل
فيه.
اين هم يك توجيه ديگري است كه ميگويد: اينجا كه اليم را
صفت براي يوم قرار داده است، از باب اسناد در مجاز است؛ براي اينكه درد در روز
قرار گرفته است.
بيضاوي هم گفته است:
«إني أخاف عليكم عذاب يوم أليم» مؤلم وهو
في الحقيقة صفة المعذب لكن يوصف به العذاب وزمانه على طريقة جد جده ونهاره صائم للمبالغة.[93]
ابوحيان كه هم لغوي، هم نحوي و هم مفسر
است، در تفسير البحر المحيط ج5، ص215 ميگويد:
اسناد الم الي اليوم مجاز لوقوع الالم
فيه لا به.
بعد از زمخشري نقل ميكند كه گفته:
ان قلت: فاذاً وصف به العذاب.
در جواب ميگويد:
قلت مجازي مثله لأن الاليم في الحقيقة هو المعذب و نظيرهما
قولك: نهاره صائم.
روزها كه روزه دارد نيست؛ بلكه خود
مكلف است كه روزه دار است؛ ولي ما ميآييم روزه را به جاي اين كه نسبت بدهيم به
مكلف، نسبت ميدهيم به خود يوم. يا ميگويم:
قائم ليله.
اوني كه شب زندهداري ميكند، مكلف است
نه شب.
اينها جوابهايي بود كه از ابن قدامه
مقدسي و نووي و ديگران كه گفتهاند: اگر ارجلِكم هم بخوانيم به خاطر قاعده همجواري
است. قاعده همجواري كه ما قبلا نقل كرديم كه فقط در ضرورت شعري و در جايي است سخن
به بن بست ميخورد، متكلم متوصل ميشود. آنها گفتند كه در قرآن هم مشابه دارد.
بحثي ديگري كه ابن قدامه دارد توجيهات
بلامرجح است اگر يك آدم منصف آن را بخواند، ميفهمد كه خودش معتقد است كه آيه
دلالت بر مسح ميكند و به دنبال راه گريز است و دنبال اين است كه براي آن معتقدات
خودش يك توجيهي بيان كند. اول در ذهنش آورده است كه حكم الله غسل الرجلين است،
حالا براي اين حكم الله به دنبال اين است كه از آيه و روايت مؤيد پيدا كند. يعني
به جايي اينكه يك حكم الله نا معلومي باشد و برود سراغ قرآن و روايات براي كشف
حكم الله، اين آقا بر عكس كرده است، اول يك چيز باطل را در ذهنش به عنوان حكم
الله تصور كردهاست، بعد به دنبل مؤيد در قرآن و سنت ميگردد.
اهل سنت همه چيزشان به رأي است، تفسير،
تاريخ و... به رأي است. مثل ذهبي كه هر چه روايت در مدح حضرت امير عليه السلام است
و ميتواند رد كند، سعي ميكند به نحوي قبول نكند. به دنبال بهانه است، فلاني شيعي
است، غالي است و... اگر بيست نفر كسي را توثيق كرده و فقط يك نفر او را تضعيف كرده
باشد، آن بيست نفر را كنار ميگذارد و ميگويد: قد ضعفه ابن عدي. بعد ميآيد به يك
روايت كه راهي براي تضعيفش پيدا نكرده است، مثل حديثي كه پيغمبر فرموده:
يا علي عدوّك عدوّي و عدوّي عدوّ الله.
ميگويد: با اين كه سند مشكل ندارد؛ ولي:
يشهد القلب بأنّه الباطل.[94]
يعني اين جا قاضي قلب ايشان است، حالا
ممكن است كه قلب كسي ديگري: يشهد بأن الذهبي ناصبيٌ. همانطوري كه سخاوي از
شاگردان ايشان صراحت دارد كه استاد ما:
فيه نصب.
در استاد ما آقاي ذهبي يك شعبهاي از
نصب هست.
علي ايحال آنها همه چيزشان به رأي است؛
يعني يك چيز را در ذهنشان آوردهاند كه ابوبكر خليفه حق است و خدشه ناپذير است و
دليلهايي كه عليه او است را بايد توجيه كنيم و مطالب ضعيف را هم تلاش كنيم كه به
كرسي بنشانيم. حالا اين عقيده چه هست نميدانيم.
ابن قدامه بعد از قضيه الجوار سه قضيه
ديگر دارد: يكي اينكه:
وتحديده بالكعبين دليل على أنه أراد
الغسل فإن المسح ليس بمحدود.
محدود شدن به كعبين دليل است كه مراد
خداي عالم غسل بوده است، چون مسح حدود ندارد، نميتواند رجلين عطف به رأس باشد؛
چون عطف محدود به غير محدود ميشود؛ ولي در غسل، محدود است به الي المرافق. چون در
غسل محدود است، اين محدود بودن دست، دليل است كه ما در رجلين هم ما غسل داريم.
اين جواب يك فقيهي است كه به عنوان يك
فقيه مسلّم؛ به ويژه وهابيها از او ياد ميكنند. اين جواب را اگر يك بچه طلبه
بگويد، يك استاد دانشگاه بگويد، يا يك عوام بگويد، هيچ گلايهاي نيست.
اين جا جاي هو كردن است. بايد در جواب
گفت كه در وجه كجايش محدود است؟ ما چهار عضو داريم، وجه، دست، سر و پا. اگر اين
باشد، سيد مرتضي تعبير خيلي قشنگي دارد و از اين شبهه جواب داده است، به قدري قشنگ
جواب داده است، به قدري زيبا جواب داده است كه «ليليق أن يكتب بالنور علي خدود
الحور » البته اين تعبير مال مرحوم سبزواري در منظومه است. تعبير سيد مرتضي به
قدري تعبير قشنگ است، ميگويد:
لأن الآية تضمنت ذكر عضو مغسول غير
محدود وهو الوجه وعطف عليه مغسولا محدودا وهما اليدان ثم استأنف ذكر عضو ممسوح غير
محدود وهو الرأس فيجب أن تكون الأرجل ممسوحة وهي محدود معطوفة عليه دون غيره
ليتقابل الجملتان في عطف مغسول محدود على مغسول غير محدود، وفي عطف ممسوح محدود
على ممسوح غير محدود.[95]
در وجه نامحدود است، ايدي محدود عطف
شده است، سر هم غير محدود است، ارجل محدود بر او عطف شده است. در حقيقت اين يك
نوعي از فصاحت و بلاغت است كه اگر چنانچه بگوييد كه در رجل بايد بشوييم، اين تقابل
دو جمله به هم ميخورد و اين خودش يك نوع ضعف در فصاحت و بلاغت است.
اشكالي
ديگر يا در حقيقت راهگريزي كه ابن قدامه دارد، اين است كه:
( فإن قيل) فعطفه على الرأس دليل على
أنه أراد حقيقة المسح قلنا قد افترقا من وجوه ( أحدها) ان الممسوح في الرأس شعر
يشق غسله والرجلان بخلاف ذلك فهما أشبه بالمغسولات.
اگر كسي به ابن قدامه بگويد كه آقاي ابن
قدامه اگر كسي سرش طاس است، يا آنهاي كه سرشان را تراشيدهاند كه از ويژگيهاي
وهابيت اين است كه سرشان را كاملا ميتراشند، پس اين حرف شما در آنجا معني ندارد،
بايد سرشان را بشورند. يا كسي كه صورتش مو دارد. در اين انبوهي از علماي اهل سنت
كه سرشان مو ندارد و برعكس ريش بلندي هم دارد، اين حرف شما تطبيق نميكند آنها
بايد سرشان را بشويند و صورت را مسح بكشند.
آقاي سبحاني اينگونه جواب داده است:
فأما الاول: فأيّ مشقة في غسل الشرع اذا
كان المغسول جزءاً منه فإنّه الواجب في المسح، فليكن كذلك عند الغسل.[96]
چه مشقتي است در شستن مو در صورتي كه بخشي
از اين شعر را ما ميشوييم؟
حنبلي ها واجب ميدانند ولو يك بخش از
موي جلوي سر را مسح كنند كفايت ميكند. اگر كسي به اندازه دو انگشت به عرض و يك
انگشت به طول آن را ميشويد، چه مشقتي دارد؟
به
ويژه در مناطق عربي كه هوا خيلي گرم است، شستن سر يك نوع خنكي ميآورد. اين عرقها
و گرما را ميبرد. اگر قرار باشد، دنبال حكمت بگرديم، شستن سر به مراتب به طبيعت
بشر نزديك تر است تا مسح سر.
اما نكته سوم ايشان كه خيلي دور از تعقل
يك روحاني و آخوند و فقيه است؛ آنهم فقيهي مثل ابن قدامه، اين است كه ميگويد:
( والثالث) انهما معرضتان للخبث لكونهما
يوطأ بهما على الأرض بخلاف الرأس.
كله انسان با زمين تماس ندارد و معمولا
آلوده هم نيست و لذا شارع مقدس به مسح اكتفا كرده است؛ ولي در رِجل چون با زمين در
تماس است و غالبا آلوده است، شارع مقدس غسل را واجب كرده است.
اين جا ما جواب ميدهيم كه اين قضيه
رجلين كه اگر با زمين هم تماس دارد، اولا اين قياس عقلي است و احكام الهي با قياس
تنظيم نميشود. اگر در واقع نظر شارع مقدس هم همين بود كه به نظر شما هست و شما
فتوي دادهايد، اگر كسي نجاستي و يا آلودگي در پا دارد، همه فقها فتوي دادهاند كه
بايد نجاست را يا خبائث را از پا برطرف كند و بعد از آن شروع كند به وضو گرفتن. به
تعبير آقاي سبحاني كه ميفرمايد:
وافسد منه هو وجه الثالث فإنّ كون الرجلين
مترضتين للخبث لا يقتضي تعيّن الغسل، فإنّ القائل بالمسح يقول بأنّه يجب أن تكون
الرجل طاهرة من الخبث ثمّ تمسح.
ما اول رجل را از آلودگيها پاك ميكنيم
اگر نجس است آب ميكشيم، و بعد مسح ميكشيم. اگر كسي كه در خيابان راه ميرود و
كارگر است، كشاورز است و همواره با گرد و خاك زندگي ميكند، سرش به مراتب بيش از
پايش آلوده است؛ چون پا معمولا در داخل جوراب است و يا در داخل كفش، آلودگيهايش
كمتر است؛ ولي اگر چنانچه سر آلوده و يا نجس بود، شما در آنجا چه كار ميكنيد،
فتواي شما چيست؟ آيا ميگوييد كه در آن صورت غسل واجب است كه هم وضو محقق شود و هم
تطهير يا اين كه ميگوييد كه اول بايد سر را اگر آلودگيش به قدري است كه مسح اطلاق
نمي شود، اول بايد سر را پاك كنيم، اگر نجس است تطهير كنيم بعد مسح بكشيم؟ در پا
هم ما همين حرف را ميزنيم. مگر تمام مسلمانها با پاي پياده در خيابانها راه ميروند
و با پاي برهنه در دستشويي و غيره ميروند كه شما اين حكم را ميفرماييد. اگر اين
ملاك باشد، پاي انسان غالبا آلودگيهايش از سر كمتر است؛ چون پا عمدتا يا در داخل
جوراب است يا در داخل كفش. يعني حتي اگر ملاك ابن قدامه را هم قبول كنيم، در پا
نميتوانيم حكم به غسل كنيم.
مگر مسأله وضو براي تطهير اعضاي وضو است
يا به خاطر امر الهي است؟ اگر چنانچه فلسفه و حكمت وضو تميز بودن اعضاء باشد، اگر
بدون نيت پنجاه بار داخل آب برويد و بيرون بياييد، اطلاق وضو نميشود، ده بار هم
بدون نيت وضو اعضايتان را بشوييد، مبيح نماز نميشود.
راه گريز چهارم كه در كلام ابن قدامه
اين است كه ميگويد:
ويحتمل أنه أراد بالمسح الغسل الخفيف
قال أبو علي الفارسي: العرب تسمي خفيف الغسل مسحا فيقولون تمسحت للصلاة أي توضأت
وقال أبو زيد الأنصاري
نحو ذلك.[97]
احتمال دارد مراد از مسح غسل خفيف باشد. ابو علي فارسي مي گويد:عرب غسل خفيف را مسح مي نامد و مي گويند تمسحت للصلاة يعني براي نماز وضوء گرفتم و ابو زيد انصاري نبز مثل آن را گفته است.
ببينيد كه اين توجيه چه قدر از ادبيات
يك روحاني و يك آخوند به دور است. نحوه صحبت مشخص است كه يك مشخص يك صحبت فقهي و
علمي نيست؛ بلكه گريز از حكم و مسأله شرعي است. ميگويد:
مراد از مسح غسل خفيفي است؛ يعني يك
شستشوي سطحي.
اين يك نوع فرار از حكم است. تعبيري
دارد ابن حزم اندلسي در كتاب الفِصل شان كه ميگويد:
بعضي از بزرگان ما آمدهاند اقوال ائمه
اربعه را به عنوان يك حجت شرعي پذيرفتهاند و تمام آيات و روايات را منطبق با
اقوال آنها تطبيق ميكنند يا توجيه ميكنند.
مصيبت ما اين است كه ميگويند: وقتي
ابوحنيفه ميگويد غسل، مالك ميگويد غسل، شافعي ميگويد غسل، احمد بن حنبل ميگويد
غسل، پس اينها هم آيات را بهتر از ما فهميدهاند و هم سنت را. اگر ما اين آيات را
ميبينيم، احمد بن حنبل هم آيه را ديده است؛ ولي بعد از ديدن آيه رفته سراغ غسل،
ابوحنيفه اين آيه را ديده است، آنچه كه ما مي فهيميم ابوحنيفه هم فهميده است،
شايد يك چيزي ديگري هم فهيمده كه ما نميدانيم؛ پس ما ناچاريم آيات را طوري تعبير
كنيم كه منطبق با فتاواي ائمه اربعه باشد. درد اصلي اين است و لاغير. تمام اين
توجيهات به خاطر اين است كه اين بحث را منطبق كنند مطابق با آراي فقهاي اربعه شان.
اين تعبير ابن قدامه را ميبينيم كه
قرطبي در الجامع في القرآن، ج6، ص92 همين تعبير را دارد. ابوحيان در تفسير بحر
المحيط، ص483 همين توجيه را دارد. آقاي عيني در عمده القاري في شرح صحيح البخاري،
ج2، ص239 همين تعبير را دارد. ابن رشد اندلسي در كتاب مقدماتش، ج1، ص15 همين تعبير
را دارد.
اينها نظرشان اين است كه بايد طوري آيه
را تفسير كنيم كه اگر چه به قطع رسيديم مراد آيه مسح است و از همه اين حرفها دست
برداريم و خداي عالم گفته است كه مسح كنيم، مراد مسح نيست؛ بلكه مراد از مسح يك
غسل خفيف است.
در اين جا ما عرض ميكنيم كه اگر شما از
عرف و لغت و از مردم عادي (كولاه نمديها) سؤال كنيد كه مراد از غسل چيست؟ خواهد
گفت كه مراد از غسل، اسالة
الماء علي العضو است. مراد از غسل جريان دادن آب است بر عضو؛ حالا چه دستتان را
زير شير بگيرد و آب بر آن جاري شود يا اين كه دستتان را پر از آب ميكنيد و با
دست اصاله ميدهيد. يعني آب در يك جا سيلان پيدا كند، به آن غسل ميگويند.
ميپرسيم: اذا امر مولا عبده أن يمسح
عضوه، در اين جا عبد چه كار كند، خواهد گفت كه: مراد از مسح امرار اليد علي العضو
است. حالا اين كه در يد تري و بللي هم باشد يا نه، بحثي ديگري است. مسح مطلق يعني
كشيدن دست بر عضوي. مسح يده علي رأس اليتيم؛ يعني امرار داد دست را بر رأس. پس غسل
اسالة الماء است سواء كان باليد او بالحنفيه. اگر چنانچه آمد يك آب را جريان داد
ميگويند: غَسَلَ؛ ولي اگر مرور داد دستش را بر چيزي، ميگويند: مَسَحَ.
ما از اين حضرات سؤال ميكنيم آيا خداي
عالم كه وضو را براي عموم مسلمين واجب كرده است؛ به طوري كه هر روز بايد اين مسأله
را انجام بدهند، مثل زكات و حج خمس نيست كه فقط براي يك عدة خاصي آن هم در يك مقطع
خاصي واجب باشد كه اگر ابهامي بود ميتوانند از علما سؤال كنند. وضو يك عمل عبادي
است كه تمام مسلمين همه روزه گرفتار او هستند. اگر خداي حكيم بخواهد يك امر
مبتلابه عموم مردم را به اين شكل بيان كند، خلاف حكمت است، خلاف فصاحت و بلاغت است.
اگر يك فرد عادي چنين چيزي را بگويد، يك مولايي بگويد: وامسح رجلك. بعد كه اين عبد
برود پايش را مسح بكشد، آيا ميتواند او را بازخواست كند كه من نگفتم كه وامسح
يعني مسح كن، مراد من از اين مسح، غسل خفيف است، همه اين مولا را مذمت ميكنند.
ميگويد آقاي مولا عقل مباركت كجا رفت؟ از اين تعبير شما امرار يد ميفهمند و عبد
هم همين را فهميده است. عرف عبد را ممتثل ميدانند. اگر مولا بخواهد عبد را عقاب
كند و بگويد مراد من غسل خفيف بوده است،
همة عقلا اين مولا را مذمت ميكنند. آن وقت شما در بارة خداي حكيم در يك امر عبادي
مبتلابه عموم مسلمانها؛ آنهم چندين بار در يك روز، يك تعبيري را به كار ميبريد
كه نسبت آن به يك عبد قبيح است. اين دور از عقل است و عقاب كردن عبد، عقاب بلابيان
و قبيح است.
و خود علماي بزرگ اهل سنت نيز اين توجيه
را كه آوردهاند، رد كردهاند. جناب آقاي صاوي كه حاشيهاي دارد بر تفسير بيضاوي،
وقتي اين را نقل ميكند ميگويد:
وهو بعيد.
و خود طبري ميگويد:
ان الشرع اراد تفرقة ما بين البابين،
فاغسلوا وجوهكم، ثم قال وامسحوا. فلوكان متقاربين في المعنا
خداي عالم در قرآن بين دو باب (غسل و
مسح) كاملا تفرقه انداخته است، اگر هردو متقارب بودند، نيازي به تفرقه نبود. مثلا
ميگفت: واغسلوا بوجوهكم و ايديكم و رؤوسكم و ارجلكم. بعد نبي مكرم اسلام
7 با قراين و شواهدي ميگفت كه مراد ما از
غسل رأس و رجل اين چنين بوده است. يا اگر ميگفت كه: وامسحو بوجوهكم و ايديكم و
رؤوسكم و ارجلكم. بعد پيامبر ميگفت كه مراد ما از اين مسح در وجه و يد غسل شديد
است؛ ولي در رجل غسل خفيف است. اين خيلي قبيح است. خداي عالم وقتي دو واژه به كار
ميبرد، يكي واغسلوا و يكي وامسحوا، مشخص است كه دو مقوله از دو باب است.
اگر چنانچه بين غسل و مسح تقارن بود، ما
ميتوانستيم يكي را برداريم و به جاي ديگري استعمال كنيم و حال آن كه احدي نگفته
است كه ما ميتوانيم يك جاي كه واغسلوا آمده است، برداريم و به جايش وامسحوا
بگذاريم. يا بر عكس.
اين هم پاسخ از توجيهات آقاي ابن قدامه
مقدسي.
ما كليه اشكالاتي كه علماي اهل سنت؛ به
ويژه ابن قدامه مقدسي در المغني داشت، نسبت به استدلال به آيه بر مسح رجلين، عرض
كرديم و جواب داديم.
يكي
از اشكالاتي كه آقايان آوردهاند و اين تعبير زياد در كتب فقهيه و تفاسيرشان به
چشم ميخورد، مي گويند آيه دلالت بر مسح دارد؛ چه به جر بخوانيم، چه به نصب؛ ولي
سنت آمده اين آيه رانسخ كرده است. رواياتي داريم كه دلالت ميكند بر غسل رجلين و
اين روايات صحيحه هستند و در حد تواتر است و دليل قطعي است و ما ميتوانيم به
واسطه اين روايات مضمون آيه را نسخ كنيم.
اين
مطلب را ابن حزم اندلسي در كتاب الاحكام في الاصول الاحكام، ج1، 510 آورده است،
اين مطلب را آقاي سبحاني در ص36 كتاب الانصاف جلد 1 مطرح كرده است.
و هناك من يري دلالة آلإية علي المسح
بوضوح و يبطل القول بأنّ ارجلكم معطوف علي قوله: «وجوهكم» و يقول: لايجوز ألبتة أن
يحال بين المعطوف و المعطوف عليه بخبر عن المعطوف.
ابن
با اينكه اينجا صراحت دارد كه نميتواند اين رجلين عطف باشد بر وجوه به خاطر
جملهاي كه فاصله شده است بين معطوف و معطوف عليه.
لانّه اشكال و تلبيس و اضلال لابيان .
تلبيس است و اضلال بدون بيان.
لاتقول: ضربت محمداً و زيداً و مررت
بخالد و عمراً.
نميتوانيم عمراً را عطف كنيم به زيداً.
و انت تريد أنّك ضربت عمراً اصلاً.
اصلا اين امكان پذير نيست.
فلما جائت السنّة بغسل الرجلين صحّ انّ
المسح منسوخ عنهما.
زماني كه سنت ( روايت) به شستن بيايد صحيح اين
است كه آيه مسح نسخ شده است.
حاج آقاي سبحاني در اين جا سه تا جواب
فرمودهاند:
اولا آقاي سبحاني در نقل اقوال تلاش ميكند
نهايت ادب را رعايت كند و هميشه هم در سر درس در آن دورههاي كه در خدمتشان بوديم
سال 61 تا 64 ايشان تأكيد زياد داشت به طلبهها كه در نقل اقوال علما و نقد آنها
نهايت ادب را رعايت كنيد. خود ادب به بزرگان انسان را موفقتر ميكند، اسائه ادب
به بزرگان از انسان سلب توفيق ميكند. و ايشان از استادشان حضرت امام نقل ميكرد
كه ايشان در نقد اقوال بزرگان حد اكثر ميگفت: «يلاحظ عليه» اين كلام ايشان قابل
ملاحظه است. اين كه: «وهو باطل، وهو كذب و قد غلط هذ الرجل» اين تعابير، تعابيري
نيست كه با ادبيات حوزوي امام صادق عليه السلام تطبيق كند و لذا ايشان در تمام
كتابهايشان ولو اينكه سختترين انتقاد را دارد نسبت به حتي علماي اهل سنت تلاششان
بر اين است كه با كلمه «يلاحظ عليه» و امثال اين مطرح كند.
يلاحظ عليه أوّلا: أنّه لايصحّ نسخ
الكتاب إلا بالسنة القطعية.
اولا: ميان شيعه و سني متفق عليه
است كه نسخ كتاب فقط با سنت قطعيه امكان
پذير است.
لانّ الكتاب دليل قطعي لا ينسخه إلاّ
دليل قطعي مثله.
زيرا دليل قطعي را فقط دليل قطعي نسخ مي
كند.
و اما المقام فالسنّه الدالة علي الغسل
متعارضة مع السنة الدالة علي المسح
سنتي كه دلالت ميكند بر مسح، خودش
متعارض است با سنتي كه دلالت ميكند بر مسح.
فكيف يمكن أن نقدم أحد المتعارضين علي
القرآن الكريم بغير مرجح
چطور ممكن است بكي از معارضين را بر
قرآن بدون هيچ مرجحي مقدم كرد؟
اينجا عزيزان دقت كنند كه اين عبارت
آقاي سبحان «و اما المقام » تقريبا با آن دو تا سطر اولي ايشان همخواني ندارد، يك
مقداري اگر منصفانه نگاه كنيم، ايشان آنجا ادعاشان اين است كه سنت قطعيه ميتواند
كتاب را كه دليل قطعي است نسخ كند. ايشان بايد يك مقدمهاي ميچيد كه آيا اين سنتي
كه شما ادعا ميكنيد قطعي هست يا قطعي نيست. بحث قطعيت و عدم قطعيت را بايد ايشان
زير سؤال ببرد نه اينكه بگويد سنتي كه شما داريد بعضي از اين سنت دلالت دارد بر
مسح، بعضي از اين سنت دلالت دارد بر غسل. ايشان ميگويد ما فرضا سنتي كه دلالت بر
مسح دارد، مضمونش با آيه يكي است، آن سنتي كه دلالت بر غسل دارد قطعي است در نزد
ما با قطعي، قطعي را نسخ ميكنيم؛ ايشان دليلي بر عدم قطعيت سنت وارد نكردهاند.
اگر اينطور تعبير ميكردند كه سنت در
صورتي ميتواند قطعي باشد كه با سنت قطعي ديگر معارض نباشد، ما ميپذيرفتيم و روي
چشممان ميگذاشتيم؛ ولي بين آن دو سطر اول و اين سه چهار سطر بعدي يك نوع نا
هماهنگي است. اين عبارت اين سرور عزيزمان با همه دقتي كه دارند اين جا قطعيت سنت
را زير سؤال نبرده است. اصلا بحثي از
قطعيت سنت ندارد.
و اما المقام فالسنّه الدالة علي الغسل متعارضة مع السنة
الدالة علي المسح
آيا اين دو تا هر دو قطعي هستند يا نه؟
مخلف ما مي تواند ادعا كند سنت دال بر
مسح قطعي نيست بلكه سنت دال بر غسل (سشتن) قطعي است.
بايد در بيان طوري بيان كنيم كه احساس
كنيم او هم براي خودش ميخواهد دست و پا بزند و او هم شعوري دارد و تلاش ميخواهد
بكند.
البته ايشان ميگويد:
و ستوافيك الروايات المتضافرة الدالة
علي أنّ النبي و أصحابه كانوا يمسحون الارجل مكان الغسل.
بازهم ما داريم كه يك سري از صحابه مسح
ميكردند و يك سري از صحابه هم داريم كه غسل ميكردند. پس باز در هر دو صورت قطعيت
براي ما روشن نشد.
اما جواب دوم ايشان:
و ثانيا: اتّفقت الاُمة علي أنّ سورة
المائده آخر ما نزل علي النبي (ص) و انّها لم تنسخ آية منها، و قد مرّ من الروايات
و أقوال الصحابة ما يدلّ علي ذلك.
ثانيا: مسلمانان اتفاق دارند كه سوره
مائده آخرين سوره ايست كه بر نبي مكرم اسلام
(صلي الله عليه و آله و سلم) نازل شده است. روايات و اقوال صحابه در اين باره قبلا ذكر شد.
ايشان در اين جا بايد بگوييم كه به قولي
يك لغزش قلم از ايشان صورت گرفته است. يعني تعبير مرحوم كلباسي كه: «هذا من زلّة
القلم لا من زلّة القدم » اصلا اين مطلب ارتباطي با اشكال مستشكل دارد يا ندارد؟
اين آيه شريفه آيه مائده آخرين سورهاي است كه نازل شده و هيچ آيهاي كه بياد آن
را نسخ كند، نيامده است. مستدل اين را نميگويد كه با آيه، آيه را نسخ كردهايم.
اگر ابن حزم ميگفت كه يك آيهاي داريم كه اين آيه را نسخ ميكند، كاملا فرمايش
آقاي سبحاني درست است.
ايشان ميگويد كه هيچ آيه از اين سوره
با آيهاي ديگر نسخ نشده است. ولي آيا با سنت هم نسخ نشده است؟ اين را نميگويد.
مستشكل ميگويد كه قبول داريم كه آيه دلالت بر مسخ ميكند؛ ولي سنت قطعيه داريم كه
اين آيه را نسخ كرده است. ولي آقاي سبحاني ميگويد اين سوره آخرين سورهاي كه بر
پيغمبر نازل شده است و هيچ آيهاي از آن نسخ نشده است. اما اينكه بالآيه او
بالسنه، ندارد. آنچه كه روايات است در باره عدم نسخ سوره مائده، ناظر بر آيات است
كه بعداً مفصل خواهيم خواند.نسخ بعضي از آيات به وسيله آيات ديگر را ما داريم ولي
آياتي ديگري كه آيات اين سوره را نسخ كند نيامده است.
آيا سنتي هم داريم يا نداريم كه اين
آيات را نسخ كرده يا نه، نداريم. ولي سوره مائده سه ماه يا چهار ماه قبل از رحلت
پيغمبر نازل شده است. مستشكل ميگويد در
طول اين سه ما نبي مكرم آمده بيان كرده است و خودش هم وضوي دارد دال بر غسل. اصلا
اين آيه يك ماه قبل يا بيست روز قبل از رحلت نازل شده است. آيا در طول اين بيست
روز امكان آمدن سنت ناسخ هست يا نيست؟ قطعا هست. بلي اگر ما يك دليلي بياوريم بر
اين كه سوره مائده و هيچ سنتي نسخ كرده است قابل قبول است و بايد اين طور بيان
كنيم. سوره مائده آخرين سورهاي كه نازل شده است و بعد از او نه آيهاي و نه سنتي
كه نسخ كند، نداريم. اين باشد ما ميپذيريم. طرف مقابل ما هم تسليم است ولي بيان
شما عاري از اين است و اين را نميرساند.
اما فرمايش سوم ايشان:
وثالثاً: كان اللازم علي ابن حزم أن
يجعل الإية دليلا علي منسوخية السنة.
بهتر اين بود كه آقاي ابن حزم آيه را
دليل قرار بدهد بر منسوخيت سنت.
يعني سنت قبل از اين بر غسل بوده است و
آيه آمده است سنت غسلي را نسخ كرده است و مسح را ثابت كرده.
ولو ثبت انّ النبي غسل رجليه في فترة من
الزمن فالإية ناسخة لها لا أنّها ناسخة للقرآن.
در صورتي كه ما ثابت كنيم سنت دال بر
غسل قبل از نزول آيه است. هذا اول الكلام. بلي اگر ما اول بيايم و يك مقدمه بچنيم
و بگوييم كه تمام سنت دال بر غسل قبل از نزول آيه است. اين را اول ثابت كنيم به
عنوان مقدمه اولي. بعد بگوييم آيه نازل شده است دال بر مسح. و مقدمه سوم اين كه بعد از نزول آيه سنت دال بر غسل هم
نداريم. اگر اين سه مقدمه را كنار هم بگذاريم اين دليل و جواب كافي است و گر نه
خير.
انشاء الله در قضيه نسخ، تمام روايات
نسخ را ميآوريم و رد ميكنيم. رواياتي كه استدلال بر غسل كردهاند پايه ندارد.
يعني سنت قطعي كه نيست هيچ، حتي سنت ظني هم نيست. اگر ما همانطوري كه آقاي سبحاني
در بحث سنت وارد ميشود و خيلي محققانه و خيلي دقيق و قطعي وارد شده، اگر يكي از
آن صحبتها را كه هفت هشت صفحه بعد خواهد آمد اينجا آورده بود، اين استدلال كلا
از بين ميرفت.
شما ميگوييد سنت بايد قطعي باشد، كدام
سنت را شما قطعي ميدانيد؟ سنت بر دو قسم است: سنتي كه مسح را ثابت ميكند و سنتي
كه غسل را ثابت ميكند؛ اما آنهايي كه غسل را ثابت ميكنند، كلا ضعيف، وهمي و ظني
هستند. اگر ما اين سنت را زيرش را خالي كرديم و از حالت سنت قطعيه بيرون آمد، كلا
به طور كلي از بين ميرود، يا لا اقل گيريم كه سنت غسلي هم قطعي است، آيا سنت مسحي
هم قطعي است يا نيست؟ اگر ثابت كرديم كه سنت غسلي و سنت مسحي هر دو قطعي هستند،
تعارضا تساقطا و آيه ميماند بدون معارض. و نميتوانند جواب بدهند.
اولا
السنة الدالة علي الغسل ليس قطعية بل كلها ضعاف و كلها ظنون و كلها
احتمالات. و ثانيا: سلمّنا بأن السنة الغسلية قطعية فهي معارضة بالسنة القطعية تعارضا
تساقطا.
آقاي سبحاني ميتوانست در دو سطر به جاي
اولا و ثانيا بيان كند و تفصيل بحث را محول كند به بخش سنت كه ايشان آمده و مطرح
كرده است.
البته اين چيزي است كه به ذهن ما آمد
خواستيم اين طور نباشد كه بزرگان هر چه گفتند ما فقط سر تسليم فرود بياوريم و
بگوييم فرمايش شما درست است؛ بلكه خود ايشان هم نقل ميكردند كه استاد ما حضرت
امام به بعضي از كساني كه تقرير درس ايشان را مينوشتند و ميدادند، ميگفت استاد
ما آقاي شيخ عبد الكريم حائري مي فرمود كه آقايان اين تقريرات درس ما را كه مينويسيد،
حداقل يك اشكالي هم بكنيد و يك مناقشهاي هم بكنيد و اگر اشكال و مناقشهاي نميآيد،
فحشي هم بدهيد كه بفهميم شما جرأت پرخاشگري هم نسبت به استاد داريد و لذا اين را
هم از باب اين كه يك جسارتي هم نسبت به استاد كرده باشيم، خودشان ما را تحريك و
تشجيع كردند بر اين، به نظر ما هر سه فرمايش ايشان قاصر است و ميتوانست با توجه
به بحثهاي كه بعدا ايشان دارد، در دو سطر همانطوري كه عرض كردم بيان كند و هيچ قابل خدشه هم نيست.
اما بحث دومي كه ايشان آورده و به نظر
ما ميتوانست بهتر دقت شود، در همان صفحه 37 ايشان هست. البته در تك تك اينها
قابل حرف هست؛ ايشان عبارتي از زمخشري ميآورد. عبازت زمخشري خيلي مفصل است كه ميگويد:
اصلا به طور كلي در رجل كه خداي عالم آمده و واژه مسح به كار برده است «وامسحوا
برؤوسكم وارجلكم » اصلا ارجل عطف به رؤوس است، كلمه مسح آورده است به خاطر اين
است كه اصلا رجل جايش شستن است و از آنجايي كه اين رِجل براي اسراف در آب است و
شايد مثلا افراد بردارد و آفتابه را خالي كند روي پاهايش براي اينكه خنك شود يا
اينكه زير شير بگيرد و پنچ دقيقه آب بياد و چون مظنه اسراف است، خداي عالم براي
اين كه از اين اسراف جلوگيري كند، واژة مسح را به كار برده است و مسح هم همان غسل
خفيف است. يعني غسل بدون اسراف.
بايد به عقل اينها گفت فاتحه. بعضي توجيهاتي دارند؛ مثل اين عبارت ابن تيميه را
فرصت نشد بخوانم كه هفت دليل براي غسل
آورده است كه هفتتاش به يكي، يكيش به هيچ چيز نميارزد. يعني اصلا داد ميزند كه
ما دست و پا ميزنيم آنچه را كه ائمه اربعه درباره غسل آوردهاند، ما آن را تثبيت
كنيم و به كرسي بنشانيم.
حاج آقاي سبحاني اين جا دو سه تا نكته
خيلي قشنگ آورده است و خيلي ظريف است و ميفرمايد كه شما كه ميفرماييد: در غسل
مظنه اسراف بوده و خداي عالم واژه مسح را آوره است؛ يعني غسل خفيف، اين عبارت را
شايد امثال زمخشري بتواند به كرسي بنشاند و بيايد با آن دقتهاي علمي بگويد كه اين
و اين و اين؛ ولي آيه خطابش عموم مؤمنين است؛ چه عالم چه جاهل، چه پير چه جوان.
وقتي خطاب عموم مردم است و عمل هم مبتلا به شبانه روزي مؤمنين است، اين خلاف حكمت
است كه خداي عالم يك لفظ را به كار ببرد و معناي خلاف ظاهريش را اراده كند. چون
عموم مردم از مسح امرار اليد را استفاده ميكند نه اسالة الماء را. از غسل اسالة
الماء استفاده ميكنند. اگر مولايي به عبدش بگويد مثلا بيا شانه مرا مسح كن، اين عبد
برود و يك پارچ آب بياورد و شروع كند شانه آقا را شستن، و بگويد مسح مشترك بين غسل
است و من تصور كردم كه شما وقتي گفتيد مسح، همان غسل خفيف را اراده كردهايد، يك
سيلي محكم زير گوش عبد ميزند و مزمتش ميكند.
بعد ميگويد:
و بعبارة اخري: انّما يصحّ ما ذكره من
النكتة إذا أمن من الالتباس لا في مثل المقام الذي لا يؤمن منه.
اگر چنانچه جايي باشد كه شواهد و قرائني
باشد كه مطلب جا افتاده باشد، مسأله ديگري است؛ ولي در اين جا كه با اين همه
اختلافي كه در بين مذاهب است، جايش نيست.
جواب دوم اين است:
أن الايدي أيضا مظنة للاسراف مثل الارجل
.
آقاي زمخشري ! آيا دست مظنه اسراف نيست؟
آيا يك آدم نميتواند دستش را دو دقيقه زير آب بگيرد و به عنوان وضو بشويد. آن كسي
كه پايش را ميگيرد، دستش را هم ميگيرد. اگر بناست اسراف كند، اسراف رجل و ايد
ندارد. در ايد هم ميتواند اسراف كند، چرا در ايد نگفت: وامسحوا ايديكم براي اينكه مظنة اسراف است.
البته در اين جا، خود آقاي سبحاني
مرامشان بر اين است كه جواب نقضي را مقدم ميدارند. از نظر اسلوب بيان هم در جدل،
معمولا جوابهاي نقضي جلو ميافتد تا طرف خلع سلاح بشود. تا طرف چيزي نداشته باشد.
بعد از اين كه جواب نقضي را گفتيم سراغ جواب حلي را ميگوييم. در اين جا آقاي
سبحاني اول جواب حلي را گفتهاند بعد رفتهاند سراغ جواب نقضي و اين با مبناي
ايشان در بقيه كتابهايشان منافات دارد.
به نظر ما فرمايش متين است؛ ولي فرمايش
«يلاحظ اولا» ايشان خيلي عليه السلام نيست. يك مقدار شايسته بود بحثي را كه اول
ايشان آوردند بحث خيلي زيبايي هم هست كه آدم واقعا لذت ميبرد از اين نحوه صحبت،
ص13 كه عالي بحث كردهاند. اگر آن عبارتي را كه در آنجا آورده بود، خلاصه او را
در اين جا ميآورد و يا اشاره ميكرد، به نظر من عبارت ايشان در آنجا روانتر از
اين پنج شش خطي است كه به عنوان يلاحظ اولا آورده است.
روايات متعدد است و من چهار روايت را
انتخاب كردهام كه سه تاي از اين ها صحيحه است و يكي از اينها ضعيف است.
اولين
روايت را از تهذيب شيخ، ج1، ص55 نقل ميكنيم. تعبير اين است:
ما اخبرني الشيخ ايده الله.
مراد از «الشيخ» در تمام تهذيب و استبصار، شيخ
مفيد محمد بن محمد النعمان است. البته در ابتداي تهذيب «ايده الله » دارد، از جلد
سوم و چهارم به بعد «رحمه الله » دارد. مشخص ميشود كه در اوائل تأليف تهذيب،
استادش شيخ مفيد زنده بوده است و در اوخر آن از دنيا رفته است.
عن احمد بن محمد.
احمد چون بر زون اَفعَل و غير منصرف است
و جرّ قبول نميكند فلذا هميشه احمدَ ميخوانيم؛ ولي ابن چون منصرف است به جر ميخوانيم.
عن ابيه عن الحسين بن الحسن بن أبان.
در تهذيب شايد به بيش از هزار مورد برخورد
كنيد در اوائل سند به واژه احمد بن محمد و غالبا هم بعد از شيخ مفيد است. احمد بن
محمد كه قبل از شيخ مفيد است و استاد ايشان است، احمد بن محمد بن حسن بن وليد است
و علي التحقيق ثقه است.
عن ابيه
منظور از ابيه در اين جا محمد حسن بن
وليد از اجلاء فقهاي شيعه است و از كساني است كه در علم رجال هم يد طولايي داشته
است و از مشايخ مرحوم شيخ صدوق است.
حسين بن حسن بن أبان هم ثقه است، امامي
است و مشكلي ندارد.
عن الحسين بن سعيد.
منظور حسين بن سعيد اهوازي است كه دو
برادر بودند. حسين بن سعيد و حسن بن سعيد. هر دو از از اجلاء فقها و روات شيعه
هستند و دو تايي 33 تا كتاب تأليف كردند؛ ولي از آنجايي كه حسين خوش شانستر بوده،
غالبا اين كتابها به نام حسين تمام شده است.
عن ابن أبي عمير.
ابن أبي عمير هم كه از اصحاب اجماع است
و هم از مشايخ الثقات است. بعد در اينجا ميگويد:
عن ابن أبي عمير و فضالة، عن جميل بن
درّاج.
كلمه «واو» كه در وسط هر سندي ميآيد كه
از آن تعبير ميكنند به «واو هيلوله »، يك سند را به دو سند تبديل ميكند و در
بعضي جاها سه يا چهار و حتي تا شش هفت سند تبديل ميكند. در اينجا فضاله را بايد
به كجا عطف بزنيم؟ و از كجا به دو سند تبديل شده است.
عن جميل بن دراج، عن زراره.
در اينجا فضاله را به كجا بزنيم؟ ما
علي القاعده دو تا به عقب بر ميگرديم؛ البته همه جا اين قاعده نيست؛ ولي بهترين
راه اين است. فضاله را بايد اساتيدش را بگرديم، شاگردانش را بگرديم، ببنيم از ميان اساتيد فضاله بن ايوب، حسين بن أبان
است يا حسين بن سعيد است يا ابن ابي عمير است يا محمد بن حسن بن وليد؟ يك جا بايد
عطف بزنيم كه امكان روايت فضاله از او باشد. اين جا واو را عطف ميزنيم به حسين بن
سعيد.
يعني حسين بن حسن بن أبان يك بار از
حسين بن سعيد از ابن أبي عمير عن زراره نقل كرده است. يك بار از حسين بن سعيد، عن
فضاله، عن زراره.
يعني در حقيقت بهتر است كه به اين شكل
بنويسيم:
حسين بن حسن بن أبان، عن حسين بن سعيد،
عن جميل، عن ابن أبي عمير، عن زاره.
حسين بن حسن بن أبان، عن فضاله، عن جميل، عن زراره.
فايدهاش اين است كه اگر در يك سند ضعف
باشد، سند ديگر جبران ميكند و ضرري به اعتبار روايت نميزند.
حديث معلق حديثي است كه از اول سند چند
راوي حذف كرده باشد، به اعتبار اينكه در سندهاي قبلي ذكر شده است و با كلمه
«وعنه» تعبير ميكنيم. غالب روايتهاي وسائل معلق است.
و في الوسائل: وعنه، عن ابن أبي عمير و فضاله، عن جميل بن دراج، عن زرارة بن أعيَن. قال حكى لنا أبو جعفر عليه السلام وضوء رسول الله صلى الله عليه وآله فدعا بقدح من ماء فأدخل يده اليمنى فاخذ كفا من ماء فأسدلها على وجهه من أعلى الوجه ثم مسح بيده الحاجبين جميعا، ثم أعاد اليسرى في اناء فاسدلها على اليمنى ثم مسح جوانبها، ثم أعاد اليمنى في الاناء ثم صبها على اليسرى فصنع بها كما صنع باليمنى ثم مسح ببقية ما بقي في يديه رأسه ورجليه ولم يعدها في الاناء.[98]
هر جا در يك حديثي عمل معصوم براي ما
معين شد، مثل وضوي پيامبر و...، از آن تعبير ميكنند به حديث بيانيه. يعني بيانگر
فعل معصوم است. به قدري ظريف است كه تمام جزئيات وضو را هم مطرح ميكند. تمام ريزهكاريها
را بيان كرده است.
اين روايت صحيحه است، مشكلي ندارد. شيخ
دو طريق نقل كرده است و هر دو طريق هم روات ما ثقه و امامي هستند.
اخبرني الشيخ، عن احمد بن محمد، عن أبيه،
عن الحسين بن حسن بن أبان و محمد بن يحي، عن احمد بن محمد، عن الحسين بن سعيد، عن
صفوان و فضالة بن ايوب، عن فضيل بن عثمان، عن ابي عبيدة الحزاء.
در اين روايت دو «واو» قرار گرفته است
كه سند ما را به چهار طريق تقسيم ميكند؛ يعني اين روايت از چهار طريق از معصوم به
ما رسيده است.
محمد بن يحيي، ابوجعفر عطار القمي است
كه از اساتيد مرحوم شيخ كليني است كه كليني نزديك دو هزار روايت از ايشان نقل كرده
است. در اينجا دو تا به عقب بر ميگرديم كه ميشود:
احمد بن محمد بن حسن بن وليد، و محمد بن
يحيي عن احمد بن محمد.
احمد بن محمد كه محمد بن يحيي از او نقل
ميكند، معمولا مشترك بين دو نفر است: احمد بن محمد بن خالد و احمد بن محمد بن
عيسي؛ ولي از آنجايي كه محمد بن احمد بن خالد ارتباطي با محمد بن يحيي زياد نداشت،
غالبا، منصرف است به احمد بن محمد بن عيسي؛ البته ضرري به اعتبار روايت نميزند؛
چون هر دوي آنها ثقه هستند.
صفوان بن يحيي هم از اصحاب اجماع است و
هم از مشايخ الثقات. دو باره ميگويد، عن صفوان و فضالة بن ايوب، عن فضيل. يعني
محمد بن يحيي از دو طريق نقل ميكند:
احمد بن محمد عن الحسين بن سعيد، عن
صفوان، عن أبي عبيدة الحزاء،
عن فضالة بن ايوب، عن فضيل بن عثمان، عن
أبي عبيدة الحزاء.
فضيل بن عثمان أعور ثقه است و هيچ شكي
در او نيست. ابوعبيده حزاء اسمش زياد است، زياد بن عيسي يا زياد بن أبي رجا، كوفي
و امامي و ثقه است و از ائمه عليهم السلام در بارة ايشان تمجيد زياد داريم كه
تعبير ميكنند به
حسن المزلة عن آل محمد (ص).
اين سندي است كه تهذيب نقل كرده است. در
وسائل محمد بن الحسن باسناده عن الحسين بن سعيد.
هر كجا واژة «اسناد» ، يا «بطريقه» ميآيد،
يعني در شكم بإسناده، چند رواي خوابيده است. منظور از اين مشيخه است. شيخ صدوق و
شيخ طوسي كارشان اين بود كه در اصل كتاب، اول سند را حذف كردهاند؛ مثلا آمده
پانصدتا روايت از زراره داشته است و معمولا روايتهايي كه از زراره داشته است، از
افراد مشخصي بوده است كه اين افراد را در تمام سندها حذف كرده است. در تهذيب صدها
روايت نقل شده است كه در سند آن دارد: عن زراره، عن أبي جعفر. زراره متوفاي 150
است، شيخ طوسي متوفاي 460 هست. شيخ طوسي طبقه 12 است و زراره طبقه 4. هشت تا نُه
واسطه افتاده است. در اينجا بايد به مشيخه مراجعه كرد و واسطه را پيدا كرد. مشيخه
در جلد آخر من لايحضر و جلد آخر تهذيب در كتاب مشيخه هستند. درآنجا ميگويد:
كلما رويت عن زراره، فقد رويت عن...
تمام روايات واسطههايش اينها هستند.
اگر آنها ثقه بودند روايت صحيح است و گرنه، روايت ناصحيح است. بعضي از بزرگان
آمدهاند و طرق شيخ صدوق و شيخ طوسي را بررسي كردهاند و نتيجهاش را اعلام كردهاند.
اول كسي كه متصدي اين كار شد علامه حلي است كه در آخر كتاب رجالش اين كار را كرده
است. ابن داود هم اين كار را كرده است. هر كسي از بزرگان كتاب رجال نوشتهاند، تكليف
اسناد و مشيخه را معين كردهاند. مفصلترين كتابي كه در باره مشيخه است، كتاب مجمع
الرجال مرحوم قحبائي است كه در آخر جلد هفتم مفصل بحث كرده است و دليل آن را نيز
ذكر كرده است. و بعد از ايشان مرحوم اردبيلي صاحب مجمع الروات اين كار را كرده است.
همچنين آقاي خويي در معجم الرجال اين كار را كرده است.
172، 2 وبهذا الاسناد عن الحسين بن سعيد عن صفوان وفضالة بن أيوب عن فضيل ابن عثمان عن أبي عبيدة الحذاء قال: وضأت أبا جعفر عليه السلام بجمع وقد بال فناولته ماء فاستنجى ثم صببت عليه كفا فغسل به وجهه وكفا غسل به ذراعه الأيمن وكفا غسل به ذراعه الأيسر ثم مسح بفضل الندا رأسه ورجليه.[99]
ما اخبرني الشيخ عن ابي القاسم جعفر بن
محمد. عن محمد بن يعقوب، عن علي بن ابراهيم، عن أبيه و محمد بن اسماعيل، عن الفضل بن شاذان جميعا عن
حماد بن عثمان، عن حريز، عن زراره.
از اينجا سند كلا عوض شد. در كتاب
تهذيب و استبصار در اول سند هر كجا نام جعفر بن محمد ميآيد، منظور جعفر بن محمد
قولويه صاحب كامل الزيارات از اجلاء فقهاي شيعه بوده و از اساتيد مرحوم شيخ مفيد
است. اگر مستقيم محمد بن يعقوب نقل كند، دو تا واسطه حذف شده است. طريق شيخ طوسي به
محمد يعقوب، شيخ مفيد است و جعفر بن محمد قولويه. در آخر تهذيب هم آمده است. علي
بن ابراهيم صاحب تفسير از اجلاء است و كسي شبههاي در وثاقتش ندارد. در كافي حدود
هفتهزار روايت وجود دارد كه در سندش ابراهيم بن هاشم قرار گرفته است. از اين 16 هزار روايت نصفش از اين پدر و پسر
هست. اگر بنا باشد ما در نماز وتر مان يكي از مؤمنين را دعا كنيم كه حق بزرگي بر
گردن ما شيعهها دارد، علي بن ابراهيم و پدر بزرگوارش ابراهيم بن هاشم هستند. و
تمام اين روايات را ابراهيم بن هاشم در دانشگاه كوفه از تربيت شدگان مكتب امام
صادق و امام باقر فرا گرفت و آمد در قم منتشر كرد. و در شرح حالش ميخوانيم:
اول من نشر حديث الكوفيين بقم.
ما توثيق صريح در باره ابراهيم بن هاشم
نداريم. فقط عبارتي است كه مرحوم سيد بن طاووس دارد كه در يك روايتي كه در سندش
ابراهيم بن هاشم وجود دارد، ميگويد:
تمام روات آن ثقه هستند و روايت صحيحه
هست.
آقاي خويي اقوال بزرگان را نقل ميكند
كه بزرگان ما؛ چه علامه حلي باشد، چه استادش بزرگوارش محقق باشد، فرزند بزرگوارش
فخر المحققين باشد، يا محقق كركي، شهيد اول، شهيد ثاني، صاحب مجمع الفائده و
البرهان، مقدس اردبيلي، صاحب مدارك، صاحب مدارك، فاضل هندي، كشف اللثام، مرحوم
خوانساري، صاحب جواهر، صاحب حدائق همه اينها از روايت ابراهيم بن هاشم تعبير ميكنند
به حسنه. يعني صحيحه تعبير نميكنند؛ ولي آقاي خويي رحمت الله عليه و بعضي از
معاصرين، حتي حضرت امام تعبير ميكنند به صحيحه و عبارتهايي كه در باره ابراهيم
بن هاشم هست را آقاي خويي نقل ميكند و در آخر ميگويد:
لا ينبغي الريب في وثاقة الرجل.
شبههاي نداريم در وثاقت ابراهيم بن
هاشم.
و لذا به نظر ما هم با توجه به ادله
احاديث ايشان صحيحه هستند. البته فرقي نميكند؛ چون فقهاي ما هم به حسنه عمل كردهاند
و هم به صحيحه. فقط يك جا به مشكل بر ميخوريم و آن اين كه دو تا روايت داشته
باشيم كه با هم متعارض باشند، در يك سندش ابراهيم بن هاشم باشد ميشود حسنه، در
روايت ديگر همگي صحيحه باشند، روايت صحيحه مقدم ميشود. و گرنه در غير موارد تعارض
عملا هيچ فرقي نميكند.
محمد بن اسماعيل هم، منظور محمد بن
اسماعيل نيشابوري است و ثقه است. كلمه «جميعا» هم هر كجا ميآيد، پايان هيلوله است.
يعني محمد بن يقوب از دو كانال نقل كرده است:
1 . محمد بن يقعوب، عن علي بن ابراهيم،
عن ابراهيم بن هاشم، عن حماد.
2 . محمد بن يعقوب، عن محمد اسماعيل، عن فضل بن شاذان، عن حماد بن عثمان.
يعني ابراهيم بن هاشم و فضل بن شاذان دو
تايي، نقل كردهاند از حماد بن عيسي. ما دو تا حماد داريم: يكي حماد بن عثمان، و
يكي حماد بن عيسي كه هر دو امامي و ثقه و از اصحاب اجماع هستند و مشكلي نداريم و
غالباً هم در يك طبقه هستند. هم شاگردانشان مشترك است و هم استاتيدشان و اين
اشتراك ضرري به اعتبار روايت نميزند به اعتبار وثاقت كلي الحمادين.
حريز هم هر كجا به صورت مطلق ميآيد، منظور حريز بن عبد الله سجستاني است و ثقه است و هيچ شكي ندارد. زراه هم كه وضعش معلوم است.
اين روايت از نظر سند خيلي محكم نيست.
خبر سالم و غالب بن هذيل.
اخبرني الشيخ ايده الله، اخبرني احمد بن
محمد بن الحسن، عن أبيه، عن الحسين حسن بن أبان و محمد بن يحيي، عن احمد بن محمد
جميعا، عن الحسين بن سعيد، عن فضالة، عن حماد بن عثمان، عن سالم و غالب بن هذيل قال:
سألت أبا جعفر عليه السلام عن المسح على الرجلين؟ فقال: هو الذي نزل به جبرئيل .[100]
در اين سند دو «واو هيلوله» وجود دارد
كه هر واوي سند را تبديل به دو سند ميكند كه سند چهار طريق پيدا ميكند:
1 . احمد بن محمد، عن أبيه، عن ابن أبان،
عن محمد بن يحيي، عن الحسين بن سعيد، عن فضالة، عن حماد، عن سالم، عن المعصوم.
2 . احمد بن محمد، عن أبيه، عن أبان،
عن محمد بن يحيي، عن الحسين بن سعيد، عن فضالة، عن حماد، عن غالب، عن المعصوم.
3 . احمد بن محمد، عن أبيه، عن احمد بن
محمد، عن الحسين بن سعيد، عن فضاله، عن حماد، عن غالب، عن المعصوم.
4 . احمد بن محمد، عن أبيه، عن محمد بن
يحيي، عن احمد بن محمد، عن الحسين بن سعيد، عن فضالة، عن حماد، عن سالم، عن
المعصوم.
اين در حقيقت روش تشخيص دادن رواياتي
است كه «واو هيلوله» دارد. همه اين طريق ميرسد به غالب و سالم، روات قبل از اين
دو وضعش روشن است كه قبلا گفتيم. سالم بن هذيل توثيق صريحي ندارد؛ يعني مدح و ذمّي
در باره ايشان وارد نشده است. مرحوم مامقاني دارد:
لم أقف فيه الا علي رعاية حماد بن عثمان
عنه.
در اينجا بحث اصحاب اجماع در اينجا
نتيجه ميدهد. اگر ما معتقد شديم كه واقعا قاعده اصحاب اجماع درست است و گفتيم:
«من روي عنه واحد من اصحاب الإجماع فهوه
ثقه »
هركس كه اصحاب اجماع از او نقل روايت
كنند، او ثقه است.
اين روايت صحيح است؛ چون حماد بن عثمان از اصحاب
اجماع است. و اگر نه اين قاعده را قبول نداشتيم، اين روايت از درجه اعتبار ساقط
است؛ ولي از آنجايي كه ما روايت صحيح با اين مضمون داريم، ضعف سند روايت، ضرر به
اعتبار روايت ما نميزند. ضعيف هم باشد براي ما ميشود مؤيد.
همچنين در باره غالب بن هذيل، ما هيچ
دليلي بر وثاقت ايشان نداريم، نه كشي و نه نجاشي و نه شيخ در باره ايشان توثيقي
ندارند و ما هستيم و قاعده اصحاب اجماع.
روايت آخر ما در اين جا صحيح بزنطي است:
اخبرني الشيخ، اخبر احمد بن محمد بن
الحسن، عن أبيه، عن الحسين بن حسن بن أبان، عن الحسين بن سعيد اهوازي، عن احمد بن
محمد
هرجا احمد بن محمد، كه بعد از حسين بن
سعيد قرار گرفته بود، نه احمد بن محمد بن خالد است و نه احمد بن محمد بن عيسي،
بلكه احمد بن محمد بن ابي نصر بزنطي است. در واقع ما با سه احمد بن محمد مواجه
بودهايم.
كافي اينگونه دارد:
عن عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد،
عن احمد بن محمد بن أبي نصر عن أبي الحسن الرضا عليه السلام.
دو تا احمد بن در يك سند است كه اولي
احمد بن محمد بن عيسي است و دومي احمد بن محمد بن أبي نصر بزنطي. مراد از واژه «عدة
من اصحابنا » كه در اسانيد روايات ميآيد چيست، به آخر سؤال 126 و 127 كتاب المدخل
في علم الدرايه مراجعه كنيد. اگر بتوانيد شعر مرحوم سيد بحر العلوم را در اين باره
حفظ كنيد خيلي بهتر است.
اين واژه را كه در آخر رجال پايه هشت
بحث كردهايم. عمده اين گونه روايات مال كليني است. كليني سه نوع «عدة» دارد: 1.
در اول سند؛ 2. در وسط سند؛ 3. در آخر سند. آنهايي كه در وسط و آخر سند هست، غالب
علما آن را توثيق نميكنند. مگر بگوييم تعبيري است از كليني حداقل سه چهار نفر
هستند. اگر اين عده مال كليني باشد ما قبول ميكنيم؛ ولي آن چه در وسط سند يا آخر
سند وجود دارد، معمولاً مال راوي قبل است. حالا اين رواي قبل كي باشد؟ يك دفعه
زراره يا حسين بن سعيد اهوازي و... است كه ميگويد عدة من اصحابنا كه ما ميبوسيم و روي سر
مان ميگذاريم. يك بار هم افراد گمنامي كه وثاقت خودشان براي ما محرز نيست اين
ادعا را ميكنند. مرحوم محدث نوري در خاتمه مستدرك تمام اينها را مفصل بحث كرده
است و مرحوم كلباسي در آخر جلد دوم كتابش مفصل بحث كرده است و به يك نتيجه قاطعي
نرسيده است و بنده هم در حاشيه سماع المقال تا آنجا كه توانستهايم آوردهايم.
اما آنچه كه مورد اختلاف در ميان
آقايان است، عدة من اصحابنا اول سند است كه مرحوم محدث نوري
u ميفرمايد:
فالمذكورين بعنوان العدة في طرق الكليني
هم مشايخ اجازته الي كتب الروات.
اين عده مشايخ اجازه كليني بوده است به
صاحبان كتب.
مشايخ الاجازه را هم كه در رجال بحث
كردهايم كه آيا مشايخ الاجازه نيازي به توثيق دارند يا نه؟ از مرحوم شهيد نقل
كرديم كه مشايخ الاجازه بينياز از توثيق و فراتر از توثيق هستند. يعني كساني كه
اجازه نقل روايت ميدادند. مثل زمان ما كه بعضي از مراجع هستند كه اجازه اجتهاد ميدهند،
در گذشته هم تعدادي از افراد بودند كه اجازه ميدادند به افرادي كه صاحب نظر در
حديث هستند، حديث مطلق و مقيد را تشخيص ميدهند، عام و خاص را تشخيص ميدهند، ناسخ
و منسوخ را تشخيص ميدهند، فقه الحديث بلد هستند، و آنهايي كه تبحرّ در نقل حديث
داشتند، به آنها اجازه نقل روايت ميدادند كه به آنها ميگويند مشايخ الاجازه؛
يعني اساتيدي كه اجازه نقل روايت ميدادند.آنها معمولا افراد شاخص و برجسته آن
روز حوزه علميه شيعه بودند. مرحوم نوري هم ميگويد كه عدة من اصحابنا از مشايخ
الاجازه كليني بودهاند و اينها فراتر از توثيق هستند.
عبارت علامه هم اين است كه از كليني نقل ميكند كه هر وقت من ميگويم «عدة من
اصحابنا» مراد من چه كساني هستند و معمولا مراد از عده پنج تا شش نفر هستند كه در
بين آنها يك يا دو نفر ثقه وجود دارد.
نكته سوم اين كه عدة من اصحابنا كه اول سند كافي قرار ميگيرد،
مروي عنه آنها سه نفر بيشتر نيست: 1. سهل بن زياد؛ 2. احمد بن محمد بن عيسي؛ 3.
احمد بن محمد بن خالد برقي. كه همه افراد آن مشخص هستند و در ميان آنها افرد موثق
وجود دارد.
من نديدم كسي از بزرگان شيعه در باره عدة من اصحابنا كه در اول
سند كافي وجود دارد، ترديدي كرده باشد.
كسي در اين چهارده قرن به اندازه مرحوم
كلباسي در اين باره كار نكرده است. ايشان 33 سال عمرش را گذاشته است و يك كتاب 500
صفحهاي نوشته است. بنده هم سه سال از عمرمان را در تحقيق آن گذاشتم كه شايد همين
براي من سرماية علمي در بُعد رجال شد.
علي ايّ حال اين روايات شيعه در اين
باره بود كه طرح كرديم. شما اگر اقوال بزرگان علماي شيعه؛ مثل سيد مرتضي، مرحوم
مفيد، شيخ طوسي و... همگي ادعاي اجماع كردهاند و حتي گفتهاند كه مسح بر رجلين از
ضروريات مذهب شيعه است.
بعضي از رواياتي را ما در شيعه داريم كه
مبني بر غسل است كه جواب آن را خواهيد داد. در تهذيب، ج1، ص64 ح 180، استبصار ج 1،
ص64، ح 195. روايت اين است:
الوضوء بالمسح و لايجب فيه الا ذلك و من
غسل فلا بأس.
اگر همين را يك سني بيارود، كه مكاتبه
هم هست و ارزشش از روايت هم بيشتر است؛ چون دستخط امام هم هست، شما چه جواب
خواهيد داد؟
در اين جا غسل به معني نظافت پا قبل از
مسح است. يعني شخصي پاهايش كثيف است قبل از وضو يا قبل از مسح، آنرا ميشويد سپس
مسح مي كشد. همانطور كه در ادامه حديث
جناب شيخ صوسي مي فرمايد:
فأما ما رواه
سعد بن عبد الله عن أحمد بن محمد عن أيوب بن نوح قال: كتبت إلى أبي الحسن عليه
السلام أسأله عن المسح على القدمين، فقال: الوضوء بالمسح ولا يجب فيه الا ذاك ومن
غسل فلا بأس. قوله: عليه السلام ومن غسل فلا بأس محمول على التنظيف لأنه قد ذكر
قبل ذلك فقال: الوضوء بالمسح ولا يجب فيه الا ذلك فلو كان الغسل أيضا من الوضوء
لكان واجبا وقد فصل ذلك في رواية أبي همام التي قدمناها حيث قال: في وضوء الفريضة
في كتاب الله المسح، والغسل في الوضوء للتنظيف.
[101]
در حديث 192 نيز مي گويد:
وأخبرني الحسين
بن عبيد الله عن أحمد بن محمد بن يحيى عن أبيه عن محمد بن علي بن محبوب عن أحمد بن
محمد عن أبي همام عن أبي الحسن عليه السلام في وضوء الفريضة في كتاب الله قال: ( 2)
المسح، والغسل في الوضوء للتنظيف.[102]
ما
بايد روي چند مسأله كار كنيم:
1.
روايات اهل سنت دال بر مسح رجلين و مؤيد روايات شيعه هستند؛
2.
اقوال صحابه و تابعين و اتباع تابعين مبني بر مسح
رجلين؛
3.
رواياتي كه آنها دارند مبني بر غسل، بايد جواب داده شود.
اگر ما روايات اهل بيت عليهم السلام
آورديم، روايات اهل سنت را هم اضافه كرديم، اقوال صحابه را هم آورديم، او هم
روايات دال بر غسل را ميآورد، يا ميگويد مسح رجلين مقدم بوده است و روايات غسل
آن را نسخ كرده است، يا اگر تنزل كند، ميگويد تخيير؛ همانطوري كه ابن جرير طبري
و ديگران دارند و ما به مراد خودمان نميرسيم. روايات مبني بر غسل رجلين هم بايد
بررسي بشود در چه تاريخي و روي چه هدفي نقل شده است و هم از نظر دلالت و سند و
عرضه بر قرآن چه وضعيتي دارد.
مرحوم آمدي حدود 70 روايت آورده است مبني بر مسح رجلين كه آقاي سبحاني حدود 15 تا از آنها را آورده است.
حدثنا عبد الله حدثني أبي ثنا ابن
الأشجعي ثنا أبي عن سفيان عن سالم أبى النضر عن بسر بن سعيد قال أتى عثمان المقاعد
فدعا بوضوء فتمضمض واستنشق ثم غسل وجهه ثلاثا ويديه ثلاثا ثلاثا ثم مسح برأسه
ورجليه ثلاثا ثلاثا ثم قال رأيت رسول الله صلى الله عليه وسلم هكذا يتوضأ يا هؤلاء
أكذاك قالوا نعم لنفر من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم عنده[103]
شما فرض كنيد كه يك استانداري ميآيد و تعدادي از شهروندان را جمع ميكند و فرضا ميگويد: فلان آقا اين طوري نگفت؟. مردم اگر بگويند نه، پدرش را در ميآورد. خود همين كه ميپرسد آيا همينطور است يا نه، نشانه اين است كه مردم در اين باره اختلاف نظر داشتهاند.
پس روايت غسل رجلين هم مال عثمان است و
اگر اين دو تا را در مقابل هم بگذاريم، تعارضا، تساقطا.
حدثنا محمد بن بشر قال: حدثنا سعيد بن
أبي عروية عن قتادة عن مسلم بن يسار عن حمران قال: دعا عثمان بماء فتوضأ ثم ضحك
فقال ألا تسألوني مما أضحك قالوا: يا أمير المؤمنين ما أضحكك قال: رأيت رسول الله
صلى الله عليه وسلم " توضأ كما توضأت فمضمض واستنشق وغسل وجهه ثم ثلاثا ويديه
ثلاثا ومسح برأسه وظهر قدميه.[104]
روايت داد ميزند كه حالت، حالت تآمر
مانندي است كه وضو ميگيرد و يك پوزخندي ميزند كه خود همين يك ضعفي براي يك خليفه
مسلمين است كه بايد يك وزنهاي باشد.
نكته جالب اين جا است كه ميگويد:پيامبر
مثل من وضو ميگرفت نه ميگويد كه من مثل پيامبر وضو ميگيرم.
آقاي سبحاني اين روايت از كنز العمال
نقل كرده است. كتاب كنزالعمال مثل بحارالانوار ما ميماند و آمده يك سري روايات را
از جوامع روايي، صحاح، مسانيد، سنن و تفاسير و از هر جا كه روايت به دستش آمده است
نوشته است و در آخر روايت هم اشاره كرده است كه من اين روايت را از فلان كتاب نقل
كردهام. آدرس دادن به كنزالعمال نقص تحقيق است. البته اگر از چند صحاح و مسانيد
آدرس داديم و در كنارش گفتيم كه كنز العمال هم داشته اشكالي ندارد؛ ولي اگر فقط از
كنزالعمال آدرس بدهيد نقص است. و اگر در بحثها از كنزالعمال آدرس بدهيد همان اول
به شما خواهند گفت كه كنزالعمال مثل بحار شما است، در آنجا همه نوع روايت را جمع
كرده است.
وفي مسند عبد الله بن زيد المازني أنّ
النبي (ص) توضأ فغسل وجهه ثلاثاً و يديه مرتين و مسح رأسه و رجليه مرتين.[105]
عن أبي مطر قال: بينما نحن جلوس مع علي
في المسجد جاء رجل إلى علي وقال: أرني وضوء رسول الله صلى الله عليه وسلم فدعا
قنبر فقال: أئتني بكوز من ماء فغسل يديه ووجهه ثلاثا، فأدخل بعض أصابعه في فيه
واستنشق ثلاثا، وغسل ذراعيه ثلاثا، ومسح رأسه واحدة ثم قال: يعني الاذنين خارجهما
وباطنهما من الوجه ورجليه إلى الكعبين، ولحيته تهطل على صدره، ثم حسا حسوة بعد
الوضوء، ثم قال: أين السائل عن وضوء رسول الله صلى الله عليه وسلم كذا كان وضوء
رسول الله صلى الله عليه وسلم.[106]
عَبّاد بن تميم از پدرش نقل ميكند كه
پيامبر را ديدم وضو ميگرفت و با دستش هم لحيه و محاسنش را دست كشيد و هم روي
پاهايش را مسح كرد.
عن عباد بن تميم عن أبيه قال رأيت رسول
الله صلى الله عليه وسلم توضأ ومسح بالماء على لحيته ورجليه.
[107]
خبر عن علي رضي الله عنه قال كنت أرى ان باطن القدمين أحق بالمسح من ظاهرهما حتى رأيت رسول الله صلى الله عليه وسلم يمسح ظاهرهما [108]
باز هم اشكال ما به آيت الله سبحاني اين
است كه ايشان روايت چهارم و پنجم را از كنز العمال نقل كردهاند كه اين كتاب قابل
استناد در كتب فقهي نيست. البته اگر يك سري مصادر در اختيار مقتي هندي بوده كه
اصلا در اختيار ما نيست و دسترسي به روايت نداريم، از اين كتاب نقل ميكنيم و
مصدرش را هم ميگوييم؛ چون كنز العمال هر روايتي را نقل كرده است، مصدر آن را نيز
آورده است؛ حتي اگر مؤلف روايت را تضعيف كرده باشد يا تصحيح كرده باشد، متقي هندي
در كنز العمال متذكر اين مسأله شده است. كتاب كنز العمال يك كتاب فهرست است.
به اين نكته توجه داشته باشيد كه آنها
بعضي از روايات را آن طور كه دل شان ميخواهد تغيير ميدهند.
عن رِفاعة بن رافع أنه سمع رسول الله
7 يقول: انها لا يجوز صلاة أحدكم حتى يسبغ
الوضوء كما أمره الله عز وجل ثم يغسل وجهه ويديه إلى المرفقين ويمسح رأسه ورجليه
إلى الكعبين.[109]
حدثنا موسى قال حدثنا أبو عوانة عن أبي بشر عن يوسف بن ماهك عن عبد الله بن عمرو قال تخلف النبي صلى الله عليه وسلم عنا في سفرة فأدركنا وقد أرهقنا العصر فجعلنا نتوضأ ونمسح على أرجلنا فنادى بأعلى صوته ويل للأعقاب من النار مرتين أو ثلاث. [110]
اين تنها روايتي است كه حاج آقاي سبحاني
از صحيح بخاري نقل كرده است. ما بقي از مسند و كنز العمال و سنن ابن ماجه و... بود
كه قطعا هيچ كتابي از نظر اعتبار به درجه اعتبار صحيح بخاري نميرسد و حقش اين بود
كه حاج آقاي سبحاني اين روايت را در اول ذكر ميكرد و اقوالي كه درباره اين روايت
است را مطرح ميكردند؛ چون اين روايت يكي از اساسيترين رواياتي است كه اهل سنت به
آن استدلال كردهاند بر وجوب غسل؛ در حالي كه آقاي سبحاني به عنوان وجوب مسح آوردهاند.
اول بايد اين روايت را ميآورد و تكليف آن را مشخص ميكرد و اقوال علماي اهل سنت
را ميآورد و نقد ميكرد. در اين روايت صراحت دارد كه ما مسح ميكرديم و حضرت
فرمود: «ويل للأعقاب من النار» واي بر اعقاب از آتش. اعقاب چيست؟، اين هم يك
اختلاف اساسي ميان علماء است كه عمدتا علماي اهل سنت همان روي پا را كه آخرين تكه
كفش در آن ميرود را اعقاب ميگويند. يعني منتهي اليه بدن انسان. آنها استدلال
كردهاند كه چون ما مسح ميكشيديم، پيامبر فرمود به خاطر اين مسح شما، پاهاي شما
را وارد آتش خواهند كرد. ميخواهند نتيجه بگيرند كه مسح پا مورد تأييد رسول خدا صلي
الله عليه وآله نبوده است و بلكه مورد نهي ايشان بوده است.
در باره اين روايت مفصل بحث خواهيم كرد
و در آنجا ثابت خواهيم كرد كه حرف فقهاي اهل سنت حرف بيربطي است و استدلالشان
استدلال باطلي است؛ چون اعقاب در روايات به دو معنا است: 1. پاشنه و قسمت پاييني
پا؛ 2. واي بر آيندگان از آتش جهنم؛ يعني وقتي ديد كه آنها نماز را به آخر وقت
انداختند و با عجله نماز ميخوانند، اينها كه صحابي من هستند و من در ميان آنها
هستم، نماز را به آخر وقت انداختهاند، واي بر آيندگان كه نماز را ضايع خواهند
كرد.
عن أبي مالك الأشعري أنه قال لقومه
اجتمعوا أصلي بكم صلاة رسول الله صلى الله عليه وسلم فلما اجتمعوا قال هل فيكم أحد
من غيركم قالوا لا الا ابن أخت لنا قال ابن أخت القوم منهم فدعا بجفنة فيها ماء
فتوضأ ومضمض واستنشق وغسل وجهه ثلاثا وذراعيه ثلاثا ثلاثا ومسح برأسه وظهر قدميه .[111]
شاهد مثال در اينجا «ومسح برأسه وظهر
قدميه» است. اين روايت نشان ميدهد كه در زمان عثمان، مسأله وضو شد يك مسأله سياسي
بوده ؛ همانطوري كه جهر به بسم الله الرحمن الرحيم شد يك مسأله سياسي شده بود. هر
نظري كه آقا اميرالمؤمنين (عليه السلام) داشت، آنها عنايت داشتند كه خلاف آن را
اعمال كنند. همه اهل سنت نقل كردهاند كه در حد بالاي مستفيض و در حد متواتر است
كه ابن عباس ميگويد كه ديدم مردم در عرفات تلبيه نميگويند، گفتم كه چرا تلبيه
نميگوييد؟ گفتند عثمان گفته است كه اعمالتان مثل اعمال علي(عليه السلام) نباشد.
ابن عباس از خيمه آمد بيرون و تعبير تندي دارد كه: لعنت خدا بر كسي كه بخواهد به
خاطر مخالفت با علي (عليه السلام) حكم خدا را تعطيل كند و با صداي بلند تكبير گفت.
[112]
مسأله وضو هم در زمان عثمان يك مسأله
اختلافي حساس ميان مردم شد و روي اين جهت خيلي علناً كسي نميتوانست روي وضوي مسحي
مانور بدهد، چون حكومت گفته وضويتان حتماً غسلي باشد، اگر كسي مسح ميكشيد، فوراً
شرطهها او را ميگرفتند و حسابش را ميرسيدند و لذا اين أبي مالك اشعري ميپرسد
كه غريبه در ميان شما هست يا نه؟ اين ها همه به خاطر تقيه است.
مشابه اين مسأله ما چهار پنج روايت
داريم در رابطه با مسأله غدير كه از ابن أبي اوفا است كه سؤال كرديم از ابوسعيد
خدري، سؤال كرديم از زيد بن ارقم كه آيا شما بوديد در غدير كه پيغمبر چي گفت؟ گفت:
كأنك رخي الباء؛ مثل اين كه سرت بيخودگي درد ميكند. بعد ميگويد رفتم به برادران
زيد بن ارقم شكايت و گلايه كردم و گفتم كه من سؤال كردم و ايشان جواب سر بالا داد.
بعد براداران زيد گفت كه ايشان از حكومت ميترسد كه اگر بيايد و حقايقي را در بار
علي (عليه السلام) بيان كند، گرفتار شود و روي اين جهت خيلي از حقايق را بيان نميكند.
يا در يك جايي از زيد بن ارقم سؤال ميكند
كه ايشان ميپرسد آيا كسي غير از خانواده شما در اين جا هست؟ در جواب ميگويند نه،
بعد توضيح ميدهد. اين هم به همين خاطر است؛ حتي از شهاب الدين زهري كه در ميان
حكومت بني مروان عزيز دردانه بود، كه وقتي در مسجد نشسته و حديث غدير را مطرح ميكرد،
راوي ميگويد كه من رفتم و گفتم كه آقاي زهري ! مثل اين كه تو حواست نيست كجا هستي؟
گفت چطور؟ گفتم الآن در مناطق شام تمام مردم ورد زبان شان لعن علي عليه السلام است و تو در مسجد نشستهاي و حديث
غدير را بيان ميكني؟. از اين نمونهها در تاريخ زياد است.
حديث دهم ايشان عين حديث پنجم است كه
تكرار شده است در اينجا.
وقال أيضا حدثنا هشيم أخبرنا يعلى بن
عطاء عن أبيه قال أخبرني أوس بن أبي أوس الثقفي أنه رأى النبي صلى الله عليه وسلم
أتى كِظامة قوم بالطائف فتوضأ ومسح على قدميه
[113]
كظامه در واقع به ابتداي جويباري كه
براي يك قوم بود و يا به معناي دهانه چاه گفته شده است؛ ولي با توجه به اين كه در
مدينه دهانه چاهي باشد كه آب در آنجا بالا آمده باشد، نيست. ممكن است در كنار
دهانه چاه چيزي گذاشته باشند كه آب در آن ميريختند.
البته بعضي از آقايان به اين روايت
اشكال كردهاند بر اين كه اولا اوس بن أبي اوس ثقفي جزو كساني است كه بعد از فتح
مكه مسلمان شده است و اين كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بخواهد طائف
برود و در طائف هم ببيند كه ايشان وضو ميگرفته است بعيد به نظر ميرسد. پيغمبر
بعد از هجرت به طائف نرفت جز در سال هشتم هجري كه فتح مكه شد و در رابطه با غزوه
حنين رفت به طرف حنين. بعضيها گفتهاند كه ممكن است حضرت قبل از هجرت به طائف
رفته باشد و اين شخص وضوي او را ديده باشد.
عن عمه رفاعة بن رافع انه كان جالسا عند
رسول الله صلى الله عليه وآله إذ جاء رجل فدخل المسجد فصلى فلما قضى صلاته جاء
فسلم على رسول الله صلى الله عليه وآله وعلى القوم فقال له رسول الله صلى الله
عليه وآله وعليك ارجع فصل فإنك لم تصل وذكر ذلك اما مرتين أو ثلاثة فقال الرجل ما
أدرى ما عبت على من صلاتي فقال رسول الله صلى الله عليه وآله انها لا تتم صلاة أحد
حتى يسبغ الوضوء كما امره الله عز وجل يغسل وجهه ويديه إلى المرفقين ويمسح رأسه
ورجله إلى الكعبين ثم يكبر ويحمد الله ويمجده ويقرأ من القرآن ما اذن الله له فيه
ثم يكبر ويركع ويضع كفيه على ركبتيه حتى يطمئن مفاصله ويستوى ثم يقول سمع الله لمن
حمده ويستوى قائما حتى يأخذ كل عظم ماخذه ثم يقيم صلبه ثم يكبر فيسجد فيمكن جبهته
من الأرض حتى يطمئن مفاصله ويستوى ثم يكبر فيرفع رأسه ويستوى قاعدا على مقعدته
ويقيم صلبه فوصف الصلاة هكذا حتى فرغ ثم قال لا يتم صلاة أحدكم حتى يفعل.[114]
عن ابن عباس أنه قال ذكر المسح على
القدمين عند عمر سعد و عبد الله بن عمر فقال عمر سعد أفقه منك قال عمر يا سعد انا
لا ننكر أن رسول الله صلى الله عليه وسلم مسح ولكن هل مسح منذ أنزلت سورة المائدة
فإنها أحكمت كل شئ وكانت آخر سورة من القرآن الا براءة.[115]
اين «سعد افقه منك » در واقع تعريضي است
به ابن عباس؛ چون ابن عباس در مسائل سياسي با خليفه دوم همواره اختلاف داشت و
درگيريهاي متعددي هم داشتند، مناظراتي هم داشتند و تحمل ابن عباس براي آنها خيلي
سخت بود ؛ حتي يك زماني به عمر پشنهاد دادند كه اگر استانداري فلان منطقه را به
ابن عباس بدي زيبنده است، گفت ما ميترسيم ابن عباس به آنجا برود و جايگاهش را
محكم كند و امكانات سياسي و مالي در اختيار بگيرد و آن جا تبليغ از ولايت علي (عليه
السلام) بكند و با ما به مخالفت برخيزد. ولذا ابن عباس از معدود كساني بود كه آنها
هيچ وقت به او ميدان ندادند.
عن عروة بن زبير أن جبرئيل (عليه السلام) لما نزل علي النبي (صلي الله عليه و آله و سلم) في أول
البعثة فتح بالإعجاز عيناً من ماء فتوضأ و محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) ينظر إليه فغسل وجهه و يديه إلي
المرفقين و مسح برأسه ورجليه إلي الكعبين، ففعل النبي محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) كما رأي
جبرئيل يفعل.[116]
در اين جا هم ما يك گلايه مانندي از حاج
آقاي سبحاني داريم كه ترتيب روايات را لحاظ نكردهاند. اگر بنا بود كه ما روايات
را با ترتيب نقل كنيم، اين روايت را بايد در اول نقل ميكردند؛ چون آقاي سبحاني
خيلي خوش سليقه است و در بحثهايش هميشه تأكيد ميكرد كه بايد بحثها را طوري
تنظيم كنيم كه معلوم باشد بحث از اين جا شروع ميشود، در اين جا ميدان ميگيرد و
در اين جا خاتمه مييابد. روايت صحيح بخاري را كه اصح روايات است ايشان هشتم قرار
داد، روايت جبرئيل كه بايد اول اين بيايد؛ چون اولين وضويي كه در شريعت اسلام
تأسيس شد توسط جبرئيل بوده و غالب آقاياني كه در بحث ادله را آوردهاند، روايت
جبرئيل را اولين روايت آوردهاند. بهتر بود كه آقاي سبحاني ايشان را اول ميآوردند
و حد اقل بعد از روايت بخاري ميآورد.
ايشان اين روايت را از خصائص الكبري نقل
كردهاند كه اين روايت را سنن كبراي بيهقي دارد، ذهبي در تاريخ اسلام، ابن حجر در
فتح الباري، حلبي در سيرهاش، احمد در مسند، ابن ماجه و طبري و... به اختصار روايت جبرئيل را نقل
كردهاند.
روي عبد الرحمن بن جبير بن نفير، عن
أبيه أنّ أبا جبير قدم علي النبي
7 مع ابنته التبي
تزوجها رسول الله، فدعا رسول الله بوضوء فغسل يديه فأنقاهما، ثم مضمض فاه واستنشق
بماء، ثم غسل وجهه ويديه إلي المرفقين ثلاثاً، ثم مسح رأسه و رجليه.[117]
آقاي
سبحاني هيچ گونه بحثي روي اين روايات نكردند نه بحث سندي و نه بحث دلالي. اگر با
يك وهابي بحث كنيد شما همه اين روايات را بياوريد، او خواهد گفت كه اين روايات
همگي ضعيف هستند و به درد ما نميخورند، خوب بود كه يك بحث دلالي و سندي هم ميكردند.
اين دو نقض در كارهاي ايشان ديده ميشود.
براي
بررسي اين حديث به كتب اهل سنت رجوع مي كنيم تا مشخص شود آنها چگونه به اين حديث
استدلال مي كنند. ابن قدامه مقدسي، متوفاي 620 ميآيد در صفحه 20، ج1، به همين
روايت استدلال ميكند. يعني ميآيد تقريبا روايت ديگري كه در همين زمينه «ويل
للأعقاب» دارد.
وعن عمر رضي الله عنه أن رجلا توضأ فترك
موضع ظفر من قدمه فأبصره النبي صلى الله عليه وسلم فقال " ارجع فأحسن وضوءك
" فرجع فتوضأ ثم صلى رواه مسلم.[118]
خليفة دوم نقل ميكند: مردي وضو گرفت و
يك تكهاي از روي ناخنش نشسته بود، پيغمبر ديد و فرمود دو باره برگرد و دوباره
نماز بخوان.
وفى لفظ أن النبي صلى الله عليه وسلم
رأى رجلا يصلى وفي ظهر قدمه لمعة قدر الدرهم لم يصبها الماء فأمره النبي صلى الله
عليه وسلم أن يعيد الوضوء والصلاة.
وعن عبد الله بن عمرو أن النبي صلى الله
عليه وسلم رأى قوما يتوضؤن وأعقابهم تلوح فقال " ويل للأعقاب من النار.
وعن عائشة وأبي هريرة أن النبي صلى الله
عليه وسلم قال " ويل للأعقاب من النار "
تمام اين روايات استدلال شده بر وجوب
غسل نه بر وجوب مسح؛ يعني ميگويند پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) يك
بخشي از پا (آنها وقتي پا را ميشويند همه
پا؛ حتي پشت و پاشنه پا را ميشويند) پاشنه و قسمت عقب پا شسته نشده است، حضرت
فرمود: «ويل للأعقاب من النار». اين دليل بر اين است شستن قسمت عقب پا واجب است.
از علماي بزرگ شافعي كه حرف براي زدن
دارد، نووي است. ايشان دو كتاب دارد بر شرح صحيح مسلم و يك كتابي دارد به نام المجموع كه كليه فتاواي علماي شافعي را در آنجا
آورده است. ايشان صراحت دارد كه:
ومنها ما ثبت في الصحيحين أن رسول الله
صلى الله عليه وسلم رأى جماعة توضأوا وبقيت أعقابهم تلوح لم يمسها الماء فقال ويل
للأعقاب من النار رواه البخاري ومسلم من رواية عبد الله بن عمرو بن العاص ورويا
نحوه من رواية أبي هريرة وفي هذا تصريح بأن استيعاب الرجلين بالغسل واجب وعن عمر
بن الخطاب رضي الله عنه أن رجلا توضأ فترك موضع ظفر على قدميه فأبصره النبي صلى
الله عليه وسلم فقال ارجع فأحسن وضوءك.[119]
اين
نمونههايي بود كه من آوردم و آن بخشهايي كه آقايان آوردهاند، از اين خيلي
بالاتر است. آنهايي كه ميگويند آيه
«وامسحوا برؤوسكم و ارجلكم الي الكعبين » اگر در دلالت بر مسح كند حديث
«ويل للأعقاب» نسخ ميكند حكم آيه را. يعني تا اين اندازه آنها جلو رفتهاند.
همين حديث «ويل للأعقاب» دلالت بر مسح رجلين و نسخ حكم آيه را اگر ما قائل به
دلالت بر مسح باشيم.
مخالفين، به ويژه وهابيها اگر شما ده
دليل بياوريد، 9 دليل محكم را رها ميكنند، اگر يك جا شما جاي هو كردن هست، آن را
بر ميدارند و عَلَم ميكنند و شروع ميكنند به هو كردن.و در اين جا هم اين توجه و
دقت بايد بشتر باشد.حداقل بايد كتاب هاي فقهي اهل سنت، حتي مشاهير آنها را؛ مثل
مبسوط سرخسي، مغني ابن قدامه، يا رد المختار ابن عابدين كه دم دست است و همه اهل
سنت به آنها مراجعه ميكنند بايد ببينيم كه اين آقايان نسبت به بعضي از اين مسائل
نظرشان چي است. همينطوري آوردن و شماره دادن كه ما 15 روايت را آوردهايم هنر
نيست. وهابيها ميآيند همين را عَلَم ميكنند و ميگويند و قس علي هذا ساير ادله
را.
عجيب اين است كه بعضي از اين آقايان؛
مثلا آلوسي در روح المعاني، ج6، ص70 و محمد رشيد رضا در تفسير المنار، ج6، ص228 از
سيوطي نقل ميكنند كه آقاي سيوطي كه اركان علماي اهل سنت است و يك محل اعراب ويژهاي
نزد اهل سنت دارد، ميگويد: اين حديث «ويل للأعقاب » صريح در غسل رجلين است و ناسخ
آيه است. و همچنين طحاوي از علماي بزرگ اهل سنت، كتابي دارد به نام شرح معاني
الآثار، ج1، ص39 ميگويد: حديث «ويل للأعقاب من النار »، ناسخ حكم آيه است. ابن
رشد اندلسي كه هم المقدمات دارد و هم بداية المجتهد، و تقربيا از پهلوانهاي فقهي اهل سنت است، يعني عالم
خيلي آزاد است در المقدمات، ج1، ص15، ميگويد: «ويل للأعقاب » يدل علي وجوب الغسل
و اين ناسخ آيه شريفه است.
اين آقايان در اين حد به اين حديث
استناد كردهاند. آن وقت ما بياييم و خيلي ساده بگوييم كه يكي از رواياتي كه دلالت
ميكند بر وجوب مسح، حديث «ويل للأعقاب» است.! اين ريزهكاريها را مخصوصا
انتخاب كردهام، براي اين كه هميشه حضرت آيت الله شبيري زنجاني به بنده توصيه ميكردند
در بحثهاي كه شما داريد با وهابيها يا با اهل سنت، به جاي آوردن ده تا دوازدهتا
دليل ضعيف، دو تا دليل محكم بياوريد، كه طرف نتواند در مقابل اين دو تا دليل قد
علم كند. و يكي از اشكالاتي كه به مرحوم علامه اميني رضوان الله تعالي عليه در
الغدير به نظر ما ميرسد همين بحث است. كه ايشان نسبت به يك مسأله روي كميت حساب
باز ميكند نه كيفيت. ميبينيم كه روي يك قضيه بيست تا سي تا چهل تا دليل آورده
است. طرف مقابل ميآيد از اين بيست تا دليل 18 تا محكمش را رها ميكند و يكي از آنها
را كه ضعيف است عَلَم ميكند و به اين در و آن در ميزند و ميگويد اين آقايان
همين هستند و به هر رد و يابسي استدلال ميكنند و طرفي هم كه ميخواند، الغدير را
در اختيار ندارد. ميگويد الغدير بيست تا دليل آورده است؛ من جمله اين دليل. و اين
دو دليل را حسابي ميكوبد و ميگويد ساير دليلهايشان هم به همين شكل است.
اما نسبت به اين حديث من خيلي دوست دارم
كه دوستان دقت كنند كه من ميخواهم تكليفم را هم با نووي و هم با ابن حجر هم با
ابن رشد اندلسي و هم با ابن قدامه كاملا روشن كنيم كه اصلا آيا اين روايت ما باشيم
و انصاف ما و ما باشيم دلالت روايت يا فقه الحديث، آيا اين روايت دلالت ميكند بر
غسل يا دلالت نميكند بر غسل. اين را اول روشن كنيم.
اولا
بر اين كه اين حضرات كه آورده اند و گفتهاند كه اين حديث ناسخ قرآن است. تكليف آنها
را روشن كنيم تا نوبت برسد به ابن قدامه.
اين كه آيا اين حديث ناسخ قرآن هست؛
يعني ناسخ آية «و اذا قمتم الي الصلاة » است. شما اگر به روح المعاني مراجعه كنيد،
در ج6، ص69 و 70 بعد از اين كه از سيوطي
نقل ميكند كه ايشان معتقد هست، حديث «ويل للأعقاب » ناسخ حكم آيه است. آيه دلالت
ميكند بر مسح، سنت دلالت ميكند بر غسل. مراد از سنت هم، ويل للأعقاب است، آلوسي
ميگويد:
و لايخفي أنه اوهن من بيت العنكبوت.[120]
از اين بدتر نمي شود فحش داد. معمولا
وقتي ميخواهند طرف را بكوبند به او ميگويند: اين سخن شما «اوهن من بيت العنكبوت
».
قرطبي در تفسيرش، ج6، ص30 و 31 اين قضيه
را نقل ميكند و تصريح دارد بر اين كه نبي مكرم صلي الله عليه وآله سوره مائده را
كه در حجة الوداع نازل شد، فرمود:
ايها الناس إنّ سورة المائده آخر ما
انزل فاحلوا حلالها و حرموا حرامها.
و خود سيوطي روايات متعددي در درّ
المنثور، ج2، ص251 و 252 از عطيه آورده است كه ميگويد:
قال رسول الله (ص) المائده من آخر القرآن
نزولا فأحلوا حلالها و حرموا حرامها.
بعد ميگويد: احمد بن حنبل در مسندش،
ابو عبيد در فضائلش، نحاس در كتاب ناسخش، نسائي و ابن منذر و حاكم نيشابوري با
تصريح بر صحتش، ابن مردويه و بيهقي در سننش، نقل كرده است از زبير بن جبير كه:
قال حججت فدخلت على عائشة رضي الله عنها
فقالت لي يا جبير تقرأ المائدة فقلت نعم قالت اما انها آخر سورة نزلت فما وجدتم
فيها من حلال فاستحلوه وما وجدتم من حرام فحرموه هذا حديث صحيح على شرط الشيخين
ولم يخرجاه.[121]
و مشابه آن را از علماي اهل سنت زياد
داريم كه صراحت دارند بر اين كه سوره مائده هيچ يك از آياتش نسخ نشده است. صراحت
دارند حتي سيوطي نقل ميكند از عمرو بن شرحيل كه:
لم ينسخ من المائدة شيء[122]
شما اگر كتابهاي تفسيري را در اول سوره
مائده مراجعه كنيد، همه به اين قضيه اذعان دارند كه هيچ آيهاي از آيات مائده نسخ
نشده است. پس بنابراين، اين حضراتي كه فرمودند؛ مثل ابن رشد اندلسي، يا خود سيوطي
و طحاوي كه «ويل للأعقاب » ناسخ آيه شريفه «وامسحوا برؤوسكم و ارجلكم» هست، خود
علماي اهل سنت جوابش را داده است و نيازي به گفتن ما نيست. اضافه بر اين كه نميشود
با يك خبر واحد قرآن را نسخ كرد. تمام علماي اهل سنت اذعان دارند كه با خبر واحد
نميشود قرآن را نسخ كرد؛ چون قرآن يك حكم قطعي است و نسخ نميشود مگر به حكم قطعي
مثل خودش؛ مثل تواتر. كه آن آقايان اهل سنت معتقدند حديث متواتر مضمونش در حكم
آيات قرآن است. به اين مطلب صراحت دارند. حديثي كه به تواتر برسد، به منزله نزول
آن در قرآن است.
من
يك عبارتي را كه در خود صحيح بخاري هست بخوانم و بعد ما نقد اساسي كه بر اين حديث
داريم، ببينيم واقعا اين حديث دال بر غسل است يا دال بر مسح.
در
صحيح بخاري، ج1، ص56 باب من رفع صوته بالعلم از عبد الله بن عمرو بن عاص آورده است:
عن عبد الله بن عمرو قال تخلف النبي صلى
الله عليه وسلم في سفرة سافرناها فأدركنا وقد أرهقتنا الصلاة ونحن نتوضأ فجعلنا
نمسح على أرجلنا فنادى بأعلى صوته ويل للأعقاب من النار مرتين أو ثلاثا.[123]
اين
را صحيح مسلم، ج1، ص131 دارد و ديگر محدثين همگي اين روايت را نقل كردهاند. من
حدود چهار روايت از صحيح مسلم آوردهام كه وقتي اين روايتها كنار هم ديگه قرار ميگيرند
معنا پيدا ميكنند. در روايت ديگر از صحيح مسلم در صفحه 131 ح593 چاپهاي جديد:
عن عبد الله بن عمرو قال رجعنا مع رسول
الله صلى الله عليه وسلم من مكة إلى المدينة حتى إذا كنا بماء بالطريق تعجل قوم
عند العصر فتوضؤا وهم عجال فانتهينا إليهم وأعقابهم تلوح لم يمسها الماء فقال رسول
الله صلى الله عليه وسلم ويل للأعقاب من النار أسبغوا الوضوء.[124]
اولا در اين حديث سفر معنا شد كه سفر،
سفر مكه به مدينه بوده است و البته ابن حجر دارد كه مراد حجة الوداع است و ثانيا آمد گفت: «فتوضؤا
وهم عجال» مردم با عجله وضو ميگرفتند و در ادامه پيامبر فرمود «أسبغوا الوضوء»؛
يعني نيكو وضو بگيريد. رواياتي ديگري كه «اسبغوا» دارد، اين اسبغوا را براي ما
معنا ميكند. مثل روايت رفاعه كه ميگويد مراد از «اسبغوا» چيست.
روايت سوم كه هم در بخاري هم در مسلم
است:
محمد بن زياد قال سمعت أبا هريرة وكان يمر بنا والناس يتوضؤن من المِطهرة قال أسبغوا الوضوء فان أبا القاسم صلى الله عليه وسلم قال ويل للأعقاب من النار